يکشنبه 4 تير 1396

print version increase font decrease font
تاریخ انتشار:سه شنبه 23 خرداد 1396      15:3
اعتماد استراتژیک به هیچ کشوری عاقلانه نیست

امریکایی‌ها آمدن یک تندرو به جای روحانی را ترجیح می‌دادند

مهدی مطهرنیا می گوید: آمریکایی های ترامپیستی که یک رویکرد پراگماتیک رادیکال را دارند خواهان روی کار آمدن یک رئیس جمهور تندرو در تهران بودند. دولتی که در تهران شعارهای رادیکال سر دهد تا زمینه های خروج از برجام را بوجود آورد هرچند که این مسئله در انتخابات با شکست روبه رو شد.

عبدالرحمن فتح الهی -  اولین سفر خارجی ترامپ به خاورمیانه و شروع آن از کشور عربستان را نباید جدا از سیاست های داخلی ترامپ دانست. سفر چند روزه ترامپ به عربستان سعودی به همراه خانواده پیام مهمی در عرصه بین المللی مبنی بر اهمیت خاورمیانه در سیاست های خارجی، نظامی و اقتصادی آمریکا در قالب نگاه ابزاری دارد اما با توجه به شعارهای انتخاباتی ترامپ و مشکلات اجتماعی حاکم بر جامعه آمریکا که نشأت گرفته از افزایش بیکاری و رکود اقتصادی است، ترامپ در یک سیاست تجارت گونه در خصوص معامله بزرگ با کشورهای عربی وارد خاورمیانه شده است. ترامپ با اقداماتی نظیر عقد قراردادهای میلیارد دلاری و سخنرانی در عصر 21 می در جمع 37 تن از سران کشورهای اسلامی در ریاض به دنبال ثبات بلندمدت موقعیت آمریکا در منطقه بوده و در نظر دارد نه تنها هژمونی نظامی و اقتصادی خود را در خاورمیانه بست دهد، بلکه به دنبال ایجاد تحولات سیاسی عمیق تر در معادلات سیاسی منطقه برای نیل به ورای این منطقه است .

در این رابطه با دکتر مهدی مطهرنیا تحلیلگر، کارشناس و پژوهشگر ارشد روابط بین الملل که در کارنامه خود سمت مشاور سیاسی نهاد نمایندگی ولایت فقیه در وزارت دفاع در دوران اصلاحات، سردبیری مجله دفاع، معاونت دفتر مطالعات دفاعی را دارد گفت وگویی انجام دادیم که در ادامه می خوانید:

با توجه به نظریه "هارتلند" هالفورد مکیندر و شرح شما از این نظریه که ناظر بر سه حوزه "هارتلند نو "،  "نوهارتلند" و  "هارتلند علیا" است، منطقه آسیای جنوب شرقی به استراتژیک ترین منطقه جهانی میل می کند ،اما آیا سفر ترامپ، آن هم در اولین سفر خارجی خود که در عرف دیپلماتیک نشان دهنده اولویت سیاست خارجی یک رئیس جمهور و آن کشور است حاکی از نقض این نظریه نیست؟ یا این که می توان آن را یک سیاست  "گام به گام" در سایه مفهوم  "اولیت و اولویت" دیپلماتیک، برای نزدیکی به هارتلند علیا و محاصره چین در آسیای جنوب شرقی دانست؟

