برلین، همچنان برلین است

شبه خاطراتی از پشت دیوار برلن

۱۹ شهریور ۱۳۹۰ | ۱۸:۰۳ کد : ۱۶۱۲۰ تاریخ دیپلماسی
یادداشتی از محمدرضا دبیری بمناسبت پنجاهمین سالگرد بنای دیوار برلین.
شبه خاطراتی از پشت دیوار برلن
دیپلماسی ایرانی: در بخش نخستین این نوشتارچگونگی تقسیم شهر برلن، و سیر تطور سیاست قدرتهای بزرگ در قبال وضعیت حقوقی-سیاسی هر دو سوی شهر تاریخی، و مراحل مختلف و نحوه ایجاد دیوار برلن را بدانگونه که خودم دیده و شنیده ودرک کرده بودم، برایتان شرح دادم.

حال اگر مایلید با هم گشتی در قسمت شرقی آن زمان این دیوارویران شده بزنیم. ضمن این گردش کوتاه، گوشه های فراموش شده و شایدکم اهمیت تر آن مقطع زمانی رابرایتان شرح خواهم داد.

 البته اگر قسمت اول رانخوانده اید ومایل به خواندن آن هستید (اینجا) را کلیک کنید.

بعد از سیاست نگرش به شرق ویلی برانت درسالهای اول دهه 70 میلادی، دولت شاهنشاهی ایران نیز از این منع و محذور بدرآمد و جمهوری دموکراتیک آلمان را برسمیت شناخت، و فریدون فرخ را که قبلا در برن، کلن و تل آویوخدمت کرده بود بعنوان سفیر در برلین شرقی تعیین کرد.

فریدون فرخ انسان دقیق و اهل مطالعه بود.با معیارها و فضای آن موقع، به نسبت سفرای دیگر از سلامت نفس بیشتری برخوردار بود. وی دارای خط وربط خوبی نیزبود. او زبان فرانسه، آلمانی وانگلیسی را میدانست. بفارسی، اگرچه کم مینوشت، ولی خوب می نوشت. درعین حال برخلاف مقتضای ذات حرفه ای که داشت، تا حدودی نا سازگارو درویش مسلک بود وفراتر ازحد ضرورت بدبینی داشت.اوبعضا بگونه غیر لازمی، محیط کار وزندگی را برخود و اطرافیانش تلخ میکرد.

وی فرزند سناتور سید مهدی فرخ(معتصم السلطنه) بود که در زمان احمد شاه قاجار کارگزار وزارتخارجه در خراسان بود، واز طرف مادری هم با خانواده دیبا قرابت داشت.

معتصم السلطنه در جوانی از طرفداران فعال کلنل محمد تقی خان پسیان بود که برعلیه دولت مرکزی و رئیس الوزرائی قوام السلطنه سر به شورش برداشته بودند.

امیر شوکت الملک علم در بیرجند، که از زمان قرارداد1907(برای تقسیم حوزه نفوذ روس و انگلیس)در حوزه نفوذ انحصاری بریتانیا قرار داشت، از طریق تلگراف بین مرکز و کلنل پسیان در مشهد درحال وساطت بود و تلاش بی سرانجامی میکرد که با کمک کنسول انگلیس، کلنل را قانع کند تا خراسان را رها کرده وبا مستمری قابل قبولی از طریق بیرجند بدون خونریزی به حوزه حکومت نایب السلطنه درهندوستان به تبعید برود.

پس از کشته شدن کلنل درجنگ با عشایرکرد شمال خراسان، وفیصله یافتن قضایای خراسان ابراهیم خان علم (شوکت الملک) در این راستا به معتصم السلطنه فرخ را که از هواداران کلنل بود واینک از مراجعت به مرکز بیمناک بود بهمراه خانواده او در بیرجند پناه داده بود.

این دوران پناهندگی وتبعید موجب آشنائی ورابطه بین فرزندان سید مهدی فرخ با فرزند امیر شوکت الملک یعنی اسدالله علم نخست وزیر ووزیر دربار مقتدر بعدی زمان محمد رضا شاه شده بود.

دکترعباسعلی خلعتبری (وزیر خارجه درنیمه اول دهه 50 شمسی)، لطفی به فریدون فرخ نداشت، وعلیرغم توقف طولانی او در مرکز پست مناسبی در خارج به او پیشنهاد نکرده بود.

پست سفارت در برلین شرقی را نیزبنا بتوصیه وسفارشی که عَلم وزیر درباربه خلعتبری کرده بود، با اکراه به فریدون فرخ داده بود.لذا او بیش از آنکه حرف شنوی از وزیر خارجه داشته باشد به امیراسدالله علم وزیر درباروفادار بود.

پس از معرفی به شاه، رسم این بود که سفرا با نخست وزیر، وزیر دربار شاهنشاهی، مدیر عامل شرکت ملی نفت ایران، معاون نخست وزیر وبرحسب اقتضا و مورد با رئیس سازمان اطلاعات و امنیت کشور(ساواک) و پاره ای وزرا دیدار های تشریفاتی و احیانا هماهنگی داشته باشند.

نگارنده نیز چون از قبل مختصری با زبان المانی آشنا بود، جزو اولین نفرات و گروه کوچکی بود، که درنیمه دوم سال 1352 دراولین ماموریت ثابت دیپلماتیک خود در خارج از کشور بعنوان وابسته سیاسی سفارت تعیین شده بود.

در دیدار فریدون فرخ با وزیر دربار، اسدالله علم موکدا به او ماموریت داده بود که برای آزادسازی حسین یزدی که از 16-15 سال قبل از آن در زندان وزارت امنیت آلمان شرقی (اشتازی) بود، نزد مقامات آلمانی مساعی خود را بکارگیرد.

حسین یزدی فرزند دکتر مرتضی یزدی وزیربهداری توده ای کابینه قوام السلطنه در قضایای بعد از شهریور 1320 و حل مساله آذربایجان وعقب نشینی قوای استالین از آذربایجان بود.

 دکتر مرتضی یزدی حدود دو ماه ونیم، بهمراه فریدون کشاورز وایرج اسکندری، تنها وزیران کمونیست در کابینه قوام السلطنه بودند.

