بررسی عوامل تصمیم به حمله به ایران (بخش اول)
چه شد جنگ شد؟!
نویسنده: دکتر کریستین الکساندر، پژوهشگر ارشد و سرپرست موسسه تحقیقات امنیتی و دفاعی ربدان در ابوظبی، امارات متحده عربی است. او مشاور گلف استیتس آنالیتیکس، یک شرکت مشاوره‌ای در زمینه ریسک ژئوپلیتیک مستقر در واشینگتن، نیز هست. او پیش از این به عنوان پژوهشگر ارشد در ترندز ریسرچ اند ادوایزری (Trends Research & Advisory ) و پیش از آن به عنوان استادیار در دانشکده علوم انسانی و اجتماعی دانشگاه زاید در ابوظبی، امارات متحده عربی، فعالیت داشته است.
دیپلماسی ایرانی: تصمیم دونالد ترامپ برای حمله به ایران، یکی از مهمترین موارد استفاده از زور در سیاست خارجی اخیر ایالات متحده را نشان میدهد. این اقدام نه یک اقدام خودجوش بود و نه یک حرکت صرفاً واکنشی. بلکه از تعامل پیچیدهای از محاسبات استراتژیک، غریزه سیاسی، پویایی اتحاد و سبک رهبری شخصی ناشی شد. برای تحلیلگران، سوال کلیدی صرفاً این نیست که چرا ترامپ تصمیم به اقدام گرفت، بلکه این است که آیا چارچوبهای موجود تحلیل سیاست خارجی (FPA) میتوانند به طور کافی توضیح دهند که چگونه این تصمیم گرفته شده است. مدلهای کلاسیک مانند نظریه بازیگر منطقی، سیاست بوروکراتیک، مدیریت اتحاد و رویکردهای روانشناختی، همچنان نقاط شروع مفیدی هستند. با این حال، سیاست خارجی ترامپ از طبقهبندی دقیق سر باز میزند. رویکرد او استراتژیک اما بداهه، مبتنی بر نهاد اما مبتنی بر رهبر است و به همان اندازه که توسط ادراک و شخصیت شکل میگیرد، توسط تحلیل ساختاریافته نیز شکل میگیرد. بنابراین، درک تصمیم ایران مستلزم لایهبندی چارچوبهای متعدد به جای تکیه بر یک مدل توضیحی واحد است.
این مقاله استدلال میکند که حمله ترامپ به ایران به بهترین وجه به عنوان یک مورد ترکیبی قابل درک است: موردی که در آن محاسبه منطقی، دیپلماسی قهری، چانهزنی مبتنی بر معامله، فشارهای اتحاد و سوگیریهای شناختی، همگی با هم تلاقی میکنند. این چارچوبها شکست نمیخورند؛ بلکه باید با هم به کار گرفته شوند تا یک فرایند تصمیمگیری را که همزمان ساختارمند و عمیقاً شخصی است، در بر گیرند.
محاسبات منطقی و محدودیتهای شفافیت استراتژیک
در نگاه اول، تصمیم ترامپ را میتوان از طریق مدل بازیگر منطقی تفسیر کرد. مدل بازیگر منطقی، که بیشتر با رویکردهای کلاسیک و نئورئالیستی به روابط بینالملل و همچنین «مدل اول» گراهام آلیسون مرتبط است، فرض میکند که کشورها به عنوان بازیگران واحدی رفتار میکنند که اهداف استراتژیک را شناسایی میکنند، گزینههای موجود را ارزیابی میکنند، هزینهها و مزایا را محاسبه میکنند و در نهایت مسیری را انتخاب میکنند که منافع ملی درک شده را به حداکثر میرساند. در این چارچوب، تصمیمات سیاست خارجی به عنوان پاسخهای هدفمند و هدفمند به تهدیدات و فرصتهای خارجی در نظر گرفته میشوند، نه محصول احساسات، رقابت بوروکراتیک یا روانشناسی فردی. از این منظر، دولت به این نتیجه رسید که هزینههای انفعال در حال افزایش است. ایران ماهها در برابر فشار اقتصادی مقاومت کرده، به پیشرفت قابلیتهای موشکی و هستهای خود ادامه داده و در مواجهه با تحریمها و رویارویی منطقهای، انعطافپذیری نشان داده بود. تأخیر، این خطر را به تهران میداد که تأسیسات را تقویت کند، داراییها را پراکنده کند و عزم ایالات متحده را بیشتر آزمایش کند.
از این منظر، این حمله نشان دهنده تلاشی محاسبه شده برای بازگرداندن بازدارندگی و تثبیت مجدد اعتبار بود. یک عملیات نظامی قاطع و تأثیرگذار، نویدبخش شفافیت در جایی بود که تشدید تدریجی اوضاع شکست خورده بود. ترامپ به جای ادامه چرخه تهدیدها و واکنشهای محدود، تصمیم به یک اقدام چشمگیر با هدف تنظیم مجدد محیط استراتژیک گرفت. این منطق با ادعاهای مکرر مقامات دولتی مبنی بر اینکه ایالات متحده بدون اعمال نظامی به مرزهای «فشار حداکثری» رسیده است، تقویت شد. خود ترامپ بارها استدلال کرد که ایران خویشتنداری را به عنوان ضعف تفسیر کرده و تأخیر مداوم تنها اعتماد تهران را به این که واشینگتن فاقد اراده سیاسی برای اقدام قاطع است، تقویت میکند.
