سه شنبه 21 آذر 1396

print version increase font decrease font
تاریخ انتشار:شنبه 7 خرداد 1390      12:47

آمریکا و چالش ایران و اعراب در خلیج فارس

متن سخنرانی دکتر ابراهیم متقی، رئیس گروه علوم سیاسی دانشگاه تهران در هفتمین نشست از سلسله نشست‌های دیپلماسی ایرانی با عنوان «ایران و اعراب؛ چالش جدید در خلیج فارس»
دیپلماسی ایرانی: ایران و کشورهای حوزه خلیج فارس در فضایی «متمایز شده» قرار داشته اند، قرار دارند و قرار خواهند داشت. مسئله «تمایز» یکی از اصلی ترین موضوعات اختلاف، تضاد و امنیت است. این تمایز دو بعد داشته و دارد. یکی بعد ایدئولوژیک و دیگری ژئوپلیتیک. هرگاه که قالب های ایدئولوژیک و ژئوپلیتیک با هم ترکیب شوند و تلاقی پیدا کنند زمینه برای تضاد افزایش پیدا می کند. امروزه این وضعیت بیش از هر مقطع زمانی دیگری در حوزه خلیج فارس وجود دارد. مشابه این وضعیت را در ماه های نخست وقوع انقلاب شاهد بودیم. ادبیاتی که امروز در کشورهای حوزه خلیج فارس به کار گرفته می شود و تغییر در ادبیاتی که امریکا نسبت به ایران پیدا کرده، بیانگر این است که جلوه هایی از تلاقی تضاد ایدئولوژیک و ژئوپلیتیک در فضای منطقه ای و بین المللی در حال شکل گیری است.

حرکت هایی که در حال انجام است و مواضعی که اتخاذ می شود به هیچ وجه بیانگر شرایط رقابت عادی نیست بلکه جلوه هایی از تضادهای بنیادی تر را منعکس می کند. دلیل زیربنایی این مساله تغییرات ادراکی است که از سال 2006 به بعد در آمریکا شکل گرفت. به ویژه پس از آنکه ولی الله نصر کتاب "ظهور شیعه" را نوشت. ولی نصر عضو شورای روابط خارجی امریکا و از مشاوران منطقه ای اوباما محسوب می شود و در فضای سیاست سازی آمریکا نقش مهمی دارد.

تا سال 2006، ادراک امنیتی امریکایی ها بر اساس شکل بندی های هویتِ در حال ظهورِ شیعیان، سازماندهی شده بود. این نگاه وجود داشت که ساختار های اقتدارگرا در منطقه شکل بگیرند. این ساختارها در کشورهایی مانند عربستان ، مصر، اردن، امارات و.. عامل اصلی بدبینی و بدگمانی نسبت به امریکا است. تروریسم زاییده این بدبینی ها است. وقتی اعتماد وجود نداشته باشد واکنش های ضد امنیتی به وجود خواهد آمد. تحلیل آمریکایی ها این بود که نظام های سیاسی اقتدارگرایی که به نام آمریکا حکومت می کنند، مرجع اصلی بی اعتمادی اجتماعیِ منطقه ای هستند. این امر منجر به خلق فضایی می شود که از یک سو تروریسم را تولید می کند و از سوی دیگر در برابر نیروهای حامل تروریسم که منشاء آن سلفی گری است و عربستان مهم ترین حامی آن است، نیروی مقاومت هم شکل می گیرد.

نماد این تفکر گراهام فولر است. نگاه، نقش و تاثیرگذاری گراهام فولر را در ارتباط با تحولات سال 1986 زمانی که مسئله «مک فارلین» رخ داد، دیدیم و درک کردیم. او در آن مقطع، عضو شورای امنیت ملی آمریکا بود. او در دوره بازنشستگی این بحث را مطرح کرد که امریکا در شرایطی می تواند در فضای تعادل محیطی در خلیج فارس باشد که نیروهای حاشیه ای در فضای زایش قرار بگیرند. نیروهای حاشیه ای که در تعارض با نظام سیاسی اقتدارگرایی کشورهای عرب هستند. به همین دلیل بود که در زمان حمله نظامی آمریکا به عراق، بحث خاورمیانه بزرگ و خاورمیانه بزرگ تر مطرح شد. رویکرد این طرح ها دموکراتیک سازی منطقه ای بود. در فضای دموکراتیک سازی منطقه ای، شیعیان نهفته در کشورهای حوزه خلیج فارس می توانستند چالش های امنیتی را برای نظام های اقتدارگرا بوجود آورند و در آن شرایط فضای تعادل به وجود می آمد.

