پنجشنبه 23 آذر 1396

print version increase font decrease font
تاریخ انتشار:جمعه 31 شهريور 1396      13:12
هفتاد و یکمین بخش از کتاب «اسرار جعبه سیاه»:

چرا جشمید آموزگار و زکی یمانی ترور نشدند؟

بر اساس طرح ما می بایست بعد از این که پول ها را گرفتیم به سمت هواپیما می رفتیم بعد به عراق یا عدن برای اعدام دو وزیر پرواز می کردیم.

دیپلماسی ایرانی: قرن بیستم به گفته بسیاری از مورخان، قرن تحول های شگرف بوده است. قرنی که در آن جنگ های بی نظیر تاریخ نظیر جنگ های جهانی اول و دوم رخ دادند و تاریخ بشریت به دست افراد و سیاستمدارانی که هر کدام طرحی برای رسیدن به مصالح و منافع خود داشتند، تغییرات شگرف یافت که مسیر طبیعی بسیاری از امت ها و کشورها را تغییر داد. در این میان تقسیم جهان به جهان غرب و جهان سوم تعابیری نامتجانس به وجود آورد که از درون این تناقضات افراد تحول خواهی ظهور کردند که در حقیقت می خواستند در برابر خواسته ها و طرح های منفعت طلبانه جهان غرب بایستند. افرادی که آرمان خواهانی بودند که گمان می کردند آرمانشان آن قدر قدرت دارد تا بتواند در برابر قدرتبل های بزرگ جهان بایستد و رویای مدینه فاضله آنها را تحقق بخشد. کتاب "اسرار جعبه سیاه" گفت وگو با چهار نفر از همین آرمان خواهانی است که تلاش کردند به خیال خود قدرت های بزرگ را وادار به تسلیم در برابر اراده آهنین خود کنند. افرادی که جهان غرب آنها را تروریست های بین المللی نه آرمان خواه می داند. در این جا بخش هفتاد و یکم این کتاب را می خوانید:

آیا مذاکرات ]میان شما با دولت ها بعد از گروگان گیری اوپک[ آغاز شد؟

عملا مذاکرات حقیقی با اتریشی ها انجام می شد. آن چه در ظاهر از آنها خواسته می شد پخش رادیویی بیانیه بود. آنها هم به تقضای ما پاسخ مثبت دادند و بیانیه را از رادیوی کوچکی که در اختیارمان بود شنیدیم. نکته دوم عملیات ترک محل بود. می بایست اتریشی ها هواپیمایی برای ما تهیه می کردند تا ما را جابه جا کند. اما درباره طرح، یک طرح علنی بود و یک طرح ضمیمه. اولی به این جا رسید که با آنها مذاکره کنیم تا بیانیه اعلام شود و با گروگان ها سالم از وین خارج شویم. اما طرح ضمیمه این بود که گروگان ها نامه هایی به سفارت خانه ها و حکومت هایشان بنویسند تا آنها برایشان کاری انجام دهند. هدف از این کار این بود که به خصوص روی دو نامه آموزگار و یمانی دست بگذاریم. بعد به آنها دیکته کردیم که باید نامه هایشان شامل چه چیزهایی باشد، به عبارت دیگر باید هر کدام از حکومت ها مبلغی به قیمت 5 میلیون دلار، مجموعا 10 میلیون بپردازند. این هم شد. بنا به رفتاری که با یمانی و آموزگار شد، آنها درک کردند که هدف، خودشان هستند و اگر مطالبات انجام نشود اعدام خواهند شد.

اما درباره اتریش، این کشور قبول کرد هواپیمایی در اختیار ما قرار دهد به شرط این که کارمندان اتریشی را آزاد کنیم. ما هم با شرط آنها موافقت کردیم.

صبح روز بعد، سفیر عراق به ما چشمک زد، خودش را آسوده می دید، انگار که فیلمی سینمایی می بیند که به او ربطی نداشت، گفت که ما میهمانی اختتامیه در هتل «هیلتون» فراهم کردیم، به افتخار وزرا. خواسته اش را جدی گرفتیم و از دولت اتریش خواستیم که غذاهایی که قرار بوده در میهمانی هیلتون سرو شود را به گروگان ها بدهد. عملا هم این کار را کردند و غذاها را با سینی ها آوردند. به این ترتیب آماده انتقال به هواپیما شدیم.

گروگان های اتریشی با تعدادی دیگر که از شناسنامه های دیگر بودند و یادم نیستند چه کسانی بودند را آزاد کردیم، برای این که اتوبوسی که ما را به سمت هواپیما می برد همه را نمی توانست در خود جای دهد. به سمت اتوبوس راه افتادیم، کارلوس اولین کسی بود که با ما نبود. او می بایست برمی گشت تا کار آماده سازی را که بسیار مهم بود، انجام دهد، به این ترتیب من و کارلوس تنها در وین ماندیم، بعد از این که رفتند ما در مقر اوپک ماندیم و در کافه پشت ساختمان اوپک نشستیم. کارلوس از من خواست درباره عملیات نظر دهم، به او گفتم که برای من درباره اعدام (اعدام دو وزیر نفت ایران و عربستان) سوالاتی وجود دارد، برای این که او را آدمی سیاستمدار می دانم و ابعاد انجام تصمیمی خطرناک از این نوع را درک می کنم، می گویم. بر اساس طرح ما می بایست بعد از این که پول ها را گرفتیم به سمت هواپیما می رفتیم بعد به عراق یا عدن برای اعدام دو وزیر پرواز می کردیم. من نمی توانم تصور کنم که بعد از اعدام ها چه خواهد شد، چه در بغداد باشد چه در عدن. اگر در بغداد باشد همه توافقات ایران با عراق متوقف می شود و توقف جنگ کردها و دخالت دو کشور در امور هم بر اساس توافق الجزایر نیز خاتمه می یابد. اما اگر در عدن اعدام ها انجام شود، کشوری کوچک متهم اصلی می شود، و قطعا از سوی کشورهای مشخصی تحت فشار و شاید هم بیشتر قرار می گیرد. من فکر نمی کنم با این کار خدمت خوبی به رفقای مان در عدن کرده ایم.

