تعامل است یا مماشات؟
نقدی بر استدلال امتیاز گیری و امتیازدهی
دیپلماسی ایرانی: بسیار پیش می آید که در بحث های سیاست خارجی در کشورمان از «امتیاز دهی و امتیازگیری» صحبت می شود. امتیازدهی و امتیازگیری قطعا از اصول پایه ای روابط میان کشورهاست. اما سوالی که پیش می آید این است که در این میان چه پاسخی برای نقدهایی هست که بر بحث «امتیاز» می شود؟ پس، بیایید تا برای شروع نگاهی به یک داستان بیندازیم:
در حکایتی عربی آوردهاند خروسی بود که هنگام اذان صبح بانگ بر میآورد و وقت نماز را به صاحب خود هشدار می داد. صاحب از خدا بی خبر خروس که آدم بی نمازی بوده به خروس هشدار می دهد از این به بعد نمی خواهم صبح ها اذان تو را بشنوم که اگر جز این باشد سر تو را خواهم برید. خروس هم دید پای مرگ و زندگی وسط است و هرچه باشد جان شیرین است، از ترس جان خود بانگ اذان را کنار گذاشت و سکوت اختیار کرد. مدتی بعد صاحب خروس به خروس گفت از فردا میخواهم از تو صدای مرغ بشنوم و اگر جز این شود بی شک سر تو را می برم. صدای مرغ درآوردن برای خروس کار راحتی نبود اما به هر حال پای جان شیرین در میان بود. پس به هر زحمت و ذلتی بود انجام داد. بعد از مدتی، دوباره صاحب خروس سراغ وی رفت و گفت: می خواهم از فردا هر صبح برایم تخم کنی که اگر جز این باشد بی شک سر تو را میبرم. خروس که حالا به بن بست رسیده بود با خود گفت: کاش همان اول تسلیم نشده بودم، آن وقت به عزت اذان گفتن کشته میشدم نه به خفت تخم نکردن!
تفاوت امتیاز و باج در کجاست؟ اگرچه در ادامه خواهیم دید که خود بحث «امتیاز» با مشکلات ریشه ای همراه است، اما در اینجا باید گفت که اساسا، فرق میان امتیازدهی و باج دهی در آن است که امتیازدهی یک اقدام داوطلبانه، حساب شده، دوجانبه و موقت در چارچوب یک راهبرد روشن است که در ازای آن، امتیازی همسنگ یا دستاوردی بزرگ تر (مانند صلح یا منافع اقتصادی) دریافت میشود و خطوط قرمز ملی و اصول بنیادین حفظ میگردد. اما باج دهی، واگذاری یک طرفه، اجباری و تدریجی امتیازات است که نه در برابر دریافت عوض عادلانه، بلکه صرفا برای خریدن آرامش لحظه ای یا فرار از تهدید فوری انجام میشود، و هر بار طرف مقابل را جری تر کرده، خواسته های وی را افزایش می دهد تا جایی که عزت اولیه با خفت نهایی عوض می شود. به عبارت کوتاه: امتیازدهی، «معامله با حفظ عزت» است و باج دهی، «تسلیم پله پله به بهای بقا» است. مهم تر از آن، توجه به این نکته است که امتیازدهی و امتیازگیری در شرایط تقریبا برابر انجام می شود در حالی که باج دهی و باج گیری زمانی اتفاق می افتد که دو طرف در حالتی از نابرابری قدرت قرار داشته باشند.
