باب‌المندب و استراتژی دریایی جمهوری اسلامی ایران

از پیوند گلوگاه‌ها تا انتقال کانون بحران

۲۶ تیر ۱۴۰۵ | ۱۴:۰۰ کد : ۲۰۳۹۹۶۶ اخبار اصلی خاورمیانه
علی محرابی در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می‌نویسد: در این هندسه فشرده، ارزش ژئوپولیتیکی یک مضیق، صرفاً تابع عرض جغرافیایی یا حجم فیزیکی عبور کالا نیست؛ بلکه معطوف به پتانسیل تکانه‌ای آن در تبدیل یک تنش محلی به یک بحران سیستمی با پیامدهای جهانی است. تنگه باب‌المندب دقیقاً در کانون این پیوستار شبکه‌ای قرار دارد.
از پیوند گلوگاه‌ها تا انتقال کانون بحران

نویسنده: علی محرابی، تحلیلگر ارشد مسائل بین‌الملل

دیپلماسی ایرانی:

مقدمه: ژئوپلیتیک شبکه‌ و پیوستار راهبردی گلوگاه‌ها

در ادبیات معاصر استراتژی دریایی و ژئوپلیتیک انتقادی، مفهوم «گلوگاه» از یک عارضه جغرافیایی صلب و منفرد، به یک «گره شبکه‌ای» در زنجیره ارزش و جریان‌های سرمایه جهانی بازتعریف شده است. بر این مبنا، پهنه‌های آبی خلیج فارس، دریای عمان، خلیج عدن، باب‌المندب، دریای سرخ و کانال سوئز را نباید قطعاتی مجزا و گسسته، بلکه باید به عنوان یک «پیوستار راهبردی متصل» تحلیل کرد؛ شبکه‌ای پویا که اختلال در هر یک از حلقه‌های آن، به‌سرعت کل سیستم تجارت، ترانزیت انرژی و امنیت دریایی بین‌المللی را متأثر می‌کند. در این هندسه فشرده، ارزش ژئوپولیتیکی یک مضیق، صرفاً تابع عرض جغرافیایی یا حجم فیزیکی عبور کالا نیست؛ بلکه معطوف به پتانسیل تکانه‌ای آن در تبدیل یک تنش محلی به یک بحران سیستمی با پیامدهای جهانی است. تنگه باب‌المندب دقیقاً در کانون این پیوستار شبکه‌ای قرار دارد؛ حلقه‌ای واسط و استراتژیک که اقیانوس هند و خلیج عدن را به دریای سرخ، کانال سوئز و حوضه مدیترانه متصل می‌کند.

۱. داده‌های تجربی: باب‌المندب به مثابه گره راهبردی و نقطه فشردگی اقتصاد سیاسی

اهمیت بنیادین باب‌المندب در کلان‌ساختار تجارت جهانی، ناشی از نقش آن به عنوان کوتاه‌ترین خط سیر مابین قطب‌های تولید و مصرف در آسیا و اروپاست. در شرایط ثبات سیستمی، راهروی سوئز–دریای سرخ حدود ۱۲ تا ۱۵ درصد از کل تجارت جهانی را پشتیبانی می‌کند. از این رو، بروز ناامنی در این نقطه، به سرعت اثرات پروانه‌ای و شکست آبشاری خود را در قالب جهش نرخ بیمه دریایی، طولانی شدن زمان لجستیک، افزایش هزینه‌های حمل‌ونقل و اختلال در زنجیره‌های تأمین نشان می‌دهد.

بازتاب عینی این شکنندگی در آمارهای تجربی و داده‌های اقتصادی کاملاً مشهود است. بنا بر داده‌های اداره اطلاعات انرژی آمریکا (EIA)، جریان عبور نفت و فرآورده‌های انرژی از این تنگه که در سال ۲۰۲۳م. حدود ۸٫۷ میلیون بشکه در روز بود، به واسطه تغییر مسیر اجباری کشتی‌ها به سمت دماغه امیدنیک، در هشت ماه نخست سال ۲۰۲۴م. به نزدیک ۴ میلیون بشکه در روز کاهش یافت. این جابه‌جایی عظیم لجستیکی، بر اساس گزارش کنفرانس تجارت و توسعه سازمان ملل (UNCTAD)، تا مه ۲۰۲۵م. حجم تناژ عبوری از کانال سوئز را همچنان ۷۰ درصد پایین‌تر از میانگین سال ۲۰۲۳م. نگه داشت. ضمن اینکه پیامد مالی این انسداد ساختاری، مستقیماً خود را در سقوط درآمدهای کانال سوئز مصر از ۱۰٫۲۵ میلیارد دلار در سال ۲۰۲۳م. به حدود ۳٫۹۹ میلیارد دلار در سال ۲۰۲۴م. نشان داد. 

