تلاشی برای فهم منطق جنگ:‌

تعرض به آینده‌ی ایران

۲۲ خرداد ۱۴۰۵ | ۱۲:۰۰ کد : ۲۰۳۹۳۸۹ اخبار اصلی خاورمیانه
محسن مهدی‌زاده در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می‌نویسد: یادداشت پیش رو را می‌توان تلاشی برای حل یک معمای شخصی دانست: چرا آمریکا و اسرائیل گمان کردند که فروریختن چنین حجمی از درد و ویرانی بر کشور من تصمیمی منطقی است؛ آن هم در شرایطی که واقعیت‌های موجود نشان می‌داد ضرورتی برای انتخاب این مسیر اشتباه وجود ندارد.
تعرض به آینده‌ی ایران

نویسنده: محسن مهدی‌زاده، محسن مهدی‌زاده فارغ‌التحصیل مهندسی برق از دانشگاه صنعتی شریف و دانشجوی دکتری روابط بین‌الملل در مؤسسه‌ی مطالعات عالی توسعه‌ای و بین‌المللی (IHEID) در ژنو است. پژوهش او بر حوزه‌ی اقتصاد سیاسی بین‌الملل متمرکز است.

دیپلماسی ایرانی: بیست‌وچهار ساعت پیش از آغاز تجاوز علیه ایران، بدر البوسعیدی، وزیر امور خارجه‌ی عمان که نقش میانجی را در مذاکرات ایران و آمریکا برعهده داشت، شتابان خود را به واشنگتن رساند و در گفت‌وگو با شبکه‌ی CBS یادآوری کرد که ایران امتیازهای مهمی داده است و هشدار داد که باید به دیپلماسی فرصت بیشتری داد. او در روزهای نخست جنگ نیز در هفته‌نامه‌ی اکونومیست همین موضع را با صراحت بیشتری تکرار کرد: «ایالات متحده و ایران بر سر دشوارترین موضوع اختلافی میان خود، یعنی برنامه‌ی هسته‌ای ایران و نگرانی‌های آمریکا از احتمال نظامی شدن آن، در آستانه‌ی دستیابی به یک توافق واقعی قرار داشتند.» با این اوصاف، منطق حمله به ایران، این اقدام پرهزینه و غیرقانونی چه بود؟ در روزهای آغاز جنگ بیش از هر چیز منتظر نخستین اظهارات ترامپ بودم. شاید فرمانده کل کشوری که این تجاوز را آغاز کرده بود پاسخ این پرسش را در دست داشت و می‌توانست این سردرگمی را برطرف کند.

ترامپ در نخستین سخنان خود پس از جنگ اعلام کرد که هدف این عملیات از میان برداشتن «تهدیدهای قریب‌الوقوع» ایران است. او بعدتر توضیح داد که منظور از این تهدیدها، تلاش ادعایی ایران برای دست‌یابی به سلاح هسته‌ای است و تأکید کرد که آمریکا «بارها برای رسیدن به توافق تلاش کرده بود» اما «ایران آن را نپذیرفت». این روایت با آنچه وزیر امور خارجه‌ی عمان گفته بود سازگار نبود. میان روایت البوسعیدی، وزیر أمور خارجه‌ی محترم عمان و ترامپ، دست‌کم برای من روشن بود که کدام‌یک صادق‌تر است.

ترامپ در ادامه‌ی سخنانش فهرستی از دیگر اهداف این جنگ ارائه داد؛ مواردی از جمله‌ نابودی توان موشکی ایران و از میان بردن نیروی دریایی کشور. او در نهایت از مردم ایران خواست که «کنترل دولت خود را به دست بگیرند» و به‌این‌ترتیب، عملاً براندازی را هم به سیاهه‌ی اهداف خود اضافه کرد.

ترامپ پس از این اظهارات اولیه، در مدتی کوتاه مجموعه‌ای از پیام‌های متناقض منتشر کرد که بر ابهام مواضع او افزود. او در روز دهم اسفند اعلام کرد که «جنگ عملاً تمام شده است» و افزود که ایران «دیگر نیروی دریایی ندارد، سامانه‌های ارتباطیش از کار افتاده‌اند، نیروی هوایی مؤثری در اختیار ندارد» و بخش عمده‌ی توان موشکی و پهپادی آن نیز نابود شده است. با این حال، چند ساعتی نگذشته بود که لحن او تغییر کرد. این بار جنگ را ناتمام توصیف کرد و گفت: «ما از بسیاری جهات پیروز شده‌ایم؛ اما هنوز به اندازه‌ی کافی پیروز نشده‌ایم.» در نتیجه از نگاه او جنگ باید تا شکست کامل رهبری سیاسی و دستگاه نظامی ایران ادامه می‌یافت. اما مدتی بعد بار دیگر به موضع خود بازگشت و از نزدیک بودن پایان جنگ سخن گفت. این موضع همچنین در تضاد آشکار با اظهارات وزیر جنگ آمریکا قرار داشت که در حساب کاربری خود در شبکه‌های اجتماعی نوشته بود‌:‌ «جنگ تازه شروع شده است.»

