پاریس و برلین باید مرکز ویژهای برای مدیریت بحرانها و تصمیمهای اضطراری داشته باشند
احساس خلاء انگلیس در روابط فرانسه و آلمان
نویسنده: ریم ممتاز (Rym Momtaz)
دیپلماسی ایرانی: روابط میان فرانسه و آلمان بار دیگر به دوران دشواری وارد شده است. اما این بار، دگرگونیهای عمیق و تاریخی در عرصه بینالمللی ایجاب میکند که دو کشور بیش از گذشته برای تقویت همکاریها و روابط دوجانبه خود تلاش و سرمایهگذاری کنند. یکی از مهمترین پروژههای دفاعی اروپا پیش از آنکه حتی به نخستین پرواز آزمایشی خود نزدیک شود، با شکست و فروپاشی روبهرو شد. پایان پروژه مشترک فرانسوی-آلمانی (و اسپانیایی) سامانه هوایی رزمی آینده (FCAS)، که قرار بود جنگنده نسل آینده اروپا باشد، مدتها بود که قابل پیشبینی به نظر میرسید. اما شیوه غافلگیرکننده و تا حدی خصمانه اعلام این خبر، خود نمادی از بحرانی بود که در قلب روابط میان دو ستون اصلی اتحادیه اروپا قرار دارد.
مقامهای آلمانی پیش از برگزاری نمایشگاه هوایی برلین، خبر این شکست را به رسانهها درز دادند؛ ظاهراً با این هدف که راه را برای ائتلافهای صنعتی جایگزین هموار کنند. این اقدام، مقامهای فرانسوی را غافلگیر کرد و آنان را در برابر یک امر انجامشده قرار داد. اظهارات بعدی مقامهای فرانسوی در رسانهها نیز آشکارا برلین را مسئول فروپاشی این پروژه دانست؛ آن هم پس از سالها تلاش محتاطانه برای القای این تصور که اراده سیاسی میتواند بر اختلافات و جداییهای صنعتی غلبه کند.
با این حال، به یک معنا، اختلاف بر سر FCAS کماهمیتترین شکاف در روابط فرانسه و آلمان است. در هر گفتوگویی با مقامهای دو کشور، چه درباره دفاع اروپا، چه روابط تجاری با چین، امنیت انرژی یا مناسبات با ایالات متحده، زمان زیادی طول نمیکشد که انگشت اتهام به سوی طرف مقابل نشانه رود و واکنشهای همراه با تمسخر و نارضایتی آشکار شود. افزون بر این، هرچه بیشتر شاهد زنده شدن بدگمانیهای تاریخی هستیم؛ سوءظنهایی که قرار بود با پیشبرد پروژه اروپایی و همگرایی قاره اروپا برای همیشه به تاریخ سپرده شوند.
البته این نخستین ــ و قطعاً آخرین ــ دوره تنشهای سیاسی میان پاریس و برلین نیست. اما آنچه این دوره را متمایز میکند، این است که همزمان با دگرگونی عظیم و تاریخی نظم بینالمللی، خاطرات و زخمهای کهنه گذشته را نیز دوباره زنده کرده است. به بیان دیگر، اکنون زمان مناسبی نیست که اختلافات قدیمی، انرژی و توان سیاسی دو پایتخت را تحلیل ببرد.
هرچند بروکسل سالهاست به مدیریت این رابطه پرتنش عادت کرده، اما اگر بخواهد امیدی به حفظ جایگاه ژئوپلیتیکی اروپا داشته باشد، به همکاری و همسویی هر دو قدرت نیاز دارد. در حالی که کشورهای عضو دیگری خود را با مقتضیات جدید ژئوپلیتیکی تطبیق داده و نقش فعالتری ایفا میکنند، اتحادیه اروپا بدون رفع ناکارآمدی و اختلال در روابط فرانسه و آلمان نمیتواند با تمام ظرفیت خود عمل کند.
