پنجاه و ششمین بخش از کتاب جدید هیکل درباره مبارک

دلال اسلحه مصر چه کسی بود؟

۳۰ فروردین ۱۳۹۲ | ۱۵:۳۰ کد : ۱۹۱۵۱۰۹ اخبار اصلی خاورمیانه
خواهش می کنم به هیچ وجه چیزی درباره تجارت اسلحه ننویس، برای این که بسیار خطرناک است و کسانی که در آن کار می کنند، «قلبشان مرده است»، از هیچ چیز نمی ترسند!!
دلال اسلحه مصر چه کسی بود؟

 

دیپلماسی ایرانی: محمد حسنین هیکل، روزنامه نگار مشهور مصری و جهان عرب به تازگی کتابی را با عنوان "حسنی مبارک و زمانه اش..از تریبون تا میدان" به رشته تحریر در آورده است که در آن به زندگی سیاسی مبارک و چگونگی رسیدنش به قدرت، تداوم ریاست جمهوری اش تا تظاهرات میدان التحریر و سرنگونی او می پردازد. همان طور که از عنوان کتاب پیدا است، دوران حکومت مبارک و زمانه ای که باعث شد او به قدرت برسد و از تریبون های سخنرانی به ریاست جمهوری منصوب شود تا میدان التحریر که در حقیقت انقلابی علیه او را شکل داد، موضوع اصلی این کتاب است.

روزنامه الشروق مصر روزهای پنج شنبه و روزنامه السفیر لبنان روزهای دوشنبه هر هفته با هماهنگی هیکل هر بخش این کتاب را منتشر کرده اند. دیپلماسی ایرانی نیز در نظر دارد هر هفته در روزهای جمعه به طور مرتب همه بخش های این کتاب را منتشر کرده و در اختیار خوانندگان قرار دهد. هیکل برای این کتاب خود ملاحظه و مقدمه ای نوشته است که ما نیز در دیپلماسی ایرانی عینا آنها را منتشر کردیم.

تا کنون پنجاه و پنج بخش از این کتاب در اختیار خوانندگان قرار گرفته است که همگی آنها در آرشیو دیپلماسی ایرانی در دسترس هستند، اکنون پنجاه و ششمین بخش از کتاب هیکل تحت عنوان "حسنی مبارک و زمانه اش..از تریبون تا میدان" در اختیارتان قرار می گیرد:

به او ]حسین سالم[ گفتم: اجازه بده درباره مساله «جنجالی» ای که درباره تو شنیده ام، صحبت کنم، مساله ای که «خطرناک» هم است – منظورم موضوع سلاح است!!

نگاهی به پنجره رو به بیرون هواپیما انداخت و گفت: «قله های کوه های آلپ روبه روی من هستند، و فکر کنم هواپیما به زودی در ژنو فرود بیاید، اما فکر نکن من از سوالت فرار می کنم، من آماده ام درباره آن صحبت کنم.»

حرفش را با سوالی از من کامل کرد:

-          نظرت چیست که فردا نهار همدیگر را ببینیم و درباره این موضوع صحبت کنیم؟!!

گفتم: من فردا نهار میهمان سفیر مصر در ژنو (دکتر نبیل العربی) هستم.

گفت: می دانم، او باجناق تو است.

گفتم: درست است به هر حال بگذار ببینم می توانم او را راضی کنم که زمان صرف نهار را به تاخیر بیندازد، اگر راضی شد، دعوتت را قبول می کنم.

سپس از من اجازه خواست که به صندلی اش کنار «همسر سفر و گردشگری اش» قبل از فرود هواپیما برود.

هنگامی که در فرودگاه ژنو فرود آمدیم، جناب سفیر دکتر نبیل العربی و همسرش به استقبال ما آمده بودند، و نبیل العربی به من گفت: وقتی که دیدم با حسین سالم از هواپیما خارج می شوی دستپاچه شدم، از او و همسرش خواستم که موعد نهارمان را تا روز بعد به تاخیر بیندازند، هر دو موافقت کردند، هر دو توانستند اهمیت و ارزش کار مرا درک کنند.

رو به حسین سالم کردم و گفتم که من می توانم دعوت تو را برای فردا بپذیرم. او هم گفت: باشد، فردا در هتل ریزرو «La Reserve»، حسین سالم همچنین خواست که نبیل العربی را نیز دعوت کند، اما سفیر صلابت و اقتدار خود را داشت و معذرت خواست و گفت: «من فکر می کنم میان شما صحبتی باشد که بهتر است تنها باشید.» و همین هم شد!!