ببینید ما اگر درک درستی از واژه "اولیت و اولویت" در سیاست خارجی نداشته باشیم یقینا در ارزیابی عملکرد دیپلماتیک ایالات متحده آمریکا با چالش روبه رو می شویم؛ "اولیت"، ضرورت های گریزناپذیر رسیدن به "اولویت ها" است. اولویت سیاست خارجی واشنگتن چه در دوره بوش اول، چه در دوره بوش دوم، چه در دوره اوباما و چه در دوران ترامپ باز هم حرکت به سوی آسیای جنوب شرقی و چین است اما رسیدن به این "اولویت"، ضرورت های خاصی را می طلبد، چه تحت عنوان "اولویت های استراتژیک" و چه تحت عنوان "اولویت های تاکتیکی" که یکی از سطوح اولیت حضور واشنگتن در "هاتلند نو" و سپس گذار منطقی از "نو هارتلند" به "هارتلند علیا" است. لذا در مرحله نخست هارتلند نو یا همان منطقه خاورمیانه عربی هدف گذاری شده و از این جهت است که ما شاهد حضور نیروهای آمریکایی در حجم وسیعی در منطقه خاورمیانه هستیم که حتی تا مناطقی از "نو هارتلند" (افغانستان و پاکستان) را هم شامل می شود، بنابراین ایالات متحده آمریکا به خوبی می داند که اگر نتواند در ارتباط با کل ژئوپولتیک منطقه، ژنوم ژئواستراتژیک نو هارتلند را نادیده بگیرد، نخواهد توانست به سمت هارتلند علیا با اطمینان دست به انتقال قدرت بزند، بنابراین واشنگتن در یک گام جدی به بهانه 11 سپتامبر وارد منطقه نو هارتلند شده لذا می بینیم که در اولین گام ورودش وارد افغانستان یعنی ضعیف ترین نقطه کمربند هارتلند بزرگ می شود و سپس تلاش دارد با ایجاد یک اطمینان معنادار در هارتلند نو (خاورمیانه) سپس وارد نو هارتلند با تعیین تکلیف ایران به عنوان یک سد و عنصر مقاوم در مقابل تحرکات ایالات متحده آمریکا و چالش جدی برای انتقال قدرت به هارتلند علیا، قدرت خود را به حد کمال برساند. لذا می بینیم که اوباما خاورمیانه عربی را در مرکز ثقل قدرت قرار داد و با کاهش جایگاه اسرائیل در میان شرکای حیاتی خود و نقل مکان از "شرکای حیاتی" به "شرکای کلیدی" تا حدودی توازن احترام در میان اعراب و اسرائیلیان را بوجود آورد و از یک سو با زمینه سازی تحرکات معنادار در ارتباط با تهران و نامه نگاری به رهبری و تهدید جدی کره شمالی و ایران از سوی دیگر سناریوی خود را نوشت، بنابراین این اقداماتی که از سوی اوباما و اکنون ترامپ در عربستان پی گرفته می شود تلاشی است برای عبور از هارتلند نو و تلاشی است برای محاصره نو هارتلند، پس تمام این تحرکات ترامپ گذار از "لایه اول اولیت استراتژیک" واشنگتن یعنی هارتلند نو به "لایه دوم" یعنی نو هارتلند و سپس بسیج امکانات معطوف به رودررویی با تهران است، پس این اولیت ها ضرورت های گریزناپذیر محاصره آسیای جنوب شرقی با مرکزیت پکن است. در این دهه گذشته ما سه گام اساسی را برای این گذر که حتی می تواند انتقال مستقیم قدرت باشد توسط واشنگتن دیدیم؛ اول، ایجاد ناامنی در منطقه هارتلند نو و نو هارتلند در زمان بوش؛ دوم دو توازن ضعف در میان تهران و ریاض در زمان اوباما و اکنون هم مدیریت نسبی در منطقه هارتلند نو جهت این استراتژی اساسی سیاست خارجی واشنگتن است، پس کل این نکات حاکی از برنامه گام به گام نیل به هارتلند علیا است.

اما حتی با توجه به این نکات و سیاست گام به گام محاصره هارتلند علیا با مرکزیت پکن، سفر ترامپ که بسیاری از کارشناسان آن را یک سفر بی برنامه دانستند، که فقط تلاشی است برای انعقاد قرار دادهای کلان تسلیحاتی و نفتی در جهت سامان اقتصاد داخلی آمریکا، پس در بستر این نکات مطرح شده، آیا باید این سفر را در راستای مفهوم "پارادایم آشوب"، جدی تر و برنامه ریزی شده دانست یا آن را در سطح یک سفر با رویکرد صرف اقتصادی تقلیل داد؟

