بخش نخست از کتاب «اسرار جعبه سیاه»

تاریخ مبارزه‌های مخفی برای اهداف آرمانی

۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۵ | ۲۱:۱۳ کد : ۱۹۵۸۸۸۹ کتابخانه خاورمیانه
در این دنیا دوستان سنگدلی دارم. هواپیما ربودند. گروگان گیری کردند. بمب کاشتند. جعل گذرنامه کردند و به فرودگاه ها یورش بردند. اسامی مستعار برای خود برگزیدند و در سایه آن اسامی زندگی کردند. در برابر ظلم سر به شورش گذاشتند و «دشمن را در هر کجا» تعقیب کردند.
تاریخ مبارزه‌های مخفی برای اهداف آرمانی

دیپلماسی ایرانی: قرن بیستم به گفته بسیاری از مورخان، قرن تحول های شگرف بوده است. قرنی که در آن جنگ های بی نظیر تاریخ نظیر جنگ های جهانی اول و دوم رخ دادند و تاریخ بشریت به دست افراد و سیاستمدارانی که هر کدام طرحی برای رسیدن به مصالح و منافع خود داشتند، تغییرات شگرف یافت که مسیر طبیعی بسیاری از امت ها و کشورها را تغییر داد. در این میان تقسیم جهان به جهان غرب و جهان سوم تعابیری نامتجانس به وجود آورد که از درون این تناقضات افراد تحول خواهی ظهور کردند که در حقیقت می خواستند در برابر خواسته ها و طرح های منفعت طلبانه جهان غرب بایستند. افرادی که آرمان خواهانی بودند که گمان می کردند آرمانشان آن قدر قدرت دارد تا بتواند در برابر قدرت های بزرگ جهان بایستد و رویای مدینه فاضله آنها را تحقق بخشد. کتاب "اسرار جعبه سیاه" گفت وگو با چهار نفر از همین آرمان خواهانی است که تلاش کردند به خیال خود قدرت های بزرگ را وادار به تسلیم در برابر اراده آهنین خود کنند. افرادی که جهان غرب آنها را تروریست های بین المللی نه آرمان خواه می داند. در این جا بخش اول این کتاب را می خوانید:

مقدمه نویسنده

بعد از آن که با کارلوس صحبت کردم تلفن زنگ زد و مرد نانشانی از پشت تلفن گفت: «تو سرگرم کارلوس می شوی و فراموش می کنی چه کسی او را ستاره کرد. در حالی که برای او مهم بود به توصیه های معلمش، ودیع حداد گوش کند که می رفت بعد از عملیات وین بازنشسته شود. قصه در حقیقت نزد رفقای ودیع است، چرا درباره آن صحبت نمی کنی؟ آنها خزانه اسراری دارند که فراتر از قصه کارلوس است.» نام و شماره تلفنش را پرسیدم به همین اکتفا کرد که بگوید تنها خواننده است. این مرد دیگر با من تماس نگرفت اما توصیه او هزاران ساعت کار بر من محول کرد که می توانم بگویم به او مدیونم.

در این دنیا دوستان سنگدلی دارم. هواپیما ربودند. گروگان گیری کردند. بمب کاشتند. جعل گذرنامه کردند و به فرودگاه ها یورش بردند. اسامی مستعار برای خود برگزیدند و در سایه آن اسامی زندگی کردند. در برابر ظلم سر به شورش گذاشتند و «دشمن را در هر کجا» تعقیب کردند. و از سفر بازگشتند. و چنین بود که روحشان آسیب دید و مورد قهر روزگار قرار گرفتند. یکی زخمی شد و دیگری با دارو و خاطراتش زندگی می کرد. سومی هزاران مایل دورتر از خاکی که آرزوی آن را داشت دفن شد. 

آنها همگی رفقای دکتر ودیع حداد، مسئول «بخش خارجی» در «جبهه ملی آزدیبخش فلسطین» هستند که نام طول و دراز آنها با رهبر فقید دکتر جورج حبش ارتباط دارد. دو دانشجوی فلسطینی توانستند در دانشگاه امریکایی ها در بیروت دو کرسی به دست آورند. "نکبت" ]منظور روز جنگ اعراب و اسرائیل است که اسرائیل سرزمین های فلسطینی و عربی را اشغال کرد[ آنها را غرق در سوالاتی درباره امت و آینده آن کرد. این پرسش ها همچنین محسن ابراهیم و هانی الهندی و احمد الخطیب و غیره را مشغول خود کرد. همه آنها قرار بود با یکدیگر در کنفرانس تاسیس «جنبش ملی گرایان عرب» در امان در 1956 دیدار کنند. جنبشی که بعدا از رحم شاخه فلسطینی جنبش «جبهه ملی» در 1968 به دنیا آمد.