آنچه ما به شکل مرسوم از آن با عنوان «باج دهی» یاد می کنیم مسئله ای عجیب نیست. در ادبیات سیاسی غرب، یکی از کلیدی ترین مسائل، موضوع appeasement یا «مماشات» است. شاید به همان میزان که ما بر موضوع «امتیاز» تاکید می کنیم، غربی ها موضوع «مماشات» را بحث می کنند. شهرت تاریخی این مفهوم بیش از همه به سیاست بریتانیا در برابر آلمان نازی در سال های منتهی به جنگ جهانی دوم بازمی گردد. در آن زمان دولت بریتانیا به رهبری نویل چمبرلین با این امید که با پذیرش بخشی از مطالبات هیتلر بتواند از یک جنگ بزرگ اروپایی جلوگیری کرد با واگذاری منطقه سودتنلند چکسلواکی به آلمان موافقت کرد. رنج های بحران اقتصادی سال های ۱۹۳۰ بر شانه های مردم سنگینی می کرد. خاطرات جنگ کبیر که نام آن بعد از وقوع جنگ بزرگ بعدی به «جنگ جهانی اول» تغییر کرد در ذهن مردم هنوز زنده بود و بسیاری خوشحال بودند که نیازی به وقوع جنگی دیگر نخواهد بود. فرانسه - متحد اصلی بریتانیا - نیز تضعیف شده بود و حمایت اعضای قلمرو مشترک المنافع هم قطعی نبود. در این حال بود که نویل چمبرلین، نخست وزیر وقت بریتانیا توافقنامه مونیخ در سپتامبر ۱۹۳۸ میان آلمان، بریتانیا، فرانسه و ایتالیا را امضا کرد. بر اساس آن، چکسلواکی مجبور شد منطقه آلمانی زبان سودتنلند را به آلمان واگذار کند. منطق چمبرلین در امضای توافق ساده بود: شاید بتوان با دادن یک امتیاز محدود به هیتلر یک خطر بسیار بزرگ تر را مهار کرد. هیتلر هم اعلام کرده بود که پس از سودتنلند دیگر ادعای ارضی در اروپا نخواهد داشت و به سمت دیگری پیشروی نخواهد کرد. توافقنامه مونیخ آنچنان سر و صدا به پا کرد که نویل چمبرلین، نخست وزیر بریتانیا پس از امضا و بازگشت به کشور خود به شکلی قهرمانانه مورد استقبال مردم بریتانیا قرار گرفت. در سویی دیگر اما چرچیل، مخالف سرسخت توافقنامه قرار داشت.
چرچیل که گوشه نشین شده بود در بحبوحه فریادهای شادی طرفداران چمبرلین با هشدارهای خود از این توافق به عنوان «یک فاجعه تمام عیار» یاد کرد و حق هم با چرچیل بود! توافق مونیخ نه تنها سایه جنگ را دور نکرد که نام چمبرلین و سیاست مماشات را برای همیشه در صفحه تاریک تاریخ سیاسی غرب به هم گره زد. تنها چند ماه بعد در مارس ۱۹۳۹، آلمان با اشغال بخش های باقی مانده چکسلواکی عملا توافق و وعده خود را زیر پا گذاشت. این اتفاق بریتانیا را متقاعد کرد که سیاست مماشات نتوانسته هیتلر را مهار کند و به همین دلیل لندن با تضمین استقلال لهستان تعهد کرد تا در صورت تهدید آن به کمک ورشو بیاید. بدین ترتیب، لندن سعی کرد تا با کشیدن خط قرمز جلوی باج خواهی برلین را بگیرد. هنگامی که آلمان در اول سپتامبر ۱۹۳۹ به لهستان حمله کرد، بریتانیا خواستار عقب نشینی نیروهای آلمانی شد و پس از خودداری آلمان، در سوم سپتامبر به این کشور اعلان جنگ کرد. به این ترتیب حمله به لهستان عملا نقطه پایان سیاست مماشات و آغاز جنگ بریتانیا با آلمان شد. پس از این اتفاق بود که چرچیل با عنوان وزیر نیروی دریایی به دولت بازگشت و پس از چند ماه به سمت نخست وزیری منصوب شد.
از آن زمان تاکنون، سیاست ترک مماشات در حافظه جمعی غرب تبدیل به نقطه عطفی شد که همواره هدایتگر تعاملات سیاسی بوده است. بیهوده نخواهد بود اگر بگوییم که مماشات و حتی صحبت از آن در میان سیاستمداران غربی تبدیل به نوعی حرام سیاسی شده است که هر گونه صحبت و طرفداری از آن را با عطف به نویل چمبرلین در بن بست منطقی قرار می دهد. به همین سبب است که صحبتی از «امتیاز» نمی شود و اساسا زمانی هم که تعاملی با این ذهنیت صورت بگیرد بیش تر در راستای کنترل طرف مقابل صورت می گیرد.