دکتر مرتضی یزدی فرزند شیخ حسین یزدی در بعد از جنگ جهانی اول(در سال 1304) با بورس دولتی برای تحصیل به برلن رفته بود و پس از اخذ تخصص در رشته جراحی در سال 1310 به ایران برگشته بود. وی استاد دانشگاه تهران بود، واز جراحان معروف تهران بشمار میرفت.وی در المان توسط مرتضی علوی به کمونیست ها گرائیده بود.او در زمان رضا شاه باتهام عضویت در جمعیت اشتراکی دکتر ارانی (جزو 53نفر)مدتی زندانی بوده است.البته او در دفاعیاتش در دادگستری منکر عضویت در حزب دکتر ارانی شده بود.

ولی بعد از قضایای شهریور 1320وتاسیس حزب توده جزو کادر رهبری این حزب شد.وی در کابینه قوام در چهار چوب حل قضیه آذربایجان و امتیاز نفت شمال بوزارت بهداری هم رسید.

 دربعد از کودتای 28 مرداد 1332 دکتر یزدی مثل بسیاری از توده ای ها دستگیر و زندانی شد.در زندان امیر اسدالله علم اورا متقاعد کرده بود که چنانچه در نامه ای به شاه اظهار ندامت کند و از حزب توده ابراز بیزازی نموده وتبری جوید، برای استخلاص او از زندان خواهد کوشید تا مورد عفو قرار گیرد.دکتر یزدی چنین کرد و اسدالله علم نیز بقول خود وفا نمود، دکتر مرتضی یزدی مشمول "الطاف، و عفو ملوکانه" قرار گرفت و از زندان خلاص شد.

عوالم دوستی ومودت بین این دو نیزادامه یافت و دکتر یزدی، زیر چتر حمایت ومهرومحبت اسدالله علم قرار گرفت.

همسر دکتر مرتضی یزدی آلمانی بود.بهمین دلیل حسین فرزند آنان، زبان المانی درحقیقت زبان مادری اش بود، ودر سخن گفتن به آلمانی کاملا مسلط بود وهیچ ته لهجه خارجی نداشت.

حسین پسر دکتر مرتضی یزدی در سالهای پس از کودتای مردادماه و1332سقوط دکتر مصدق که تازه دیپلم گرفته بود به تاسی پدر، وظاهرا برای ادامه تحصیل در رشته کشاورزی درسالهای حدود 1954-1955 قبل از ایجاد دیواربین دو برلن به انجا رفته بود. وی در همانجا با یک دختر المانی نیز ازدواج کرده بود.

در سالهای بعد از کودتای 28 مرداد، غیر از انها که بدام افتادند، اکثر اعضای حزب توده از ایران به شوروی وکشورهای اروپای شرقی فرار کرده بودند.

 دولت ایران بدلائلی که گفته شد مدت 23 سال با المان شرقی رابطه سیاسی نداشت. لذا دولت والتر اولبریشت در المان شرقی بدون هیچ محظور و ملاحظه ای از ایران پذیرای تعداد زیادی از سران حزب توده در لایپزیک و برلین شرقی وبعضی نقاط دیگر شده بود.

 تا انجا که بعنوان مسئول امور کنسولی سفارت در حافظه ام مانده است، رضارادمنش(دبیر اول آن وقت حزب توده)، ایرج اسکندری(دبیر اول بعدی حزب)، احسان طبری، نورالدین کیانوری(دبیر اول حزب در بعد از انقلاب اسلامی)، بزرگ علوی، عبدالحسین نوشین، جودت، غلامرضا عدل قاجار(برادر عبدالصمد کامبخش)و...ویا افراد خانواده و فرزندان آنان در زمانی که من درآلمان شرقی ماموریت داشتم عمدتا درلایپزیگ وتعدادی هم در برلن شرقی ویا شهرهای دیگر زندگی میکردند.

آنها عمدتا در زمره کسانی بودند که پس از کودتای 28 مرداد، بدون گذرنامه ناچارا بدون اوراق شناسائی رسمی به شوروی فرار کرده وسپس بخش بزرگی از آنان (بعضا بهمراه افراد خانوادهایشان) به آلمان شرقی ویا بعضی از کشورهای اروپای شرقی رفته بودند.

جامعه ایرانیان مقیم در آلمان شرقی را همین گروه تشکیل میدادند.چند نفری از انان هم گویا بعد از مدتی، سرخورده بودند ولی راه دیگری نداشتند. آنهامعمولا با سفارت هیچ ارتباطی نداشتند. اکثرا فاقد گذرنامه و حتی شناسنامه ایرانی بودند.

در آن زمان افراد عادی وغیر سیاسی ایرانی کمترریسک میکردند وجرات سفر به شوروی و کشورهای بلوک شرق و بویژه المان شرقی را داشتند. زیرا در مراجعت به ایران ممکن بود برایشان موجب گرفتاری جدی شود.

تحصیل و درس خواندن در آلمان شرقی برای اینگونه افراد تقریبا غیرممکن بود.مگر انکه کسانی که این ریسک را میکردند، وفارغ از ترس خوردن انگ "کمونیست"بدون مجوز های لازم خود را بدانشگاههای بلوک شرق میرساندند، نوعا باید دندان طمع از برگشت به ایران را میکشیدند.

کما اینکه خود من بخاطر این محدودیت در ابتدا حاضر نبودم که به ماموریت برلین شرقی بروم، چون بعد از پایان تحصیلات فوق لیسانس، تاکید داشتم فقط به کشورهای غربی بماموریت بروم که بتوانم در آنجا در دوره دکتری حقوق بین الملل ادامه تحصیل بدهم. دران مقطع برای من ماموریتهائی چون بروکسل و ژنوو واشنگتن هم احتمال طرح داشتند.ولی چون سفیر در اعزام من تلگرافاتی زده و اصرار کرده بود، مقامات وزارتخارجه قول دادند که برای ادامه تحصیلم دردوره دکتری در برلین شرقی موافقت لازم را از "مقامات مربوطه" خواهند گرفت .

بالاخره هم چند ماه پس از ورودم بمحل ماموریت این حکم استثنائی، عجیب و شاید خنده دار برایم صادر شد، مبنی بر اینکه " تحصیل فلانی در دوره دکترای دانشگاه برلین شرقی فقط زیر نظر سفیر شاهنشاه آریا مهر بلا مانع است".

