اسدالله علم و سياست خارجى

۳۱ فروردین ۱۳۸۷ | ۲۰:۲۷ کد : ۱۷۷۲ کتابخانه
یادداشت دکتر هرمز همایون پور درباره جلد ششم خاطرات اسدالله علم( بخش پایانى )
اسدالله علم و سياست خارجى
یادداشتهای عَلَم
جلد ششم و پایانی (1355- 1356)
ویراستار: علینقی علیخانی
ناشر: Ibex ، مریلند، 2008
 
در خاطرات عَلَم، بخش های مربوط به سیاست خارجی، احتمالاً از خواندنی ترین و آگاهی بخش ترین قسمت هاست.
 
شاه عملاً کلیه امور مهم سیاست خارجی را در دربار متمرکز کرده بود. وزارت خارجه و نخست وزیری متصدی امور کم اهمیت تر در دیپلماسی ایران بودند و تازه درباره جزئیات این امور دست سّوم و چهارم نیز از شخص شاه کسب دستور می کردند! دستورهای شاه معمولاً از طریق وزارت دربار به ریاست اسدالله عَلَم و معاونان او و دفتر مخصوص به ریاست آقای معینیان ابلاغ می شد.
 
به جهت همین تمرکز، با خواندن خاطرات عَلَم، انسان کم و بیش به جزئیات مناسبات دیپلماتیک شاه و شیوه او در این حوزه آشنا می شود. از این بابت به چند نکته می توان اشاره کرد.
 
اوّل، تغییر نظام مناسبات کشورهای بزرگ غربی با دولت های دوست یا دست نشانده آنها در جهان سوّم است.
 
هرچند عَلَم متذکر این موضوع می شود که دولت های استعماری گذشته، دیگر در جزئیات امور کشورهای وابسته دخالت نمی کنند، شاه از لحاظ میزان استقلال خود دچار توهم است و آن را بیش از اندازة ممکن می پندارد.
 
دوّم، باور کردن تعارفات دیپلماتیک خارجی هاست. به کلامی از راکفلر، معاون رئیس جمهور وقت امریکا، قبلاً اشاره ای شد، که شاه را باید برای یاد دادن مملکتداری دو سال به آمریکا ببرند! همو، در جایی دیگر « شاهنشاه را رهبری دوراندیش، خیرخواه، مثبت و قابل اعتماد» می خواند و « ایشان را در رهبری به اسکندر تشبیه می کند » ( ص21 )
 
نمونه دیگر، قضیه آفریقای جنوبی و مبارزات سیاهان در آن کشور است. عَلَم می گوید که فکر حمایت از اقلیت سیاه پوست آن جمهوری را برای نخستین بار شاه به کیسینجر تلقین کرده است ( ص 60 ).
 
سفیر آمریکا هم به عَلَم می گوید:« موضوع طرفداری آمریکا از سیاهها را که شاهنشاه توصیه فرمودند برای ما خیلی تازگی داشت.» و عَلَم می نویسد:« من احساس کردم که حقیقتاً به نظرات بلند شاهنشاه ارج می گذارند» ( همان صفحه ).
 
کیسینجر هم که به جای خود چندین بار فکر داهیانه « اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر » را می ستاید و حتی سخنرانی خود را در زامبیا در باب حکومت اکثریت سیاه به دربار مخابره می کند ( ص 76 ).
 
بسیار خوب، حتی اگر این موضوع به طور کلی صحت هم می داشت، باز شاه و عَلَم نباید این تعارفات دیپلماتیک را آن قدر جدی بینگارند که عَلَم بنویسد:« بعد عرض کردم، همه مسائلی که شاهنشاه می فرمایید، به فکر خارجی ها نمی آید، همین موضوع سیاهها را ملاحظه فرمودید » ( ص 76 ).
 
منظور این است که نباید وضعیت سیاستگذاری و تصمیم گیری را در آن کشورها، مثلاً نظیر ایران، کاملاً قائم به فرد تصور کنند. در سرتاسر جلد 6 خاطرات، دقیقاً پیداست که این گونه توهم ها چگونه باعث تفرعن و خود بزرگ بینی گمراه کننده­ای می شده است.
 
غربی ها را « پدرسوخته » ( ص51 )، کـارتـر را « کـره خـر » ( 211 )، بـانـو گـانـدی را « زنـیکه سـلیـطـه » ( 218 )، نامه کارتر را « عریضه » ( 449 ) می نامند. از این نمونه ها فراوان است که گاه به ساده لوحی می کشد. مثلاً، این سخن سفیر انگلیس که « اگر شاهنشاه اوامر موکدی به من بفرمایند، من کلک رادیو فارسی [ بی بی سی ] را می کنم .... » ( 172 ) ظاهراً باور می شود، که البته حدود یک سال بعد مصداق دقیق آن ظاهر می گردد! در مورد غربی ها، نسخه شاه چنین است:«  درد آنها تنبلی است » ( 266 ).
 
می توان در مواردی منکر این ادعا نشد، اما بیان آن از سوی رهبر کشوری چون ایرانِ آن زمان با آن همسایگانش شگفت آور است!
 