ودیع ]حداد[ در عدن پایگاه داشت. و عملیاتی از این نوع (یعنی اعدام) قطعا این کشور را در تنگنا قرار خواهد داد و اتهاماتی را متوجهش خواهد کرد و به دنبال آن برخوردهایی خواهد شد و قطع ارتباطاتی به وجود خواهد آمد. ناگهان متوجه شدم که کارلوس به سرعت به من جواب می دهد، بدون هیچ تاخیری دیدگاه مرا تایید می کند و می گوید که این هدف (یعنی اعدام ها) طبیعی و سالم نیستند.

یعنی بر اساس طرح بنا بود دو وزیر را به بغداد ببرید تا در آن جا اعدام شوند؟

یا بغداد یا عدن. کارلوس موافقت خود را با این مساله اعلام نکرد و گفت که نباید چنین اتفاقی بیفتد. اما راه جواب دادنش روشن بود، برای همین گفت: «روشن است که تو سیاست را زیاد می فهمی.» و حرف ما را در خطرناک بودن این موضوع تایید کرد.

از سوی دیگر دستوراتی داشت که به هیچ وجه در عملیات فاش نشود که او کیست. یعنی هیچ کس نباید می فهمید که کارلوس هم جزء مجموعه است. مسئول مذاکرات و اداره آن من بودم. در مقابل او مطرح کرد که فاش کند او هم جزئی از مجموعه است. می گفت اگر بفهمند من هم جزء مجموعه هستم بیشتر می ترسند و جدی بودن عملیات و خطرات آن را درک می کنند. با نظرش موافقت کردم، به این ترتیب کارلوس به اسم خودش امضا کرد. ما هم اسمش را دست به دست کردیم بدون این که آن را اعلام کنیم. معضل این بود که نه من می توانسم از او بخواهم که از دستورات سرپیچی کند و دو وزیر را ترور نکند، و نه او می توانست مسئولیت فاش شدن نامش در مذاکرات را بر عهده بگیرد.

وقتی که عملیات اجرا شد و مذاکرات آغاز شد، من تقاضای قانونی برای دیدار با سفیر لیبی و بعد سفیر عراق کردم. وقتی که نفر دوم سفارت عراق آمد، خودش را معرفی کرد و گفت که کارلوس است. من هم مخالفتی نکردم، به عبارتی خودم هم فضا را برای او مهیا کردم. به نظر من این اقدامی ایجابی بود، وجود علنی او در ضمن مجموعه سازمان های امنیتی را می ترساند و این را هم می افزایم که وقتی کسی که از سوی سازمان های امنیتی جهانی تحت پیگرد است جرات می کند و نام خود را در برابر دنیا فاش می کند، عملیات جدی تر می شود، این به آن معناست که مصمم است تا آخر خط برود. صبح روز بعد، به طرف هواپیما رفتیم و از مرحله مذاکرات عبور کردیم تا آلمانی زخمی را هم ببریم. فرد زخمی که از ناحیه معده مصدوم شده بود را از آن جا بردیم. بعد ابلاغ کردیم که وضعیتش خطرناک است، و به عنوان مجموعه تصمیم گرفتیم که او را به هیچ شکلی پشت سر خود تنها رها نکنیم و بهتر است که در هواپیما بمیرد به جای آن که به دست مقامات بیفتد و مورد بازجویی قرار بگیرد. اصرار کردیم که باید  با ما بیاید، موافقتش را گرفتیم. وقتی که به هواپیما رسیدیم کارلوس از آن بالا رفت، از وجود فرد زخمی در آن مطمئن شد با او پزشک کُردی داوطلبی هم همراه شده بود که با ما بیاید.

از اترش به الجزایر رفتیم، صبح به آن جا رسیدیم. مذاکرات با دولت الجزایر در فرودگاه آغاز شد. قبل از هر چیز فضای تنش شروع شد. اما آن چه ناگهانی بود، این بود که افراد امنیتی آمدند و کارلوس به آنها اجازه داد که از هواپیما بالا بروند تا گروگان ها را ببینند، خصوصا وزیر نفت الجزایر را دیدند که در هواپیما است بعد پایین آمدند، بعد با کارلوس سوار هواپیما شدند. این جا بود که فهمیدم توافق با الجزایر حاصل نشده است، به دلیل تعلل در جواب دادن. از الجزایر به لیبی رفتیم.

ادامه دارد...



کلمات کلیدی : اسرار جعبه سیاه
نظرات کاربران
ارسال نظر
نام کاربر
ایمیل کاربر
شرح نظر
<###dynamic-0###>