بر این اساس من میبایستی منظما پژوهش های مرتبط با تز دکتری در مورد "تحولات حقوقی جدید در کمیته بستر دریاها واقیانوسهاSea-Bed Committee" را - که در فاصله کوتاهی درچارچوب حقوق دریاها در سازمان ملل متحد به عنوان میراث مشترک بشریت مطرح شدند- را علاوه بر استاد راهنما وپروفسورمربوطه، مورد به مورد را به سفیرشاهنشاه آریامهر گزارش میدادم، تا او با دیدن سیاه مشق های کلاسی من، متقاعد شود که در دوره دکتری حقوق بین الملل تعالیم مارکسیستی نداده باشند!

همین ترتیب و رویه مضحک موجب جنگ اعصاب وهم مشکلات دیگری شد که نقل آن مناسب این مقال نیست وذکرچگونگی آن ما را از مسیر اصلی بحث منحرف میکند.

تا آنجا که به قصه ایرانیان مقیم المان شرقی مربوط میشود، بزرگ علوی (از گروه 53 نفری و رمان نویس معروف)از اولین کسانی بود که برای گرفتن گذرنامه به سفارت مراجعه کرد.روابط او با حزب توده و بویژه نورالدین کیانوری ظاهرا شکرآب شده بود. او با پروفسور "هاینریش یونکر" استاد ایران شناسی دانشگاه هومبولت برلین، اولین لغت نامه ارزنده "فارسی-آلمانی" را تدوین کرده بود.

 پس از مکاتبات طولانی با مرکز، واخذ مجوز، برای او گذرنامه ایرانی صادرشد. بزرگ علوی بعنوان سپاسگزاری درسال 1974نسخه ای ازلغت نامه Persich-Deutsch Woerterbuch خود را امضا و برسم یادبود بمن داد.

تا انجا که بیاد دارم در ان زمان مهین یزدی همسر دکتر راد منش و دخترش (احتمالا مریم )رادمنش، نیز برای گرفتن گذرنامه ویا سایر امور خود به سفارت مراجعاتی داشتند.همینطور آذین طبری(فرزند احسان طبری)، غلامرضا عدل قاجار(برادر عبدالصمد کامبخش)، عبدالحسین نوشین(هنرمند تئاتر)، جودت، شهناز اعلامی و دخترش وچند نفر دیگر.. از توده ای های انجا با نا باوری واحتیاط، برای گرفتن اوراق کنسولی و گذرنامه ویا گرفتاری های دیگرمراجعاتی داشتند.

 ولی از دبیر اول های سابق حزب توده واعضاء کمیته مرکزی و افراد معروف آنها نظیر رضا رادمنش، ایرج اسکندری، نورالدین کیانوری واحسان طبری تا موقعی که من در سفارت دربرلین شرقی بودم، شخصامراجعه ای بخاطر ندارم.

بعد از برپائی دیوار برلن، بسیاری از کارگران میهمان و دانشجویان خارجی، و بویژه خاورمیانه ای، ترک، عرب و ایرانی که در برلین غربی زندگی میکردند، در تعطیلات اخر هفته بدلیل ارزان بودن هزینه کافه ها و رستورانهای برلین شرقی، وسهل بودن مراودات اجتماعی کمونیست های المانی در آنطرف دیوار، بدلیل فقر اقتصادی و برداشت های متفاوت ایدئولوژیک از بنیان خانواده در آنجا، نوعا برای تفریح و خوشگذرانی از "چک پوینت چارلی"به برلین شرقی میامدند.

البته اجناس قابل استفاده در غرب و بویژه کتاب های دانشگاهی و صفحات موسیقی در شرق بمراتب ارزان تر از غرب بود. واین خود به جذابیت برلن شرقی برای قشر دانشجو می افزود.

هر "دویچ مارک" آلمان غربی در بازار آزاد سه چهار برابر مارک شرق خریدار داشت واین امر قدرت خرید، و غرور جوانان کم در آمد خارجی را که در غرب احساس حقارت میکردند، افزایش میداد.البته در بین آنها کسانی که با انگیزه های سیاسی و ایدئولوژیک به این طرف تردد میکردند هم کم نبودند.

رضا رادمنش دبیراول آن موقع حزب توده، در رشته فیزیک از دانشگاه سوربن پاریس درجه دکترا داشت علاوه بر دبیر اولی حزب توده استاد فیزیک دانشگاه لایپزیگ هم بود.او در بعد از قضایای شهریور 1320، از حوزه لاهیجان وکیل شده بود، و جزو فراکسیون حزب توده در مجلس بود.

لذا رفت و آمد حسین یزدی، فرزند مرتضی یزدی، یک توده ای سرشناس دیگردر ایران، که هم در زمان پدر و هم در زمان پسر بزندان افتاده بود، به منزل دبیر اول حزب توده که همسرش مهین یزدی دختر عموی حسین نیز بود، و با هم کم وبیش قریب السّن بودند، مساله خلاف انتظار و غیر عادی هم نبود.

داستان گرفتارشدن حسین یزدی در زندان آلمان شرقی بقراری که 15-16 سال بعد شنیده بودم از این قرار بود:

آگاهی از مراوده و رفت و امد حسین یزدی به منزل دبیر اول حزب توده در لایپزیگ و برلین شرقی، تشکیلات امنیتی ایران را بفکر انداخت که از این روابط استفاده کنند.گویا بتوصیه اسدالله علم ونصایح دکتر مرتضی یزدی پدرحسین، زمینه سازی شده، وسپس به او آموزش های لازم را داده بودند.

البته نمیدانم از ابتدا نقشه ای در کاربوده و رفتن حسین ببهانه ادامه تحصیل به برلن شرقی از قبل هدفمند طراحی شده بوده است، و یا اینکه بعد از رفتن او بفکر بهره برداری از این مراوده افتاده بودند.

 بهرحال در یکی از فرصتها، دوسه ماه بعد از برپائی دیوار برلن، که حسین یزدی با مهین در منزل دکتر راد منش تنها بودند، حسین از غفلت وغیبت کوتاه مدت مهین استفاده نموده و به گاو صندوق حاوی اسناد محرمانه وکتابچه رمزحزب توده دستبرد میزند، و به سرعت قبل از برگشت مهین بمنزل، همراه با اسناد، با اتوموبیل به سرعت به سمت مرز برلن غربی (چک پوینت چارلی)حرکت میکند.