اول این که دولت ترامپ، نه با تکیه بر شخص ترامپ، بلکه اتاق های فکر پست نئومحافظه کاران و تئوری های برخواسته از این جریان عمل می کند پارادایم ناشی از "نظریه آشوب" هم  با تکیه بر گذاره "نظم در بی نظمی" و از یک سو، با اجرای داکترین "بازیگر دیوانه" ناشی از نظریه هنری کسینجر در حوزه رفتارهای سیاسی بر عملکرد امروز ترامپ حاکم است. پس چندان با بی برنامگی ترامپ موافق نیستم چرا که ترامپ یک بازیگر بی نظم در یک نظریه معطوف به بی نظمی از نظر پارادایم آشوب است و در سایه این مفهوم بخوبی روشن است که او اولین رئیس جمهور ایالات متحده است که 110 میلیارد دلار فروش اسلحه، آن هم با بخش قابل توجهی از سلاح های تهاجمی با ریاض داشته است. در عین حال اولین رئیس جمهوری است که پس از ریاض مستقیم به تل آویو می رود و در عین حال باز هم او اولین کسی است که در کنار دیوار "ندبه" قرار می گیرد. پس می توان گفت که او در عین حالی که خود را یک سیاست مدار بی نظم نشان می دهد، بازیگر یک برنامه دقیق و برنامه ریزی شده است که بدنبال یک نظم معنادار است که اگر در تهران هم رئیس جمهوری میانه رو با این درصد از آرا به قدرت نمی رسید بدون شک به شکل سریع ترامپ سعی می کرد یک اجماع بین المللی علیه تهران را مانند دوره اوباما فعال کند اما می بینیم که درست در مقابل سیاست اجماع عمل می کند که این ناشی از مانور بر پارادایم آشوب با تاکید بر نظم در بی نظمی به عنوان یک بازیگر دیوانه است.

اما باید آن سوی دیگر داستان سفر را هم دید، اولین سفر خارجی ترامپ در 20 می با مقصدیت ریاض و بعد تل آویو با نگاهی اقتصادی با تکیه بر مسئله  "ایران هراسی" برای تقویت بنیه اقتصادی نابسامان داخلی ایالات متحده آمریکا، که 13 میلیون بیکار و 50 میلیون زیر خط فقر نشانه های بارز آن است انجام شد؛ آیا در سایه نکات مطرح شده بحث ایران هراسی که نقطه غالب اولین سفر خارجی ترامپ بود ابزاری برای فروش سلاح است یا شکستن دیوار حائل (تهران) ما بین هارتلند نو و نو هارتلند برای محاصره هارتلند علیا است؟ سوال دیگر این که در چتر  "پاردایم آشوب"، استفاده از ابزار ایران هراسی تا چه زمانی ادامه خواهد داشت؟

