حقوق بشر و تروریسم بهانه‌هایی برای ستیز است

پنج محرک فشار اروپا با ایران

۱۵ بهمن ۱۴۰۴ | ۱۵:۰۰ کد : ۲۰۳۷۵۱۴ اخبار اصلی اروپا
نویسنده خبر: علی مفتح
علی مفتح در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می‌نویسد: به واقع، رفتار اروپا از تلاش آن برای شلیک تیرهای خود به منظور بازپس‌گیری نفوذ رو به زوال خود در ایران نشان دارد که هم از فرسودگی راهبردی و هم از نیاز مبرم به کنترل روایتی که از چنگ آن خارج می‌شود، سرچشمه می‌گیرد.
پنج محرک فشار اروپا با ایران

دیپلماسی ایرانی: در صحنه سیاست بین‌الملل، اروپا همواره نقش منحصر به فرد و متناقضی ایفا کرده است. اگرچه اتحادیه اروپا به عنوان بلوک اقتصادی بسیار قوی بوده، اما قدرت سخت آن، یعنی توان نظامی و اراده سیاسی برای به کارگیری این قدرت به شکلی آشکار پراکنده و غالبا مردد بوده است. قدرت واقعی اروپا، که برای دهه‌ها سنگ بنای نفوذ ژئوپلیتیک آن بوده، قدرت نرم آن است: توانایی تعیین هنجارها، تعریف ارزش‌های جهان‌شمول و شکل‌دهی به دستورکارهای بین‌المللی. در همه این ها هم تاکید بر «جهان شمولی» یا «بین المللی» چه در اندیشه های فلسفی و چه در روایات سیاسی همواره به عنوان امپریالیسم ارزشی ایفای نقش کرده است. 

در جریان اغتشاشات اخیر، تمرکز اروپا با عطشی فزاینده بر جمهوری اسلامی ایران را شاهد بودیم. قرار دادن نام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عنوان یک نهاد «تروریستی» توسط پارلمان اروپا، همراه با افزایش محکومیت‌های حقوق بشری پس از ناآرامی‌های داخلی را هم باید در چارچوب قدرت نرم یا به عبارتی جنگ نرم اروپا تفسیر کرد. به واقع، رفتار اروپا از تلاش آن برای شلیک تیرهای خود به منظور بازپس‌گیری نفوذ رو به زوال خود در ایران نشان دارد که هم از فرسودگی راهبردی و هم از نیاز مبرم به کنترل روایتی که از چنگ آن خارج می‌شود، سرچشمه می‌گیرد.

محرک اول: بن بست هسته ای

امپراتوری قدرت نرم اروپا بر «مشروط بودن» بنا شده است که در آن شروط به عنوان شمشیرهای داموکلس بر گردن شریکان عمل کرده و آن‌ها را از شریک به مطیع تبدیل می کنند. وعده یکپارچگی اقتصادی، انتقال فناوری و مشروعیت دیپلماتیک در برابر ملت‌ها، «مشروط» بر پایبندی آنان به مجموعه‌ای از هنجارهای سیاسی و اجتماعی که در بروکسل، برلین و پاریس تعریف می‌شوند همواره وابستگی و اطاعت ملت‌ها از این قاره را باعث شده است. برای سال‌ها، این الگو در پرونده هسته‌ای ایران به کار بسته شد و در آخر هم با سخت‌ترین آزمایش خود یعنی مکانیزم ماشه روبه‌رو شد، مکانیزمی که برای اعمال سیاست مشروطیت در برجام طراحی شده بود و در نهایت هم مورد استفاده قرار گرفت و سوخت. 

پس از ناکامی در مهار ایران از طریق توافق هسته‌ای و شروط آن و مواجهه با رویکرد ایران که هر چه بیشتر به سمت شرق متمایل شده و روابط خود با روسیه و چین را تعمیق می‌بخشد، اروپا خود را با جعبه ابزاری تهی‌تر تنها یافت. 

