از کش مکش های برکزیت تا مرکل بی یال و کوپال

اروپا در کجای ژئوپلیتیک امروز دنیا قرار دارد؟

۰۲ اسفند ۱۳۹۶ | ۱۹:۳۹ کد : ۱۹۷۵۰۹۹ اروپا نگاه ایرانی
بهاء الدین بازرگانی گیلانی در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می نویسد: اروپا در دنیای نوظهور امروزی دیگرآن قدرت گذشته نیست، نباید با اروپا قهر کرد و تا ابد آن را قدرت بزرگ و استعماری پنداشت و تعاملات اساسی کشور با قاره را چون گذشته هر آینه به آونگ رخدادهای روزمره و پیش پاافتادۀ سیاسی و احساسی آویخت.
اروپا در کجای ژئوپلیتیک امروز دنیا قرار دارد؟

نویسنده: بهاء الدین بازرگانی گیلانی، پژوهشگر و مترجم 

دیپلماسی ایرانی: به گواهی تاریخ، اروپا همواره خاستگاه نخست جنگ در دنیا بوده است. از یکی مثل لوئی چهاردهم، پادشاه فرانسه باید یاد کرد که در دوران سلطنت درازش (72 سال)، فقط دو سال در جنگ نبود[1]. تهاجم مکرر اقوام همجوار، فتوح اعراب، جنگ های مذهبی، جنگ های دهقانی، جنگ هفت ساله، جنگ سی ساله، فتوح عثمانی .... و بالاخره دو جنگ عالمگیر اول و دوم. (در بارۀ کارکرد واژۀ "اروپا" -سوای از "ائوروپه"ی اساطیری-، در ازمنۀ تاریخ باید قائل به تفکیک شد زیرا مردمان این قطعه کوچک سرزمینی خود را نه عمدتا در سیاق جغرافیایی، بلکه بیشتر در هویت مسیحی می فهمیدند. فقط یکی پاپ پیوس دوم[2] در قرن پانزدهم بود که تازه تصوری از "اروپا" در اذهان ایجاد کرده بود).

گرچه بعد از جنگ جهانی دوم و انعقاد قرارداد رم به سال 1957 و نهایتا تکوین اتحادیۀ اروپایی به شکل امروزی، سایۀ جنگ های کلاسیک به مدت تا کنون حدود هشت دهه از اروپا رخت بربسته و قاره به رشد و رفاه زیادی دست یافته، اما هول و هراس جنگ هرگز از اروپا زائل نشده است. آغاز جنگ سرد میان دو بلوک کمونیسم و کاپیتالیسم، اروپای دوپاره شده را به مدت چندین دهه به خاکریز اول در یک رویارویی احتمالی میان شرق و غرب تبدیل کرده بود. اروپایی ها و بخصوص آلمانی هایِ بازندۀ جنگ دوم، به سختی توانستند این دوران سخت و هراس آور را پشت سر بگذارند و نهایتا به ادغام دوپارۀ اروپا، نیز به وحدت دو بخش آلمان نائل شوند. سیاستمداران وقت اروپایی و آلمانی درمواجهه با موج حرکت های اعتراضی چپ اروپایی در دهه شصت در مخالفت با استقرار موشک های هسته ای ایالات متحده در اروپای غربی، این گونه دلیل می آورند که ارتش سرخ هر وقت اراده کند می تواند تانک هایش را ظرف 48 ساعت در سواحل غربی رود راین و بیخ گوش بن، پایتخت آلمان غربی پیاده کند.

پس از فروپاشی اتحادشوروی و خاتمۀ جنگ سرد، اروپا باردیگر با شروع بحران بالکان تا آستانۀ جنگ های تمام عیار پیش رفت. جبهه گیری فرانسه و بریتانیا علیه آلمانِ طرفدار بوسنی و حمایت های اولیه آنها از صربستانِ متکی به مسکو در این بحران و پیش از آن مخالفت علنی این دوقدرت اروپایی و رهبران تاریخی شان: مارگارت تاچر و فرانسوا میتران علیه فرآیند دشوار اتحاد دوآلمان -علیرغم موافقت مسکوی گورباچف- به خوبی نشان داد که تضاد منافع سیاسی-تاریخی قدرت های بزرگ اروپایی تاکجاست و اتحادیه اروپایی تا چه اندازه واقعا "اتحادیه" است. بازهم بگوییم: سنگ اندازی آشکار فرانسه و بریتانیا علیه روند مذاکرات پیوستن اتریش و سه کشور اسکاندیناوی به اتحادیه اروپایی در نیمۀ نخست دهۀ نود میلادی را بسیاری در اروپا از یاد نبرده اند. پاریس و لندن گسترش اتحادیه به سوی شمال و مرکز اروپا را تقویت "بلوک آلمانی" در اتحادیه تعبیر کردند و با تشدید احساسات کهن اروپایی تا توانستند با آن مخالفت کردند و شرط و شروط گذاشتند.