●●●

 روشن بود که در نگاه اول سر سفره ای که در مکانی دور از باغ هتل ریزرو پهن شده بود حسین سالم ترتیب کار را به گونه ای داده بود که سفره نهارش مناسبات خاص خودش را داشته باشد، سفره غذا به طور ویژه تدارک دیده باشد، به گونه ای که رئیس خدمه در هتل دائما در کنار او ایستاده بود و خودش شخصا هر چه او می خواست، تهیه می کرد و می آورد، در کنار او ظرف غذایی از نقره بود که روی آن یک درپوش شیشه ای باز قرار داشت، دیدم که در آن «شاتولاتور 1949» است، تعجب کردم، کنارش لیوان های شیشه ای بود که ارزششان حداقل 10 هزار دلار بود، هنگامی که از کنار شیشه شراب گذشتم همین را گفتم و سپس افزودم: «حیف از دست دادم برای این که من نمی نوشم.» و برای این که فقط انصافی به خرج داده باشد، جواب داد: «من هم همین طور.» گفتم: «پس چرا بازش کردی.» گفت: «رئیس خدمه (المتر دوتیل) خواست قبل از این که ما برسیم بازش کرده باشد، برای این که این نوشیدنی نیاز به هوا دارد.» رئیس خدمه مقداری از آن را در یک جام کریستال که نزدیک یک شعله بود، ریخت و خواست که کمی آن جا گرم شود تا بعدا آن را در گیلاس ها بریزد. حسین سالم گفت: «دیگر بازش کرد، تمام شد.» از او خواستم که آن را از سفر دور کند، برای این که نزدیکی آن به ما بیجا و بی مورد است، به رئیس خدمه گفت که از سرو آن منصرف شود، مرد دستپاچه شد، اما حسین سالم با صدای آرام او را مطمئن کرد (البته این طور گمان می کنم) که ضمن صورتحساب آن را پرداخت خواهد کرد حتی اگر از آن استفاده نکنیم، مرد بیشتر دستپاچه شد اما این بار دستپاچگی اش از خوشحالی بود نه از دلهره!!

خواستم که از وقت استفاده کرده باشم، برای همین گفتم:

-          به هر حال شیشه شرابی از آن نوع ما را به سرعت از موضوع تجارت اسلحه دور می کند!!

فورا گفت: من تجارت اسلحه را دوست ندارم و وارد آن هم نمی شوم، تجارت اسلحه برای هر کس که نزدیک آن می شود و با آن تجارت می کند، خطرناک است، حتی اگر کسی بخواهد درباره آن چیزی بنویسد، احساس کردم چیزی شبیه هشدار می خواهد بگوید و افزود:

-          خواهش می کنم به هیچ وجه چیزی درباره تجارت اسلحه ننویس، برای این که بسیار خطرناک است و کسانی که در آن کار می کنند، «قلبشان مرده است»، از هیچ چیز نمی ترسند!!

گفتم: هر کاری مخاطرات خودش را دارد، روزنامه نگاری هم طبیعتا خطرات خودش را دارد، و تحقیق درباره حقیق باعث می شود تا تحقیق کننده به دنبال مصالح افراد مرتبط با آن حقیقت برود، و مصالح سلاح هم وحشتناک است، نزدیکی به آن هم وحشتناک است.

سپس برای این که مطمئنش کنم، گفتم:

-          «من در این دیدار روزنامه نگار نیستم، توجهم به سیاست بیشتر از سلاح است.»!!

گفت: «اولا برای این که بدانی می خواهم روشنت کنم که من به هیچ وجه وارد تجارت اسلحه نمی شوم، تفاوت بزرگی میان انتقال و کار بارگیری کالا وجود دارد، حتی اگر اسلحه باشد، تجارت اسلحه هم در نوع خود کالا به حساب می آید.»!

 به او گفتم: «من می خواهم قضیه را بفهمم بیشتر از آن که برایم مهم باشد که آن را منتشر کنم.»

اضافه کردم: «برای این که بخواهم با تو صریح باشم، بعد از دیدارمان در هواپیما با دفترم تماس گرفتم و از آنها خواستم که کپی ای از بعضی ورق هایی که درباره آنها به تو گفتم برایم بفرستند، این اوراق را با خودم آورده ام ولی با من نیستند، الآن در ماشینی هستند که با آن به این جا آمدم.»  

از من پرسید که آیا می تواند آنها را ببیند، برای این که می تواند دقیقا درباره چیزی که می خواهیم درباره اش صحبت کنیم، کمک کند!!

با راننده ماشینم تماس گرفتم و از او خواستم کیفی را که در ماشین گذاشتم را برایم بیاورد. حسین سالم حرکت کیف را زیر نظر داشت که از دست راننده به دست من می رسید، حرکت دستم را تعقیب می کرد که من مجموعه ای از اوراق را در می آوردم که به او بدهم.

 

ادامه دارد...

کلید واژه ها: محمد حسنین هیکل


نظر شما :