حتی جالب است که گفته شود مفهوم «امتیاز» در ادبیات سیاست خارجی غربی اصلا وجود ندارد! با نگاهی عمیق تر می توان گفت که واژه امتیاز آنچنان گنگ و نامفهوم است که می توان کلماتی از جمله concession، benefit، commitment، incentive یا advantage را برای آن ها برشمرد که هر یک از آن ها خود می تواند بار معنایی عام و خاص داشته باشد.
شاید بگوییم که منظور ما از «امتیاز» همان concession است. مشکل آنجاست که ممکن است آنچه ما آن را «امتیاز» می خوانیم چیزی مثبت و اعطا شده باشد، مثل «امتیاز ویژه»، یا در مذاکره به معنای چیزی باشد که یک طرف در اختیار طرف دیگر قرار میدهد. این را قطعا نمی توان concession ترجمه کرد که از فعل concede میآید و معمولا عنصر عقب نشینی از یک موضع، پذیرفتن بخشی از خواسته طرف مقابل، یا صرف نظر کردن از چیزی را در خود دارد. بنابراین concession را می توان «امتیاز» ترجمه کرد، ولی هر امتیازی الزاما concession نیست.
در مثالی دیگر، شاید منظور ما از آنچه «امتیاز» می خوانیم privilege است که به معنای حق، مزیت، مصونیت یا امکان ویژه ای است که یک فرد یا گروه از آن برخوردار است ولی دیگران لزوما از آن برخوردار نیستند. برای مثال، وقتی میگوییم diplomatic privileges منظور «امتیازات دیپلماتیک» مانند برخی مصونیتها و تسهیلات خاص هستند که تنها به دسته دیپلمات ها تعلق می گیرد. در اینجا هم امتیاز نوعی مزیت است که به عنوان حق یا امکان ویژه گروهی به رسمیت شناخته می شود.
«امتیاز» در فارسی میتواند تقریبا به هر مزیت، حق، منفعت، فرصت یا وضعیت مطلوبی گفته شود که یک طرف به دست میآورد یا طرف دیگر در اختیار او قرار میدهد. مثلا دسترسی یک کشور به بازار کشور دیگر یک امتیاز است. برخورداری دیپلماتها از مصونیت یک امتیاز است. اعطای وام با شرایط مناسب یک امتیاز است. عضویت در یک سازمان ممکن است امتیازاتی به همراه داشته باشد. یا یک توافق تجاری میتواند برای هر دو کشور امتیازات اقتصادی ایجاد کند. در انگلیسی، بسته به مورد، می توان benefit، privilege، advantage، incentive، preferential treatment یا اصطلاح دیگری را به کار برد.
بنابراین، مشکل در اینجا تنها سیاست مماشات نیست. اصطلاحی عام به نام «امتیاز» وارد تحلیل روابط خارجی شده که پدیده های کاملا متفاوتی ذیل آن قرار می گیرد. عقب نشینی از یک موضع امتیاز است، دسترسی به یک بازار امتیاز است، دریافت تضمین امنیتی امتیاز است، برخورداری از یک حق ویژه امتیاز است و حتی منفعتی که در نتیجه همکاری دو کشور ایجاد میشود نیز امتیاز نامیده میشود. سپس از همین آشفتگی مفهومی گزاره ای به ظاهر بدیهی ساخته می شود که «مذاکره یعنی امتیاز دادن و امتیاز گرفتن»!
اما، بیایید تا به پدیده مماشات و ابعاد آن در اندیشه غربی ها بازگردیم. در سطح اجتماعی، شاید بتوان گفت که appeasement یا مماشات با پدیده «bullying» یا زورگویی رابطه ای تنگاتنگ در جوامع غربی دارد. در این جوامع و به ویژه در محیط مدرسه، کودکان از سنین کم با مسئله bullying به صورت جدی روبرو هستند و یکی از پرسشهای همیشگی برای کودکان، نوجوانان، والدین، معلمان و… در این زمینه این است که در برابر فرد زورگو چگونه باید رفتار کرد. در واقع، اشتباه نویل چمبرلین به عنوان نخست وزیر بریتانیا آن بود که وی درست همان کاری را کرد که کابوس هر انگلیسی تا رسیدن به سن بزرگسالی است: تسلیم در برابر یک زورگو!