و اما امروز برکزیت: عضویت نصف و نیمه و همیشه چالشیِ بریتانیا در اتحادیه اروپایی و آنگاه خروج این کشور از کلوپ مسیحی همواره عمدتا تابعی از جریان مهاجرت های خارجی به انگلستان بوده است. در اواخر دهۀ پنجاه و دهۀ شصت، هنگامی که موج مهاجرت از کشورهای مشترک المنافع بریتانیا به جزیره به نقطۀ اوج خود رسید، زمامداران کشور، راه حل مشکل را عضویت در جامعۀ اروپایی و پناه بردن ذیلِ مقررات مهاجرتی جامعه جستجو کردند. گرچه بریتانیایی ها دراین راه حمایت آلمان را با خود همراه داشتند ولی تا زمانی که ژنرال دوگل زنده بود نگذاشت لندن راهی به اروپای متحد پیداکند و دوبار درخواست عضویت انگلستان را بلوکه کرد. دوگل همیشه می گفت که جزیره فاقدِ پختگی و صلاحیت لازم برای عضویت در جامعۀ اروپایی است. فقط بعد از دوگل بود که بریتانیا توانست در سال 1973 به عضویت آن درآید. قریب چهار دهه بعد بازهم موج مهاجرت ها این بار از شرق اروپا و سپس از مناطق جنگ زدۀ خاورمیانه و شمال آفریقا به اروپا و بریتانیا به همراه عوارض اقتصادی ناشی از بحران بزرگ اقتصادی و مالی سال 2008 سبب شد که انگلیسی ها فرصت طلبانه به فکر خروج از اتحادیه بیفتند. در تابستان 2016 در حالی که اروپا گرفتار همین دو معضل بزرگ مالی و مهاجرتی بود، بریتانیایی ها با یک رفراندوم بزرگ سیاسی، ساز خروج کوک کردند و دست و پای اتحادیه را در این بزنگاه خطیر درپوست گردو گذاشتند. آنگاه همه از آثار دومینویی خروج لندن دادِ سخن دادند و تلاشیِ اتحاد اروپایی را که طی دهه ها تلاش سیاستمداران بزرگ قاره به دست آمده و پایدارترین اتحاد سیاسی-اقتصادی دنیا را رقم زده بود، گمانه زنی ها کردند. گرچه بریتانیا اساسا هرگز عضو تمام عیار اتحادیه نبود و در دو محور اساسی وحدت اروپایی یعنی: پول واحد یورو و قرارداد شنگن حضور و مشارکت نداشت و پیرامون سایر مسائل نیز همیشه با بروکسل دعوا و مرافعه داشت، اما بدون تردید خروج پنجمین اقتصاد بزرگ دنیا و دومین اقتصاد بزرگ اروپا (بعد از آلمان) از اتحادیه، آثار سیاسی- روانی سترگی برای قارۀ اروپا به همراه داشت و به نوعی تحقیر و تضعیف اتحادیه ای بود که به مدت چندین دهه بعد از جنگ همیشه خود را «ناف تمدن مدرن جهانی» پنداشته است. پدیدۀ بحران در اتحادیه اروپایی که به خروج انگلستان منجر شد حاصل لختی و بوروکراسی عریض و طویل در بروکسل و سالیان دراز آمریت و فعال مایشائی اعضا بزرگ به ویژه آلمان هم بود. مضافا بحران های مالی، نرخ رشد منفی و پائین در اقتصادهای بزرگ، فشارهای جهانی شدن، دگرگونی های تکنولوژیک و آثار منفی اشتغالی آن، سیاستهای پولی بی مهار کشورهای بزرگ، ارائه تسهیلات اعتباری عظیم و کنترل نشدۀ بانکی و انباشت استقراض های دولتی باعث شد که مردم اروپا همۀ تقصیر ها را به گردن نهادهای اروپایی بیندازند، اتحادیه اروپایی را فاقد کارآیی درمهار مشکلات ببینند، در لاک های ملی خود فرو روند و به دامان جناح های راستگرا و اتحادیه ستیز پناه ببرند.