قرار دادن نام سپاه پاسداران و گفتمان تشدیدشده حقوق بشری، بازمانده‌های همان جعبه ابزار هستند. این ها نشان‌دهنده گذار از تعامل از طریق مشوق‌های مشروط به اعمال فشار از طریق انزوای اخلاقی و سیاسی علیه ایران هستند. این تلاشی است برای جبران یک راهبرد پیچیده شکست خورده با اقدامات ساده‌تر و عینی‌تر محکومیت و فشار: با برچسب زدن به سپاه پاسداران، که یکی از ستون های نظامی ایران محسوب می شود، اروپا امیدوار است تا اجماع بین‌المللی را گرد بیاورد و تهران را منزوی کند. با این حال، این حرکت خطر بستن دائمی درهای گفت‌وگو را در پی دارد و حاکی از آن است که اروپا در محاسبات خود به این نتیجه رسیده که پتانسیل تعامل سازنده اکنون آن‌قدر ناچیز است که اعمال فشار آشکار تنها گزینه باقی‌مانده محسوب می‌شود.

محرک دوم: به دست گرفتن روایت داخلی و زنده کردن «نظم روایتی»

اما محرک این تغییر جهت، تنها در بن‌بست هسته‌ای ریشه ندارد. نیروی دوم، به همان اندازه قدرتمند در حال عمل است: تلاش اروپا برای بازپس‌گیری کنترل روایت سیاسی در داخل. 

برای بیش از دو سال، اروپا با بحران معیشت، ناامنی انرژی تشدیدشده به‌واسطه درگیری اوکراین، و نارضایتی اجتماعی فزاینده دست به گریبان بوده است. در این فضای ملتهب، مسئله طولانی‌مدت فلسطین با نیرویی انکارناپذیر به میان گفتمان های عمومی اروپا بازگشته است. نه تنها خیابان‌های پایتخت‌های اروپایی، بلکه حتی شهرهای کوچک آن هم شاهد تظاهرات گسترده در همبستگی با فلسطینیان بوده‌اند و نسل جدید در حال به چالش کشیدن مواضع سنتی دولتی در این قاره است. این تمرکز و توجه بر موضوع فلسطین، در حال تهدید یکی از سنگ‌بناهای روایت اروپا (و به طور گسترده‌تر غرب) از غرب آسیا می باشد که از دهه ۱۹۹۰ به دقت پرورانده شده است.

پس از توافق‌نامه اسلو، پروژه‌ای هماهنگ و عمیق به ویژه از سوی رژیم صهیونیستی و شبکه گسترده متحدان منطقه ای و فرامنطقه‌ای آن کلید خورد تا کانون توجه ژئوپلیتیک و روایت‌سازی غرب را به گونه‌ای پایدار و نظام مند از مسئله فلسطین به عنوان بی‌عدالتی بنیادین و خاستگاه اصلی تنش در غرب آسیا منحرف سازد. در این مهندسی روایت، محور اصلی از «اشغال» به «تهدید» تغییر یافت. قوس روایت نوین، تمرکز خود را بر ایران، برنامه هسته‌ای آن، گفتمان مقاومت، و مفهوم کلی و مبهم «تروریسم» قرار داد. در این چارچوب، «اسلام سیاسی رادیکال» که عمدتا قرائت شیعی آن نشانه می‌رفت و حمایت تهران از گروه‌هایی مانند حزب‌الله، حماس و جهاد اسلامی به عنوان «منابع اصلی بی‌ثباتی» معرفی شدند. اینکه در داخل کشور بعضی متعجب از عدم توجه غرب به نقاط ثقل «اسلام افراطی» همچون عربستان سعودی پس از حملات ۱۱ سپتامبر هستند به این دلیل است که ماهیت و تعریف «اسلام افراطی» برای غرب متفاوت است. 