وقتی "مهین" مراجعت نموده و از ناپدید شدن ناگهانی حسین وباز ماندن در گاو صندوق اگاه میشود، بلا فاصله با تلفن همسرش را مطلع کرده و رادمنش دبیر اول حزب توده نیز مراتب را به پلیس امنیتی آلمان شرقی گزارش کرده بود. حسین با اسناد محرمانه حزب توده در نزدیکی مرز دو برلن، وقبل از آنکه بتواند از قفس بیرون بپرد، در مرز"چک پوینت چارلی" توسط پلیس امنیت آلمان شرقی دستگیر شده بود.

این قضیه موجب شده بود که حسین یزدی بجرم جاسوسی علیه "احزاب سوسیالیستی برادر"و"اقدام علیه صلح" بزندان ابد محکوم شود. و بالاخره مدت 16 سال از جوانی خود را را در زندان "باوتسن" آلمان شرقی سپری کند.

در این مدت دکتر مرتضی یزدی نیز در تهران مکررا دست بدامان عَلَم وزیر دربار میشد که برای استخلاص فرزندش کاری بکند .عَلم که گویاخودش از چگونگی قضایا اگاه بود، صرفنظر از دوستی با دکتر یزدی، بگونه ای احساس عذاب وجدان نیزمیکرد.

تا وقتی که ایران با آلمان شرقی رابطه سیاسی برقرار نکرده بود، اهرم فشاری نیزبرای وارد کردن به آلمان شرقی وجود نداشت و انها غیر از حمایت بیدریغ از توده ای ها، رادیو "پیک ایران" بر علیه رژیم شاه را هم که دیگر مسکو بلحاظ ملاحظات سیاسی نمیتوانست رسما پاسخگوی آن شود، اداره ویا حمایت میکردند.

ولی شاه پس از سیاست نگرش به شرق ویلی برانت، مانند بسیاری از کشورهای طرفدارغرب، جمهوری دموکراتیک المان رابرسمیت شناخت. سفیری هم برای آنجا تعیین کردند.المانی ها هم با اجازه "برادر بزرگتر"، برای هموار کردن گسترش روابط با ایران که به یمن شوک اول نفتی، تازه پولدار شده بود، فرستنده رادیو "پیک ایران" را به بلغارستان منتقل کردند.

آن زمان، بغیر از چند سفارتخانه درجه یک و بزرگ، نوعا نمایندگی ها، چهار- پنج نفر کارمند سیاسی و اداری رسمی اعزامی از مرکز نداشتند.

در جمهوری دموکراتیک المان، کل سفارت ایران علاوه بر سفیر، عبارت از یک رایزن (نفردوم)، یک دبیر دوم، یک وابسته (که بعدا به دبیر سوم و دبیر دومی ارتقاء یافت) ویک حسابدار و یکنفر کارمند دفتری بود.

درابتدا سفارت در یک طبقه مشتمل بر 5 اتاق ازساختمانی سه طبقه در محله "کارلسهورست" برلن شرقی تاسیس شد.در طبقه فوقانی سفارت آرژانتین ودر طبقه زیرنیز سفارت مکزیک قرار داشت.
 

در طبقه دوم ساختمانی که سقف قرمزآجری رنگ دارد، اولین دفترسفارت ایران درسال 1352 افتتاح شد.

این ساختمان در محله کارلسهورست برلین شرقی بود.

چون درجمهوری دموکراتیک آلمان مالکیت خصوصی وجود نداشت وساختمانها و مسکن در دست دولت بود، وآلمان شرقی جدیدا با موج شناسائی تعداد زیادی از کشورها مواجه بود، هنوز آپارتمان کافی ومتناسب زندگی دیپلماتها نداشتند.

اعضا سفارت ایران در بدو ورود، دوسه ماه در هتل ”Unter den Linden” واقع در خیابان معروف وتاریخی"اونتر دن لیندن" نزدیک دروازه براندنبورگ که مراسم سان و رژه و سخنرانی های معروف سران حزب نازی بعضا در آن انجام میگرفت، اقامت کنند. در آنموقع دروازه براند نبورگ یکی از نقاط تعیین کننده مرز بین شرق و غرب برلن بود ولی ترددی از ان طریق انجام نمیشد و دیواربرلن در محاذات آن ساخته شده بود.

این اقامت دوسه ماهه اجباری در هتل، در حقیقت نوعی قرنطینه وکنترل امنیتی هم بود. در کریدورپشت در اطاق ما یک مامور مسلح با یونیفورم در تمام24 ساعت، و در سه شیفت کشیک میداد که ظاهرا برای حفاظت از ما بود، ولی ورود و خروج ومراودات ما را نیزثبت و ضبط و گزارش میکردند.

دراطاق هتل که قطعا هم شنود میشد، علاوه بر تخت و یک میز کوچک سه صندلی یک رادیو R.F.T. ساخت آلمان شرقی بود.البته در آن موقع در رادیو ها موج F.M. نبود، اگر هم بود در برلن شرقی اساسا فرستنده F.M.نبود .این رادیو فقط موج متوسط و بلند داشت .

من بیست سال بعداز اولین اقامتم وچند سال پس از سقوط دیوار برلن، در دوران بعد از وحدت مجدد دو آلمان به برلین سفر کردم. از نظر تجدید خاطرات جوانی وکنجکاوی، تعمدا در همان هتل "اونتردِن لیندن"و همان طبقه هتل اقامت کردم، جالب اینکه هنوزهم همان رادیوی زُمُخت R.F.T. در اطاق بود و کارمیکرد ومدیریت غربی هتل، هنوز آن را عوض نکرده بود.

سفیر در هر فرصتی که پیش میامد نزد مقامات وزارت خارجه المان شرقی تاثیرآزادی حسین یزدی را در توسعه روابط، متذکر میشد. ولی آنها این مساله را یک مساله قضائی جلوه میدادند و اورا به یکی از وکلای دادگستری شناحته شده آلمان شرقی بنام "دکتر ولفگانگ فوگل"که در حقیقت واسطه وکارچاق کن دولت المان دموکراتیک در مبادله جاسوسهای شرق وغرب بود، حواله میدادند.

آنطور که میگفتند دکتر "ولفگانگ فوگل" ارتباطات بسیار نزدیکی با مقامات بالای حزبی، ونفوذ زیادی درآلمان شرقی داشت.حتی در مقطعی ازسیاست تشنج زدائی شرق و غرب، زمزمه هائی در مورد احتمال جانشینی او بجای اریش هونکر هم وجود داشت.