اهمیت و استثنایی بودن این مقطع تاریخی در ذهن سیاستگذاران هر دو پایتخت کاملاً حاضر است، اما با وجود این، پاریس و برلین همچنان همچون دو کشتی هستند که در تاریکی شب از کنار یکدیگر عبور میکنند، بیآنکه واقعاً با هم ارتباط برقرار کنند. زمانبندی اقدامات آنها همواره ناهماهنگ به نظر میرسد. آنها دائماً با تفاوتهای شخصیتی رهبران خود، سیاست داخلی کاملاً متفاوت و فرهنگهای راهبردی واگرایی که در بطن ساختارهای حکومتیشان ریشه دواندهاند، دستوپنجه نرم میکنند.
زمان آن رسیده است که دو کشور به یکدیگر نزدیک شوند و چارچوبی نهادی و دوجانبه ایجاد کنند؛ چیزی شبیه یک «اتاق وضعیت دائمی فرانسه ـ آلمان» که وظیفه روزانه آن این باشد که اطمینان حاصل کند دو کشور هرگز بیش از حد از یکدیگر فاصله نگیرند و هماهنگی خود را از دست ندهند.
تحقق چنین هدفی مستلزم آن است که هر دو کشور روابط دوجانبه خود را در سطح یک موضوع امنیت ملی تعریف کنند و نیروی انسانی، منابع سیاسی و توجه لازم را به نگهداری و مدیریت روزانه آن اختصاص دهند. این باید رویکردی فراگیر و سراسری باشد؛ از سیاست و دفاع گرفته تا صنعت و تجارت که در مرکز آن قرار دارند. همانند رهبر ارکستری که میان سازهایی ظاهراً ناموزون، هماهنگی و هارمونی ایجاد میکند. در غیر این صورت، با وجود دههها تلاش برای ساخت اروپا، دو نظام سیاسی همچنان یکدیگر را بهدرستی درک نخواهند کرد و برای هم معما باقی خواهند ماند.
در برلین، مفهوم «زایتنونده» Zeitenwende)) اصطلاحی که به معنای «نقطه عطف تاریخی» یا «چرخش دوران» است ــ دستکم در برخی محافل، میل به رهایی از برتری راهبردی پاریس را بیدار کرده است؛ این خواسته که آلمان دیگر صرفاً تأمینکننده منابع مالی اتحادیه نباشد و نقش مستقلتری ایفا کند.
با این حال، تفکر راهبردی آلمان همچنان از ناتوانی در فراتر رفتن از سه محدودیت اساسی رنج میبرد: تکیه بر تضمین امنیتی آمریکا، الزامات و منافع صنعت آلمان، و پایبندی سختگیرانه به اصول مالی و بودجهای سنتی. افزون بر این، آلمان هنوز نتوانسته از حساسیت و انتقاد خود نسبت به وضعیت آشفته مالی فرانسه عبور کند و بپذیرد که بخشی از مشکلات مالی فرانسه نتیجه تلاش این کشور برای ایجاد استقلال انرژی و تقویت توان دفاعی است؛ حوزههایی که برلین هنوز در رسیدن به سطح فرانسه با چالش مواجه است.
در پاریس، سیاستگذاران از طیفهای مختلف سیاسی با هر مواجههای با این برلینِ روزبهروز جسورتر و قاطعتر، احساس نگرانی و ناراحتی میکنند. اشارههای گذرا به گناهان و خطاهای تاریخی آلمان در قبال همسایگان اروپاییاش به امری رایج تبدیل شده است. همچنین، چشمانداز بازگشت آلمان به صدر جدول قدرت نظامی اروپا ــ دستکم از نظر میزان بودجه دفاعی ــ تحول چندان خوشایندی برای فرانسویها در آن سوی رود راین نیست. اما در پس این دلخوریها، آنچه بیش از همه سیاستگذاران فرانسوی را آزار میدهد، محدودیت روزافزون منابع و قدرت خود فرانسه است. احیای قدرت آلمان لزوماً نباید به بهای تضعیف پاریس تمام شود.
