سه شنبه 21 آذر 1396

print version increase font decrease font
تاریخ انتشار:جمعه 7 مهر 1396      10:9
هفتاد و دومین بخش از کتاب «اسرار جعبه سیاه»:

گروگان گیری اوپک چگونه پایان یافت؟

خودمان را در حضور مقامات تسلیم کردیم، از جمله مقاماتی که بودند عبدالعزیز بوتفلیقه، وزیر امور خارحه (رئیس جمهوری فعلی) و مسئولان امنیتی بودند. بعدا فهمیدم که عملیات تحویل پول در خلال سفر از الجزایر به لیبی و سپس بازگشت به الجزایر انجام شد.

دیپلماسی ایرانی: قرن بیستم به گفته بسیاری از مورخان، قرن تحول های شگرف بوده است. قرنی که در آن جنگ های بی نظیر تاریخ نظیر جنگ های جهانی اول و دوم رخ دادند و تاریخ بشریت به دست افراد و سیاستمدارانی که هر کدام طرحی برای رسیدن به مصالح و منافع خود داشتند، تغییرات شگرف یافت که مسیر طبیعی بسیاری از امت ها و کشورها را تغییر داد. در این میان تقسیم جهان به جهان غرب و جهان سوم تعابیری نامتجانس به وجود آورد که از درون این تناقضات افراد تحول خواهی ظهور کردند که در حقیقت می خواستند در برابر خواسته ها و طرح های منفعت طلبانه جهان غرب بایستند. افرادی که آرمان خواهانی بودند که گمان می کردند آرمانشان آن قدر قدرت دارد تا بتواند در برابر قدرتبل های بزرگ جهان بایستد و رویای مدینه فاضله آنها را تحقق بخشد. کتاب "اسرار جعبه سیاه" گفت وگو با چهار نفر از همین آرمان خواهانی است که تلاش کردند به خیال خود قدرت های بزرگ را وادار به تسلیم در برابر اراده آهنین خود کنند. افرادی که جهان غرب آنها را تروریست های بین المللی نه آرمان خواه می داند. در این جا بخش هفتاد و دوم این کتاب را می خوانید:

چند وزیر بین گروگان ها بودند؟

11 وزیر، در فرودگاه لیبی که فرود آمدیم وزیر نفت الجزایر همچنان با ما در هواپیما بود با وجود این که ما از او خواسته بودیم که در الجزایر بماند. اما او اصرار کرد که ما را همراهی کند. وقتی به لیبی رسیدیم، کارلوس به او اجازه داد پیاده شود و با لیبیایی ها مذاکره کند. در این جا بود که من مطمئن شدم که معامله بزرگتری در کار هست و الا معنای این مانورها چه بود؟

آن موقع، من نمی پرسیدم، اما احساس کردم که چیزی در حال اتفاق افتادن است و به کارلوس اجازه بعضی کارها را دادم. بعد کارلوس به من گفت که من مسئول مذاکره با لیبیایی ها خواهم بود، انگار که نقشش تمام شده بود. در فرودگاه لیبی خیلی معطل شدیم تا این که سرهنگ عبدالسلام جلود آمد که متولی انجام مذاکره بود. بعد با دو نیروی امنیتی پایین آمدم و در زمین فرودگاه با سرهنگ جلود دست دادم، خواسته ما تعویض هواپیما بود.

هواپیمای ما از مدل «دی سی 10» بود که به درد مسافت های طولانی نمی خورد، مثلا از الجزایر به عدن. در طول راه هم امکان سوخت گیری نبود. مجبور می شدیم که در فرودگاه مصر فرود بیاییم که آن هم در آن موقع کار خیلی خطرناکی بود، و نمی خواستیم در آن جا فرود بیاییم.

در مذاکرات از آنها هواپیمای «بوئینگ 707» تقاضا کردیم. هواپیما نداشتند و آمادگی هم نداشتند که یکی برای ما اجاره کنند. برای همین به بن بست خوردیم. من زیاد اصرار نکردم، زیاد هم مشتاق نبودم که نه به بغداد بروم و نه به عدن. لیبی را ترک کردیم و خواستار فرود در تونس شدیم، فرودگاه را قفل کردند، تقاضای ما برای فرود در آن جا زیاد جدی نبود، دوباره به الجزایر رفتیم.

در الجزایر چه اتفاقی افتاد؟

مذاکرات زیاد طول نکشید، به این توافق ختم شد که گروگان ها را آزاد کنیم و خودمان را تسلیم کنیم. از نتایج خوشحال بودم و با کارلوس تفاهم داشتم. دوست خانم آلمانی مان نمی فهمید چه پیش آمده و عصبانی بود، برای این که دو وزیر اعدام نشدند و احساسش مثل یک نظامی بود که احساس می کرد دستورات را اجرا نکرده است. خودمان را در حضور مقامات تسلیم کردیم، از جمله مقاماتی که بودند عبدالعزیز بوتفلیقه، وزیر امور خارحه (رئیس جمهوری فعلی) و مسئولان امنیتی بودند. بعدا فهمیدم که عملیات تحویل پول در خلال سفر از الجزایر به لیبی و سپس بازگشت به الجزایر انجام شد.