بخشی از این تفاوت به پول‌های اعراب و لابی صهیونیست برای بازتعریف اسلام افراطی بر می‌گردد. بخشی دیگر هم به نوع تهدید مربوط می‌شود: تفاوت واکنش غرب به ایران، داعش، اسلام‌گرایی سیاسی ترکیه و اسلام گرایی عربستان سعودی بیش از آن‌که به «افراط‌گرایی» به‌عنوان یک معیار ثابت مربوط باشد، به نوع تهدید، جایگاه بازیگر در نظم بین‌الملل و میزان هم‌راستایی منافع برمی‌گردد. 

داعش به‌عنوان یک بازیگر غیردولتیِ آشوب‌ساز که مستقیما امنیت غرب را با ترور تهدید می‌کرد، به‌ عنوان مشکلی نظامی و امنیتی تلقی و سرکوب می‌شود، اما هرگز به‌مثابه یک چالش ژئوپلیتیک پایدار تلقی نمی‌شود؛ ترکیه با وجود اسلام‌گرایی سیاسی و گرایش‌های اقتدارگرایانه، عضو ناتو، بخشی از اقتصاد جهانی و در چارچوب چانه‌زنی نهادی غرب است و بنابراین «قابل مهار» محسوب می‌شود؛ عربستان سعودی نیز اگرچه بستر تاریخی و ایدئولوژیک وهابیت را فراهم کرده، اما به‌دلیل نقش کلیدی در بازار انرژی، پیوندهای عمیق اقتصادی – امنیتی و هم‌سویی راهبردی با غرب، عملا از تعریف «اسلام افراطیِ تهدیدکننده» کنار گذاشته شده است. در مقابل، ایران به‌عنوان یک دولت مستقل با ایدئولوژی سیاسیِ ضدنظم غرب-پایه، توانمندی‌های سخت، شبکه نفوذ منطقه‌ای و تمایل به بازتعریف موازنه قدرت، تهدیدی ساختاری و بلندمدت برای هژمونی غرب تلقی می‌شود؛ از این‌رو واکنش غرب نه تابع شدت افراط‌گرایی، بلکه تابع هزینه-فایده، امکان کنترل و میزان چالش علیه نظم مسلط بین‌المللی است. (این باید پاسخی برای آن دسته از افراد باشد که از محکومیت و حمله به عراق به جای عربستان سعودی پس از حملات ۱۱ سپتامبر در تعجب هستند).

پس از توافق اسلو، «تهدید ایرانی» به هیولای وحدت‌بخش و محور مناسبی تبدیل شد که برای همسو کردن دولت‌های عرب سنی (که به طور فزاینده‌ای از طریق روابط پنهانی و بعدها از طریق توافقنامه‌های ابراهیم) با رژیم صهیونیستی و غرب عمل می‌کرد. این بازتعریف برای کم کردن فشار بین المللی از روی رژیم صهیونیستی و فشار داخلی از روی اعراب برای واکنش نسبت به اشغالگری صهیونیستی فرصتی طلایی محسوب می شد. اروپا عمدتا به این بازتعریف تن داد و همراه با متحدان خود در نوعی «نظم روایتی» قرار گرفت. اکنون، با بازگشت قدرتمند فلسطین به کانون توجه عمومی اروپا، این روایت که به دقت مدیریت‌شده بود در حال از هم گسسته شدن است. به همین جهت، از نظر غرب و متحدان نظم روایتی آن، «تهدید ایرانی» باید دوباره زنده و جای نسل کشی فلسطین را بگیرد. اعداد بزرگ در روایت اغتشاشات هم در این راستا است: تلاش برای نشان دادن اینکه «ایران در دو روز بیش تر از اسرائیل در دو سال آدم کشته است» همه در راستای کوشش غرب و متحدان آن برای زنده کردن نظم روایتی میان متحدان و معطوف کردن توجهات عمومی به «ایران» است.