مجموعه آمارها اثبات می‌کنند که باب‌المندب فراتر از یک گذرگاه منطقه‌ای، نقطه فشرده‌شده اقتصاد سیاسی جهانی است. از این منظر، باب‌المندب «گلوگاه دوم» در کنار هرمز است. با این تمایز که هرمز مستقیماً با امنیت انرژی خلیج فارس پیوند دارد؛ اما باب‌المندب، ژئوپلیتیک کانال سوئز، بحران‌های شبه‌جزیره عربستان، امنیت اسرائیل و موازنه قدرت میان کنشگران منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای را به یکدیگر متصل می‌کند.

۲. تبیین نظری: موازنه فراسرزمینی و هندسه تشدید افقی

برای درک رفتار استراتژیک کنشگران در این پهنه، کاربست دو مفهوم نظری ضرورت دارد: «موازنه فراسرزمینی» و «انتقال کانون بحران». موازنه فراسرزمینی در محیط‌های دریایی، برخلاف الگوهای هژمونیک کلاسیک، لزوماً نیازمند استقرار فیزیکی، مستقیم و پرهزینه ناوگان‌ها در آب‌های آزاد نیست؛ بلکه بر پایه‌ شبکه‌سازی، فعال‌سازی کنشگران بومی، بهره‌برداری از جغرافیای پیرامونی و اعمال قدرت از مسافت راهبردی استوار است. این مدل به کنشگرانی که الزاماً توان سلطه دریایی کلاسیک را ندارند، امکان می‌دهد از ویژگی‌های ژئوپلیتیکی گلوگاه‌ها برای تولید بازدارندگی نامتقارن و پیچیده‌سازی محاسبات رقیب بهره‌برداری کنند.

این رویکرد نظری با راهبرد «انتقال کانون بحران» تکمیل می‌شود. هنگامی که یک کنشگر تحت فشارهای ساختاری شدید در مرکز حیاتی خود قرار می‌گیرد، به جای «تشدید عمودی» تنش که خطر برخورد مستقیم و پرهزینه نظامی را به همراه دارد، به «تشدید افقی» رو می‌آورد. جابه‌جایی جغرافیایی بحران به نقطه‌ای دوردست که برای رقیب واجد حساسیت مفرط و آسیب‌پذیری بالاتر است، هزینه‌های استراتژیک دشمن را به‌صورت نامتقارن افزایش می‌دهد. جغرافیا و گلوگاه‌های دریایی به دلیل ماهیت مشاع و وابستگی شدید شبکه تجارت بین‌الملل به آن‌ها، بهینه‌ترین بستر برای اجرای این نوع مهندسی بحران محسوب می‌شوند.

۳. دگرگونی در دکترین دریایی ایران: از بن‌بست جغرافیایی تا عمق پیرامونی

بازخوانی جایگاه باب‌المندب در استراتژی دریایی جمهوری اسلامی ایران، مستلزم واکاوی فشار ساختاری ایالات متحده در حوزه خلیج فارس است. استقرار شبکه‌ای از پایگاه‌های نظامی فرامنطقه‌ای، ائتلاف‌های امنیتی با دولت‌های عربی حاشیه جنوبی خلیج فارس و تلاش برای کنترل خطوط ترانزیت انرژی و همچنین گسترش حضور اسرائیل در منطقه طی سال‌های اخیر، از نگاه دکترین دفاعی تهران، نوعی بن‌بست راهبردی در محیط نزدیک قلمداد می‌شود. پاسخ استراتژیک ایران به این تنگنا، فراتر رفتن از لایه‌های دفاع ساحلی خلیج فارس و حرکت تدریجی به سمت دکترین «دفاع در دوردست» و اتصال حلقه‌های پیوستار دریایی بوده است. این فرآیند دگرگونی در دو مرحله عملیاتی می‌شود:

مرحله نخست؛ تنفس استراتژیک در آب‌های باز: تمرکز بر توسعه سواحل مکران و پیشروی در دریای عمان به عنوان بستر خروج از تنگنای ژئوپلیتیکی خلیج فارس. خلیج فارس به دلیل ژرفای کم، عرض محدود و تراکم بالای نیروهای رقیب، فاقد عمق دفاعی کافی برای مانورهای بزرگ است. انتقال تمرکز به شمال اقیانوس هند، فضای تنفس جدیدی ایجاد ‌می‌کند.