پاسخ به این پرسش مهم شما ابعاد گوناگونی را می طلبد. در مرحله نخست چنانی که گفتم تهران چالش جدی برای "اولیت استراتژیک" ایالات متحده آمریکا است، چالشی که در مرکز ثقل اولیت ها قرار می گیرد لذا اگر واشنگتن نتواند مسئله خود را با تهران حل کند، نمی تواند با اطمینان گذار به هارتلند علیا داشته باشد بنابراین چنین اقدامی، یک اقدام استراتژیک ژئوپولتیکی است و برای واشنگتن این یک ضرورت است. آمریکا دیگر نیازی به نفت خاورمیانه ندارد چرا که دیگر اساسا نفت یک کالای استراتژیک نیست که بخواهد برای تسلط بر چاه های نفت خاورمیانه هزینه های هنگفتی دهد. آن چه خاورمیانه را برای واشنگتن جذاب می کند ضرورت های ژئوپلوتیکی و ژئواستراتژیکی است لذا آمریکا برای تسلط بر این منطقه و گرفتن گلوگاه های استراتژیک که تنگی نفس را برای رقبایش ایجاد کند وارد عمل شده است. در عین حال در دوران ترامپ عامدا و آشکارا در یک سیاست کاملا متفاوت با روسای جمهور پیشین هزینه های هنگفت این سیاست را از متحدان خود در منطقه می گیرد، بیش از 400 میلیارد دلار قرارداد با ریاض فقط یک امضای قرارداد بزرگ برای سامان دادن به اقتصاد داخلی آمریکا نیست بلکه ایجاد زمینه هایی برای جذب پول های باد آورده نفتی که در گام اول، بحران اقتصادی داخلی را حل کند و در گام بعد با ایجاد ایران هراسی، زمینه های محاصره تهران را در موقعیتی به وجود آورد که یک دولت میانه رو در سایه یک هوش سیاسی بالا توانسته به برجام دست یابد که از دید ترامپ بدترین توافق در طول سیاست خارجی آمریکا است، پس باید همه این ابعاد را با هم دید. ایران هراسی از یک سو ناشی از فرا روایت سازی رسانه های ایالات متحده آمریکا و رسانه های همسو با آنان است، اما از سوی دیگر این نکته مهم را باید گفت که این مسئله (ایران هراسی) می تواند ناشی از رفتار برخی از تندروان و رادیکال برخی از افراد، احزاب و جریان های داخلی کشور باشد که قطعا نمی توان آن را کتمان کرد. به هر تقدیر ما در تهران شاهد بودیم که برخی به سفارتخانه ها حمله می کنند و به سهولت از نابودی و مرگ سران کشورهای اسلامی – عربی و فتح پایتخت های آنان سخن می گویند که می تواند خود تشدیدکننده مسئله ایران هراسی باشد و زمینه های بهره برداری برای مستند کردن فرا روایت های ایران هراسی باشد، پس این نکات لایه های گوناگون ایران هراسی است اما در بستر این نکات مطرح شده چالش اساسی در مسئله ایران هراسی فقدان درک درست در تهران از تئوری های جدید جنگ های نوین است، آنچه در تهران در دو دهه اخیر مطرح است و به عنوان یک شاه کلید در مسائل نظامی یاد می شود، "تئوری جنگ های نامتقارن" است که متاسفانه تهران سال هاست بر این اساس سخن می گوید. در حالی که واشنگتن از قبل از حمله به بغداد و سقوط صدام، نه از تئوری جنگ نامتقارن، که از تئوری "جنگ نامتعادل" استفاده کرده است و اکنون در مرحله دوم یک عملیات بسیار برنامه ریزی شده برای ساخت "دشمن" است که دشمن ضعیف را بسیار قدرتمند و هراسناک و در عین حال تهدیدکننده نشان دهد به گونه ای که از درون این عملیات روانی دست به عملیات میدانی زند. پس این جنگ رسانه ای برای ساخت فرا روایت های ایران هراسی سال هاست که علیه تهران ادامه دارد. در زمان اوباما و در اسفند 91 محدودیت استفاده از بمب اتم را انجام دادکه این عملیات روانی با بالا رفتن هوش سیاسی در دستگاه سیاست خارجی دولت میانه رو و حضور جدی تر اندیشه های اعتدالی این سیاست و حصول برجام با شکست مواجه شد. امروز بار دیگر در عربستان و در سخنرانی مشهور نشست سران بالغ بر 40 کشور اسلامی در ریاض با ترامپ بار دیگر این عملیات روانی برای ساخت روایت ایران هراسی بطور جدی کلید خورد تا واشنگتن مرحله نوینی را در این قالب آغاز کند. اساسا عملیات و جنگ روانی مقدمه ضروری برای عملیات میدانی است که این فرایند به صورت آسیب پذیری مجازی مطرح می شود، به این معنا که واشنگتن قدرت خود و متحدانش را آسیب پذیر نشان می دهد و در مقابل قدرت رقیب را فربه و تهدید کننده به تصویر می کشد به گونه ای که بتواند تهدید و آسیب آن را فراگیر نشان دهد تلاش دارد تا افکار عمومی را برای برخورد نظامی احتمالی آماده کند.

اما در سایه پارادایم آشوب، "تئوری خرید برای استفاده" مطرح می شود که این تئوری ناظر و شارح بر این است که هیچ سلاحی خریده نمی شود مگر این که روزی از آن استفده شود اما با نگاهی به این قراردادهای کلان و این حجم از سلاح که 70 در صد شاکله این سلاح ها  "هجومی" و در عین حال پیشرفه است، این نکته مطرح می شود که این سلاح ها، نه در اشل جنگ یمن، نه در اشل حمایت از گروه های تروریستی و جنگ سوریه و نه حتی در اشل خود عربستان به دلیل فقدان دانش استفاده از آن جای نمی گیرد. مثلا در یک مورد برخی از هواپیماهای ریاض که برای بمباران یمن از آن استفاده می شود از خلبانان فرانسوی برای استفاده از هواپیما به کار گرفته می شود که در هر ماموریت مبلغی بین 7500 تا 10 هزار دلار دریافت می کنند، اما سوال اینجاست که اولا ،آیا این حجم از سلاح باعث ایجاد تئوری  "معمای امنیت" در خود ریاض نمی شود و ثانیا در سایه تئوری خرید برای مصرف این حجم از سلاح پیشرفته و هجومی برای یک جنگ بزرگ توسط خود آمریکا در قالب این قراردادهای تسلیحاتی به ریاض منتقل شده است؟