محرک سوم: شرایط وخیم داخلی و نیاز به دشمن بیرونی

نیروی سوم باز هم از سیاست داخلی اروپا نشات می گیرد: اروپا امروز در مرکز طوفانی چندوجهی گرفتار شده است. بحران انرژی ناشی از قطع روابط با روسیه نه تنها صنایع قدیمی قاره را فلج کرده بلکه عمق وابستگی راهبردی اروپا را به منابع خارجی به نمایش گذاشته و تهدیدی جدی برای امنیت ملی کشورهای آن محسوب می‌شود. همزمان، تورم افسارگسیخته که طبقات متوسط و پایین را تحت فشار بی‌سابقه قرار داده بستر اجتماعی لازم برای رشد احزاب راست افراطی را فراهم کرده است. این احزاب، با شعارهای ناسیونالیستی و ضد مهاجرتی، نه تنها به پایه‌های پروژه همگرایی اروپایی حمله می‌برند، بلکه با به چالش کشیدن سیاست‌های مشترک خارجه و دفاع، اساس موجودیت اتحادیه را تهدید می‌کنند. در این میان، شکاف عمیق میان قدرت‌های شمالی و جنوبی بر سر سیاست‌های مالی و میان شرق و غرب بر سر مسئله اوکراین هرگونه اقدام جمعی را با مانع مواجه ساخته است. همچنین، موضوع فلسطین باعث قدرت گرفتن احزاب چپ گرا شده است که نه تنها نامطلوب بلکه تهدیدی برای ایجاد دوقطبی شدید در داخل کشورهای اروپایی شده است. موضوع ایران و حقوق بشر موضوعی است که ظرفیت متحد کردن احزاب دست راستی و دست چپی را دارد چنانکه در طول اغتشاشات اخیر شاهد به دست گرفتن پرچم ضد ایرانی در دست احزاب دست راستی و همراهی نسبی و تا حدودی منفعل - اگرچه نه فعال - از سوی احزاب دست چپی بودیم که نه تنها باعث برقراری نسبی تعادل میان دو دیدگاه سیاسی شد بلکه شکاف دو قطبی شده میان آن ها را اندکی کم کرد.

در چنین شرایط بحرانی، نخبگان حاکم در بروکسل و پایتخت‌های کلیدی، نیاز مبرمی به یک «دشمن بیرونی» مشترک دارند تا با ایجاد «هویت متحد» در برابر یک «تهدید خارجی»، انسجام درونی این پیکره در حال از هم گسیختگی را حفظ کنند. در این چارچوب است که ایران به عنوان هدفی مطلوب برای این سیاست انحرافی انتخاب شده است. ساخت روایت «ایران به عنوان شر مطلق» و تمرکز بر مسائل داخلی کشورمان، افکار عمومی اروپا را از پرسش‌های ناراحت‌کننده درباره ناتوانی رهبران در حل بحران‌های داخلی و ناکارآمدی ساختاری اتحادیه منحرف می‌سازد چنانکه شاهد بودیم حتی موضوع گرینلند هم در مقایسه با موضوع ایران در درجه دوم اهمیت قرار گرفت و این هم بدون دلیل نیست: اروپای ناتوان در برابر ایالات متحده باید اتحاد خود را با ارائه تصویری متحد در برابر ایران ترمیم و خود را در داخل متحد و قدرتمند نشان دهد. 

همچنین، تمرکز بر ایران باعث انحراف افکار عمومی از دوگانگی های اخلاقی آن می شود. اروپا که در برابر نقض نظام مند حقوق بشر توسط متحدان منطقه‌ای خود مانند عربستان سعودی و رژیم صهیونیستی سکوت اختیار می‌کند، با تمرکز رسانه‌ای و دیپلماتیک علیه ایران در تلاش است تا خود را به عنوان «مدافع برتر اخلاقیات جهانی» بازتعریف کند.