مرحله دوم؛ اتصال به گلوگاه‌های فرامنطقه‌ای: پیوند زدن این عمق جدید به مضایق راهبردی دوردست، به‌ویژه باب‌المندب. در این مرحله، ایران بدون نیاز به حضور پرهزینه ناوگان‌های کلاسیک، ظرفیت اثرگذاری غیرمستقیم بر محاسبات امنیتی قدرت‌های فرامنطقه‌ای را در یک جغرافیای فرامنطقه‌ای بازتعریف می‌کند.

۴. کارکردهای سه‌گانه باب‌المندب در دکترین بازدارندگی ایران

ایران گرچه به لحاظ کلاسیک یک قدرت دریایی مستقر در دریای سرخ محسوب نمی‌شود، اما از طریق روابط سیاسی – امنیتی و شبکه‌سازی با کنشگران همسو، توانسته معادلات قدرت در این حوزه را دگرگون سازد. ارزیابی‌های اطلاعاتی غربی از جمله گزارش آژانس اطلاعات دفاعی آمریکا (DIA)، توسعه توانمندی‌های پهپادی و موشکی انصارالله یمن را نمودی از این الگوی پشتیبانی و لجستیکی تحلیل می‌کنند. فارغ از رویکردهای هنجاری این گزارش‌ها، واقعیت‌های ژئوپلیتیکی حاکی از آن هستند که باب‌المندب عملاً از یک آبراهه تجاری صرف، به یک میدان چانه‌زنی استراتژیک تبدیل شده است. این ظرفیت از منظر دکترین امنیت ملی تهران، سه کارکرد کلیدی دارد:

۱. بازدارندگی نامتقارن غیرمستقیم: توزیع و سرریز پاسخ به فشارهای اقتصادی یا نظامی خارجی به پهنه‌ای خارج از مرزهای سرزمینی ایران؛

۲. مهندسی و جابه‌جایی جغرافیای ریسک: انتقال کانون بحران از محیط حیاتی و آسیب‌پذیر خلیج فارس به دریای سرخ؛ منطقه‌ای که هزینه ناامنی در آن مستقیماً متوجه سبد تجاری غرب، امنیت اسرائیل و منافع اقتصادی شرکای آمریکا می‌شود؛ و

۳. ارتقای قدرت چانه‌زنی: تثبیت نقش غیرمستقیم ایران در ترتیبات امنیتی آبراه‌های بین‌المللی که عبور از هرگونه بن‌بست دیپلماتیک را مستلزم در نظر گرفتن منافع این کنشگر می‌کند.

نتیجه‌گیری: مهندسی جغرافیا به مثابه بازدارندگی

در تحلیل نهایی، تنگه باب‌المندب در استراتژی دریایی جمهوری اسلامی ایران، نه یک نقطه جغرافیایی دورافتاده، بلکه برشی حیاتی از معماری جدید بازدارندگی پیرامونی است. این آبراهه به عنوان مکمل ژئوپلیتیکی تنگه هرمز عمل می‌کند؛ با این تمایز ساختاری که هرمز ابزار پاسخ در محیط نزدیک است و بحران در آن هزینه‌های متقابلی برای خود ایران دارد؛ اما باب‌المندب با جابه‌جایی کانون بحران، فشار نظامی رقیب را به هزینه‌های نامتقارن و فرساینده اقتصاد سیاسی برای نظام بین‌الملل تبدیل می‌کند. بر این اساس، نقش‌یابی ایران در این منطقه بازتابی از همگرایی سه اصل «موازنه فراسرزمینی منطقه‌ای»، «دفاع در عمق دوردست» و «مهندسی جغرافیای بحران‌» است؛ دکترین هوشمندی که ثبات زنجیره‌های جهانی را با امنیت و منافع استراتژیک خود هم‌بسته می‌کند.

کلید واژه ها: باب المندب تنگه باب المندب بسته شدن باب المندب ایران و باب المندب ایران و یمن علی محرابی


نظر شما :