گستردگی بیش از اندازه
شاید همین ساده گیری ها و ساده لوحی ها باعث شده بود که شاه تصور کند در امور کلیه ممالک و مناطق دنیا ذی نظر است و حتی باید دخالت کند یا رهنمود دهد.
 
به این فهرست نظری بیفکنید که بخشی از حوزه های دیپلماتیک ایران را تشکیل می داد: افغانستان، لبنان، مراکش، سنگال، ترکیه، عمان، عراق، سوریه، نیجریه، عربستان، شاخ آفریقا و تعارض با کوبا، پاکستان، اسرائیل، مصر، اردن، ایتالیا .... و البته آمریکا و بریتانیا و گاهی آلمان و فرانسه! ( شماره صفحاتِ ارجاع به این کشورها را که مکرر ذکر آنها و وصف مناسبات سیاسی شاه با آنها در کتاب آمده است، برای کوتاه کردن کلام نمی آورم. )
 
عَلَم می نویسد:« سناتور برچ بی [؟] …. مفتون عظمت شاهنشاه شده بود و می گفت چنین لیدری در جهان امروز نیست » ( 236 ).
 
اما آیا « این لیدر » نمی بایست امکانات ایران را درنظر می گرفت؟ آیا ایران واقعاً از جهات مالی و سیاسی و نظامی در وضعیتی بود که ادای ابرقدرت ها را در آورد؟ از خواندن خاطرات علم گاه انسان به یاد این شعر می افتد: تو خود گویی وخودخندی، عجب مرد هنرمندی! جان مشاوران آمریکایی در ایران در خطر بود و حتی تصمیم گرفتند آنها را مسلح کنند ( 237 و بعد )، آن وقت به فکر« حفظ پاکستان و افغانستان و جلوگیری از نفوذ شوروی به سمت اقیانوس هند » ( همان صفحه ) بودند!
 
حوزه منافع سیاسی و اقتصادی و فرهنگی ایران در خلیج فارس و بعضی کشورهای همسایه قابل درک است.
 
تصادفاً موفقیت های دیپلماتیک شاه هم در همین مناطق حاصل می شود: صلح با عراق و انعقاد قرارداد 1975، قرارداد با افغانستان درباره رود هیرمند، داشتن مناسبات حسنه با کشورهای عربی نظیر مصر و اردن، در عین داشتن روابط دو فاکتو - و شاید بیش از آن - با اسرائیل و ... اهمیت دیرپای بعضی از آن دستاوردها قابل انکار نیست.
 
اما سخن بر این است که هر آینه اگر حوزه سیاست خارجی به آن اندازه گسترده نمی شد و صرفاً بر مناطقی متمرکز می گردید که ایران طبیعتاً در آنها ذی نفع است، بسا که موفقیت های دیپلماتیک و سیاسی افزون می شد و برخی کارها و برنامه ها ناتمام و ابتر نمی ماند.
 
ایران، به برکت تاریخ و فرهنگ، موقعیت استراتژیکی، منابع انرزی، و تعداد جمعیت خود، به طور طبیعی در این بخش از جهان دارای موقعیتی ممتاز است که دیگران را معمولاً ناچار به مماشاتِ کم ­و بیش می کند.
 
اما اگر ساده انگاری، ساده لوحی، تفرعن، خودبزرگ بینی، در نظر نگرفتن امکانات و توان و امثال اینها - یا به طور خلاصه، محاسبات غلط - باعث انحراف یا به گمراهه رفتن سیاست و مناسبات خارجی شود، و به اهمیت آرامش و ثبات و یکدلی داخلی نیز که باید پشتوانه سیاست خارجی باشد توجه نگردد، بدیهی است که برنامه ها و هدف ها و منافع تحقق نخواهد یافت.
 
شیرین کاشتن های حافظ اسد
از جالب ترین بخشهای خاطرات عَلَم در همین جلد 6 چگونگی روابط - عمدتاً پنهانی - شاه با حافظ اسد است.
 
تا همین اواخر، تصور غالب بر این بود که سوریه اسد در شمار کشورهای به اصطلاح دست چپی و « مترقی » عرب بوده است.
 
خیر، بنا به خاطرات عَلَم، ظاهراً چنین نبوده است! اول، رئیس سازمان امنیت سوریه به ایران رفت و آمد منظم داشته و حامل پیام های مخصوص اسد برای شاه بوده است ( 233 ).
 
از جمله به این « پیام مخصوص » توجه فرمایید: اسد از طریق سفیر ایران « به شاهنشاه پیغام داد که من [ اسد ] وسیله سایروس وانس به کارتر پیغام داده ام که هر تصمیم نهایی درخاورمیانه باید با راهنمایی شاهنشاه ایران باشد و لاغیر»(407).
 
ثانیاً، اسد به دولت ها قبولانده که باید در جهت تحکیم رژیم او بکوشند:« قدری راجع به لبنان و سوریه صحبت شد. فرمودند، اگر حافظ اسد شکست بخورد، همین طور که سفیر انگلیس گفته است، تمام این منطقه در خطر خواهد افتاد .... کلک ملک حسین و عربستان سعودی هم کنده می شود»(148).
 
