پنجشنبه 23 آذر 1396

print version increase font decrease font
تاریخ انتشار:شنبه 29 مهر 1396      9:37
هفتاد وپنجمین بخش از کتاب «اسرار جعبه سیاه»:

قصه ترور بختیار از زبان انیس نقاش (بخش اول)

زمانی که انقلاب پیروز شد به ایران رفتم تا در بلوغ اندیشه سیاسی و هماهنگی روابط مشارکت کنم. در این اثنا بختیار از تهران فرار کرده بود و از خارج دعوت به سرنگونی نظام اسلامی در سایه وجود ارتشی در مرزهای کردستان – عراق می کرد و انفجارهایی در تهران به وقوع پیوست. همه به این اجماع رسیدیم که بختیار خطرناک است.

دیپلماسی ایرانی: قرن بیستم به گفته بسیاری از مورخان، قرن تحول های شگرف بوده است. قرنی که در آن جنگ های بی نظیر تاریخ نظیر جنگ های جهانی اول و دوم رخ دادند و تاریخ بشریت به دست افراد و سیاستمدارانی که هر کدام طرحی برای رسیدن به مصالح و منافع خود داشتند، تغییرات شگرف یافت که مسیر طبیعی بسیاری از امت ها و کشورها را تغییر داد. در این میان تقسیم جهان به جهان غرب و جهان سوم تعابیری نامتجانس به وجود آورد که از درون این تناقضات افراد تحول خواهی ظهور کردند که در حقیقت می خواستند در برابر خواسته ها و طرح های منفعت طلبانه جهان غرب بایستند. افرادی که آرمان خواهانی بودند که گمان می کردند آرمانشان آن قدر قدرت دارد تا بتواند در برابر قدرتبل های بزرگ جهان بایستد و رویای مدینه فاضله آنها را تحقق بخشد. کتاب "اسرار جعبه سیاه" گفت وگو با چهار نفر از همین آرمان خواهانی است که تلاش کردند به خیال خود قدرت های بزرگ را وادار به تسلیم در برابر اراده آهنین خود کنند. افرادی که جهان غرب آنها را تروریست های بین المللی نه آرمان خواه می داند. در این جا بخش هفتاد و پنجم این کتاب را می خوانید:

این نیروها کجا آموزش می دیدند؟

اکثر اردوگاه ها در سوریه زیر نظر فلسطینی ها به خصوص «ابو جهاد» بودند، و همچنین نزدیک به صور (جنوب لبنان) بعد از این که جنگ آرام شد. زمانی که انقلاب پیروز شد به ایران رفتم تا در بلوغ اندیشه سیاسی و هماهنگی روابط مشارکت کنم. در این اثنا بختیار از تهران فرار کرده بود و از خارج دعوت به سرنگونی نظام اسلامی در سایه وجود ارتشی در مرزهای کردستان – عراق می کرد و انفجارهایی در تهران به وقوع پیوست. همه به این اجماع رسیدیم که بختیار خطرناک است. تظاهرات در خیابان ها برگزار می شد و دعوت به مرگ بر امریکا و بختیار می کرد. موضوع این تظاهرات و خواسته مردم برای مرگ بختیار را بررسی کردیم، دیدیم که باید او اعدام شود. اطلاعاتی به دست آوردیم که نشان می داد بختیار با قدرت حرکت می کند و نقطه قطب جذب مخالفان در خارج را نمایندگی می کند، شبانه جلسه ای برگزار شد، که محمد منتظری (پسر آیت الله منتظری که در عملیات بمب گذاری در مرکز حزب جمهوری شهید شد) و محمد صالح ]الحسینی[ را شامل می شد و موضوع را مطرح کردیم و آنها تاییدش کردند، دیدند که فکر درستی است برای این که بختیار بارها اعلام کرده بود که مسئول تحرکاتی است که هدف از آن سرنگونی نظام است.

یعنی تو پیشنهاد ترور بختیار را دادی و داوطلب شدی؟

در آن موقع، احساس می کردم که من از کسانی هستم که در پیروزی انقلاب مشارکت داشته ام و مسئول استمرار آن هستم و باید وضعیتش را تنظیم کنم.

