تغییر نگاه امنیتی بعد از تحولات اخیر
آیا حاکمان عرب خلیجفارس از «ادراک» به «فهم» رسیدهاند؟
نویسنده: دکتر فرزاد محمدی، مدرس دانشگاه و کارشناس ارشد مطالعات راهبردی
دیپلماسی ایرانی: در این نوشته قصد دارم به یکی از موضوعات مهم و در عین حال کلی و مبهم بپردازم. در سالیان گذشته یا بهتر بگوییم دهههای اخیر، نگاه حاکمان کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس به محیط امنیتی و سیاسی پیرامونشان تا حدی دچار تغییر شده است؛ تغییری که میشود آن را تلاشی برای عبور و گذر از یک ادراک سطحی به نوعی فهم راهبردی از تحولات و رویدادهایمنطقهای دانست، البته این دگرگونی نه فراگیر بوده و نه یکدست. هنوز هم شکافهای قابل توجهی میان برداشتهای نخبگان سیاسی این کشورها و واقعیتهای ژئوپلیتیکی منطقه دیده میشود. علاوه بر این، بسیاری از این برداشتها با تحولات اجتماعی داخلی و نقش فزاینده دیگر بازیگران منطقهای نیز همخوانی کامل ندارد.
در این میان، سیاستهای برخی قدرتهای غربی نیز در شکلگیری این برداشتها بیتأثیر نبوده، آنها با برجسته کردن شاخصهای ظاهری قدرت و توسعه، تصویری از ثبات و اقتدار کلی ارائه کردند که در بسیاری موارد رهبران این کشورها را به این باور رساند که اتکای امنیتی به حمایت خارجی میتواند جایگزین استقلال راهبردی و توسعه بومی شود. مثال بارز این موضوع در وابستگی کامل تجهیزات و ساختارهای نظامی اعراب قابل مشاهده است. برای نمونه، وقتی امارات در سال ۲۰۲۱ قرارداد خرید جنگندههای اف-۳۵ را با آمریکا امضا کرد، عملاً نشان داد که همچنان فهم امنیتی خود را از واشینگتن میگیرد، نه از حقایق موجود از تهدیدهای منطقهای.
قبل از هرچیز لازمه ابتدا باید میان ادراک و فهم تمایز قائل شویم. ادراک بیشتر به دریافت اولیه دادهها از محیط پیرامون اشاره دارد؛ نوعی مواجهه حسی و مستقیم با آنچه در اطراف رخ میدهد. اما فهم مرحلهای فراتر از این است. در فهم، دادهها صرفاً دریافت نمیشوند، بلکه در چارچوب یک دستگاه فکری تفسیر و بازسازی میشوند و به همین دلیل معنا و جهت پیدا میکنند.
چنین فهم و برداشتی زمینه را برای تصمیمگیری آگاهانه و اولویتبندی دقیق اهداف فراهم میکند. با این حال، عملکرد بسیاری از رهبران عرب نشان میدهد که هنوز فاصله قابل توجهی با این سطح از نگاه راهبردی دارند. با وجود هزینههای سنگین مالی و امنیتی، آنها اغلب بیش از آنکه کنشگرانی مؤثر در معادلات و دگرگونیهای قدرت باشند، به ناظرانی واکنشی تبدیل شدهاند؛ ناظرانی که توجهشان بیشتر معطوف به نشانههای بیرونی تحولات است تا سازوکارهای عمیقتر شکلدهنده آنها.
بسیاری از این کشورها تحولات منطقه را در چارچوب تحلیلهای رایج غربی تفسیر میکنند. از همینرو گاه رویدادها را از فاصلهای بهظاهر امن ارزیابی میکنند و این فاصله را نشانهای از استقلال راهبردی یا گستردگی دامنه عمل خود میپندارند. در عمل، همین فاصله از واقعیتهای میدانی به یکی از آسیبپذیریهای مهم در موقعیت راهبردی آنها تبدیل شده است. برای مثال، پیوستن برخی از این کشورها به سازمان همکاری شانگهای را میتوان بیشتر نوعی حرکت فرصتجویانه دانست تا نتیجه یک درک راهبردی عمیق.
این اقدام هنوز به درک عمیقتری از سازوکارهای قدرت در نظم چندقطبی و جایگاه واقعی این کشورها در مناسبات جدید منجر نشده است. در این فضا، بازیگران متنوعی از دولتها و قدرتهای فرامنطقهای گرفته تا جنبشهای مقاومت، نیروهای اجتماعی و حتی شبکههای غیررسمی قدرت در شکل دادن به تحولات سیاسی نقش دارند. چنین پیچیدگیای نشان میدهد که رویکردهای سادهانگارانه یا تکبعدی، چه در حوزه امنیتی و چه در عرصههای سیاسی و اقتصادی، دیگر توان توضیح تحولات این منطقه را ندارند.
غرب آسیا را دیگر نمیتوان صرفاً از دریچه رقابت دولتها یا معادلات امنیتی توضیح داد. در این منطقه، علاوه بر دولتها و قدرتهای فرامنطقهای، نیروهای اجتماعی، جنبشهای مقاومت و بازیگران غیردولتی نیز در شکلگیری تحولات نقش دارند. به همین دلیل، تحلیلهای ساده و تکبعدی توان توضیح واقعیتهای منطقه را از دست دادهاند.