در نامه ای در سال ۱۹۳۶ میلادی، چرچیل درباره سنت سیاست خارجی بریتانیا نوشته بود که سیاست بریتانیا طی قرن ها این بوده که در برابر قدرتمندترین قدرت اروپا ائتلافی از کشورها تشکیل دهد که آن قدر قوی باشد که بتواند «با bully روبه رو شود» (strong enough to face the bully). سپس توضیح می دهد که این زورگو زمانی اسپانیا بوده، زمانی سلطنت فرانسه، زمانی امپراتوری فرانسه و اکنون آلمان است. حتی در نوامبر سال ۱۹۳۹ میلادی، چرچیل در یک سخنرانی رادیویی از نازیها با تعبیر «boastful and bullying» یاد کرد، یعنی «لاف زن و زورگو».
مسئله در رویارویی با یک زورگو فقط خشونتی نیست که زورگو در یک لحظه اعمال میکند بلکه الگویی است که میان زورگو و قربانی به وجود میآید. اگر زورگو متوجه شود که تهدید نتیجه میدهد ممکن است همان رفتار را دوباره تکرار کند چرا که از تجربه قبلی آموخته است که فشار وسیلهای موثر برای رسیدن به خواسته است. بنابراین، بحث مقابله با زورگو تنها مقابله با آن فرد خاص در یک دعوا یا جنگ خاص نیست. بحث، ایستادگی در برابر الگویی است که وی قصد تحمیل آن را دارد و اشتباه چمبرلین هم دقیقا آن بود که فکر می کرد با قبول شکست در یک مورد می تواند از هیتلر جلب رضایت کند. همین اشتباه بود که راه را برای ایجاد الگوی رفتاری آلمان ها باز کرد.
بنابر این، موضوع فقط باج دهی یک باره نیست چرا که طبیعت یک زورگو یا bully این است که به دنبال تحمیل یک الگوی رفتاری می باشد که در آن رابطه میان زورگو و ضعیف تبدیل به یک رابطه ساختاری شود. در چنین وضعیتی حتی لازم نیست زورگو هر بار تهدیدی بزرگتر از قبل مطرح کند. کافی است بداند طرف مقابل پیشاپیش منطق رابطه را پذیرفته است. به بیان دیگر، موفقیت یک زورگو در شکل دادن به رفتار طرف مقابل است. وقتی که قربانی پیش از هر تهدید جدید با خود محاسبه می کند که «این بار چه چیزی را میتوانم بدهم تا مسئله تمام شود»، زورگویی از یک کنش بیرونی به یک ساختار درونی تبدیل شده می شود و بر اساس ساز و کار مخصوص به خود ادامه پیدا می کند. طرف ضعیفتر خود شروع به تنظیم رفتار خویش بر اساس خواستههای احتمالی طرف قویتر میکند. درست به همین سبب است که مسئله مقابله با زورگو در جوامع غربی شکلی اجتماعی به خود می گیرد و از شکل موردی و موضعی خارج می شود.
به واقع، دلیل دیدگاه همگانی و موافقت جمعی با مقابله در برابر زورگو در میان غربی ها به مفهوم کلیدی دیگر بر می گردد که از موضوعات مهم در بحث های سیاسی و حقوقی می باشد: slippery slope یا شیب لغزنده.
شیب لغزنده حالتی است که در آن برداشتن یک قدم کوچک، شرایط را برای برداشتن قدم بعدی آسان تر میکند تا جایی که فرد ممکن است در نهایت خود را در موقعیتی ببیند که در آغاز هرگز حاضر به پذیرش آن نبود اما به سبب اینکه پا در شیب لغزنده مماشات گذاشته به شکل ناخواسته به سمت پایین می لغزد تا جایی که هر چقدر هم تلاش کند دیگر نمی تواند به این حرکت رو به پایین خود پایان دهد. اهمیت این مفهوم در تدریجی بودن فرایند است. اگر نتیجه نهایی از همان ابتدا در برابر فرد قرار داده شود ممکن است آن را قاطعانه رد کند اما وقتی همان نتیجه به مجموعه ای از تصمیم های کوچک تقسیم شود، هر مرحله به تنهایی آن قدر بزرگ به نظر نمی رسد که مقاومت در برابر آن ضروری باشد. مسئله مهم تر این است که در یک شیب لغزنده در فرایند مماشات تنها خواسته های طرف مقابل تغییر نمی کنند بلکه خطوط قرمز طرف عقب نشینی کننده نیز به تدریج جابه جا میشوند. چیزی که دیروز غیر قابل مذاکره بود امروز برای جلوگیری از یک بحران بزرگ تر قابل مذاکره می شود و چیزی که امروز غیر قابل مذاکره اعلام می شود ممکن است فردا با همان استدلال قبلی مورد بازنگری قرار گیرد. به این ترتیب مرزها آرامآرام عقب میروند و هر گونه عقب نشینی نیز با این استدلال توجیه میشود که «فقط همین یک مورد» است و پس از آن مسئله پایان خواهد یافت.