خوب، سازمان امنیت ایرانی ای در کار نبود؟

بعد از این که در این جلسه ایده را مطرح کردیم، محمد منتظری پیشنهاد ایده را به امام داد و نسبت به آن موضع گرفت و از دادگاه انقلاب فتوا گرفت و در نتیجه صحبت سر این شد که چه کسی کمک به اجرای آن کند. محمد صالح مکلف شد که این موضوع را با کادر سپاه پاسداران انقلاب در میان بگذارد و تصمیم برای آن را از امام بگیرد. این جا باید توضیح بدهم که دادگاه انقلاب در ایران حکم اعدام بختیار را صادر کرده بود، به این ترتیب فتوای امام برای تایید تصمیم دادگاه بود بدون این که آن را اعلام کنند. موافقت شد که عملیات با فرماندهی سپاه اجرا شود، این را اشاره کنم که «ابو شریف» (فرمانده سپاه) وارد این موضوع نشد برای همین درباره آن با محسن رضائی (فرمانده سپاه که بعدا استعفا داد) و محسن رفیق دوست که بعدا وزیر سپاه شد، صحبت شد.

در ابتدا، تصمیم بر این شد که من درباره جای بختیار کمک کنم و درباره او اطلاع بگیرم و طرح را طرح ریزی کنم و سلاح را من قاچاق کنم، و عناصر ایرانی عملیات را اجرا کنند. اما در اثنای تدارک برای عملیات، به دو جوان ایرانی برخوردم که داوطلبانه انگلیسی صحبت می کردند، و خودشان توجه نداشتند که گفتند مکان اقامت بختیار فرانسه است. به این ترتیب، آنها نمی توانستند حرکتی کنند و خودشان به تنهایی عملیاتی را اجرا کنند، برای همین به تدریج درگیر نظارت بر طرح ریزی و اجرای آن شدم. اسلحه از بیروت خریده شد و گذرنامه ها تهیه شدند، دو جوان ایرانی از بیروت دیدن کردند و 15 روز را در آن جا گذراندند، مجبور شدم دو جوان دیگر را به آنها اضافه کنم، لبنانی و فلسطینی، تا عملیات جمع آوری اطلاعات و گسترش مجموعه تکمیل شود.

عملیات قاچاق اسلحه از طریق فرودگاه با یک ساک ورزشی انجام شد، تدابیر امنیتی شدیدی در کار نبود. می دانستم که در فرودگاه اورلی به مشکل می خوریم. برای همین به محض این که رسیدند قبل از این که به گمرک بروند، ساک کوچک مورد بازرسی قرار نگرفت، چنین اتفاقی خیلی به ندرت می افتد. به حمل کننده کیف که لبنانی بود آموزش داده بودیم که بدون این که از مرکز تحویل گمرک بگذرد، خارج شود. به این ترتیب خیلی ساده رسید.

دو عنصر ایرانی کجا آموزش دیدند؟

در اردوگاه صبرا، در آن جا یک پایگاه کوچک نظامی برای استفاده از سلاح سبک وجود داشت. آن لبنانی و فلسطینی قبلا آموزش دیده بودند.

طرف فلسطینی که از این عملیات اطلاع داشت چه کسی بود؟

من می دانستم که توافقی میان سازمان آزادیبخش و فرانسه برای انجام ندادن هر گونه عملیاتی در خاک فرانسه حاصل شده بود، برای همین موضوع کاملا از رهبری فلسطینی مخفی شد. مسئولیت عملیات را با محمد صالح بر عهده گرفتیم و تصمیم گرفتیم که هیچ کس را در جریان وجود توافقی میان سازمان و فرانسه قرار ندهیم. همچنین نگوییم که من مشارکت می کنم یا نه، به شکلی که بگوییم که فقط ایرانی ها هستند عملیات را اجرا می کنند، در این صورت ممکن بود که سازمان آزادیبخش فلسطین برای این که بگوید به توافق با فرانسوی ها پایبند است عملیات را به آنها ابلاغ کند. در نتیجه، به هیچ کس گفته نشد، حتی «ابو جهاد»، با وجود این که به او اعتماد داشتم و در همان ساختمانی اقامت داشت که من اقامت داشتم و روابط خانوادگی میان ما بود.

مخفی کردن این موضوع از «ابو جهاد» بحرانی میان او و ابو عمار ]یاسر عرفات[ به وجود آورد، او باور نمی کرد که ابو جهاد در جریان عملیات نبوده باشد برای این که کاملا از سطح روابط ما اطلاع داشت. «ابو جهاد» مجبور شد که برای سفیر فرانسه توضیح دهد که مرا می شناسد اما در جریان عملیات نبوده است، تا به این ترتیب مواضع خود را در قبال فرانسوی ها توجیه کند. هیچ یک از رهبران فلسطینی در جریان این موضوع نبودند. نیازی به آنها نداشتم برای این که روابط خودم را داشتم و می دانستم با چه شیوه ای سلاح ها را تامین کنم، می شد همه چیز را از بیروت به دست آورد.

ادامه دارد...



کلمات کلیدی : اسرار جعبه سیاه
نظرات کاربران
ارسال نظر
نام کاربر
ایمیل کاربر
شرح نظر
<###dynamic-0###>