فهم تحولات نیازمند نگاهی است که تاریخ، هویت، ژئوپلیتیک و تحولات اجتماعی را در کنار هم ببیند. با این حال، بخشی از نخبگان سیاسی عرب هنوز در چارچوبهای محدود و عمدتاً امنیتی میاندیشند؛ موضوعی که در نگاه امنیتی به کنشهای اجتماعی، تقلیل جریانهای دینی به تهدید و نادیده گرفتن نقش بازیگران غیردولتی قابل مشاهده است.
ناتوانی در درک واقعیات جریانهای قدرت، رهبران این کشورها را به موضعی انفعالی سوق داده است. آنها بهجای کنشگری در کانون رخدادها، ترجیح دادهاند نقش ناظران منفعل را بازی کنند. اتخاذ این رویکرد به این امید است که از آتش رقابتهای منطقهای مصون بمانند ولی همچنان تأثیرگذار باشند. این توهم حفظ فاصله امن، در عمل نتیجه معکوس داده و آنان را بیش از پیش در برابر آشوبهای منطقه آسیبپذیرتر کرده است.
در این بین، نمیشود از تأثیر عمیق غرب بر نخبگان عرب غافل شد؛ نفوذی که عملاً آنها را دچار نوعی انزوای فکری کرده است. این نخبگان در چرخهای افتادهاند که فقط روایتهای غربی را بازتولید میکند. در چنین فضای بستهای، هر دیدگاه متفاوتی که چارچوبهای موجود را به چالش بکشد، بلافاصله بهعنوان یک تهدید تلقی و از محاسبات تصمیمگیرندگان کنار گذاشته میشود. نتیجهی این وضعیت، شکافی عمیق میان حاکمان و متن جامعه و حتی بافت منطقه است؛ گسستی که نه تنها پیوند دولتها با شهروندانشان را فرسوده، بلکه درک آنها را از تحولات واقعی خاورمیانه نیز مختل کرده است.
از یک نظر دیگر میتوان بیان کرد که این شکاف ذهنی، حتی در حوزههای نظامی و دفاعی نیز خود را نشان داده است. در واقع، رهبران عرب بهجای آنکه تهدیدها را بر اساس آسیبپذیریهای واقعی جامعه و ساختار سیاسی کشور خود ارزیابی کنند، آنها را از دریچه نگاه متحدان خارجیشان تعریف میکنند.
از نگاه سران عرب، مسیر موفقیت همچنان به نسخههای غربی گره خورده است؛ گویی بقای قدرتشان در گروِ دیدن جهان از دریچهی نگاه غرب است. این ذهنیت، آنها را در فضای کاذب قدرت گرفتار کرده است؛ فضایی که در آن، پیشرفت صرفاً با شاخصهای عددی مثل رشد تولید ناخالص داخلی یا حجم قراردادهای نظامی و... سنجیده میشود. همین نگاه محدود، آنها را متقاعد کرده که در مسیر درست نوسازی گام برمیدارند.
این تصویر از قدرت بهجای ریشه داشتن در دانش یا امنیت بومی، بر واردات سلاح و مشروعیت غربی استوار است. حاکمان عرب فکر میکنند بازیگرانی تعیینکنندهاند، حال آنکه صرفاً مهرههایی هستند که نقش و حدود حرکتشان از بیرون تعریف میشود.
پیامد این امنیت اجارهای وابستگی مطلق است؛ آنها بیش از آنکه کنشگر باشند، مصرفکنندهی امنیتیاند که دیگران برایشان طراحی کردهاند. واکنش این کشورها به تنشهای اخیر ایران و آمریکا، گویای همین واقعیت بود: آنها با تکیه بر حضور پایگاههای آمریکایی، امنیتشان را تضمینشده میپنداشتند، اما دریافتند که آن فاصلهی امن خیالی در برابر طوفانهای واقعی، بسیار شکنندهتر از آن است که تصور میکردند.
در تحولات جاری منطقه نیز این محدودیت بهخوبی دیده میشود. حتی در شرایطی که نقش برخی بازیگران از جمله اسرائیل دستخوش تغییر و وارونه شده، دولتهای عربی همچنان قادر به اتخاذ واکنشی مستقل و راهبردی نیستند و ترجیح میدهند در همان چارچوبهای از پیش تعیینشده رفتار کنند. این در حالی است که نظام بینالملل بهتدریج از نظم تکقطبی فاصله گرفته و به سمت نظمی چندقطبی حرکت میکند.
در یک جمعبندی میتوان گفت که حاکمان کشورهای عربی خلیجفارس هنوز نتوانستهاند فاصله میان ادراک سطحی از محیط پیرامون تا فهم راهبردی از تحولات را بهطور کامل طی کنند. اگرچه در سالهای اخیر آنها سعی کردهاند با کارهایی مانند تنوعبخشیدن به شرکای دفاعی، پذیرش ریسکهای تازه و کاهش وابستگی مطلق به یک قدرت، در مسیر کسب درک بهتری از جهان حرکت کنند، اما در لایههای بنیادین همچنان در سطح همان ادراک ساده باقی ماندهاند. این کاستی بزرگ، خود را در مسائل کلیدی زیر نشان داده است.


نظر شما :