آن چه ما در عربستان شاهدیم این است که ریاض در حوزه "عقلانیت ابزاری" ایالات متحده آمریکا برای تفاهم با ایران قرار دارد، در راستای گفته های شما واشنگتن بخوبی می داند که ریاض توانایی بهره برداری و استفاده از این حجم از سلاح های پیشرفته را ندارد لذا این حجم از سلاح با پول خود عربستان در ریاض انباشته خواهد شد که در موقع مقتضی خود با هزینه بسیار کم ایالات متحده آمریکا بتواند همان حرکتی که بوش پسر بر ضد صدام انجام داد در تهران هم پیاده کند یعنی با بزرگنمایی قدرت ایران و تهدید امنیت منطقه ای و امنیت بین الملل از سوی تهران در جهت آماده شدن افکار عمومی در موازات انباشت این حجم از سلاح خود را برای جنگ بزرگ آماده کند. قطعا در مرحله بعد این خود واشنگتن است که وارد عرصه جنگ خواهند شد و بار دیگر منطقه ملتهب خاورمیانه را به "آشوب بزرگ" یا حتی می توان گفت به "بزرگترین آشوب" خواهند کشاند لذا در فراسوی این دیدگاه یکی از سناریوها، سناریوی "برخورد بزرگ" یا "جنگ بزرگ" در خاورمیانه و هارتلند نو است، پس در راستای تمام این نکات مطرح شده باید بدانیم و من هم بسیار زیاد بر آن تاکید می کنم که "واشنگتن نمی خواهد یک گلوله به سمت تهران شلیک کند" چرا که بخوبی می داند شلیک یک گلوله به سمت تهران هزینه های بسیار زیادی برای واشنگتن در پی دارد اما تهران در جهان استراتژیک ایالات متحده آمریکا و گذر به سمت هارتلند علیا از آن اندازه از اهمیت برخوردار است که تهران می تواند برای آمریکا در حکم ژاپن 1945 میلادی باشد چرا که آمریکا برای اینکه ژاپن را در جنگ جهانی دوم در استراتژی آن جنگ مغلوب کند از اسنفاده از بمب اتم دریغ نکرد پس چه تضمینی وجود دارد که تهران همان نقش ژاپن در آسیای جنوب شرقی در میانه قرن بیستم را اکنون ایفا نکند؟ لذا تهران هم در آسیای جنوب غربی هدف بزرگ استفاده از این حجم از سلاح پیشرفته باشد از همین رو من معتقدم که آمریکایی ها بر آنند که در اتمسفر جدید ایالات متحده آمریکا در قرن 21 و پس از آن حاضرند در راستای استراتژی خود سناریوی ژاپن را برای برداشتن حائل هارتلند نو و هارتلند علیا که همان تهران است را داشته باشند.

اما مضاف بر این نکات که در زیر چتر پارادایم آشوب و مسئله ایران هراسی قرار گرفت، ایجاد یک "ناتوی عربی" دیگر مسئله ای بود که در رویکرد ماکیاولیستی اعراب به دنبال آن بودند، سوال اینجاست که آیا حضور 37 تن از سران کشورهای اسلامی و عربی در کنفرانس ریاض به معنای تشکیل ناتوی عربی است و اساسا آیا چنین چیزی (ناتوی عربی) می تواند شکل بگیرد؟ و اضافه بر این چرا در سوی دیگر ماجرا، اعراب و بویژه ریاض بر طبل ایران هراسی می کوبند؟

