هرگز چیزی نمی آموزیم

۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۷ | ۱۹:۵۶ کد : ۱۸۶۹ سرخط اخبار
مقاله اى از رابرت فيسک درباره رابطه غرب و اسلام
هرگز چیزی نمی آموزیم
پنج سال گذشته است، هنوز نیاموخته ایم. با هر سالگرد، پله ها زیر پاهای ما خرد می شوند، سنگها بیشتر ترک می خورند، شن ها نرم تر می شوند. پنج سال فاجعه آمیز در عراق گذشته است و من به چرچیل فکر می کنم که در نهایت فلسطین را یک فاجعه جهنمی نامید.
 
اما ما از این قرینه ها قبلا نیز استفاده کرده ایم و آنها در نسیم دجله به باد رفته اند. عراق غرق خون شده با وجود این ما چگونه پشیمان و مغموم نیستیم؟ چرا نباید تحقیقی عمومی در این باره داشته باشیم.
 
امروزه ما گرفتار بحثی بی فایده هستیم. چه چیز خراب شده است؟ چگونه مردم، دنیای جدید ما، هنگامی که به آنها درباره سلاح های کشتار جمعی، درباره ارتباط صدام با اسامه بن لادن و یازده سپتامبر دروغ گفته شد، دست به قیام نزدند؟ چگونه ما اجازه دادیم چنین امری به وقوع بپیوندد، و چگونه برای پس از جنگ عراق برنامه ریزی نکردیم؟
 
آه! بریتانیا سعی کرد آمریکایی ها را به شنیدن وادار کند. خیابان داونینگ به ما می گوید:" ما صادقانه تلاش کردیم بدانیم جنگ علیه عراق درست است؟"
 
زمانی که آمریکایی ها در سال 2003 به عراق یورش آوردند و موشک های کروز آنها زوزه کشان از میان طوفانهای شن به صدها شهر کوچک و بزرگ عراق برخورد می کرد، من در اتاق کثیفم در هتل فلسطین بغداد نشسته بودم و با کتاب هایی که خریده بودم خود را مشغول می کردم.
 
کتاب " جنگ و صلح " تولستوی به یادم آورد که درگیری می تواند با حساسیت، ترس و زیبایی به همراه دسته ای از بریده های روزنامه توصیف شود. کتاب « نبرد بورودینو » را توصیه می کنم.
 
نمونه ای از این را یاوه سرایی در کتابی به قلم پات بوچانان وجود داشت که پنج ماه قبل به رشته تحریر درآمده و هنوز قدرت و صداقت تاریخی اش را احساس می کنم:« با نیابت سلطنت مک آرتور در بغداد، پاکس آمریکانا به درجه کمال خواهد رسید. اما دوباره موج ها فروکش خواهند کرد، به علت تلاشی که مسلمانان در آن بهترین هستند و آن بیرون راندن قدرت های سلطنتی بوسیله ترور یا جنگ چریکی است.»
 
این یاوه سرا می افزاید:« مسلمانان، انگلیسی ها را از عدن و فلسطین، فرانسوی ها را از الجزایر، روس ها را از افغانستان، آمریکایی ها را از سومالی و بیروت و اسرائیلی ها را از لبنان بیرون کردند. ما این راه را به سوی امپراطوری دوباره آغاز کرده ایم و بر فراز تپه بعدی آنهایی را که پیش از این دیده بودیم، ملاقات خواهیم نمود. تنها درسی که ما از تاریخ می آموزیم آن است که درسی از تاریخ نمی آموزیم»
 
به همین سادگی کوتوله ها ما را بدون دانش یا حداقل علاقه ای به تاریخ به جهنم می برند. هیچ یک از آنان نه ماجرای قیام مردم عراق بر علیه انگلیس ها درسال 1920 را خوانده و نه حل و فصل وحشیانه و بی ادبانه موضوع عراق در سال بعد به دست چرچیل را از نظر گذرانده اند. 
 
در رادارهای تاریخی ما کراسوسی پیدا نشده است. ثروتمندترین سردار رومی همه زمان ها پس از غلبه بر مقدونیه و اتمام ماموریت خواستار امپراطوری بود و از روی کینه تصمیم به تخریب بین النهرین گرفت.
 