الجزایری ها ما را به ویلایی روی یک تپه بردند تا استراحت کنیم. چند روز بعد عید میلاد ]مسیح[ رسید که آشپز یک وعده غذایی سبزیجات بسیار خوب پخت.

این معامله خوبی برای تروریست هاست؟

(می خندد).

و بعد از آَن چه شد؟

از الجزایری ها خواستم که اولین کسی باشم که آن جا را ترک می کنم تا بتوانم با مرتبطانمان تماس بگیریم. در این جا کاری را مرتکب شدم که نمی دانم اشتباه بود یا درست. به تقاضای خودم با یک مسئول امنیتی در پایتخت الجزایر دیدار کردم و فاش کردم که من از اصل با (یکی از رهبران فلسطینی، خلیل الوزیر) «ابو جهاد» کار می کنم. برای این که از اطلاعات مطمئن شود یک شخص مسئول الجزایری را از دفتر فراخواند و با این شخص مجموعه ای از سوال ها را در میان گذشت و بعد از این که مطمئن شد، از من پرسید چه می خواهم، از او خواستم از راه سوریه به بیروت بروم برای این که «ابوجهاد» در آن جاست. از آنها خواستم اطلاعات مربوط با ارتباط من با «ابوجهاد» را مخفی نگه دارند. برایم گذرنامه ای الجزایری تهیه کردند و من به دمشق رفتم. در پایتخت سوریه «ابو جهاد» را دیدم و او را در جریان گذاشتم. در این جا مساله ای را روشن کنم. در خلال تدارک برای انجام عملیات وین این احساس به من دست داد که اجرا نخواهد شد و ممکن است به سختی های لجستیکی بر بخورد همان طور که برای طرح ربودن مهدی التاجر اتفاق افتاد. ما تجربه های مشابه بسیاری از این نوع داشتیم، برای همین شخصا «ابو جهاد» را درباره عملیات خبر نکردم و به ابلاغ آن به فرمانده میلیشیا در لبنان، جواد ابو شعر، بسنده کردم، ابو شعر دوست من است که حس سیاسی و آرامش خاص استثنائی ای دارد. به جواد گفتم برای این که رابطه من با مجموعه ودیع حداد می بایست سری باقی می ماند و هیچ کس از آن خبردار نمی شد جز «ابو جهاد» و ابو شعر با وجود این که کار امنیتی بود. من به دستگاه امنیتی فلسطین اطمینان نداشتم و تحرکاتم را به دور از تشکیلات کلاسیک آن نگه داشته بودم. جواد به من گفت: به اروپا برو... بعدا می بینیم چه می شود. بعد از عملیات جمع آوری اطلاعات اول، تلاش کردم با ابو جهاد تماس بگیرم. به قصد دیدن او به دمشق رفتم به من گفتند که به بیروت رفته است. به بیروت رفتم و فهمیدم که به دمشق برگشته است. ابو جهاد مثل جیوه بود سخت می شد او را گرفت فقط زمانی پیدایش می شد که تو را می خواست. به خودم گفتم بعدا به او می گویم. در شبی که عملیات اجرا به جلو افتاد، طوفان برفی در وین وزیدن گرفت که نتوانستم به آپارتمانی که بنا بود در آن جمع شویم بروم در نتیجه عملیات که مقرر بود با افتتاح کنفرانس اوپک انجام شود به تاخیر افتاد. تلاش کردم با ابو جهاد تماس بگیرم تا خبرش کنم، اما وضع حساس بود. و رفتم که از خودم بپرسم چه پیش خواهد آمد، آیا سازمان امنیت اتریش را در جریان می گذارند تا عملیات شکست بخورد؟ احساس کردم که خودم دارم با سرنوشتم بازی می کنم! در آخر وارد عملیات شدم و هدفم این بود که به هر قیمتی شده نگذارم عملیات اعدام انجام شود.

فکر اعدام دو وزیر چگونه به این مجموعه درز کرد؟

نمی دانم چه کسی خبرشان کرد، اما بر اساس دستورات ودیع حداد که کمال خیر بک منتقل کرده بود می بایست دو وزیر در بغداد یا عدن اعدام می شدند.

گفته می شد که کشوری عربی پشت فکر ربودن وزرا بود و اتهاماتی به عراق و لیبی زده شد؟

من هیچ دلیلی ندارم. نمی دانم آیا دلیلی داشت. من دیدم که اعدام خطرناک است و به مصلحت انقلاب فلسطینی نیست، و به سوابق عملیات «سپتامبر سیاه» استناد می کردم. مثلا وقتی که در «سپتامبر سیاه» انبارهای نفت در تریستا در ایتالیا منفجر شدند، چه کسی سود برد؟ فقط شرکت های بیمه، اولینشان هم «لویدز» بریتانیا بود، از این که نرخ بیمه برای نفت کش ها از خلیج ]فارس[ بالا رفته بود، سود برد.

 

ادامه دارد...     



کلمات کلیدی : اسرار جعبه سیاه
نظرات کاربران
ارسال نظر
نام کاربر
ایمیل کاربر
شرح نظر
<###dynamic-0###>