در سال های 2003 تا 2006 تحرکات ژئوپلیتیکی ایران افزایش یافت. این تحرکات به گونه ای افزایش پیدا کرد که نه تنها کشورهای عربی بلکه آمریکا و اسرائیل را نگران کرد. نتیجه این افزایش تحرک ژئوپلیتیکی ایران هم تغییر در فضای موازنه قدرت در منطقه بود.

هرگاه موازنه قدرت در حال تغییر است به شکلی اجتنتاب ناپذیر منازعه، جنگ و یا تحولات بحران آمیز متولد می شود. این وضعیت در سال 2006 ایجاد شد. در واقع انعکاس این عدم تعادل قدرت را در جنگ 33 روزه لبنان با اسرائیل دیدیم. یعنی در وضعیتی که معادله ای به نام معادله مقاومت به وجود آمد. از آن مقطع زمانی به بعد مسئله خارمیانه جدید و دموکراسی در خاورمیانه و حمایت از شیعیان کارکرد خود را از دست داد.

از سال 2006 به بعد شاهد شرایطی هستیم که معادله قدرت ملی در داخل، در سطح منطقه ای و بین المللی با هم تلاقی پیدا می کند. رادیکالیسم در ایران بر فضای منطقه ای تاثیر می گذارد و گسترش حوزه نفوذ، انعکاس بین المللی پیدا می کند. از این رو از سال 2006 زمینه برای موضوعی به نام "موازنه تهدید" شکل می گیرد. نیروی تهدید کننده در فضای موازنه تهدید، جمهوری اسلامی است. نیروی تهدید کننده در این فضا کسانی هستند که به عنوان متحدان منطقه ای ایران مطرح هستند، اعم از دولت ها یا بازیگران غیردولتی. در این فضا مثلث دولتی شکل گرفت که می توانست حوزه قدرت در خلیج فارس و خاورمیانه را تحت تاثیر قرار دهد. این مثلث دولتی شامل ایران، عراق و سوریه می شد.

کاری که امریکایی ها کردند، در استراتژی دیوید پترائوس در چارچوب مسئله زبان، هویت و گفتمان، در کتاب «جنگ های ضد شورش» او دیده می شود. این کتاب به عنوان یک کتاب کلاسیک در دانشگاه های دفاعی آمریکا تدریس می شود. باید توجه داشت که پترائوس فقط یک فرمانده نیست، بلکه پترائوس فردی صاحب سبک است. او صاحب سبکی است که سبک خود را به اجرا گذاشته است. بحث اصلی پترائوس این بود که آمریکا باید تضادهای گفتمانی را گسترش دهد تا بتواند امنیت منطقه ای را متعادل کند. اولین نشانه های این نوع نگاه در تلاش آمریکا برای افزایش تضاد ایران و سوریه در رابطه با عراق دیده می شود. در این راستا سوریه به مرکز آموزش نیروهای بعثی برای نقش آفرینی در فضای عراق تبدیل می شود.

این تلاش برای افزایش تضادهای گفتمانی ادامه پیدا می کند و یک لوزی ضد ایرانی و ضد شیعی شامل کشورهای عربستان، امارات، مصر و اردن ایجاد می شود. مولفه اصلی در این لوزی ترکیب مسئله هویت و قطبیت است. بحث هویت و قطبیت می گوید که باید معادله قدرت از فضای ایران به کشوری دیگر منتقل شود. کشوری که عربستان در تعریف آن نقش محوری را دارد. بنابراین عربستان از فضای موازنه قدرت خارج می شود.