کیسینجر« به من گفت به شاهنشاه عرض کن که سوریه ( حافظ اسد ) قدری متزلزل شده و باید او را تقویت بفرمایید، همچنین به یک صورتی به او [ اسد ] حالی بفرمایید که ما متوجه و پشتیبان او هستیم » آقای عَلَم اضافه می کند:(این حافظ اسد به ظاهر و به خیال روسها دست نشانده آنها بود!) ( 189 ).
 
شاید برای ما ناآگاهان از پیچ و خم های دیپلماسی حیرت انگیز باشد، اما جای ستایش هم دارد، بخصوص که چیزی از سوء استفاده شخصی با مال اندوزی حافظ اسد نشینده ایم. سوریه کشور کوچکی است با عقب ماندگی و هزار و یک مشکل.
 
حال اگر رهبر آن کشور، با آگاهی از نقاط ضعف و آسیب پذیری کشورش، بکوشد از همه جا کمک بگیرد، چه عیبی بر دیپلماسی او می توان گرفت؟ درست است، اسد با جمهوری اسلامی هم روابط حسنه برقرار کرد و کمک های سرشار گرفت - که ظاهراً هنوز هم ادامه دارد - و از کشورهای بزرگ و کوچک دیگر نیز بهم چنین. ولی آیا دیپلماسی ماهرانه معنایی بجز این دارد؟
 
ایراد متصور بر سیاست خارجی شاه این بود که هر چند در مورد ملک حسن پادشاه اردن اندرز می دهد که « به جای آن که حساب کارش را بکند، بلندپروازی های بی تناسب دارد » ( 149 ) خود دقیقاً گرفتار همین بلندپروازی های فاقد پشتوانة داخلی( حمایت مردم، منابع مادی، امکانات نظامی ... ) شده بود.
 
به سخن ها یا تعارف های امثال راکفلر و کیسینجر و این سناتور آمریکایی و آن سفیر انگلیسی دل خوش می داشت و ساده لوحانه می پنداشت که واقعاً در شمار لیدرهای اصلی جهان است. به جای آنکه به زیر پای خود بنگرد به کهکشان ها چشم می دوخت!
 
مدعی قدرت کامل و بی منازع
برای پیشبرد کارها به کار گماردن مردمان دانا لازم است. شاه اطراف خود را از هر آن مقدار رجال به اصطلاح « مجرب » هم که داشت خالی کرد. از «بله، قربان گو ها » خوشش می آمد.
 
اگر واقعیت ها باب دلش نبود، به گفته وزیر دربارش، ناراحت می شد و دل به آنها نمی داد. مخالف و« اپوزیسیون » را دوست نداشت و به نقش مثبت مخالف وفادار قائل نبود.
 
آن همه عدم رضایت را « بر سر هیچ و پوچ » می پنداشت ( 387 ). وقتی عَلَم برایش ابیاتی از ادبیات فارسی می خواند، می فرمود:« معقول وزیر دربار با سوادی داریم» ( 447 )، اما فرهیختگان واقعی را از خود می راند. متفرعن شده بود. برایش عادی شده بود که بگوید فلان کس شرفیاب شود، فرمودیم، یا عرض کن(138).
 
دیگران - یا دقیق تر، اطرافیان خود و مسئولان مملکتی - را به جان هم می انداخت. حتی شنیده ایم که رمز موفقیت هایش را در این می دانست که هر چه کارشناسان می گویند، خلاف آن عمل کند!
 
شاید مناسب باشد که برای ختم کلام عبارت هایی از « یادداشت توضیحی » دکتر عالیخانی، ویراستار خاطرات عَلَم، بیاوریم که خود زمانی از رجال مقرب بود:« شاه دلیلی برای تغییر در روش حکومت خود نمی دید و از نیاز جامعه که به علت تغییر ساختار کیفی ( به ویژه گسترش آموزش و آشنایی فزآینده با کشورهای غربی) و کمّی ( افزایش چشمگیر درآمد سالانه )، خواستار آزادی سیاسی، تأمین قضایی، و داشتن حق اظهار نظر و تصمیم گیری در امور کشور بود، آگاهی نداشت.
 
شاه، همراه با شکوه پادشاهی، مدعی قدرت کامل نیز بود و به هیچ رو آمادگی نداشت با هیچ کس یا گروهی در این امر شریک باشد ... نداشتن نرمش در سیاست، مقاومت پیوسته در برابر خواستها و رویاهای دیگران، و گریز از سازش، فرجامی بجز شورش [ مردم ] و شکست حکومت فردی نمی تواند داشته باشد » ( 17و        18).
 
عبارت های اخیر از « تحلیل اجتماعی نو » اثر برتراند راسل نقل شده است، و عجباً که چه حکمتی در آن نهفته است. حیف که برخی رهبران، تا وقتی بر اریکه قدرت سوارند، حوصله گوش دادن به این حکمت ها و حکمت آموزی ها را، که مظهر تجارب جوامع بشری است، ندارند! عاقبت جمع شود زیر دو خط از بدو نیک / آن چه یک عمر به دارا و سکندر گذرد.

نظر شما :