مشکل این الگوی رفتاری در جایی است که نه تنها رفتار طرف زورگو را تصحیح نمی کند بلکه باعث می شود تا رفتار طرف قربانی هم روز به روز بدتر شود. فرد قربانی هم از خطوط قرمز خود عقب نشینی می کند و هم الگوی رفتاری جدید در پیش می گیرد، چرا که به سبب دادن هزینه، فایده را در ادامه همان الگوی رفتاری می بیند. در مقابله با یک زورگو یا bully، مشکلی که به نوعی باعث هل دادن هر چه بیش تر فرد در شب لغزنده می شود «مغالطه هزینه داده شده» یا sunk cost است که به هزینهای گفته میشود که در گذشته پرداخت شده و دیگر قابل بازگشت نیست و این هزینه نیز لزوما پول نیست بلکه میتواند زمان، انرژی، اعتبار سیاسی یا حتی امتیازهایی باشد که یک دولت پیش از این داده است. در مواجهه با زورگو، طرف ضعیف در ابتدا امتیازی میدهد تا مسئله تمام شود اما زمانی که مطالبه دیگری مطرح میشود به نوعی این احتمال را نیز می پذیرد که امتیاز قبلی او شاید اشتباه بوده و نتیجه مورد انتظار را ایجاد نکرده است. پس در محاسبه ذهنی خود اینگونه می بیند که احتمالا با دادن امتیاز بیش تر می تواند زورگو را متوقف کند (همان اتفاقی که در مواجهه با هیتلر رخ داد و باعث شد تا هیتلر کم کم اروپا را اشغال کند). مشکل اینجاست که هرچه تعداد این امتیازها از سوی قربانی بیش تر شود پذیرش شکست این سیاست هم دشوارتر میشود چرا که قربانی با خود می گوید حالا که تا اینجا آمدهایم و این همه هزینه دادهایم اگر کمی دیگر امتیاز بدهیم شاید بالاخره مسئله حل شود. به این ترتیب هزینه ای که در اصل باید دلیلی برای بازنگری در سیاست باشد خود تبدیل به دلیلی برای ادامه همان سیاست میشود. همین ذهنیت باعث می شود که فرد قربانی هر چقدر هم که با زورگویی مواجه شود باز تن به خواسته زورگو دهد چرا که در ساختار ارتباطی میان وی و زورگو این محاسبه شکل گرفته که «شاید کمی امتیاز بیش تر» سرانجام باعث مصونیت وی می شود در حالی که کم کم تمام امتیازها را داده و استقلال خود را از دست می دهد.
نقدی که روایت امتیازگیری و امتیازدهی با آن مواجه است این است که اساسا خود این اصطلاح به شکل معنایی مشکل دار است. منظور ما از امتیاز دقیقا چیست؟ بعلاوه، امتیاز - حتی اگر فرض کنیم که مشکلی ندارد - دقیقا در کجا به باج دهی تبدیل می شود؟ آیا می توان استدلال امتیازدهی و امتیازگیری را در تعاملات نابرابر به کار برد؟ چگونه می توان اطمینان حاصل کرد که تعامل تبدیل به مماشات نشود و آیا امکان حصول اطمینان وجود دارد؟ این ها چند سوال از چندین سوالی هستند که باید از خود بپرسیم تا بتوانیم به تصویری واضح تر از تعاملات خود با دیگران برسیم.



نظر شما :