مخصوصا بحران بزرگ مالی سال ٢٠٠٨ که از ایالات متحده و ساختارِ بدخیم و مزمنِ مالی-پولی این کشور شیوع پیداکرد و توسط دستکاری های مالی در وال استریت و شیفت منابع پولی جهانی به سوی نیویورک (به کمک چین!) رفع و رجوع شد، نقش اساسی دراین فرآیند ایفا کرد. بحران مالی مذکور پس لرزه های خود را روانۀ ممالک اقماری به ویژه اروپا و بیش از همه به یونان و اسپانیا و ایرلند و ایتالیا منتقل کرد و مخصوصا یونان را به پرتگاه ورشکستگی کامل نزدیک کرد. این جریان، گرچه با رهبری و آمریت مالی آلمان، نهادهای مالی و بانکی بین المللی و تمهیدات بروکسل و دیکتۀ ریاضت های دشوار از سوی برلین که از آن به عنوان «نازیسم جدید مالی» آلمان یاد می کردند، تا حدی موقتا مهار شد، اما آثار سخت اقتصادی و اجتماعی برای طبقات متوسط اروپایی برجا نهاد. از سوی دیگر، تهاجم نظامی آمریکا در بیش از یک و نیم دهه پیش به افغانستان و عراق آثار ویرانگری برجا گذاشت و خاورمیانه و شمال آفریقا را که سپس با سلسله انقلابات و نهضت های ضد دیکتاتوری موسوم به بهار عربی مواجه شده بودند، یک بار دیگر به کانون جنگ و بحران تبدیل نمود. موج مهاجران و آوارگان برخاسته از این جریان روانۀ اروپا شد و مردمان قاره را به شدت هراسناک کرد. در همان حال تروریسم القاعده- داعش برآمده از جنگ ائتلاف غرب در منطقه، پایتخت های اروپایی را یکی پس از دیگری آماج حملات بزرگ قرارداد و مردم اروپا را بیش از پیش نگران ساخت. حرکت های راست افراطی اروپایی با الهام از حرکت مشابه در ایالات متحده و پدیدۀ نوظهوری به نام ترامپ شروع به دامن زدن به احساسات ناسیونالیستی مردم اروپا و مخالفت با سیاست های سنتی احزاب بزرگ و مستقر اروپایی کرد و آنها را با چالش های سنگینی مواجه ساخت.

مرورِ دوبارۀ روند تحولات و فراز و نشیب های حادِ سیاسی-امنیتی-مالی در اروپا در مقطع زمانی مورد بررسی، به خوبی نشان می دهد که سیستم سیاسی مستقر اروپایی در چهارمحوربرلین-پاریس-لندن-رم و رهبریتِ اساسا محافظه کارِ آنجلا مرکل؛ نیکولاسارکوزی؛ دیویدکامرون و سیلویوبرلسکونی از چه راهبردی پیروی کرده، آثار این راهبرد برای قارۀ اروپا چه بوده و پاسخ مردمان قاره به آن چگونه بوده است:

الف) تبعیت بی چون چرا از سیاست های مالی آمریکای شمالی برای مهار بحران بزرگ مالی  سال 2008 و دیکتۀ تنظیمات نئولیبرالی برای ساماندهی آن و سرریزِ عوارض وخیمِ  سیاسی- اقتصادی- اجتماعی آن به قارۀ اروپا

ب) نقش مستقیم و فعال  فرانسه ی سارکوزی، بریتانیای کامرون و ایتالیای برلوسکونی در فروپاشی لیبی و تبدیل نهایی شمال آفریقا به برهوت تمام عیارِ تروریستی با آثار وخیم مهاجرتی آن.

ج) نقش فعال و اولیه پاریس و لندن به همراه ترکیۀ اردوغانی در تشدید بحران سوریه و اصرار لجوجانه و البته بی فرجام آنان در به سقوط کشاندن حکومت بشار اسد و بالطبع تقویت آشکار تروریسم مهیبِ داعشی در منطقه و در اروپا.

د) نقش مستقیم در ایجاد بحرانِ اوکراین ذیلِ سیاست راست های آمریکایی، تحریک مسکو به واکنش و اشغال کریمه (سپس مداخله در سوریه) و آنگاه تنظیم ترتیبات تحریمی سیستماتیک غرب علیه روسیه.

ه) مباشرت تمام عیار با ایالات متحده (مخصوصا توسط آنجلا مرکل) در شروع نوعی جنگ سرد جدید بین روسیه و آمریکا در قاره و تجزیۀ مجدد افکار عامۀ اروپایی.

و) همکاری تمام عیار با آمریکا در اعمال دور جدید تحریم های هسته ای "سخت" علیه ایران و بالطبع کنارماندن از منافع اقتصادی به ویژه در بخش انرژی کشورمان و نیز از ابتکارات کارآمدِ سیاسی-امنیتی منطقه ای ایران که نهایتا به همکاری نسبتا راهبردی تهران-مسکو منجر شد.