همچنین، در سطح ژئوپلیتیک نیز تمرکز بر ایران را باید تلاشی برای بازیابی هژمونی رو به زوال اروپا در نظم بین‌المللی دانست. ایران، با گفتمان مقاومت و ارائه الگویی جایگزین از حکمرانی که بر استقلال و خودکفایی تاکید دارد، به نمادی از چالش علیه هژمونی غرب تبدیل شده است. جذابیت و قدرت الگوی مقاومت دقیقا در جایگاه پارادوکسیکال آن نهفته است: این الگو نه همچون مدل اروپایی، جهان‌شمول، گلوبالیست و یکدست‌ساز است و نه مانند الگوی روسی، صرفا بر حفظ حیطه‌ نفوذ ملی و استقلال عمل کشورها در چارچوب منافع قدرت‌های بزرگ متمرکز است. الگوی مقاومت، جهانی‌اندیشی استقلال‌طلبانه‌ای را نمایندگی می‌کند که دو گزاره به ظاهر متناقض را در خود جمع کرده است: از یک سو، آرمان جهانیِ مقابله با سلطه و حمایت از جنبش‌های آزادی‌بخش در سراسر جهان را به شکل جهان شمول دنبال می‌کند و از سوی دیگر، اصل بنیادین احترام به حاکمیت ملی و اراده‌ ملت‌ها در تعیین سرنوشت خویش را محور قرار می‌دهد. این ترکیب، مدلی را عرضه می‌کند که هم جذابیتی فراملی دارد و هم در برابر اتهام امپریالیسم یا مداخله‌جویی صرف مصون است. از این روست که فشار فزاینده‌ اروپا بر ایران را نباید صرفا تاکتیکی برای انسجام داخلی قلمداد کرد، بلکه باید آن را جنگی نمادین برای احیای نقش هنجاری‌ساز اروپا در صحنه‌ی جهانی دانست؛ نبردی که در آن، ایران به میدانی برای آزمونِ توانایی یا ناتوانی اروپا در تعریف دوباره‌ قاعده‌های بازی در جهانی تبدیل شده که دیگر به سادگی پذیرای دیکته‌های کهنه‌ی غرب نیست.

محرک چهارم: مسائل ترانس آتلانتیک

نیروی محرک دیگر را باید «جمع شدن در برابر پرچم» در رابطه با مسئله ایران دانست. با اتحاذ سیاستی تهاجمی نسبت به ایران، اروپا سعی در بازتعریف جایگاه خود و آشتی استراتژیک با ایالات متحده از طریق بهره‌گیری از ایران به مثابه گذرگاه دیپلماتیک و دشمن مشترک است. اروپا که پس از فروپاشی میانجی‌گری مستقل خود در برجام با خدشه‌ای عمیق بر اعتبار و استقلال راهبردی مواجه شده و در حال حاضر هم که جایگاه خود را به عنوان شریک راهبردی ایالات متحده تا حد زیادی از دست داده با هدف همسو کردن هرچه بیش تر سیاست خود با کارزار فشار دیرینه واشنگتن در رابطه با ایران درصدد ترمیم شکاف ترانس‌آتلانتیک برآمده است.

این همسویی، تلاشی برای همبستگی ترانس آتلانتیکی است که هدف آن اثبات قابل اتکا بودن اروپا به عنوان شریکی جسور در رقابت بزرگ‌تر واشنگتن با محور روسیه – چین است؛ محوری که ایران اکنون به طور قطعی در آن جای گرفته است. با اتخاذ موضعی سخت‌تر، اروپا می‌کوشد نیروهای سیاسی تاثیرگذار داخلی آمریکا - از جمله شاهین های دو حزبی کنگره و شبکه‌های لابی قدرتمند - را که خواهان تقابل بی‌امان با تهران هستند، آرام کند. البته این تلاش برای آرام کردن تقابل جویان جنگ طلب هم به سبب تلاش برای حفظ منافع از طرف اروپا است که در راهبرد مهار ایران با ایالات متحده اختلافی ندارد و تنها در تاکتیک اجرایی آن می خواهد تا حدی استقلال خود را حفظ کند. این حرکت، همزمان اروپا را از اتهام «سستی» مصون می‌دارد و سقف فشار قابل قبول را تعریف می‌کند تا از شدت‌گیری‌های بی‌محابا و یکجانبه واشنگتن جلوگیری کرده و اروپا را بدون تبدیل آن به مطیع محض واشنگتن، بدون جا گذاشتن آن در تغییر مسیرهای ناگهانی ایالات متحده، و بدون نیاز به اعمال قدرت سخت که امتیاز ایالات متحده نسبت به اروپا محسوب می شود، در داخل بازی نگه دارد.