بنابراین نه سخنان ترامپ و نه اظهارات دیگر مقامات اسرائیلی و آمریکایی کمکی به فهمیدن منطق این جنگ نمی‌کردند؛ جنگی که تنها در نخستین ساعات خود جان ۱۶۸ کودک را گرفته بود. به همین خاطر تلاش برای فهم این جنگ را از خلال گفته‌های مقام‌های آمریکایی و اسرائیلی کنار گذاشتم و مسیر دیگری را انتخاب کردم: تمرکز روی آنچه انجام می‌دهند، به‌جای آنچه می‌گویند.‌ برای این کار کافی بود ببینم چه اهدافی را بمباران می‌کنند تا بتوانم بفهمم چرا چنین جنگی را علیه کشور من به راه انداخته‌اند. هرچه باشد، حرف زدن به‌نسبت ریختن بمب و موشک آسان‌تر و کم‌هزینه‌تر است و شاید دنبال کردن ردّ همین بمب‌ها و موشک‌ها بتواند به ما کمک کنند منطق این جنگ را بهتر بفهمیم. برای این کار باید ببینیم آمریکا و اسرائیل تسلیحات نظامیشان را صرف چه اهدافی کرده‌اند. از این منظر، یادداشت پیش رو را می‌توان تلاشی برای حل یک معمای شخصی دانست: چرا آمریکا و اسرائیل گمان کردند که فروریختن چنین حجمی از درد و ویرانی بر کشور من تصمیمی منطقی است؛ آن هم در شرایطی که واقعیت‌های موجود نشان می‌داد ضرورتی برای انتخاب این مسیر اشتباه وجود ندارد.

برای پی‌ریزی این تحلیل تمام پست‌های مرتبط با جنگ را از هفت کانال تلگرام خبری فارسی‌زبان در دوره‌ی جنگ جمع‌آوری کردم. سپس مطالب جمع‌آوری‌شده را با ChatGPT 5.3 تحلیل کردم تا تمامی موارد حمله به ایران را همراه با مکان، زمان و هدف آن استخراج کنم و هر هدف را در یکی از این شش دسته قرار دهم:‌ غیرنظامی، نظامی، زیرساختی، هسته‌ای، مرتبط با براندازی و سایر موارد.

این دسته‌بندی بر اساس ماهیت اهداف شکل گرفته است: اهداف «نظامی» شامل پایگاه‌های نظامی، تأسیسات تسلیحاتی و زیرساخت‌های مرتبط با صنایع موشکی است. مقصود از اهداف «غیرنظامی» مناطق مسکونی و فضاهای پرجمعیتی هستند که ماهیت نظامی ندارند. اهداف «زیرساختی» تأسیسات انرژی، فرودگاه‌ها، دانشگاه‌ها، شبکه‌های حمل‌ونقل و زیرساخت‌های سلامت را دربرمی‌گیرند. اهداف «هسته‌ای» به تأسیسات اتمی ایران اشاره دارند. و اهداف «مرتبط با براندازی» شامل ساختمان‌های دولتی، نهادهای امنیتی و اطلاعاتی، چهره‌های ارشد حاکمیت و مراکز رسانه‌ای دولت است. در ادامه نتایج اصلی این تحلیل را ارائه می‌دهم. 

مهم‌ترین یافته‌ی پژوهش من این بود که هرگاه شدت حملات آمریکا و اسرائیل افزایش پیدا می‌کرد، تمامی اهداف شش‌گانه‌ی مذکور نیز بیشتر مورد حمله قرار می‌گرفتند؛ از اهداف نظامی و مرتبط با براندازی گرفته تا اهداف غیرنظامی و زیرساختی. دو دسته‌ی آخر، یعنی اهداف غیرنظامی و زیرساختی، اهدافی مرتبط با زیست مردم هستند. بنابراین، علی‌رغم ادعای طرفداران بی‌شرم جنگ، زیست مردم نیز بخشی جدایی‌ناپذیر از راهبرد کلی آمریکا و اسرائیل در این جنگ بود.