از این رو از سال 2006 به بعد فروش های تسلیحاتی به عربستان، امارات و سایر کشورهای حوزه خلیج فارس شدت بیشتری پیدا کرده است و در مقابل محدودیت های نظامی و اقتصادی علیه ایران بیشتر می شود. این وضعیت پس از بحران اقتصادی جهانی در سالهای 2007 و 2008، انعکاس خود را در مواجهه با ایران بیشتر نشان می دهد. چرا که درآمدهای نفتی ایران کاهش پیدا می کند، در حالی که کشورهای دیگر نظیر عربستان که دارای ذخایر نفتی بیشتر و توان اقتصادی بهتر برای خریدهای تسلیحاتی دارا بودند، ارتقای موقعیت پیدا می کنند.

به موازات چنین فضایی، کشورهای عربی به فضای لابی گری در آمریکا وارد می شوند. مسئله ای که ایران هیچ گاه به آن توجه نداشته است. آنها در این لابی گری به دنبال افرادی برای لابی نبودند. در این پروسه آنها نهادهای تحقیقاتی در آمریکا را سازماندهی کردند. در حال حاضر موسسه بروکینگز و مرکز سابان از این دسته نهادهای تحقیقاتی هستند. هزینه های مرکز سابان را دولت اردن تامین می کند. هزینه های مرکز بلفر در دانشگاه هاروارد را دولت امارات پرداخت می کند. یعنی آنها به زیرساخت هایی می پردازند که بتوانند در فرایند تصمیم سازی تاثیرگذار باشند. این مسئله توانست آثار خود را نشان دهد. زمانی که هیلاری کلینتون کاندیدای حزب دموکرات برای انتخابات ریاست جمهوری مورد حمایت شدید اقتصادی عربستان سعودی قرار گرفت. برخلاف تصور برخی محافل ایرانی، هیلاری کلینتون لابی اسرائیل نیست، بلکه هیلاری نماد لابی های عرب محور در آمریکا است.

در زمان شاه، اردشیر زاهدی بحث لابی سازی در حوزه رسانه ها در آمریکا را پیگیری می کرد و پرویز راجی در همان زمان این سیاست را در انگلیس دنبال می کرد. این افراد توانستند به نتایجی هم دست یابند ولی چون فعالیت آنها فردی بود و نهادی نبود، ادامه نیافت. در حالی که در حال حاضر اعراب در حال نهادسازی هستند. نکته جالب در مورد اردشیر زاهدی درک امنیت منطقه ای اوست. من این بحث را در کتاب «شاه» عباس میلانی دیدم که او در این کتاب با استفاده از اسناد و مصاحبه ها می نویسد من هرچه بیشتر کنکاش کردم اعتقادم به رویکرد ملی و درک امنیت منطقه ای زاهدی به وی‍ژه در ارتباط با خلیج فارس، افزایش پیدا کرد.

به هر حال، تعداد مراکز مطالعاتی مورد حمایت اعراب و سمینارهایی که آنها در فضای موضوعات منطقه ای و بین المللی برگزار می کنند، اصلا با ما قابل مقایسه نیست. ما می گوییم جمعیت ما به اندازه کل جمعیت این کشورهاست، در حالی که در حال حاضر جمعیت اهمیتی ندارد. مسئله مهم این است که چگونه می توان در فضای سیاست سازی نقش ایفا کرد.

 نتیجه آن هم این می شود که عربستانی که تا دهه نود برای تامین امنیت نیازمند مصر و پاکستان بود، امروز نقش پلیس منطقه ای را بازی می کند. این نقش و کنشگری را ما در قالب دست نشاندگی ارزیابی می کنیم ولی حقیقت این است که عربستان توانسته است فضای موازنه منطقه ای را به نفع خود سند بزند. عربستان این کار را از طریق قدرت نظامی، محوریت یابی قدرت ایدئولوژیک و فرایندهای دیپلماتیک و روند لابی گری انجام داده است.