دیری نپائید که مردم در فرانسه، بریتانیا و ایتالیا در سررسیدهای انتخاباتی مشخص، پاسخ منفی صریحی به سیاستمداران خود و به عملکردشان دادند و این تازه زمانی بود که هنوز یک دونالد ترامپ ناسیونالیست و شوونیست در کاخ سفید شمشیر به روی اتحاد اروپایی و انواع قراردادهای تجاری و زیست محیطیِ بین الدولی نکشیده و اروپا را تنها و ناامن به حال خود رها نکرده بود، تا جائی که مرکل صدراعظم محافظه کار، از سرِ استیصال بگوید که: "اروپا دیگر نمی تواند برای همیشه به آن سوی اقیانوس متکی بماند و باید روی پای خود بایستد". این تغییر موضع البته برای نجات این زن سیاستمدار دوراندیش آلمانی که زمانی در صحنۀ سیاسی اروپا و آلمان فعال مایشاء و دراوج محبوبیت بود کافی نبود. مرکل چون بزرگ شدۀ یک پدر کشیش و یک نظام کمونیستی ی آلمان شرقی بود، دیکتاتوری نانوشته ای را در اروپا به راه انداخته و بسیاری را از خود رنجانده بود و لذا او هم در انتخابات اخیرِ آلمان آرای زیادی را از دست داد و مجبور شد در ائتلافی شکننده از بسیاری از سیاست های داخلی و اروپایی خود عدول کند و حقیقتا به مرکل "بی یال و دم و اِشکم" تبدیل شود.

خلاصه این وضعیتِ امروز اروپاست. اروپا در کشاکش تحولات گیج کنندۀ بین المللی، درون اروپایی و منطقه ایِ دهۀ اخیر، هنوز تمرکز کامل خود را بازنیافته و در چند وجهیِ راهبردیِ: آمریکای شمالی، اورآسیای روسی و شرق چینی به واقع مردد مانده است. اروپا نه می تواند از اتحاد تاریخی و راهبردی با آمریکا بی نیاز باشد، نه با روسیه قدرت نظامی و تأمین کننده نخست انرژیِ قاره به چالش دائمی برخیزد و نه قدرت فزایندۀ اقتصادی و سرمایه ای چین را نادیده بگیرد. از آن سو شرکای دیروز و امروز قاره هم به خوبی می دانند که اروپا البته هنوز اروپاست، مرکز فنآوری، علم، صنعت، بانک، بازار، فرهنگ، هنر، سیاست، رسانه و خلاصه سر و صدا است و اتحادیه اروپایی با ٢٧ عضو، نیم میلیارد جمعیت و ١٧.٥ تریلیارد تولید ناخالص داخلی، بزرگ ترین قطب اقتصادی عالم هم هست.

بدون شک نخبگان و مسؤلان کشورمان در تعامل جدید با این مجموعۀ بزرگ دنیای غرب که پس از انقلاب اسلامی همواره یکی از رکن های مناسبات خارجی کشور در عرصه های سیاسی و اقتصادی و فرهنگی بوده، التفات دارند که مولفه های قدرت طرفین در قیاس با دوره های گذشته چقدر فرق کرده است. اروپا در شرایط جدید طرفینی به ایران نیازدارد، به نیروی ثبات آفرین منطقه ای و فرامنطقه ای ایران نیاز دارد، به انرژی سرشار، به نیروی انسانی علمی و هوشمند و به عملگرایی سیاسی رهبران جدید کشور نیاز و التجا دارد و حاضر است بهای لازم را برای آن بپردازد. فقط باید با اروپای جدید که  البته نیازمندتر و آسیب پذیرتر از گذشته است، از سرِ شناخت و منطق  گفتگو کرد، از او بسیاری چیزها (به ویژه فنآوری) را مطالبه کرد و به عنوان موازنه در قبال بلوک های دیگر قدرت، نصیبِ لازم را برد، درست مانند ترکیه، روسیه، چین و دیگران که طلبکارانه با اروپا کار و معامله می کنند و از عدم مزیت ها، تنگناها و چالش های اروپا به نفع منافع خویش بهره می جویند. اروپا در دنیای نوظهور امروزی دیگرآن قدرت گذشته نیست، نباید با اروپا قهر کرد و تا ابد آن را قدرت بزرگ و استعماری پنداشت و تعاملات اساسی کشور با قاره را چون گذشته هر آینه به آونگ رخدادهای روزمره و پیش پاافتادۀ سیاسی و احساسی آویخت.

 


[1] انقلاب های اروپایی، نوشتۀ چارلز تیلی، ترجمۀ بهاءالدین بازرگانی گیلانی، انتشارات کویر، چاپ سوم، 1393

[2] انیاس سیلویوس پیکولومینی موسوم به پیوس دوم، پاپ سال های 1458 تا 1461. او نخستین مرتبه در سال 1458 کتاب اروپا De Europa را نوشت و سه سال بعد کتاب آسیا De Asiaرا به رشتۀ تحریردرآورد.

کلید واژه ها: اتحادیه اروپاییبهاء الدین بازرگانی گیلانی


نظر شما :