در یک سطح، چندین مداخله نظامی بزرگ ایالات متحده را میتوان در ابتدا از طریق این دیدگاه عقلگرایانه تفسیر کرد. در ویتنام، دولتهای متوالی ایالات متحده مداخله را برای مهار کمونیسم و حفظ اعتبار آمریکا در توازن قدرت گستردهتر جنگ سرد ضروری میدانستند. حمله به عراق در سال ۲۰۰۳ نیز به طور مشابه به عنوان یک پاسخ منطقی به تهدیدات درک شده شامل سلاحهای کشتار جمعی، بیثباتی منطقهای و محیط امنیتی پس از ۱۱ سپتامبر ارائه شد. مداخله لیبی در سال ۲۰۱۱ از نظر حفاظت بشردوستانه، اعتبار اتحاد و جلوگیری از جنایات گسترده در بنغازی توجیه شد. در هر مورد، سیاستگذاران اهداف استراتژیک قابل شناسایی را بیان کردند و اقدام نظامی را به عنوان مؤثرترین وسیله برای تأمین منافع ایالات متحده یا حفظ نظم بینالمللی مطرح کردند.
همین موارد، محدودیتهای مدل بازیگر منطقی را در مواجهه با واقعیتهای درگیری طولانیمدت و اهداف سیاسی در حال تحول نیز آشکار میکنند. در ویتنام، محاسبات منطقی در مورد اعتبار و مهار به تدریج از شرایط میدانی جدا شد و جنگی را ایجاد کرد که در آن تشدید درگیریها حتی با وجود عدم قطعیت فزاینده چشمانداز پیروزی ادامه یافت. در عراق، فرضیات دولت بوش در مورد ثبات پس از جنگ، دموکراتیزاسیون و بازسازی سریع نهادهای عراقی عمیقاً ناقص بود و نشان میداد که تصمیمگیرندگان، ظرفیت ایالات متحده برای تغییر واقعیتهای سیاسی از طریق نیروی نظامی را بیش از حد ارزیابی کرده بودند. لیبی نیز شکاف مشابهی را بین موفقیت عملیاتی و برنامهریزی سیاسی نشان داد: کمپین ناتو به سرعت معمر قذافی را سرنگون کرد، اما فقدان یک استراتژی منسجم برای حکومتداری و ثبات، به تجزیه دولت و بیثباتی طولانیمدت منجر شد. این مثالها یک مشکل تکراری در تصمیمگیری سیاست خارجی ایالات متحده را نشان میدهند: مداخلات نظامی ممکن است در لحظه تصمیمگیری منطقی به نظر برسند، اما وقتی فرضیات اولیه با واقعیتهای سیاسی پیچیده برخورد میکنند، از نظر استراتژیک نامنسجم میشوند.
در مورد جنگ ترامپ علیه ایران، توضیح عقلگرایانه به سرعت با محدودیتهایی روبهرو میشود. اهداف اعلامشدهی دولت متغیر بودهاند: جلوگیری از گسترش سلاحهای هستهای، تضعیف قابلیتهای موشکی، حمایت از معترضان محلی، مجازات ایران، بازدارندگی نیروهای نیابتی و تشویق ضمنی تحول سیاسی در درون رژیم. چنین چندگانگی، هرگونه ادعایی مبنی بر یک وضعیت نهایی استراتژیک واحد و واضح را پیچیده میکند. این حمله ممکن است از نظر بازدارندگی فوری منطقی بوده باشد، اما از نظر نتایج سیاسی بلندمدت انسجام کمتری داشت. در واقع، یکی از ویژگیهای تعیینکنندهی پیامرسانی دولت، همزیستی زبان جنگ محدود با لفاظیهای تحولآفرین گستردهتر بوده است. در لحظات مختلف، ترامپ، روبیو و هگزت به طرق مختلف این عملیات را دفاعی، پیشگیرانه، تنبیهی، بازدارنده و از نظر تاریخی دگرگونکننده توصیف کردهاند. این ابهام از نظر تحلیلی اهمیت دارد زیرا مدلهای بازیگر منطقی اهداف نسبتاً پایداری را فرض میکنند. با این حال، در مورد ایران، به نظر میرسد که خود اهداف در کنار درگیری تکامل یافتهاند.
این ابهام، انتقاد گستردهتری از سیاست خارجی ایالات متحده را منعکس میکند: اینکه رهبران اغلب بدون مشخص کردن کامل اهداف سیاسی که باید راهنمای استفاده از آن باشند، از زور استفاده میکنند. تصمیم ترامپ در مورد ایران با این الگو مطابقت دارد. این رویکرد در اجرا منطقی است، اما در بیان هدف استراتژیک خود، کمتر منطقی است. این پویایی، انتقادات قبلی از مداخلات نظامی ایالات متحده در ویتنام، عراق و لیبی را به یاد میآورد، جایی که برتری عملیاتی لزوماً به شفافیت سیاسی منجر نشد. در هر سه مورد، ایالات متحده به مزایای نظامی قابل توجهی دست یافت، اما برای تبدیل تسلط در میدان نبرد به نتایج سیاسی پایدار و باثبات، با مشکل مواجه شد. مورد ایران، خطر بازتولید عناصری از این الگو را دارد: دولت توانایی نظامی قابل توجهی را نشان داد، اما وضعیت نهایی سیاسی گستردهتر، چه بازدارندگی، چانهزنی اجباری، تضعیف رژیم یا تحول، همچنان به طور کافی تعریف نشده است. بنابراین، تصمیم ترامپ در مورد ایران، تنش دیرینهای را در استراتژی آمریکا تقویت میکند: تمایل به تعریف واضحتر موفقیت نظامی نسبت به موفقیت سیاسی.
منبع: ای-اینترنشنال ریلیشنز (E-International Relations)/ترجمه: سید علی موسوی خلخالی
ادامه دارد...


نظر شما :