 جالب اینکه او در برلین غربی هم بین متفقین و مقامات آلمان غربی هم دوستان فراوانی داشت وظاهرا غربی ها هم اورا بقدر کافی مفید و متنفذ میدانستند.او هم وکیل دادگستری در جمهوری دموکراتیک بود و هم پروانه وکالت در برلین غربی داشت.او در آمد هنگفتی از خانواده های ثروتمندی در غرب که بعضی از افراد خانواده شان درآنطرف دیوار گیر کرده بودند، کسب میکرد و از طریق اشنائی و ارتباطاتی که داشت، اجازه خروج ویا مهاجرت از آلمان شرقی به غرب برایشان میگرفت.بطوریکه در مطبوعات غربی خوانده بودم، گویا دکتر فوگل تا دوسه سال پیش هم در قید حیات بود.

درسه مورد در زمان جنگ سرد، عوامل امنیتی و اطلاعاتی وابسته به بلوک شرق و اعضا ناتو که هر یک نوعی به تله افتاده و دستگیرشده بودند، پس از مذاکرات طولانی و با توافق طرفین، در روی پل “Glienicke” که بر روی رود خانه "هاول" بین منطقه امریکائی برلن غربی و پتسدام درآلمان شرقی ساخته شده مبادله گردیدند.

این پل تاریخی اولین بار با چوب در قرن هفدهم ساخته شده بود.در قرون بعد بویژه در سال 1902 با میله های اهنی بازسازی شده بود.در زمان جنگ دوم بلحاظ بمبارانها، اسیب فراوان دید و قابل عبور نبود .از سال 1947تا اواخر 1949 پایه های سیمانی و اسکلت فلزی آن توسط کمونیست ها مجددا باز سازی شد و هنگام افتتاح نام آن را پل "وحدت" گذاشتند.

چون در عمل چنین وحدتی تحقق نیافت، پس از مبادله جاسوسان، این پل بین ژورنالیست های غربی، به "پل جاسوسان" معروف شد.
 

عکسی از پل "گلینیکه" در دهه هفتاد میلادی از سمت بخش امریکائی برلن. روی تابلو نوشته شده: "پل گلینیکه که آنها نام "پل وحدت" بر آن نهادند.با ساختن دیوار و تهدید و اعدام و... میخواستند وحدت بوجود آورند".

 معروفترین مورد آن مبادله سرهنگ رودلف آبل (جاسوس روسها) با سرهنگ پاورز خلبان هواپیمای جاسوسی "یو2 " در سال 1962بود که بر فراز شوروی با موشک هدف قرار گرفت، و پس از پریدن با چتر نجات توسط روسها دستگیر شد.واسطه این مبادله دکتر فوگل بود.

مورد دیگر، آزادی آناتولی شارانسکی ناراضی شوروی در روی این پل در چهارچوب معامله ای با جاسوسان کا.گ.ب.گرفتار در غرب بود.همینطور در یک مرحله دیگرچندین نفر از جاسوسان شرق و غرب در زمان جنگ سرد با هم معاوضه شدند.


نمائی دوراز پل "گلینیکه" محل مبادله جاسوسان در زمان جنگ سرد (مرز برلن غربی و شهر پتسدام در آلمان شرقی)

بالاخره دکتر فوگل به سفیر ایران تفهیم کرده بود که آنها مایلند "حسین یزدی" رابا "علی خاوری"، مبادله کنند.بنا بر شنیده ها، علی خاوری دراوائل سال های دهه چهل شمسی، دبیر اول بقایای حزب توده در ایران بوده است. ولی دستگیر و محکوم به حبس ابد شده بود.

دولت وقت درایران زیر بارچنین مبادله ای نرفته بود.گویا خاوری هم همچنان در زندان مانده بود. تا اینکه بهنگام پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن 57همراه با سایر زندانیان سیاسی اززندان آزاد شده بود.

از هنگام برقراری رابطه سیاسی با برلین شرقی، آنها برای آنکه ژست همراهی گرفته باشند، هر ازگاهی با ملاقات دختر16 ساله حسین یزدی (درست بخاطر ندارم نامش اریکا، هلگا ویا اولگا بود) که گویا بعد از دستگیر شدن اومتولد شده بود، و تا آن زمان پدرش را اصلا ندیده بود، با حضور کنسول ایران، موافقت کردند.

من در سال اول خدمت در برلن مسئولیت امور کنسولی سفارت را نداشتم.پس از انتقال مسئول قبلی کنسولی به پاکستان، این برنامه را که از زمان همکار سلف شروع شده بود، اجبارا بعهده من نیزافتاده بود.

البته بعلت تعداد بسیارکم اعضا سفارت، تقریبا همه اعضاهمه نوع کا رانجام میدادند.مثلا کنسول قبلی علاوه بر تصدی امورکنسولی، مسئول امورحسابداری وتدارکات، مخابرات وکشف و رمز تلگرافات وتلکس ها هم بود.

بهر حال بنا بروال قبلی، برنامه اینگونه هماهنگ میشد که برادر حسین در برلین غربی، این دختر را به بخش امریکائی چک پوینت چارلی میاورد. کنسول ایران با اتوموبیل نمره دیپلماتیک آلمان شرقی، به آنسوی دیوار رفته و "هلگا" را با اتومبیل خودکه داخل آن هیچگاه بازرسی نمیشد، به برلین شرقی عبور میداد، وبا خود به یکی از مقر های وزارت امنیت "اشتازی"در خیابان "ماگدالن اشتراسه" منشعب از بولوار "فرانکفورتر آله"میبرد.حسین یزدی را نیز آنها از زندان Bautzen که گویا اینک بصورت موزه ای در آمده است، می آوردند، تا این پدر و فرزند با هم ملاقات کنند.

از نکات قابل توجه آن بود، که این دختر از بدو تولد خاطره ای زیادی از پدرنداشت.آنهادر حضور من و یک افسر امنیتی المانی با هم ملاقات میکردند. تا آن زمان از نظر تعداد ساعات، و با احتساب اوقات رفت و امد به برلین غربی من بیشتر از پدر، فرزندش را میدیدم.