حتی با وجود آنکه صدراعظم آلمان مرتکب دو «گناه بزرگ» از نگاه سنتی سیاست آلمان شده است ــ یعنی اقتباس گسترده از اندیشه ژئوپلیتیکی فرانسه و اعلام ضرورت استقلال بیشتر از ایالات متحده ــ و حتی با وجود طرح گسترش چتر بازدارندگی هستهای فرانسه، دو کشور همچنان درباره بهترین مسیر پیش رو در حوزه دفاع اروپا، روابط با واشینگتن و سیاستهای تجاری اختلاف نظر دارند و هماهنگ نیستند.
لزوم پذیرش مسئولیت بیشتر برای امنیت قاره اروپا، دشمنیها و رقابتهایی را دوباره بیدار کرده است که ایالات متحده دههها با ایفای نقش داور بیطرف خارجی، تضمینکننده امنیت اروپا و عامل انسجام در چارچوب ناتو، آنها را مهار کرده بود. خروج انگلستان از اتحادیه اروپا نیز یکی دیگر از سوپاپهای اطمینان این رابطه را از میان برد؛ خلائی که تلاشها برای تقویت مثلث وایمار (Weimar Triangle)* با مشارکت لهستان نتوانسته و هنوز هم نمیتواند بهطور کامل جبران کند.
البته همه چیز میان برلین و پاریس از هم نپاشیده است. با وجود افزایش تنشها، دو کشور در مارس ۲۰۲۶ یک گروه راهبری هستهای مشترک ایجاد کردند تا درباره دکترینهای نظامی، دفاع موشکی و توان بازدارندگی هستهای فرانسه گفتوگو کنند؛ اقدامی که تا مدتها برای آلمان امری تقریباً تابو و غیرقابل تصور محسوب میشد.
همچنین فرانسه و آلمان همکاریهای خود را در حوزههای فناوری پیشرفته، از جمله هوش مصنوعی و پردازش کوانتومی، گسترش دادهاند. این حوزهها از جمله عرصههای راهبردی هستند که در آنها منابع، مقیاس و سرعت عمل نقشی تعیینکننده دارند؛ عواملی که برای جلوگیری از عقب ماندن اروپا در رقابت با ایالات متحده و چین حیاتی هستند.
هر زمان که فرانسه و آلمان توانستهاند نقطه تعادل و همکاری مؤثری پیدا کنند، دستاوردهایی تحولآفرین به وجود آمده است؛ مانند صندوق احیای اقتصادی پس از همهگیری کووید-۱۹. این صندوق در هر مقطع دیگری از تاریخ اتحادیه اروپا یک اقدام تاریخی و استثنایی به شمار میرفت، اما تأثیر نسبتاً گذرای آن نشاندهنده دو واقعیت مهم است: نخست اینکه سطح انتظارات از همکاری فرانسه و آلمان تا چه اندازه بالا رفته است، و دوم اینکه این موفقیتهای مقطعی نیازمند سازوکارهای تکمیلی و پایدار هستند تا به نیروی محرکهای دائمی تبدیل شوند؛ نیرویی که اتحادیه اروپا هنوز به آن نیاز دارد و از کمبود آن رنج میبرد.
* مثلث وایمار (Weimar Triangle): مثلث وایمار یک چارچوب غیررسمی همکاری سیاسی میان فرانسه، آلمان و لهستان است. این سازوکار در اوت ۱۹۹۱ در شهر وایمار آلمان تأسیس شد و بهعنوان مجمعی برای مشورت، هماهنگی و همکاری در زمینههای اروپایی، سیاست خارجی، امنیتی و مسائل فرامرزی عمل میکند. اهمیت مثلث وایمار در این است که پس از پایان جنگ سرد و فروپاشی بلوک شرق، هدف اصلی این ابتکار کمک به ادغام لهستان در ساختارهای اروپایی و غربی بود. در واقع، فرانسه و آلمان میخواستند از طریق این چارچوب، روند پیوستن لهستان به نهادهایی مانند اتحادیه اروپا و ناتو را تسهیل کنند.
منبع: موسسه کارنگی / ترجمه: معین نیک طبع


نظر شما :