اگر می خواهید بدانید که عربستان تا چه اندازه در ارتباط با هویت سازی در آمریکا موفق است به شهرستان بستک در استان هرمزگان سر بزنید و ببینید در آنجا چقدر نقش دارد. متاسفانه درک امنیتی ما در این حوزه است که فلان آقا در مورد دیگری چه گفت. یا جناح ها چه درگیری دارند. این به معنای فرسایش درک امنیتی در فضای امنیت ملی کشور است. درک امنیت ملی را عربستان دارد که در یک شهرستان 62 هزار نفری ما، هزار و سیصد طلبه اهل تسنن را برای مساجد آموزش داده و سازماندهی کرده است. عربستان این کار را از پاکستان گرفته تا ایران، عراق و تا قلب اروپا صورت می دهد. یعنی حتی در بوسنی هم نگاه مسلط دینی-هویتی در حال انتقال به سمت عربستان است.

در این فضا یک ائتلاف منطقه ای – بین المللی به محوریت عربستان - آمریکا شکل گرفته است. در کنار این، یک فضای گسست اجتماعی- سیاسی در ایران است که در ارتباط با ساختار سیاسی ایران به وجود آمده است. انعکاس این وضعیت در عراق دیده می شود. بازتاب چنین فضایی در نیجریه و سنگال دیده می شود. یعنی محیط هایی که در ارتباط با امنیت ملی ما در ماههای اخیر برای ما مخاطراتی ایجاد کرده است. باید توجه داشت که کشورها به یک باره فرو نمی ریزند. نشانه های گسست و نشانه های توسعه بیانگر این است که کشورها تا چه اندازه می توانند نقش آفرین باشند.

زمانی که ایران آن اشتباه تاکتیکی را در ارتباط با انتخابات عراق انجام داد و از مالکی در مرحله اول حمایت نکرد، نشان داد که فضای ادراک امنیتی ما در ارتباط با حوزه های منطقه ای ماهیت فراگیر و رو به آینده ندارد. بازی موفقیت سریع، در شرایطی که موفقیت منجر به واکنش گسترده نیروهای رقیب می شود، بازی امنیتی پرمخاطره است؛ در حالی که وضعیت ما این گونه نیست که از مخاطرات جدید استقبال کنیم.

در شرایط موجود و در ارتباط با تحولاتی که در خاورمیانه از شمال آفریقا تا یمن شکل گرفته از یک سو باید گفت که بخشی از این تحولات تحت تاثیر موج انقلاب ایران بوده است. چه بخواهیم بپذیریم و چه نخواهیم بپذیریم این به موج انقلاب ایران باز می گردد و نه عملکرد افراد. به هر حال انقلاب اسلامی پتانسیل لازم در ارتباط با رهایی بخشی، خودآگاهی و مقاومت را به وجود آورد. این بحث ها را جان اسپوزیتو در کتاب «انقلاب ایران و بازتاب جهانی آن» مطرح کرده است. علاوه بر این هم زبیگینو برژینسکی در کتاب «انتخاب: رهبری جهانی، یا، سلطه بر جهان» و هم عباس میلانی در کتاب «شاه» به این نکته اشاره می کنند. یعنی میلانی در این کتاب که به بازخوانی شاه و تحولات انقلاب می پردازد بیان می کند که انقلاب ایران یکی از نقاط عطف تحولات خاورمیانه بود.

در فضای مدیترانه ای یعنی در حوزه تونس، لیبی و حتی مصر میزان اثربخشی ایدئولوژی انقلاب ایران بسیار محدودتر است که دلیل آن هم عدم وجود فضای رادیکالی است. این ایدئولوژی به محیط های تعارضی بیشتر منتقل شده است. از خود عربستان گرفته تا بحرین، یمن و .. بحث مربوط به اثربخشی انقلاب ایران مطرح است.

اما در اینجا بد نیست به سوریه هم اشاره کنم. سوریه ای که فضای دیپلماتیک ما درک درستی از شرایط آن ندارد. وقتی سخنگوی وزارت خارجه ما مخالفین بشار اسد را ایادی استکبار می نامد نشان می دهد که وزارت امور خارجه ما از نوعی عدم درک شرایط در این مسئله رنج می برد.

این مسئله را در سال 2003 هم ما شاهد بودیم. وزارت امور خارجه ما در آن زمان فکر نمی کرد که آمریکا به عراق حمله کند. امروز نیز همان وضعیت حاکم است با این تفاوت که امروز حق دارد چنین وضعیتی داشته باشد، چون دچار نوعی از سازمان بیگانگی شده است.