این ملاقاتها یکی دوساعت طول میکشید.نکته قابل توجه این بود که غیر از 10-15 دقیقه ای که این پدر و فرزند، بدون هیچ شور وهیجانی بزبان آلمانی با هم حرف میزدند ویا احوالپرسی میکردند، دربقیه وقت ملاقات، حسین وآن افسر تنومند المانی که چشمان ابی رنگ وبیروحی داشت به نیش و طعنه و کنایه ومشاجره لفظی وعمدتا به متلک در باب مباحث ایدئولوژیک با هم میپرداختند. از فحوای صحبت هاشان چنین بر میامد که این افسر، احتمالابازجو ویا مسئول هدایت او"به راه راست" بوده است. چون ظاهرا بسیاری از مجادله های لفظی انان ظاهرا مسبوق به سابقه قبلی بود، ومن از بسیاری از گفته های آنان سر در نمیاوردم.

وقتی در ملاقات چند ماه بعد بازهم بجای آنکه بیشتر از این فرصت مغتنم برای دیدار پدر و فرزند استفاده کنند، ، بحث در گرفت و حسین وآن افسر بگو مگو را شروع کردند.این سوءظن در من بوجود آمد که نکند، این صحنه ها یک "جنگ زرگری" وصحنه سازی است، ومیخواهند ببینند عکس العمل من چه خواهد بود.

ولی بهر حال دستورالعمل من فقط در جهت تسهیل وحضوردر ملاقات این دختر با پدرش خلاصه میشد.لذاغیر از سکوت ونظاره گر بودن کاری نمیکردم.واقعیت این است که اگر میخواستم چیزی هم بگویم، حرفی برای گفتن نداشتم.

در مقطعی برای اینکه این جو شکسته شودبفارسی چند جمله ای با حسین از احوالاتش جویا شدم.همین مقدار صحبت بزبان فارسی موجب شد که در ملاقات دفعه بعد علاوه بر یک افسر جدید قوی هیکل دیگر، دکتر لورنتس معاون بخش ایران شناسی وکرسی زبان فارسی دانشگاه هومبولت که زبان فارسی را در تاجیکستان وافغانستان فراگرفته بود نیز در ملاقات حضور داشته باشد تا محاوره های فارسی را برای آنان ترجمه کند.

بفاصله یکی دوماه دستورالعمل تلگرافی از مرکز رسید که این بارموجبات ملاقات دکتر مرتضی یزدی وهمسرآلمانیش با پسرشان در زندان فراهم شود که بهمان ترتیب دکتر مرتضی یزدی را بزندان بردم و با فرزندش دیدار کرد.

هنگام مراجعت به برلین غربی دکترمرتضی یزدی از من خواهش کرد که قبل از خروج ازمرز برلن شرقی او را به بیمارستان "شاریته" که وابسته بدانشگاه هومبولت برلن ببرم.

وقتی با اتوموبیل وارد باغ بزرگ بیمارستان "شاریته" برلین شرقی شدیم، صدای گریه پیرمرد را که سعی میکرد به ارامی اشک بریزد شنیدم.اوگفت که دوره تحصیلات پزشکی و"انترنی"را در این بیمارستان گذرانده بود.من آن موقع جوان بودم ونمیفهمیدم که "یاد ایام جوانی چگونه جگرآدم را خون میکند".

این اخرین باری بود که من به زندان وزارت امنیت آلمان شرقی رفتم.ماههای بعد از آن مصادف بود با مبارزات انتخاباتی جیمی کارتر برای ریاست جمهوری در امریکا، که حقوق بشر در راس برنامه های سیاست خارجی اوبود.بعد از انتخاب اوامریکا برای اولین بار یکنفر سیاه پوست را بعنوان سفیر در برلن شرقی معرفی کرد.پیامی که اریش هونکر از انتخاب کارتر در امریکا دریافت کرده بود، این بود که امریکا در پی گیری مسائلی که در اجرای سند 1975 هلسینکی وبنوعی به مسائل حقوق بشر مرتبط میشود جدی است.

در یکی از ان شبها سفیر تلفن کرد وگفت، حسین یزدی بزودی از زندان آزاد خواهد شد، ومن باید آماده شوم تا بعنوان کنسول، اورا تحویل گرفته و به تهران ببرم.

در ان موقع من درموقعیتی نبودم که در جریان جزئیات کار قرار بگیرم وبدانم که آیا بین سفیر و دکتر فوگل معامله ای صورت گرفته بود، یا اینکه مقامات آلمان شرقی تحت جو وفشار بین المللی آن روزها، بدون ما به ازائی، با ازادی اومیخواستند بارخود را سبک تر کنند؟هنوزهم بعد ازگذشت چهل سال جواب این سوال برایم روشن نیست.

بهر تقدیر، برای حسین "لسه پاسه" ای صادر کردیم. فردا صبح چند نفر افسرلباس شخصی حسین را به رزیدانس آوردند. وپس از صرف صبحانه با سفیر(که از این موفقیتش خیلی خوشحال بود) ومن و افسران آلمانی، اورا مجددا با خود بردند وگفتند که اورا فقط در سالن ترانزیت فرودگاه برلین شرقی در آستانه سوار شدن به هواپیمای "ائروفلوت" روسی که بمسکو میرود بما تحویل خواهند داد.تا از طریق مسکو با پرواز ایران ایر به تهران برده شود.

آنها نگران بودند که اگر ما بخواهیم حسین را از برلین غربی از فرودگاه "تمپل هوف" برلن غربی و از طریق فرانکفورت به تهران ببریم، (فرودگاه Tegel آن روزهاهنوز افتتاح نشده بود) ممکن است خبرنگاران و رسانه ها و عوامل غربی جنجال تبلیغاتی درست کنند وسیر وقایع از کنترل آنهاخارج شود.

در مقطع زمانی مورد بحث، شرکت های هواپیمائی تجاری حق نداشتند مستقیما از فرودگاههای برلین غربی به کشورهای دیگرغیر از آلمان غربی پرواز کنند.آنها در آسمان آلمان شرقی فقط مجاز به پرواز در کریدورهای هوائی تعیین شده ای بودند.

البته در سفارت هم این نگرانی را داشتیم که پس از تحویل رسمی "حسین" بما ممکن است در هواپیمای "ایرو فلوت" روسی و یا سالن ترانزیت مسکو حادثه پیش بینی نشده ای اتفاق بیفتد، ویا وقایعی که خارج از کنترل ما است رخ دهد. لذا تلگرافی ازمسکوخواسته شد که دونفر از صاحب منصبان سیاسی سفارت ایران در مسکو به سالن ترانزیت بیایند و در چهار- پنج ساعتی که ما در سالن ترانزیت فرودگاه مسکوهستیم، من را کمک وهمراهی کند.