دهه ها قبل از آن که هواپیماهای اسامه بن لادن مجموعه رهبری «جبهه ملی» را غوطه ور کند و به دنبال ابزاری برای به لرزه در آوردن ضمیر جهانی باشد و ظلمی که در حق فلسطینیان می شود را یادآوری کند. غرض همچنین گسترش دایره درگیری ها با اسرائیل در هر مکانی بود. به این ترتیب تصمیم گرفته شد در اولین گام هواپیماربایی ها انجام شود. این ماموریت به دوش ویع حداد، مسئول شاخه نظامی خارجی افتاد تا طرحی بریزد و عملیاتی را پیش ببرد و «رفقایی» را از دوستان خارجی دشمن با امپریالیسم جذب کند تا آماده مبارزه در عرصه های دور و نزدیک شوند.

در این چارچوب قصه «مریم» ژاپنی و «مجاهد» ارمنی و «سالم» ونزوئلایی متولد می شود که کسی مولد آن نبود جز کارلوس که معروف ترین فرد تحت پیگرد در دنیا بود، قبل از آن که به دست فرانسوی ها بیفتد و این لقب در ابتدای قرن حاضر به اسامه بن لادن منتقل شود.

دستگاه قضایی فرانسه اجازه نداد که با کارلوس در زندانش ملاقات کنم. ملاقات با او ممنوع است. با او از طریق وکلایش گفت وگو می کردم اما پاسخ هایش تشنگی مرا برطرف نمی کرد. چیزی را کشف و چیز دیگری را مخفی می کرد. احساس کردم که او فرار می کند و تصمیم گرفتم راه دیگری برای ورود به رفتارهایش بیابم. یادم آمد که دستیار او در عملیات گروگان گیری وزرای «اوپک» در وین جوان عربی بود. رفتم که از او بپرسم. کشف کردم که آن جوان کسی نیست جز انیس نقاش که بعدا به انقلاب ایران پیوست و نامش در جهان زمانی پیچید که تلاش کرد نخست وزیر سابق ایران، شاپور بختیار را در پاریس ترور کند. نقاش توسط فرانسوی ها دستگیر شد و مدتی را در زندان گذراند. عجیب آن که بازجوها چیزی از او درباره نقشش در عملیات «اوپک» نپرسیدند.

با نقاش که در تهران مقیم است تماس گرفتم و قرار گذاشتیم که یکدیگر را در بیروت ببینیم. از او خواستم که برای اولین بار اعتراف کند که در عملیات اوپک مشارکت داشته و قصه کامل آن را برایم تعریف کند. وعده داد که موضوع و بازتاب های امنیتی و قانونی آن را بررسی کند. وقتی که قبول کرد دوباره یکدیگر را دیدیم که نتیجه آن سلسله دیدارهایی بود که در ماه آخر از سال 2000 در روزنامه «الوسط» منتشر شد.

بعضی حرف های نقاش احساسات کارلوس را تحریک کرد. تصمیم گرفت که برایم توضیح دهد برای همین در ماه بعد از آن با او گفت وگو کردم. و در این جا بود که خواننده ناشناس با من تماس گرفت.

دسترسی به رفقای حداد بسیار سخت و خسته کننده بود. افرادی که به کارهای سری عادت داشتند و زندگی در سایه را انتخاب کرده بودند. در مکان های دور زندگی می کردند و چیزی آنها را به یکدیگر جز خاطرات و وفاداری به حداد ربط نمی داد. بعد از غیبت «ابو هانی» عملیاتی را اجرا می کردند که همچنان آنها را از کشف چهره و نامشان منع می کرد. تنها حلقه بسیار تنگی بود که شماره تلفن ها و آدرس محل اقامت هایشان را می دانست. افرادی که با هشدار و تردید و پیشگیری آموزش دیده بودند. با هر کدام از آنها که تماس می گرفتم از من می پرسید که چگونه و به واسطه چه کسی شماره اش را پیدا کردم؟

باید آنها را قانع می کردم. و اعتمادشان را کسب می کردم. و همچنین به آنها یاد می دادم که چگونه در برابر وسایل ضبط صوت آزادانه صحبت کنند. و باید به آنها اطمینان می دادم که نوارها به دست هیچ کس دیگری نمی افتد. وقتی که موافقت کردند که صحبت کنند یک شرط گذاشتند و آن این که نام کسانی که همچنان نامشان در فهرست گروه های تروریستی درج شده است، آورده نشود.

به این ترتیب به «جعبه سیاه» دست یافتم. با مردی که کنار تخت حداد موقع مرگش حاضر بود، برخورد کردم و از او پرسیدم که آیا او مسموم شد. همچنین با مردی که بعدا رهبری ]مجموعه[ را بر عهده گرفت دیدار کردم. همچنین مردی که در ربودن حبش از زندانش در سوریه مشارکت داشت نیز دیدار کردم. همچنین با مردی که از آلمان غربی به هنگام ورودش به فرودگاه بیروت کیفی حاوی 5 میلیون دلار در مقابل آزادی هواپیمای «لوفتهانزا» دریافت کرد. همچنین با هر کسی که در عملیات «فرودگاه الثوره» در اردن مشارکت داشت و کسانی که در عملیاتی که ژاپنی ها اجرا کردند، مشارکت داشتند. همچنین با مردی که در آموزش کارلوس در اردوگاه جعار در یمن جنوبی مشارکت داشت ملاقات کردم. آنها برای من از روابط «بخش خارجی» با عراق و لیبی و الجزایر صحبت کردند.