در منظر نخست حضور قریب به 40 تن از سران کشورهای اسلامی و عربی با حضور ترامپ اگر چه نمایشی از قدرت است اما نمی تواند دلیل کاملی بر شکل گیری یک ائتلاف به نام ناتوی عربی باشد چرا که خود کشورهای عربی و بالاتر از آن کشورهای اسلامی در میان خود با چالش های اساسی روبه رو هستند که این چالش ها بسیار جدی است. لذا تنها نکته ای که می تواند در یک مسئله متحد کند رشد و گسترش ایران هراسی است. لذا نکته بسیار مهم این جاست که باید تهران مراقب ادبیات دیپلماتیک خود باشد یعنی تهران ادبیاتی را برنگزیند که از آن بتواند در راستای اجماع سازی در قالب ناتوی عربی از آن استفاده کند که با وجود دولت معتدل، شبه اصلاح طلب و میانه روی حسن روحانی این مسئله تا حدی رنگ می بازد پس زمانی که اکثریت مردم ایشان را برگزیده اند کلیت نظام باید در یک سیستم یکپارچه حمایتی از دولت حمایت کند. دوم این که ناتوی عربی که شما هم به آن اشاره کردید، چه بخواهیم و چه نخواهیم یک واقعیت است در حالی که خود ناتو در پایتخت چند کشور عربی اتاق های فکری برای خود دائر کرده است و این اتاق های فکر بصورت کاملا جدی برنامه ای را برای تشکیل ناتوی عربی دارند و گام هایی را در این زمینه برداشته اند. این ناتوی عربی در پی باز تعریف یک قوه استراتژیک در خاورمیانه است و این برنامه را در چهارچوب تهدید ایران پیش می برد. پس تهران هر چه اصطکاک بیشتر و ورود بیشتری در جنگ نیابتی داشته باشد، قطعا مسئله ایران هراسی در جنگ رسانه ای و عملیات روانی با سهولت و در عین حال سرعت بیشتری انجام می پذیرد. این راه را برای تشکیل ناتوی عربی هموارتر می کند. سوم این که بسیاری از کشورهای عربی در درون خود با چالش های زیادی روبرو هستند که می تواند دولت های آنان را با مشکلات امنیتی جدی از طریق اعتراضات گسترده سیاسی مردم روبرو کند لذا با ایران هراسی ،زمینه های انحراف افکار عمومی مردم این کشورها از اعتراضات خود را ایجاد می کنند و این کشورها به راحتی می توانند از رفتارهای تهران استفاده های سوء جهت تحکیم قدرت درونی خود را ببرند پس باید گفت آنچه شما در قالب سوال مهمتان پرسیدید چند لایه و خرده لایه مهم در تحلیلش به خود اختصاص می دهد.  اما در مجموع باید گفت که ایران هراسی در یک مقوله چند بعدی، چندین نتیجه و پیامد مختلف را برای کشورهای بکار برنده ایران هراسی داراست.

اما کنفرانس 37 تن از سران کشورهای اسلامی-عربی با حضور ترامپ در ریاض حاوی یک نکته بسیار مهم بود و آن نکته همسویی و همراهی برخی از کشورهای هم پیمان استراتژیک تهران مانند بغداد در مسئله ایران هراسی بود، به گونه ای که حیدر العبادی در جایگاه نماینده عراق در این کنفرانس، نه تنها اظهاراتی بر خلاف پارادایم ایران هراسی را در آن جلسه ایراد نکرد بلکه همنوایی خود را، البته به نسبت سایر کشورها کمرنگتر با مسئله نشان داد. آیا بواسطه این نکته مهم تهران نباید در روابط خارجی و مناسبات دیپلماتیک خود با هم پیمانانش دست به نه یک داکترین، بلکه داکترینال در بازبینی و بازنگری بزند؟

هیچ کدام از کشورهای عربی و همسایه و حتی کشورهایی که در فرامنطقه مدعی اتحاد استراتژیک با تهران هستند من جمله مسکو، به تهران به عنوان متحد استراتژیک خود در چهارچوب نظام جمهوری اسلامی نگاه نمی کنند بلکه بصورت تاکتیکی و در جهت گرفتن امتیاز در ابعاد منطقه ای و بین المللی از پوئن ایران در تقابل با ایالات متحده استفاده می کنند. پس تهران در چارچوب جمهوری اسلامی در حکم برگ امتیازگیری از سوی پکن، مسکو، عراق، سوریه و ... عمل می کند. از همین رو این بازیگران خود را متحد استراتژیک تهران در ابعاد منطقه ای و فرامنطقه ای نشان می دهند اما دقیقا در خلاف این نقش، در بزنگاه های تاریخی اگر قرار باشد فقط و فقط بین تهران و یا واشنگتن یکی را انتخاب کنند قطعا آن طرفی که انتخاب نخواهد شد تهران است. بنابراین ایران نمی تواند و عاقلانه هم نیست که در قالب صد در صدی و در سطح استراتژیک به این بازیگران اعتماد کند بلکه در یک چهارچوب محافظه کارانه تهران باید تلاش کند زمینه های ایجاد یک پیوند معنادار واقعی میان خود و این بازیگران ایجاد کند به گونه ای که این بازیگران نتوانند تهران را در بزنگاه های تاریخی نادیده بگیرند و با نادیده گرفتن تهران هزینه های بسیار گزافی برای آنان ایجاد کند. این مسئله با توجه به نقش، جایگاه و امکانات تهران در حوزه منطقه ای و بین المللی کار ساده ای هم نیست اما با بالا بردن هوش دیپلماتیک که در این دولت شاهد آن بودیم شدنی است.