به بیان ساده‌تر، این که در یک روز مشخص چه تعداد هدف غیرنظامی یا زیرساختی مورد حمله قرار می‌گرفت، تا حد زیادی به شدت کلی حملات در همان روز بستگی داشت. آمریکا و اسرائیل ایران را به شکلی گزینشی هدف قرار نمی‌دادند. داده‌ها به ما می‌گویند که این جنگ، جنگی علیه ایران در کلیت آن بوده و حمله به غیرنظامیان و زیرساخت‌ها صرفاً خسارات جانبی جنگ نبوده است. چرا که اگر این حملات صرفاً تصادفی یا ناخواسته بودند، انتظار می‌رفت پراکندگی بیشتر و ظاهری بی‌قاعده‌تر داشته باشند. اما آنچه در داده‌ها می‌بینیم چیز دیگری است: حملات علیه غیرنظامیان و زیرساخت‌ها نیز همچون سایر دسته‌های هدف، از الگویی نسبتاً منسجم و تکرارشونده پیروی می‌کنند.

علاوه بر آن، این الگو در سراسر جنگ تقریباً بدون تغییر باقی می‌ماند. این موضوع نشان می‌دهد که احتمالاً با تصمیم‌هایی بزرگ در سطوح بالای فرماندهی و سیاست‌گذاری طرف هستیم؛ نه با اقداماتی پراکنده و موردی از سوی نیروهای میدانی. چنین الگوی منظم و معناداری از مورد هدف قرار دادن غیرنظامیان می‌تواند برای تصمیم‌گیرندگان بالارده پیامدهای حقوقی و سیاسی مهمی را در زمینه‌ی ارتکاب جنایات جنگی به همراه داشته باشد.

داده‌های روزهای پایانی جنگ نیز نکته‌ی مهم دیگری را آشکار می‌کنند. سهم حملات به زیرساخت‌های حیاتی از میانگین ۵۵.۴ درصد در طول سی‌وچهار روز نخست جنگ، در پنج روز آخر به ۷۴.۶ درصد افزایش یافت. همزمان حمله به اهداف غیرنظامی نیز از ۵۵ درصد به ۴۴.۴ درصد کاهش پیدا کرد. مجموع این درصدها از ۱۰۰ فراتر می‌رود؛ چرا که یک حمله می‌توانست بیش از یک نوع هدف را دربرگیرد. در مقابل، سایر دسته‌های اصلی یعنی اهداف مرتبط با براندازی، نظامی و هسته‌ای تغییر چشم‌گیری را تجربه نکردند. این موضوع از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است؛ چرا که نشان می‌دهد استراتژی روزهای پایانی جنگ با چرخشی ناگهانی به سمت براندازی، اهداف نظامی و یا هسته‌ای همراه نبوده است.

در عوض، آنچه بیشتر از هر چیز دیگر تغییر کرد، الگوی هدف‌گیری زیرساخت‌های حیاتی بود. هرچه جنگ به آتش‌بس نزدیک می‌شد، آمریکا و اسرائیل بیش از پیش به سراغ زیرساخت‌هایی می‌رفتند که حکمرانی و تداوم زندگی جمعی را ممکن می‌کند. آن‌ها بنیان‌های مادی‌ای را هدف قرار دادند که هر جامعه و هر حکومتی برای ادامه‌ی حیات به آن‌ها نیاز دارد. با این حساب، منطق مرحله‌ی پایانی این حملات برجای گذاشتن کشوری بود که آسیب‌های جنگ در آن با آتش‌بس پایان نمی‌یابد و آثار ویرانی را تا سال‌ها با خود حمل خواهد کرد.

بمب‌ها کجا فرود آمدند؟

در طول جنگ، به‌ترتیب زیرساخت‌های حیاتی ۲۵.۶ درصد، اهداف مرتبط با براندازی ۲۴.۴ درصد و اهداف غیرنظامی ۲۳.۵ درصد از کل حملات را به خود اختصاص دادند. این سه مورد بیشترین سهم از حملات را به خود اختصاص داده بودند و فاصله‌ی میان آن‌ها اندک بود. حمله به اهداف نظامی نیز ۲۰.۷ درصد از کل حملات را تشکیل می‌داد. این یعنی حمله به اهداف غیرنظامی و زیرساخت‌های حیاتی، هر یک به‌تنهایی، از حمله به اهداف نظامی بیشتر بوده است.

