چهارشنبه 4 اسفند 1395

print version increase font decrease font
تاریخ انتشار:جمعه 29 بهمن 1395      14:0
چهل و یکمین بخش از کتاب «اسرار جعبه سیاه»:

فرار ناکام از زندان

در سال 1957 به دلیل سیاست گروه های متحد، تنش سیاسی در اردن بالا گرفت و در عملیاتی مراکز امریکایی ها هدف قرار گرفتند. جورج مخفی شد و ودیع در زندان الجفر بازداشت شد.

دیپلماسی ایرانی: قرن بیستم به گفته بسیاری از مورخان، قرن تحول های شگرف بوده است. قرنی که در آن جنگ های بی نظیر تاریخ نظیر جنگ های جهانی اول و دوم رخ دادند و تاریخ بشریت به دست افراد و سیاستمدارانی که هر کدام طرحی برای رسیدن به مصالح و منافع خود داشتند، تغییرات شگرف یافت که مسیر طبیعی بسیاری از امت ها و کشورها را تغییر داد. در این میان تقسیم جهان به جهان غرب و جهان سوم تعابیری نامتجانس به وجود آورد که از درون این تناقضات افراد تحول خواهی ظهور کردند که در حقیقت می خواستند در برابر خواسته ها و طرح های منفعت طلبانه جهان غرب بایستند. افرادی که آرمان خواهانی بودند که گمان می کردند آرمانشان آن قدر قدرت دارد تا بتواند در برابر قدرت های بزرگ جهان بایستد و رویای مدینه فاضله آنها را تحقق بخشد. کتاب "اسرار جعبه سیاه" گفت وگو با چهار نفر از همین آرمان خواهانی است که تلاش کردند به خیال خود قدرت های بزرگ را وادار به تسلیم در برابر اراده آهنین خود کنند. افرادی که جهان غرب آنها را تروریست های بین المللی نه آرمان خواه می داند. در این جا بخش چهل ویکم این کتاب را می خوانید:

در دانشگاه امریکایی ها حبش در درس موفق بود و یک سال از حداد جلوتر بود. این دو جوان با هم ملاقات کردند و با آنها جوانانی از عراق و اردن و سوریه و کویت و لبنان نیز همراه بودند. بعدا به خارج از دانشگاه رفتند از جمله به اردوگاه ها. و این نکته آخر واژه انتقام را تفسیر کرد. هدف از آن جذب مردم اردوگاه های فلسطینی بود. پایگاه اساسی جنبش افراد اردوگاه ها و بعد افراد روستاهای فقیر بود. ودیع در مبارزه های دانشجویی شرکت کرد و در جریان یکی از تظاهرات زخمی شد.

حبش و بعد از او حداد و تعدادی از هم کلاسی هایشان از دانشگاه فارغ التحصیل شدند. تصمیم گرفتند که هر کدام به شهرشان بروند و هسته یا شاخه ای از شبکه خود را تاسیس کنند. جورج به امان رفت و بعد از چند ماه ودیع هم پی اش را گرفت و یک مطب مردمی باز کردند. با نرخ های بسیار ارزان شروع به درمان فقرا کردند و از افراد تهیدست هیچ چیز نمی گرفتند. با یک داروخانه نیز توافق کردند تا به بعضی از بیمارها دارو بدهد و هزینه آن را از مطبشان بیگرد. کار به جایی رسید که دیگر نمی توانستند پول اجاره درمانگاه را بدهند. هم زمان از طریق باشگاه های ورزشی و فرهنگی و ارائه درمان های رایگان با اردوگاه ها ارتباط گرفتند.

در سال 1957 به دلیل سیاست گروه های متحد، تنش سیاسی در اردن بالا گرفت و در عملیاتی مراکز امریکایی ها هدف قرار گرفتند. جورج مخفی شد و ودیع در زندان الجفر بازداشت شد.

