ششمین بخش از کتاب «غریبه»:

اشرافی ای که بانوی سرنوشتش نبود

۲۴ اسفند ۱۳۹۷ | ۱۸:۰۰ کد : ۱۹۸۲۲۷۰ اخبار اصلی خاورمیانه
زندگی من، با همه ابتذالش، قبل از هر چیزی برای من است که در آن به دستاوردی رسیدم. من بانوی سرنوشتم هستم. اما ملیکه این طور نبود. در چهل سالگی زندگیش، بر او لازم شد که زندگی را یاد بگیرد.
اشرافی ای که بانوی سرنوشتش نبود

دیپلماسی ایرانی: خاطرات زندانیان سیاسی در کشورهای مختلف که از حکومت های دیکتاتوری حاکم بر کشورهای خود در رنج و عذاب بوده اند، آموزنده است. علاوه بر اطلاعاتی که نویسنده یا گوینده خاطره از وضعیت شخصی خود و کشورش می دهد، بیانگر رفتارهای دیکتاتورهای حاکم بر آن کشور نیز هست. دیکتاتوری ها در منطقه ما همچنان حضوری پررنگ و سرکوبگر دارند. یکی از این کشورها مغرب است، کشوری پادشاهی که از زمان تاسیسش تا کنون به شیوه سلطنتی و استبدادی اداره می شده است. اگر چه این کشور در سال های اخیر، به ویژه بعد از دوره موسوم به بهار عربی، سلسله اصلاحاتی را در دستور کار خود قرار داده و به گواه مجامع بین المللی موفقیت هایی نیز داشته است، اما استبداد در این کشور ریشه دارد و هنوز بسیاری از فعالان مدنی از آن رنج می برند. اما گویا دوره استبداد در زمان ملک حسن، پادشاه سابق این کشور شدیدتر و سنگین تر بوده است. کتاب پیش رو با عنوان "غریبه" (الغریبه) خاطرات زنی است که پدرش رئیس ستاد ارتش بوده اما اتهام کودتا متوجهش می شود و به همراه خانواده اش به زندان ابد محکوم می شود. آقای ژنرال در زندان می میرد ولی دختر که از خردسالی به زندان وارد شده به همراه خانواده اش در زندان به زندگی خود ادامه می دهد. آن دختر «ملیکه اوفقیر» است که بعد از آن که مورد عفو قرار می گیرد و بعد از 20 سال از زندان آزاد می شود، و بعد از آن که از مغرب به فرانسه می رود، شروع می کند خاطرات دوران زندان خود را به رشته تحریر در می آورد. 

آن چه پیش روست و دیپلماسی ایرانی قصد دارد آن را هر هفته به طور مرتب منتشر کند، ترجمه خاطرات ملیکه اوفقیر است. در این جا بخش ششم آن را می خوانید:

به موازات آن اتفاقی افتاد که احتیاط و مراقبت ما را بیشتر کرد. ملیکه به چیزی نیاز داشت برای این که مطمئن شود آماده است همه چیز را بگوید. سفری کوتاه به مغرب برای او این نیاز را تامین می کرد. در مه 1997 تصمیم گرفت در اثنای تعطیلات آخر هفته به کازابلانکا به دیدن مادرش برود. ملیکه در آن جا شش ماه زندانی شد. شک کرده بودند که او می خواهد اعترافاتش را بنویسد. چه کسی با این دقت او را زیر نظر داشت جز مخبرهای سازمان امنیت که همیشه او را تحت فشار می گذاشتند؟

جدای از این، این حادثه موازی، به ملیکه آن محرک مورد انتظارش را داد. وقتی که دوباره او را در ماه دسامبر دیدم کاملا آماده شده بود که سفر طولانیمان به گذشته را انجام دهد.