مسئله دیگر در رابطه با موضوع ترانس آتلانتیک را می توان در سایه اتفاقات اخیر پلیس مهاجرت ICE ایالات متحده تحلیل کرد. بازخوانی فعال اروپا از گفتمان حقوق بشر در قبال ایران را باید تلاشی گسترده و حساب‌شده برای احیا و بازمشروعیت‌بخشی به چارچوب حقوق بشر جهان‌شمول آن تفسیر کرد؛ چارچوبی که به دلیل همدستی و سکوت این قاره در برابر نقض‌های فاحش حقوق بشر توسط متحدان آن، به‌ویژه نظام خشن و غیرانسانی کنترل مهاجرت ایالات متحده به شدت خدشه‌دار و ریاکارانه جلوه کرده است. اروپا با محکومیت‌های پرسر و صدا علیه ایران، در پی انجام یک حقه‌بازی سیاسی است: بازپس‌گیری جایگاه برتر اخلاقی و تاکید بر اعتبار مستمر قدرت هنجاری خود، تا از این طریق نقطه اتکای شکننده‌ای در برابر واشنگتن ایجاد کند. این مانور به پایتخت‌های اروپایی اجازه می‌دهد تا همزمان هم طبقات مترقی داخلی را که از صحنه‌های جدایی خانواده‌ها، اردوگاه‌های بازداشت و خشونت نظام مند در آمریکا به وحشت افتاده‌اند آرام کنند و هم از رویارویی مستقیم و پرهزینه با قدرتمندترین متحد خود اجتناب ورزند. محاسبه ناگفته این است که اروپا با تشدید انتقادات از یک دشمن تعیین‌شده مانند ایران، می‌تواند ظاهر یک موضع ثابت و اصولی جهانی در زمینه حقوق بشر را حفظ کند، و بدین ترتیب انتقادات خاموش یا بی‌اثر خود از سیاست‌های آمریکا را در سطح داخلی توجیه نماید. این تلاشی است برای به کرسی نشاندن هر دو منظور: تقویت هویت فرسوده اروپا به عنوان یک ابرقدرت هنجاری از طریق تمرکز بر یک هدف «امن»، و در عین حال فراهم‌آوری پوششی برای فرمانبرداری راهبردی و مصالحه‌های اخلاقی این قاره در سایر عرصه‌ها.

محرک پنجم: سیاست «روز بعد»

اروپا یک نوع هراسی عمیق و به‌جا از ذات بی‌ثبات و غیرقابل پیش‌بینی چرخه‌های سیاست داخلی آمریکا دارد. اروپا نگران آن است که تغییر ناگهانی جریان‌های سیاسی در واشنگتن چه به دلیل انتخابات، چه تغییر در تراز قوای کنگره یا شوک‌های ژئوپلیتیک ممکن است در کمال بی‌خبری اروپا به یک تشدید قهری و دراماتیک علیه ایران منجر شود. نمونه عینی چنین سناریویی فرض وقوع یک حمله نظامی محدود یا گسترده از سوی آمریکا یا متحدان منطقه‌ای آن است. پیامد چنین اقدامی برای اروپا چندان مطلوب نخواهد بود و شعله‌ور شدن آتش درگیری در همسایگی استراتژیک این قاره که می‌تواند موج‌هایی از بی‌ثباتی، بحران‌های امنیتی جدید، افزایش فشار مهاجرتی و اختلال عمیق در جریان انرژی و تجارت را به همراه آورد که تنها چند نمونه از پیامدهای یکجانبه گرایی خشونت بار ایالات متحده می باشد. در واقع، اروپا بیم آن را دارد که یک بار دیگر،‌ همانند شوک خروج آمریکا از برجام، قربانی تصمیم‌گیری‌های یکجانبه‌ای شود که امنیت و منافع حیاتی‌ آن را در معرض تهدید مستقیم قرار می‌دهد.