به هر حال باید توجه داشت که فضای فعلی، فضایی است که آمریکایی ها محور اصلی تعارض خود را بر ایران و سوریه متمرکز کرده اند. نشانه این مساله را در ارتباط با فرمان اجرایی اوباما مربوط به ده روز قبل می توان دید. در این دستورالعمل اجرایی اوباما، تحریم اقتصادی همه جانبه سوریه در دستور کار دستگاه دیپلماسی آمریکا قرار می گیرد. در ادامه این دستورالعمل بحث تحریم های مضاعف هم بود که به این معنا است که هر کشوری که در سوریه تجارت را ادامه دهد هم مورد تحریم قرار گیرد. آمریکا این رویکرد را به بازی دیپلماتیک منطقه ای خود تبدیل کرده است. در این بازی عربستان هم نقش محوری را دارد. عربستان حتی مهیا است که ایران را در فضایی قرار دهد که به منازعه مسلحانه دست بزند. اگر چنین فضایی شکل بگیرد مخاطره جدیدی ایجاد خواهد شد.

به هر شکل، برخلاف درک محافل دانشگاهی ما که فکر می کنند نیروهایی که در سوریه فعال هستند مجموعه های دموکراتی هستند، این نیروها تحت تاثیر عربستان و اخوانی هستند. نگاه آنها نگاه هویتی و قطبیتی است. یعنی یک تفاوت هویتی با سوریه دارند و یک تفاوت هویتی هم با ایران دارند.

اکنون سوال مهم اینجاست که در چند هفته گذشته که فضای بین المللی علیه ایران و سوریه تشدید شده است، چرا رویکرد اسرائیل در قبال ایران تغییر کرده است؟ به این دلیل که اسرائیل درک می کند که افزایش قدرت نظامی و منطقه ای عربستان چه پیامدی در موازنه قدرت آینده خواهد داشت. اسرائیل تجربه غول شدن و قدرت گرفتن صدام حسین در روند جنگ ایران و عراق درک کرده است و در ارتباط با عربستان، سوریه آن تجربه را به کار می گیرد. به همین دلیل است که نتانیاهو در مواجهه با مسئله سوریه این بحث را مطرح می کند که یک دشمن شناخته شده برای اسرائیل امنیت بیشتری را تامین می کند تا یک الهه ای ناشناخته. یا در خصوص بحث ایران، اسرائیل که تا سال 2009، یکی از گزینه هایی که به صورت جدی مطرح می کرد این بود که آمریکا را درگیر پرونده هسته ای ایران کند، اکنون در فضایی کاملا متفاوت واکنش نشان می دهد.

این بحث ها، موضوعات سیاست ابتکاری ما نیست و بحث های یک تغییر عادی محسوب نمی شود. این بحث ها انعکاس یک تحول بنیادینی است که در رابطه با موازنه منطقه ای در حال شکل گیری است. در فضای جدیدی که به نوعی عربستان هدایت کننده مجموعه هایی است که از نظر ایدئولوژیک و استراتژیک در فضای مقابله با ایران قرار دارند.

بحثم را با این عبارت به پایان برسانم که فضای می 2011  درست مشابه فضای می 1980 است. زمانه عوض شده است و بازیگران تغییر کرده اند. عراق دیگر در گردونه قدرت منطقه ای نیست. ولی بازی که آمریکا و اروپا با سازمان مجاهدین خلق داشتند، مجددا در حال تکرار است. بازی که با عراق در مواجهه با ایران داشتند با عربستان در حال تکرار است. بازی که در مورد ایران داشتند امروز در یک فضای کم شدت و مرحله ای به پیش می رود. در آن مقطع زمانی، آمریکا این نگرانی را داشت که همبستگی ساختاری ناشی از پتانسیل انقلاب بتواند مقاومت را تشدید کند. ولی امروزه وسوسه گسست وجود دارد. امروزه سوالی که مراکز استراتژیک امریکا بر آن متمرکز هستند این است که آیا اعمال فشار منجر به پیوست بیشتر در ایران می شود یا گسست فزاینده؟

 


نظرات کاربران
ارسال نظر
نام کاربر
ایمیل کاربر
شرح نظر
<###dynamic-0###>