در نقطه ای در صحرا، نزدیک رود فرات، اشکانیان، اجداد شورشیان کنونی عراق، سپاه روم را در هم کوبیدند، سر کراسوس را از تن جدا کردند و آن را از طلا پر نمودند و به روم بازپس فرستادند. امروزه، این جدا کردن سر از تن را ضبط می کنند.
 
این کوتوله ها برای گستاخی تاریخی و شگفت آور خود، ما را به جنگ پنج ساله ای کشاندند که اثبات می کند هیچ چیز نیاموخته اند.
 
آنتونی بلر می باید به خاطر دروغگویی خود در به راه انداختن جنگ عراق به دادگاه فراخوانده شود. در عوض، او فضولی می کند تا باعث صلح اعراب و اسرائیل شود. کشمکشی که وی به مقدار زیادی باعث تشدید آن بوده است.
 
هم اکنون ما مردی داریم که اندیشه اش درباره مشروع بودن جنگ را عوض کرده و به خود جرات داده بگوید باید از مهاجران برای اعطای شهروندی بریتانیا آزمایش بگیریم.
 
اما سرشت ساده و سطحی پیشنهاد لرد گلداسمیت نشانه ساختار مقوایی و موقت تصمیم گیری ماست.
 
مسئله مهم پیش روی ما عراق، افغانستان، اقتصاد آمریکا، گرم شدن کره زمین یا حملات طراحی شده تروریست ها باشد، بر اساس برنامه های زمان بندی شده سیاسی مورد بحث قرار نمی گیرند، بلکه در برنامه های تلویزیونی و کنفرانس های مطبوعاتی بحث می شوند.
 
آیا اولین حملات هوایی به عراق باعث به حداکثر رسیدن بینندگان تلویزیون در آمریکا شد؟ بلی! آیا صبحانه خوردن سربازان آمریکایی در برنامه های صبحگاهی به نمایش درخواهند آمد؟ البته! آیا خبر دستگیری صدام هم زمان توسط بوش و بلر اعلام خواهد شد؟
 
اما این همه مشکل است. درست است که چرچیل و روزولت موافق اعلان پایان جنگ در اروپا بودند. اما ما حقیقت را گفتیم. وقتی نیروهای بریتانیایی از دانکیرک عقب نشینی می کردند، چرچیل اعلام کرد:"  آلمانی ها  به طور عمیقی نفوذ کرده و آثاری از خطر و اغتشاش را گسترانیده اند."
 
چرا بوش و بلر هنگامی که شورشیان عراقی شروع به کشتن نیروهای اشغال گر غربی کردند، چنین چیزی را به ما نگفتند؟ خب، آنها سرشان شلوغ بود وقصد داشتند بگویند اوضاع در حال بهتر شدن است و شورشیان تنها افراد وابسته به محلات فقیرنشیند.
 
در 17 ژوئن 1940، چرچیل به مردم بریتانیا گفت:" اخباری که از فرانسه می رسد بسیار بد است. من غصه مردم شجاع فرانسه را می خورم که در این بدبختی وحشتناک افتاده اند."
 
چرا بوش و بلر به ما نگفتند که اخباری که از عراق می رسد بسیار بد است و چرا آن ها غصه عراقی ها را را نمی خورند؟
 
چون مردانی بودند که خود را چرچیل جا بزنند، قهرمانانی که قصد نمایش مجدد جنگ جهانی دوم را داشتند. شبکه بی بی سی مهاجمان را «متفقین» می نامید - آنها چنین کردند و رژیم صدام را به عنوان رایش سوم نشان دادند.
 
زمانی که در مدرسه درس می خواندم، رهبران ما - آتلی، چرچیل، ادن، مک میلان یا ترومن، آیزنهاور و کندی در آمریکا، خود دارای تجربه واقعی جنگ بودند. هیچ یک از رهبران فعلی کشورهای غربی تجربه مستقیم جنگ را ندارد.
 
هنگامی که تهاجم انگلیسی - آمریکایی بر علیه عراق آغاز شد، برجسته ترین مخالف جنگ، ژاک شیراک، رئیس جمهور سابق فرانسه، بود که در نبرد الجزایر شرکت کرده بود. اما امروز شیراک رفته است. کالین پاول، کهنه سربازی از ویتنام، که گول سازمان سیا و رامسفلد را خورد نیز چنین بود.
 