با این اوصاف می‌توان گفت غیرنظامیان و زیرساخت‌های کشور در حاشیه‌ی این جنگ قرار نداشتند؛ بلکه در مرکز آن ایستاده بودند. به بیان دیگر، به‌ازای هر هدف نظامی، حدود ۱.۱۴ هدف غیرنظامی نیز مورد حمله قرار گرفته بود. این نمی‌تواند الگوی جنگی باشد که تنها بر اهداف نظامی متمرکز است؛ بلکه آمار و ارقام به ما نشان می‌دهند با جنگی روبه‌رو هستیم که قرار است خشونت آن به تاروپود زندگی اجتماعی نیز کشانده شود.

توهم هدف‌گیری تفکیک‌شده: غیرنظامیان، اهداف مرتبط با براندازی و اهداف نظامی

داده‌ها همچنین از وجود رابطه‌ای مثبت و بسیار قوی میان هدف‌گیری غیرنظامیان و اهداف مرتبط با براندازی و نظامی حکایت دارند. این رابطه را می‌توان در نمودارهای زیر مشاهده کرد. آن‌ها نشان می‌دهند این سه دسته در طول زمان تقریباً همگام با هم حرکت می‌کنند.

ضریب همبستگی میان اهداف غیرنظامی و اهداف مرتبط با براندازی ۸۴.۰ است. این رقم نشان‌دهنده‌ی رابطه‌ای بسیار قوی و معنادار میان این دو دسته است. ضریب میان اهداف غیرنظامی و نظامی نیز ۷۳.۰ است که به‌طور مشابه از وجود رابطه‌ای قابل‌توجه میان این دو حکایت می‌کند. به بیان دیگر، با شدت گرفتن حملات به اهداف مرتبط با براندازی و اهداف نظامی، حمله به غیرنظامیان نیز افزایش یافته است.


جنگی علیه ایران در کلیت آن

هر چهار دسته‌ی اصلی اهداف، یعنی زیرساخت، غیرنظامی، نظامی و اهداف مرتبط با براندازی که هدف بیشترین حملات بوده‌اند، همبستگی بالایی با تعداد کل حملات روزانه داشتند. این یافته یکی از استدلال‌های اصلی این نوشته را تقویت می‌کند. ضریب همبستگی اهداف مرتبط با براندازی با تعداد کل حملات برابر با ۹۴.۰ است. این رقم برای اهداف غیرنظامی ۹۰.۰، برای زیرساخت‌های حیاتی ۸۷.۰ و برای اهداف نظامی ۸۶.۰ است.

این ارقام بالا نشان می‌دهند که دسته‌های اصلی اهداف از منطق‌های جداگانه‌ای پیروی نمی‌کردند. هرچقدر تعداد کل حملات افزایش پیدا می‌کرد، حملات در دسته‌های اصلی نیز شدت می‌گرفتند.

ثبات نسبی سهم هر دسته در طول زمان نیز همین الگو را تأیید می‌کند. میزان نوسان سهم روزانه‌ی دسته‌های اصلی نسبت به کل حملات بسیار پایین بود: حدود ۱.۹۷ درصد برای زیرساخت‌های حیاتی، ۱.۱۲ درصد برای اهداف مرتبط با براندازی، ۱.۱۲ درصد برای اهداف غیرنظامی و ۱.۱۹ درصد برای اهداف نظامی.

به بیان ساده‌تر، با تشدید جنگ، حمله به تمامی دسته‌ها تقریباً همزمان گسترش پیدا می‌کرد و آمار آن‌ها به‌نسبت تعداد کلی حملات کمابیش ثابت باقی می‌ماند. این مشاهده به این معناست که ساختار کلی هدف‌گیری در طول جنگ ثباتی قابل‌توجه و تا حدی غافلگیرکننده داشته است. مسئله‌ای که اثبات آن از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. چرا که اگر این الگوی هدف‌گیریْ خروجی تصمیم‌های پراکنده، خطاهای میدانی یا تغییر مداوم در اولویت‌های تاکتیکی بود، باید نوسان بیشتری را در داده‌ها می‌داشتیم. اما آنچه می‌بینیم به‌کل متفاوت است:‌ در طول جنگ و با تغییر شدت حملات، یک ساختار مشابه هدف‌گیری بارها و بارها بازتولید می‌شود. این الگوی مشاهده‌شده از وجود نوعی نظم و راهبرد در حملات حکایت دارد.