برای مهار این آسیب‌پذیری و بازیابی حداقلی از کنترل، اروپا به‌صورت عمدی و حساب‌شده موضع دیپلماتیک تهاجمی خود را حفظ و حتی تشدید می‌کند. هدف غایی این اقدام، تلاشی است برای حفظ حق داشتن «صندلی» بر سر میز تصمیم‌گیری های سرنوشت‌ساز و اعمال نفوذ بر روایت بحران. این کار در واقع یک بازی دیپلماتیک برای بیمه‌کردن جایگاه اروپا در دو سناریوی محتمل و متضاد آینده می باشد:

اولی، سناریوی تشدید و درگیری است: اگر محاسبات واشنگتن به سمت گزینه نظامی یا تشدید حداکثری غیردیپلماتیک چرخش کند، اروپا با استناد به سابقه فشارهای سیاسی، تحریم‌های نمادین و محکومیت‌های پی‌درپی خود می‌تواند مدعی شود که «تمام راه‌حل‌های مسالمت‌آمیز و اهرم‌های مشروع فشار را تا آخرین حد ممکن به کار گرفته است». این ادعا، اگرچه ممکن است نتواند از وقوع درگیری جلوگیری کند، اما ذره‌ای از استقلال عمل و مشروعیت اخلاقی برای اروپا حفظ می‌کند. اروپا می‌تواند خود را نه به عنوان یک ناظر منفعل، که به عنوان بازیگری مسئول نشان دهد که همه تلاش خود را کرد، اما نهایتا زیر سایه تصمیم یکجانبه آمریکا قرار گرفت. این روایت، هم برای افکار عمومی داخلی اروپا و هم برای تاریخ قابل دفاع‌تر است.

سناریوی دوم، بازگشت به دیپلماسی است: در حالت معکوس، اگر چرخش سیاسی آینده در آمریکا باعث شود واشنگتن خواهان احیای مسیر مذاکره و تنش‌زدایی شود، آنگاه کارزار فشار مداوم اروپا به مهم‌ترین برگ برنده آن تبدیل می‌شود. در این صحنه، اروپا این روایت را پیش می‌برد که «سخت‌گیری بی‌امان و یکپارچه ما تا حد زیادی باعث شد که تهران منزوی شده و تحت فشار قرار گیرد و زمینه برای بازگشت آن به میز مذاکره فراهم گردد». این ادعا، نقش محوری و اجتناب‌ناپذیر اروپا یا حداقل ادعای آن برای داشتن نقش محوری را در فرآیند مذاکرات جدید توجیه می‌کند (حتی اگر عملا این اتفاق نیفتد). به عبارت دیگر، اروپا قصد دارد تا با اعمال فشار بر ایران، «حق ورود» خود به هر گفت‌وگوی آینده‌ای را پیش‌خرید کند. این را هم باید نوعی «سرمایه گذاری راهبردی» از طرف اروپا چه برای دوره ریاست جمهوری دونالد ترامپ و چه برای بعدتر از آن دانست.

علی مفتح

نویسنده خبر

دانش آموخته فلسفه و مطالعات اروپایی از بلژیک

اطلاعات بیشتر

کلید واژه ها: اتحادیه اروپا اروپا ایران و اروپا سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شیعه روایت شیعی جمهوری اسلامی ایران قرار دادن سپاه در فهرست گروه‌های تروریستی افزودن سپاه به فهرست گروه های تروریستی علی مفتح


( ۹ )

نظر شما :

نقاش ۱۵ بهمن ۱۴۰۴ | ۲۱:۰۷
اروپا داره از هم می پاشه و واسه بقای خودش میخواد اعتبار کسب کنه