اما اوباما در راستای استراتژی روابط دیپلماتیک خود چنانی که مطرح شد خاورمیانه عربی را در مرکز ثقل قدرت قرار داد و با کاهش جایگاه اسرائیل در میان شرکای حیاتی خود و نقل مکان از "شرکای حیاتی" به "شرکای کلیدی" تا حدودی توازن احترام در میان اعراب و اسرائیلیان را بوجود آورد، اما آیا این پیوستار استراتژی سیاسی در دولت ترامپ هم برای نیل به هارتلند علیا وجود دارد یا اینکه اولین سفر ترامپ به تل آویو را باید فقط در سطح یک دیدار اولیه سران دانست؟ و اساسا آیا ترامپ برای حل مناقشه اسرائیل و فلسطینیان برنامه ای را دارد؟

ترامپ در مسئله اسرائیل و فلسطین از همان نظم در بی نظمی و بازیگر دیوانه استفاده می کند. بر این باورم که دیگر اسرائیل برای ایالات متحده آمریکا دیگر شکل حیاتی ندارد. از سال 2003 به بعد در ادبیات امنیتی ایالات متحده آمریکا این مسئله کلید خورده است البته نه به این معنا که دیگر اسرائیل برای واشنگتن اهمیت راهبردی ندارد بلکه تاکید من این است که آمریکایی ها به تقلیل نقش تل آویو روی آورده اند. ببینید واشنگتن شرکای خود را در سه سطح تعریف می کند، سطح "حیاتی"، "کلیدی" و "مهم". پس با این دید آمریکادر قرن بیستم تل آویو را شریک حیاتی خود می دانست ولی در آستانه قرن 21 و بعد از آن با تغییر و تحولات شدیدی منطقه خاورمیانه که ناشی از حضور مستقیم خود واشنگتن بود، اسرائیل به جایگاه شریک کلیدی تنزل یافت، شریک کلیدی که اگر مسئله خود را با اعراب حل نکند بصورت یک انرژی سکون در روابط بین الملل برای ایالات متحده آمریکا تعریف و تلقی می شود و این برای واشنگتن قابل قبول نیست چرا که همواره واشنگتن سعی دارد خود را از این سکون و رکود خلاص کند. بهترین فرصت برای واشنگتن در این مقوله خود ترامپ است، ترامپی که ادبیاتی شبیه به تل آویو را برای خود برگزیده و به ظاهر برای اسرائیلی ها کلاه از سر بر می دارد اما تلاشی هم برای حل مناقشه دیرینه اعراب و اسرائیل در طول مدت زمامداری خود دارد تا این سکون و کاهش دهنده سرعت انتقال قدرت از هارتلند نو به نو هارتلند و هارتلند علیا برداشته شود که این مسئله در دوره اوباما کلید خورد. حال این که ترامپ تا چه اندازه بتواند موفق عمل کند؟ مسئله دیگری است. ولی قطعا این اراده در زیر لایه های هیئت حاکمه واشنگتن در دوره ترامپ دیده می شود و اگر ترامپ بتواند مسئله اعراب و اسرائیل را حل کند باید در موضعی حل این مسئله را از رادیکالیسم موجود در تل آویو بخواهد که احساس حقارت و اسرائیل احساس شکست نسبت به شعارهای استعلایی خود در منطقه نداشته باشد، لذا پیش بردن طرح دو دولت و دادن امتیازهایی به دو سوی اعراب فلسطینی و اسرائیل بیشتر خواهد شد چرا که او یک متخصص در معامله است و مناقشه اعراب و اسرائیل را به یک معامله می بیند و بر اساس هزینه و فایده با کمترین هزینه سعی در بیشترین فایده را دارد و بخوبی نشان داد ترامپ در سفر به ریاض یک معامله تجاری و اقتصادی پر سود را به بار نشاند و در تل آویو هم بدنبال به بار نشاندن یک معامله بزرگ پرسود سیاسی و دیپلماتیک است. پس چنانی که گفتم ترامپ برای به یادگار گذاشتن این دو معامله بزرگ قطعا در تل آویو چنین امتیازاتی را می داد و احتمالا هم در آینده چنین رفتارهایی از او دیده شود.