همین موضوع تردیدهای جدی و قابل‌توجهی را در این تصور که آسیب به غیرنظامیان صرفاً عوارض جانبی یا پیامدی ناخواسته بوده است، ایجاد می‌کند. تحلیل داده‌ها ما را به این نتیجه می‌رساند که حملات به اهداف غیرنظامی ستونی نظام‌مند از این جنگ بوده‌اند. این حملات بیرون از منطق جنگ نبودند؛ بلکه بخشی اساسی از این منطق بودند.

در مجموع، چهار دسته‌ی اصلی اهداف با مؤلفه‌های اصلی دولت ایران متناظر بودند:‌ جمعیت، زیرساخت‌ها، توان نظامی و نهادهای حکمرانی. به همین دلیل این جنگ را نمی‌توان کارزاری محدود و دقیق دانست که فقط با هدف براندازی، نابودی برنامه‌ی هسته‌ای ایران یا تضعیف توان نظامی کشور طراحی شده باشد. حمله‌ی آمریکا و اسرائیل به ایران جنگی علیه ایران در کلیت آن بود.

منطق مرحله‌ی پایانی جنگ:‌ تخریب بنیان‌های زندگی

داده‌ها لایه‌ی مهم دیگری را نیز به این تحلیل اضافه می‌کنند. این داده‌ها تنها نمایانگر ماهیت اهداف اصلی این جنگ نیستند؛ بلکه چگونگی پایان یافتن آن را نیز نشان می‌دهند. آشکارترین تغییر در روزهای منتهی به پایان جنگ، تمرکز بر زیرساخت‌های حیاتی ایران بود.

در پنج روز پایانی جنگ، سهم حملات به زیرساخت‌های حیاتی که تا آن زمان ۵۵.۴ درصد بود، به ۷۴.۶ درصد رسید؛ افزایشی بیش از ۱۹ درصد. در مقابل، اهداف مرتبط با براندازی و اهداف نظامی ثبات خود را حفظ کردند. سهم اهداف هسته‌ای نیز تنها اندکی افزایش یافت و از ۵.۹ درصد به ۷.۸ درصد رسید.

با این حساب می‌توان گفت مرحله‌ی پایانی جنگ با اهدافی که بیش از همه در تبلیغات رسمی بر آن‌ها تأکید می‌شد، هم‌خوانی نداشت. برخلاف ادعای آمریکا و اسرائیل، تمرکز اصلی روی براندازی و نابودی توان هسته‌ای و نظامی ایران نبود؛ بلکه هدف اصلی از میان بردن زیرساخت‌های حیاتی کشور بود.

هرچه جنگ به آتش‌بس نزدیک می‌شد، آمریکا و اسرائیل بیش از پیش سامانه‌هایی را هدف قرار می‌دادند که یک کشور را زیست‌پذیر و قابل حکم‌رانی می‌کند: انرژی، حمل‌ونقل، زیرساخت‌های سلامت، لجستیک و دیگر بنیان‌های مادی جامعه. این‌ها صرفاً سامانه‌هایی فنی نیستند؛ بلکه ابزارهایی هستند که زندگی جمعی را ممکن می‌کنند. زیرساخت‌ها و تأسیساتی که به بیمارستان‌ها امکان فعالیت می‌دهند، حرکت را ممکن می‌کنند، انرژی را به خانه‌ها می‌رسانند، گردش کالاها را برقرار می‌کنند و به بیان کلی‌تر، به جوامع امکان زیست و به حکومت‌ها مجال حکمرانی می‌دهند.

 بخش نخست این تحلیل نشان داد که این جنگ کارزاری محدود و دقیق نبود؛ بلکه جنگی علیه ایران در کلیت آن بود. اما مرحله‌ی پایانی جنگ لایه‌ی تاریک‌تری را به این تصویر اضافه می‌کند: آمریکا و اسرائیل تنها ایران امروز را آماج موشک‌ و بمب قرار ندادند؛ آن‌ها آینده‌ی ایران را نیز مورد هدف گرفتند.

از این منظر، منطق مرحله پایانی جنگ برجای گذاشتن کشوری بود که زیرساخت‌های اساسی آن آسیب دیده، تداوم زندگی جمعی در آن دشوارتر شده و آینده‌اش ناگزیر از نقطه‌ای آغاز می‌شود که ویرانی بلندمدت بخشی جدایی‌ناپذیر از آن است.

کلید واژه ها: محسن مهدی‌زاده ایران و امریکا ایران و اسرائیل حمله امریکا و اسرائیل به ایران حمله امریکا به ایران حمله اسرائیل به ایران براندازی


( ۱ )

نظر شما :