یکی از طنزهای وحشتناک زمانه ما این است که خونریزترین سیاستمداران آمریکایی - بوش، چنی، رامسفلد و وولفویتز - تا بحال صدای تیری را نشنیده اند که با عصبانیت شلیک شده. بدون شک برخی فیلم های هالیوود همچون فیلم « ضربه و ترس » برای کاخ سفید جذاب است. فیلم ها تنها تجربیات این سیاستمداران از جنگ است. این وضعیت برای بلر و براون نیز صادق است.
 
چرچیل می بایست برای از دست رفتن سنگاپور به از مجلس لردها توضیح بدهد. براون تا پایان جنگ عراق درباره آن به مجلس لردها توضیح نخواهد داد.
 
حقیقت آن است که پس از عرض اندام های کوتوله های سیاسی، در نهایت اجازه خواهیم یافت در جلسه احضار روح ارواح جنگ جهانی دوم شرکت کنیم. آمار واسطه های ما برای این احضار روح هستند. واقعیت آن است تعداد کشته شدگان آمریکایی در عراق - 3978 نفر- بیشتر از تعداد تلفات آمریکایی ها در اولین روز پیاده کردن سربازان در نورماندی در شمال فرانسه در 6 ژوئن 1944- 3348 نفر- و بیش از سه برابر تعداد کل تلفات بریتانیایی ها - 1200 نفر- در همان سال است.
 
این تعداد کشته در عراق بیش از یک سوم کل تلفات -  11014 نفر - کل نیروهای بریتانیایی اعزامی به خارج از کشور از تهاجم آلمانی ها به بلژیک تا تخلیه کامل آنها از دانکیرک در ژوئن 1940 است.
 
تعداد کشته های بریتانیا در عراق - 176نفر - تقریبا برابر با کل نیروهای مفقود الاثر بریتانیا در جنگ بالج در سال های 1944 - 1945 است - بیش از 200 نفر-.
 
تلفات عراقی ها حتی اجازه مقایسه ای نزدیک تر به جنگ جهانی دوم را می دهد. حتی اگر ما کمترین تعداد تلفات افراد غیر نظامی را هم بپذیریم - که بین سیصد و پنجاه هزار تا یک میلیون نفر خواهد بود - این عدد تعداد بریتانیایی های غیرنظامی که در بمباران هوایی آلمانی ها بر لندن در 1944- 1945 کشته شده اند - 6000 نفر- را بسیار کم جلوه می دهد و هم چنین کمتر از تعداد کل غیرنظامیان کشته شده انگلیسی در تمام سرزمین های آن از سال 1940 تا 1945 خواهد بود - 60,595 کشته و 86,182 مجروح-
 
در حقیقت تعداد کشته شدگان غیر نظامی عراقی پس از تهاجم ما بیش از تلفات نظامیان بریتانیایی در جنگ جهانی دوم است که تعدادشان به 227,000 نفر می رسد. تخمین حداقل کشته شدگان عراقی به این معنا است که غیرنظامیان بین النهرین شش یا هفت برابر مردم شهر درسدن در جنگ جهانی دوم یا - هنوز وحشتناک تر - دو برابر مردم هیروشیما آسیب دیده اند.
 
شهرت و وجهه عظیم ارتش آمریکا به طرز جبران ناپذیری کاهش یافته است. اگر آنچنان که من تخمین می زنم، 22 برابر تعداد سربازان غربی که در قرون یازدهم و دوازدهم در جنگ های صلیبی شرکت داشتند، در کشورهای اسلامی وجود داشته باشند، باید از خود سوال کنیم چه کار می کنیم؟ بخاطر نفت در کشورهای اسلامی هستیم؟ برای دموکراسی؟ برای اسرائیل؟ برای ترس از سلاح های کشتار جمعی؟ برای ترس از اسلام؟
 
من پیش بینی خطرناکی دارم: ما با اطمینانی که افغانستان و عراق را از دست دادیم، پاکستان را هم از دست خواهیم داد. این قدرت، حضور، تکبر و ... نسبت به اسلام است که ما را به چنین مغاکی فرو می برد.
 
تا زمانی که نیاموخته باشیم مسلمانان را تنها بگذاریم، فاجعه در خاورمیانه بزرگ تر خواهد بود. میان اسلام و ترور ارتباطی نیست، اما میان اشغال سرزمین های مسلمانان توسط غرب و ترور ارتباط وجود دارد.

نظر شما :