همچنین «جعبه سیاهی» را که انتظارش را نداشتم کشف کردم. سخنگو گفت: «چند ساعت بعد از این که موساد خانه ودیع را با موشک در بیروت هدف قرار داد صبح نزد او رفتم. دیدم جوانی شیشه های شکسته را جمع می کند اما در این جا مناسب نیست نام او را بگویم.» دستگاه ضبط صوت را خاموش کردم و نام او را پرسیدم، جواب داد: رفیق حریری.

بعدا در قریطم از حریری درباره آن قصه پرسیدم، با لبخند همیشگی اش با عجله جوابم را داد و گفت: «چرا دوست داری گذشته ها را نبش کنی بگذار به آینده فکر کنیم.»

کسی که حرف می زد گفت که حداد «موفق شد جوانان چپ را از ملیت های مختلف به استخدام در آورد و آنها را به اروپا بفرستد در میان آنها جان کُرد عراقی چپ گرایی بود که اکنون نقش رهبری بارزی را بازی می کند.» دستگاه ضبط را خاموش کردم و نامش را پرسیدم جواب داد: جلال طالبانی. چند سال بعد از رئیس جمهور طالبانی قصه را پرسیدم به صراحت قصه را اعتراف کرد که صحبت های او در روزنامه «الحیات» منتشر شد.

در هفته اول سپتامبر 2001 «الوسط» به بازارها آمد در حالی که طرح روی جلدش ودیع حداد، مهندس هواپیماربایی بود. هیچ کس در آن روز انتظار نداشت که دنیا چند روز بعد شاهد هواپیماهای اسامه بن لادن باشد.

کارلوس آن چه خبرگزاری ها و روزنامه های خارجی درباره «جنگل اسرار بخش خارجی» منتشر کردند، خواند. موفق شد بعضی سخنگوها، به ویژه «مرد سومی» که در دیدار اخیر او با حداد حضور داشت را بشناسد. دیگر زرنگ بازی ممکن نبود. قصه کامل عملیات وین را نوشت و برای من فرستاد.

لازم است در این جا اشاره کنم که رفقای ودیع که با آنها دیدار کردم همگی نمونه ای بودند که نظیرشان را هیچ جا ندیده بودم. آنها در این دنیای آلوده خالص و مخلص هستند. تلاش کردم برای مردی که گلوله های موساد او را زمین گیر کرده بود، دارو بگیرم اما او نگذاشت و گفت: «من همیشه منصفانه با ودیع صحبت می کردم. اگر قبول کنم هزینه داروها را بپردازم احساس خواهم کرد که من اسرار را فروخته ام.» این فرد که در زندگی بسیار سخت مالی به سر می برد همان کسی بود که کیف 5 میلیون دلاری را گرفت.

***

این موضوعات را تنظیم کردم تا در «الوسط» و «الحیات» منتشر کنم. برای همین کار بیشتر جنبه ژورنالیستی دارد از این رو زیاد به این که آنها را طوری تنظیم کنم که کتاب شود، فکر نمی کردم. نویسنده و ناشر و دوستم، ریاض نجیب الریس، به من پیشنهاد داد که اجازه دهیم خواننده خودش هر گونه که مایل است با آن برخورد کند. ناشر مثل خواننده دیکتاتوری است که در برابر تصمیم او تسلیم می شویم. موضوعات هیچ کدام تحت عمل جراحی زیبایی یا هرس قرار نگرفته است. یک کار ژورنالیستی است که بیشتر شامل داده ها و وقایعی است که به کار کسی که کار تاریخی در آن مرحله می کند و حوادث را دنبال می کند، می آید.

جمع آوری این موضوعات هزاران ساعت کار گرفت و سفرهایی به تمام طرف های جهان به دنبال داشت. این کار آسان نمی شد اگر ناشر «الحیات»، امیر خالد بن سلطان بن عبدالعزیز و رفتارهای دوستانه و لطف های او که همیشه با کار روزنامه نگاری عربی درگیر بوده است مرا دلگرم نمی کردند. برای همین در این جا به عنوان یکی از کارکنان الحیات و سردبیر آن از او تشکر می کنم. لازم است همچنین از همکارانم در «الحیات» و قبل از آن «الوسط» تشکر کنم که همیشه از مشارکت و توصیه ها و انتقاداتشان استفاده کردم.

در آخر از رفقای ودیع حداد تشکر می کنم که با سعه صدر مرا تحمل کردند و حضور طولانی و خسته کننده مرا بارها تاب آوردند. حقیقت این است که من در این دنیا دوست های سنگدل و مخلصی دارم. بعضی از آنها را دوست داشتم. خدا مرا ببخشد.

 

غسان شربل

ادامه دارد...

ترجمه: سید علی موسوی خلخالی


نظر شما :