سفیر تلگراف رمزی به وزیر دربار کرد که"اوامر انجام شد". وجواب تلگرافی رمزیک کلمه ای از عَلم واصل شد که "متشکرم".

ظاهرا این نگرانی ها بی مورد بود و اتفاق فوق العاده ای پیش نیامد.در پرواز ایران ایر احساس کردم که گویا بطور غیر محسوسی در داخل هواپیما هم آمادگی هائی وجود داشته است.

بهر حال حوالی نیمه شب وارد تهران شدیم و تعداد زیادی از افراد خانواده و دوستان حسین یزدی پس از 16-17 سال با خوشحالی از اودر فرودگاه مهرآباد استقبال کردند.

حسین چند روز بعد با علم وزیر دربار ملاقات کرد. و بحسب انچه در روزنامه اطلاعات و کیهان وقت نوشتند، بلافاصله مانند یک قهرمان "بحضور ملوکانه نیزشرفیاب شد".

از اومصاحبه هائی با عکس و تفصیلات با جراید مهم تهران درج کرده بودند که ربطی با وظایف من نداشت. من دیگر از سرنوشت او وفرزندش که چه کردند، و چه شدند، خبری پیدا نکردم.

فردای آن روز بعد از دیداری با منوچهر عظیما (مدیر کل سیاسی اروپا و امریکای وقت وزارت خارجه) که هماهنگی کار ها را در تهران بعهده داشت، ودادن گزارش مختصرچند دقیقه ای در دفتر وزیر امورخارجه با اولین پرواز به برلین شرقی بازگشتم.

چندی بعد فریدون فرخ سفیرایران در برلن شرقی در پایان ماموریت خود به تهران بازگشت ومدیرکل سیاسی آسیا شد. بفاصله کوتاهی گروه اولی از دیپلماتهائی که سفارت را راه اندازی کرده بودند، میبایست جای خود را به سفیر و تیم جدید میدادند.

من آخرین باقیمانده از گروه اولی بودم که هنگام برقراری رابطه سیاسی، سفارت را راه اندازی کرده بودند. با پایان ماموریت دربهمن 1356، در اخرین هفته های ماموریتم، اسباب و اثاثیه را بسته بندی و به گمرک فرستاده بودم.قرارداد آپارتمانم را فسخ کرده ومجددا به هتل "اونتر دن لیندن"نقل مکان کرده بودم.

در ماه قبل، ضیافت خداحافظی نسبتا بزرگی هم برای دیپلماتهای سایر کشورها، ارباب جرائد، مقامات وزارت امورخارجه و مسئولین محلی، دانشگاهیان، و شخصیت های ایرانی والمانی که در دو طرف دیوار در طی این چند سال با انها اشنا بودم در سالن بزرگ شهرداری برلن شرقی برگزار کردم، که به تناسب مقام ودرجه ام، حضور180-200 نفرمدعوین شرکت کننده در میهمانی خداحافظی یک دیپلمات "جونیور" دور از انتظاربود.بنا به شوخی یکی از حاضرین در مجلس، معلوم بود که چقدر تعداد زیادی از رفتن من از برلین خوشحالند.

در هفته اخرقبل از مراجعت به تهران، که در مرخصی پایان ماموریت بودم.بنا داشتم در راه مراجعت به تهران یکهفته یونان واستانبول توقف وسیاحتی داشته باشم. روزی حوالی ظهربرای مهر کردن فرم حمل کانتینرهای اسباب و اثاثیه واتوموبیلم از گمرک آلمان با سفیر جدید در اطاق او نشسته ومشغول صحبت بودیم. ناگهان صدای فریاد "مرگ برشاه" و خورد شدن میز شیشه ای را از پشت سر شنیدیم.

معلوم شد که حدود 50 نفردانشجویان مخالف ومعترض عضو کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در برلن غربی به بعنوان اعتراض به قربانیان تبریزکه در مراسم عزاداری چهلم کسانی که در واقعه قم در دی ماه سال 1356 جان خود را ازدست داده بودند، از مرزبرلین غربی به شرق آمده و سفارت ایران در برلین شرقی را اشغال کرده بودند.

آن گروه عموما ازدانشجویان چپگرای عضو کنفدراسیون دانشجویان ایرانی خارج از کشوربودند، که با رژیم شاهنشاهی مخالف بودند وساواک در مکاتبات از آنها تحت عنوان "دانشجویان منحرف"یاد میکرد.

آنها سفیر و نفر دوم ومن، حسابدار و مامور رمز وهمچنین راننده و منشی المانی که در سفارت بودند را، حدود 5 ساعت در اطاقی محبوس وزندانی کردند. تعدادی از انها مسلح به چوب دستی های کلفتی، همانند دسته کلنگ بودند که از فروشگاههای برلین شرقی هم قابل تهیه بودند. بعضی ازآنها درحالی که دستجمعی سرودهای گروه "سیاهکل" را میخواندند و شعارهای ضد رژیم میدادند، تمام شیشه ها ودر و پنجره وقفسه ها وفایلهای بایگانی را خورد کردند و محتویات پرونده ها را از پنجره به خیابان ریختند، واطاق های سفارت به ویرانه ای تبدیل شده بود.

نوشته پارچه ای از قبل اماده شده ای هم، از پنجره بداخل خیابان آویختند که بر روی آن از اشغال سفارت بعنوان اعتراض به رژیم شاه حکایت داشت. گرداننده وسخنگوی آنها در خیابان در مقابل دوربین تلویزیونهای خبرگزاری های عمدتا غربی با حرارت سخنرانی و افشا گری میکرد که مستقیما ازرسانه های غربی پخش میشد.

 در ابتدا این تصور بود که ما گروگان هستیم، و آنها متقابلا خواسته هائی دارند. پلیس تمام دور تا دور سفارت را محاصره کرده بود، ولی داخل ساختمان سفارت نمیشد.

ولی آنطوریکه بعدا گفتند، اولا چون مطمئن نبودند که اشغال کنندگان مسلح نیستند، و این امر ممکن بود برای گروگانها خطر جانی داشته باشد.ثانیا هیچ مقام رسمی سفارت به انها اجازه حمله به ساختمان سفارت را نداده بود.

