چهارشنبه 29 شهريور 1396

print version increase font decrease font
تاریخ انتشار:يکشنبه 24 ارديبهشت 1396      19:0
حکایت‌های مردمی از زندگی دوباره در حلب

آیا ققنوس حلب برمی‌خیزد؟

سال‌ها حلب خط مقدم جنگی بود که به خودش تعلق نداشت و ویرانی‌ای را که سزاوار مردمش نبود، مشاهده کرد. حالا اما گاردین در میان ویرانی‌ها، گزارشی از انسان‌هایی می‌دهد که دوباره هرچند زخمی، ناتوان و خسته برخاسته‌اند تا به شهر مخروبه رنگ و بویی دوباره بدهند تا شاید ققنوس حلب از میان خاکستر جنگ دوباره برخیزد.
روزبه آرش

مترجم و روزنامه نگار

مطالب بیشتر ...

روزبه آرش: نزدیکی ارگ باستانی حلب، عطر و بوی رز و یاسمن از میان تحته پاره های یک مغازه نیمه تخریب شده به مشام می رسد. آن سوتر، عطر نان تازه پخته شده و شیرینی های سنتی، نشانی از حضور انسان ها در میان خرابی های شهر است. از میان سوراخ های گلوله و بمب بر دیوارهای شهر، آرام آرام زندگی در شهر جان می گیرد. یک ماه پیش، چیزی برای بوییدن جز بوی باروت و خون نبود. شهر میدان نبرد بود. هنوز هم خشونت بوی غالب است اما انسانیت آرام آرام از میان خاک و خل سربلند می کند تا خجل و شرم زده در برابر رنج میلیون ها آواره، راهی به سمت آینده باز کند
بازار حلب، قرن ها است که در جهان معروف است. محل تلاقی تفرعن غربی و شیدایی شرق. جایی که عطر پسته، زعفران و صابون های خوشبوی شرق در کنار پارچه های پادشاهی و تیغ شمشیرهای آخته غربی قرار می گرفت تا یکی از غربی ترین نقاط روی جاده ابریشم تقارن کاملی از دنیای مدرن و باستانی را رقم بزند. حالا چندین سال است که سایه جنگ بر سر مشتریان پرچانه، بازرگانان عاقل و انبوهی از کالاهایی افتاده که سالیان سال بار الاغ ها، ارابه ها و چهارچرخه های شهر بوده است. حلب همیشه شهر پررونق و ثروتمندی بود. شهری سخاوتمند برای ساکنان و مهمانانش. هیچ کدام اینها این روزها اما دیده نمی شوند. برای سال ها غرب حلب در دست دولت باقی ماند، بی آنکه کمک های بشردوستانه راهی به این قسمت پیدا کنند تا قحطی و گرسنگی غرب حلب را ببلعد. شرق در دست شورشیان بود و مهمان فریاد گوشخراش بمباران هوایی روس ها. سال ها حلب خط مقدم جنگی بود که به خودش تعلق نداشت و ویرانی ای  را که سزاوار مردمش نبود، مشاهده کرد. حالا اما گاردین در میان ویرانی ها، گزارشی از انسان هایی می دهد که دوباره هرچند زخمی، ناتوان و خسته برخاسته اند تا به شهر مخروبه رنگ و بویی دوباره بدهند تا شاید ققنوس حلب از میان خاکستر جنگ دوباره برخیزد
ابو عبدو، پیرمردی 71 ساله به کلزاهای زردی اشاره می کند که در میان ساختمان های مخروبه رشد کرده اند: «اگر جنگ هنوز ادامه داشت، احتمالا حالا باید اینها را می خوردیم.» او و دوستانش روی صندلی های پلاستیکی قدیمی ای بیرون قدیمی ترین مسجد شهر نشسته اند؛ مسجدی کوچک به نام التوته که حیاطش پر است از درخت های توت. التوته مکانی است تاریخی، جایی که ادعا شده در آنجا رومیان در سال 637 تسلیم ارتش اسلام شده اند. مسجدی که خوشبختانه در دل شهرجنگ زنده سالم باقی ماند تا هنوز زبان گویای تاریخ پرافتخار شهر باشد
ابواحمد هر روز مغازه اش را باز می کند، شیرینی ها و نان هایش را روی سینی بیرون مغازه می گذارد و منتظر سروصداهای جهان بیرون است. جهانی که کوچه ها، خانه ها و بازارهایش نابود شده است. دیوارهای فروریخته، شیشه ها و پنجره ها دیگر وجود ندارند اما نان ها و شیرینی ها هنوز پخته می شوند. ابواحمد یک اعتقاد شیرین دارد: «اگر کسی برای خریدن شیرینی بیاید، یعنی اینکه خوشحال است. اگر غمگین باشد که درباره خوردن شیرینی فکر نمی کند. من خوشحالی مردم را با تعداد شیرینی هایی که در روز می فروشم، می شمارم. بدترین و بهترین روزهای حلب را دیده ام و حالا آرام آرام تک و توک شیرینی هایی را می فروشم. شیرینی فروختن در حلب، یعنی لب هایی که هنوز برای لبخند زدن زنده هستند.» ابواحمد، دو بار خانه اش را در حلب بر سر بمباران ها از دست داد. یک پسرش زیر آوار کشته شد و پدرش هنوز با زخم جنگ دست و پنجه نرم می کند اما او هنوز امیدوار است: «می دانم که هنوز زنده ام، چیزهای کمی برای امیدواری هست اما من هنوز سرشار از امیدم. من سه دختر دارم، سه دختر نوجوان. امیدوارم که زنده بمانم، بزرگ شدن و خوشبختی آنها را ببینم. وقتی شما دختر داشته باشید، یعنی همه چیز در زندگی دارید، یعنی اینکه ثروتمند هستید. برای زندگی مان می جنگیم. این مغازه باید باز بماند و من باید هرروز کار کنم تا چیزی برای خوردن داشته باشیم. حلب همیشه حلب باقی می ماند. این سنگ ها که حالا ویران شده، روزی دوباره ساخته می شوند. فقط باید آن قدر امیدوار باقی بمانیم تا دوباره زندگی را بسازیم.»
حنیف، پسری 14 ساله است که اسباب بازی می فروشد. او مغازه به ارث رسیده از پدرش را می گرداند. هر روز اسباب بازی ها، عروسک ها و وسایلی را آماده فروش می کند که خودش هنوز در سنی است که باید با آنها بازی کند. «من چیزی ندارم که به سیاسی ها بگویم. من همه چیز را خودم به چشم خودم دیده ام. شما دیگر مردم حلب را نمی شناسید. زندگی دیگر آن طوری نیست که قبلا بود. زندگی دیگر چندان شوخ طبع نیست. این اسباب بازی ها به درد وقتی می خورند که زندگی پر از خنده باشد. حالا خانواده های کمی هستند که به دنبال عروسک، تفنگ یا ماشین اسباب بازی باشند اما هروقت کسی دلش برای بازی با این جور چیزها تنگ شد، من اینجا هستم و در این مغازه به روی همه باز است. ما در روزهای تاریکی زندگی می کنیم و حمایت کمی هم از ما وجود دارد اما ساختن آینده هنوز در دست خودمان است و خودمان باید برایش تلاش کنیم، نباید اسباب بازی این زندگی باشیم و وظیفه ماست تا برای بهترشدن آن تلاشی کنیم.»



نظرات کاربران
ارسال نظر
نام کاربر
ایمیل کاربر
شرح نظر
<###dynamic-0###>