اما این سفر ترامپ به منطقه خاورمیانه مصادف شد با برگزاری انتخابات دوازدهمین دوره ریاست جمهوری در ایران، با توجه به این که باید دولت دوازدهم در دستگاه سیاست خارجی و استراتژی های مناسبات دیپلماتیک خود به یک داکترینال دست زند باید چه اقداماتی را در چهار سال پیش رو به انجام رساند؟

ابتدا باید این نکته را گفت که آمریکایی های ترامپیستی که یک رویکرد پراگماتیک رادیکال را دارند خواهان روی کار آمدن یک رئیس جمهور تندرو در تهران بودند. دولتی که در تهران شعارهای رادیکال را سر داده که زمینه های خروج از برجام را بوجود آورد هرچند که این مسئله در انتخابات با شکست روبرو شد چرا که با انتخاب یک رئیس جمهور با تجربه در حوزه دیپلماتیک با اندیشه های اعتدالی بازی برای واشنگتن بسیار سخت و پیچیده شد زیرا رئیس جمهور ایران مهره ای نیست که بتوان به سادگی با آن بازی کرد، روحانی یک ایده آلیست یا یک سازش کار از دید دلواپسان نیست و قطعا واشنگتن بیش از هر کنشگر دیگری روحانی را می شناسد. یعنی کسی که قاطعانه سخن می گوید و این بعد قاطعانه را با لبخند نشان می دهد و این ضد عملیات روانی برای تاثیرگذاری بر افکار عمومی در خصوص ایران هراسی است. بنابراین موضع واشنگتن در قبال مسئله انتخابات ایران چه در زمان قبل از آن و چه در حین برگزاری، بصورت موذیانه در خصوص عدم استقبال از روحانی بود. اما در خصوص اینکه تهران چگونه باید عمل کند باید گفت که تهران باید "دیپلماسی موثر" را در حوزه بین المللی دنبال کرده و "تعامل سازنده " و در عین حال قاطعانه را در بعد منطقه ای دنبال کند، یعنی در بعد بین الملل با گذار از تعامل سازنده به تعامل موثر دست یابد و برای ایجاد این تاثیر تهران باید آمادگی خود را برای حل و فصل تمام مناقشات خود در عرصه بین الملل اعلام کند. این مسئله نیازمند حمایت رهبری و کل نظام و حاکمیت از روحانی است چنانی که خود روحانی هم در اولین کنفرانس خبری بعد از انتخابات به آن اشاره داشت چرا که در صورت عدم حمایت این مسئله حل مناقشات بین المللی تهران در بعد بین الملل ایجاد نخواهد شد و در این صورت بستری برای بازگشت اجماع بین المللی علیه تهران چنانی که در سال های اول دهه 90 شمسی رخ داد ،بوجود می آید لذا در بستر این شرایط دو راه وجود دارد ؛یا باید وارد تعامل سازنده موثر با الگوی مذاکرات 5+1 برای مسئله برجام صورت شود یا اینکه با اعلام یک "نه بزرگ" در مقابل تمام اقدامات واشنگتن ایستادگی کند، که در این صورت باید آستانه تحمل تهران را در حد پرداخت هزینه های بسیار هنگفت تا حد جنگ فیزیکی بالا برد و در بعد منطقه ای هم باید گفت تعامل سازنده، رنگ و روی اقتداری داشته باشد. شرکای استراتژیک ما در جهان و در عین حال رقبای استراتژیک ما در خاورمیانه کاملا مشخص هستند و ما نمی توانیم مسکو و ریاض را شریکی برای خود قرار دهیم در حالی که از رقبای جدی ما در بازار انرژی هستند. ما بواسطه فعالیت های سیاسی و ایدئولوژیک چند دهه گذشته روس ها را برای خود شرکای استراتژیک در بعد بین الملل تعریف کرده و با شعارهای مذهبی در قالب وحدت اسلامی تلاش کرده ایم جهان اسلام را یک "امت واحده" معرفی کنیم و بر این نظریه امت محوری که تاکنون برای ما هزینه های بسیاری داشته اصرار کرده ایم. البته باید بگویم من با امت محوری مخالف نیستم اما معتقدم که اتحاد کشورهای اسلامی باید به اتحادیه کشورهای اسلامی مبدل شود و برای رسیدن به چنین ایده آلی نباید و نمی توان واقعیت های امروز منطقه را نادیده گرفت لذا ما باید ادبیات استراتژیک خود را اصلاح و بازنگری کنیم و براساس واقعیت های موجود تصویری مطلوب و در عین حال مقتدرانه را از تهران به نمایش بگذاریم.

انتشار اولیه: چهارشنبه 10 خرداد 1396 / انتشار مجدد: سه شنبه 23 خرداد 1396



نظرات کاربران
ارسال نظر
نام کاربر
ایمیل کاربر
شرح نظر
<###dynamic-0###>