در مقطعی معترضین و اشغال کنندگان، اتباع غیر ایرانی، یعنی راننده و منشی آلمانی سفارت راجدا کرده و آزاد کردند. سفیر توسط راننده آلمانی به پلیس پیغام داده بود که انها مسلح نیستند وپلیس اجازه دارد که وارد شود ویکساعت بعد قضیه اشغال، با حمله و مداخله پلیس پایان یافت، و ما ازاد شدیم.

تا ان زمان تظاهرات و شیشه شکستن در مقابل نمایندگی های ایران در کشورهای دیگر اروپای غربی سابقه متعددی داشت.رویه هم غیر از ارسال یادداشت اعتراض و تقاضای پیگرد متخلفین بعنوان عکس العمل، واظهار تاسف دولت میزبان، چیز دیگری نبود.

ولی چنین واقعه بی سابقه ای در یک کشور کمونیستی، آنهم المان شرقی که همه چیز دربست در کنترل دولت بود، شاه را بشدت آشفته و عصبانی کرده بود.

بفاصله کمی تلگراف حاوی "اوامرمطاع ملوکانه" واصل شد، مبنی بر اینکه، حمله به سفارتخانه در یک کشور کمونیستی بدون رضایت میزبان پذیرفتنی نیست.لذا بعنوان اعتراض همه اعضا ایرانی سفارت فورا خاک المان دموکراتیک را ترک کنند. تمام مناسبات، اقتصادی، کنسولی فیما بین وصدور روادید متوقف شوند.هیچ نوع تماس و مذاکره ای با مقامات دولت میزبان، غیر از تسلیم یادداشت اعتراضیه و اقدامات لازم اداری جهت ترک محل ماموریت صورت نگیرد، ولی تابلو و پرچم سفارت، همچنان باقی بماند.

دستورالعمل تلگرافی بعدی این بود که کلیه بایگانی و سوابق تلگرافات طبقه بندی شده وکلید های کشف رمز و محرمانه در محل سفارت فورا سوزانده ویا معدوم گردند، دستگاههای کشف رمز و باقیمانده دفاتر اندیکاتور وبایگانی کنسولی و اسناد مالی واداری به سرکنسولگری در برلین غربی منتقل شوند.

چون ممکن است برای تماس با مقامات محل نیاز باشد، ودولت ایران منافع و اموالی دارد، لذا فقط یکنفر که وزارت امورخارجه تعیین خواهد نمود، بعنوانcharge des affaires دربرلین شرقی باقی بماند.وبقیه فورا حرکت کنند.

سفیر جدید(امیر حسین فرزانگان) که اولین پست سفارتش بود، بشدت نگران این بود که با این وضعیت، حتی در صورت ترمیم و برقراری مجدد رابطه، رقبای رند منتظر السفاره در مرکز صندلی را از زیر پایش خواهند کشید، دیگر به برلین باز نخواهد گشت.

سایر همکاران جدید هم هر کدام علی قدر مراتبهم دغدغه هائی در مورد زندگیشان داشتند، بجز من که در پایان ماموریت خیالم راحت بود و اصلا قضیه آینده بمن مربوط نمیشد.

من غیر ازکمک در نظارت به انتقال صندوقچه های بایگانی سفارت از مرز وانتقال به رزیدانس سرکنسولگری در برلن غربی، بعد از روز های پرهیجان و پردرد سر، خود را مستحق استراحت فرح بخشی در یونان و استانبول میدانستم ودر اندیشه باز گشت بودم، که دستورتلگرافی منوچهر ظلی معاون سیاسی واصل شد.

آن یکنفری که باید میبایست در برلن میماند من بودم. زیرا ظاهرا چنین استدلال شده بود که اعضا تازه وارد جدید سفارت هنوز آشنائی با محل ندارند و زبان آلمانی نمیدانند.لذامرا که پس از چهار سال اقامت در محل، مثلا شناخت بیشتری ازمحل ماموریت داشتم، محکوم بماندن کرده بودند.

بهر حال علیرغم اعتراض و نارضایتی و مخالفت من با این انتخاب، ماموریتم بمدت نامعلوم و"تا اطلاع ثانوی" تمدید شد.

من تک وتنها وبدور از خانواده، در شرائط سردی وبلاتکلیفی وبحرانی بودن روابط، بدون داشتن دستورالعمل و رویه مشخصی به رزیدانس سفیر نقل مکان کردم وبمدت چندین ماه فقط با دومنشی ودو راننده آلمانی.در برلین شرقی ماندم.

تا اینکه اسکار فیشروزیر خارجه آلمان دموکراتیک برای عذر خواهی به تهران نزد شاه رفت، و تضمین کرد که چنین اتفاقی دیگر تکرار نخواهد شد. روابط مجددا به سطح سفیر ارتقاء یافت وسفیر و اعضا سفارت به برلن شرقی برگشتند.

من بعد از تحویل و تحول امور، چمدان هایم را بستم ودر اواخر خردادماه 1357با چندین ماه تاخیربه تهران برگشتم، ودر اداره سوم سیاسی مشغول کار شدم.ولی علیرغم همه مشکلات، یکی از چمدانهایم هیچگاه از برلین بمقصد نرسید.

 

***

اینک سالهاست که جهان دوقطبی و دوران جنگ سرد پایان یافته است.اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی وپیمان ورشودیگر نیستند. دیوار برلین فرو ریخته است.احتمالا برلین قرنها برلین باقی خواهد ماند. به غالب احتمال آن وضعیتی که در برلین پیش آمد ودر وسط یک شهر بزرگ دیواری بزرگ ساخته شد، دیگردر تاریخ تکرار نخواهد شد.

قدر مسلم آنکه دوران جوانی، وبهترین سنین عمرم که در پشت دیوار برلین سپری شد، نیزدیگرهرگز باز نخواهند گشت.

ولی نوای صفحه گرامافون قدیمی با صدای محزون مارلن دیتریش گهگاه با خِش خِش در گوشم می پیچد که: من هنوز چمدانی در برلین دارم “Ich habe noch einen Koffer in Berlin” .

من نیزدرآستانه کهولت، همچنان در اندیشه آنم، که شاید این چمدان گمشده من باشد.

تهران- شهریورماه 1390

 

نظر شما :