یکی از رفقای ودیع حکایت می کند: «زندان جفر در منطقه به شدت بیابانی واقع شده بود و شرایط زندگی در آن به شدت سخت بود. ودیع توانست با نگهابان ها حرف بزند و احساسات انسانی آنهاد را تحریک کند. به آنها گفت بیمارهایی در مناطق نزدیک هستند و او پزشک است و آمادگی دارد آنها را درمان کند. زیر نظر آنها می رود و بر می گردد. به این ترتیب درمان آنها را شروع کرد و می رفت و به زندان بر می گشت. نگهابانان از او مطمئن شدند و او هم رفت که روابطی را با مردم ایجاد کند. با داس و درفش آمد و خواست که باغچه زندان را بازسازی کند. ابزارهای حفاری ابتدایی کوچکی فراهم کرد. در آخر به زندانیان تمایلش برای عملیات فرار از زندان را گفت. به آنها گفت که موفقیت مشروط به اتحاد همگی است. به همراه او افرادی از عشیره العبیدات و تعدادی از افسرهای ملی از جمله غازی عربیات، که در دهه هفتاد مسئول اداره سازمان امنیت نظامی بود و بسیار به ودیع علاقه داشت، به علاوه ابو علی مصطفی نیز بودند. ودیع و دوستانش تصمیم به حفر تونل کردند. اولین مشکلی که برخوردند این که بود که با خاک حاصل از حفر تونل چه کنند. فکر کشاورزی و تهیه خاک برای باغچه ها را مطرح کردند و به طور سری خاک را در میان آنها پخش کردند و بعضی وقت ها آنها را با جوراب هایشان منتقل می کردند. وقتی که کپه ای از خاک ها جمع شدند یکی از زندانیان به زندانبان ها گفت که باد خاک را به زندان بر می گرداند نیاز به چرخ دستی داریم تا آنها را خارج کنیم. در آخر تونل به خارج از مرزهای زندان رسید بدون این که نگهبان ها بفهمند.

چند روز قبل از فرار از زندان به طور تصادفی یکی از نگهبان ها از خارج محل صدای ضربات متوالی را شنید. فکر کرد که جن منبع این صداهاست. رفت و دوستانش را صدا کرد. آنها صداها را شنیدند اما منابعش را نفهمیدند. بازرسی کردند و در آخر تونل را پیدا کردند.»

این فرد در ادامه می گوید: «من عضوی از «جنبش ملی گرایان عرب» بودم و شروع کرده بودم که زمینه های لازم برای آموزش در پایگاه های آن در دمشق و قاهره را فراهم کنم. دوره های مختلف آموزش از بیشتر مناطق عربی انجام می شد: یمن، اردن، بحرین، عراق و جاهای دیگر. در دمشق برای مسئولیتی از این نوع بودم. مرکز روزنامه «الرای» که از سوی جنبش منتشر می شد در آن جا بود. ودیع می دانست که من برای انجام آن مسئولیت آمده ام. تصور کن که اصرارش به موفقیت ماموریت من باعث شد که از من بخواهد درباره آن به دوستی که از بیروت آمد چیزی نگویم در حالی که ودیع نمی دانست که این رفیق خودش مرا برای انجام آن کار فرستاده بود. این در سال 1960 بود. در آن دوره شاخه فلسطین در جنبش ملی گرایان عرب وجود نداشت. تقسیم بندی جغرافیایی بود. مثلا اقلیم لبنان یعنی هر کس که در لبنان بود حالا چه عراقی چه اردنی چه فلسطینی.

بعد از گذشت کمتر از یک سال از دیدار ما سوریه و مصر از هم جدا شدند. ودیع به بیروت منتقل شد و روابط بسیار نزدیکی میان ما به وجود آمد.»

ادامه دارد...



کلمات کلیدی : اسرار جعبه سیاه
نظرات کاربران
ارسال نظر
نام کاربر
ایمیل کاربر
شرح نظر
<###dynamic-0###>