7 ماه در سه جلسه هفتگی با هم جر و بحث کردیم، از ابتدای ژانویه تا پایان ژوئیه 1998، این مرحله نخست کار بود. با آگاهی او واژه «جلسات» را می نوشتم. و برای تلطیف فضا بعد از اعتراف های به شکلی خاص دردناک، بعد از این که ضبط صوت را خاموش می کردم، بیشتر اوقات برایش نجوا می کردم: 

-    خیلی خوب، تو به من 300 فرانک بدهکاری، این حق ویزیتی است که روان کاوها از تو می گیرند؟ غیر از این است؟

البته قهقه می خندید و این چیزی بود که منتظرش بودم. که کاری کند بخندد. در دفتر کوچک من روبه روی هم راحت و مطمئن می نشستیم، انگار که جلسه سری عجیب و غریبی در حال برگزاری است، بعضی وقت ها بچه هایم کار ما را قطع می کردند که واقعیتش در زمان مناسبی وارد می شدند که باعث کاهش تنش می شد.

او حرف می زد و من خیال می کردم. آنچه ما را تحت فشار می گذاشت واکنش هایمان بود. و اکثرا واژه ها او را خجالت زده می کردند. توانایی ادامه دادن را از دست می داد. به او هم اصرار نمی کردم. می گفتم خودش بعدا به حوادثی که او را خسته کرده اند برمی گردد. 

تلاش می کردم گذشته را برایش مجسم کنم. همه چیز ما را از هم دور می کرد. دین، فرهنگ، تربیت، درس. من در کاخ پادشاهی زندگی نکرده ام، و شخصا نه شاه ها را می شناسم و نه بدکاره ها را و نه پیشکارها را و نه مربی سختگیر را. مثل یک جمهوریخواه قانع، فقط می توانستم رعایای تسلیم شده به پادشاه با آن سلطه مطلق را تجسم کنم. همچنین نمی توانستم آن زندگی خسته کننده تشنه زندگی واقعی را درک کنم، دخترانی با آن مقام عالی، و جوان و روشن بین به مثابه فرزندان آن جامعه مخملی.

من حتی شرق را از طریق اقامت پنج سال زندگیم در تونس که در آن زاده شده ام، می شناختم، برای همین همه اینها واقعا از من دور هستند. 

زمانی که زمان در زندان برای او واقعا به آهستگی می گذشت، و این هم تجربه دیگری بود که من نمی شناختم، درس خواندم و کار کردم و عاشق شدم، و سختی و آسودگی را مثل همه مردم شناختم اما به اندازه همه مردم. ازدواج کردم و طلاق گرفتم و دو بچه آوردم که عاشقشان هستم. زندگی من، با همه ابتذالش، قبل از هر چیزی برای من است که در آن به دستاوردی رسیدم. من بانوی سرنوشتم هستم. اما ملیکه این طور نبود. در چهل سالگی زندگیش، بر او لازم شد که زندگی را یاد بگیرد. و این بیش از آن چیزی است که در عمق ما را از هم جدا می کند، این زمان برای او ساکن است و مملو از دیدارها و عواطف برای من است. 

با این حال ما هر دو به هم نزدیکیم. این را هر روز بیش از گذشته احساس می کنیم. دردش را می فهمم، و درد او را درد خودم احساس می کنم. بعضی وقت ها فاطمه می شوم، بعضی وقت ها مادرش که مجازاتش بدون هیچ تردیدی بی رحمانه تر بود: او با عبداللطیف، کوچکترین فرزندش، زندانی شد، برای یازده سال بدون این که اجازه داشته باشد فرزندان دیگرش را ببیند. چاره ای نداشت جز این که آنها را از خلال دیوارهای ضخیم زندان مجسم کند. چند سانتیمتر آن طرف تر، آنها خاموش شدن جوانان و زیبایی هایشان را می دیدند، بدون این که امیدی برای خروج به سمت روشنایی داشته باشند. آیا برای مادر عذابی از این بیشتر وجود دارد؟

ادامه دارد...

ترجمه: علی موسوی خلخالی

کلید واژه ها: کتاب غریبه


نظر شما :