دوشنبه 30 مرداد 1396

print version increase font decrease font
تاریخ انتشار:يکشنبه 28 آذر 1395      10:34
با این وضعیت راهی برای سازگار شدن نیست

استثناگرایی، سرچشمه بی‌خردی در سیاست خارجی آمریکا

دیاکو حسینی در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می‌نویسد: ترامپ عمیقاً باور دارد که می تواند چین را به مسیر سازنده تری در معاملات تجاری با امریکا وادار کند و روسیه را از رویارویی با ایالات متحده منصرف کند.

نویسنده: دیاکو حسینی، پژوهشگر ارشد در مرکز بررسی های استراتژیک ریاست جمهوری

دیپلماسی ایرانی: دلایل زیادی وجود دارد که ناامیدی ما را به استمرار سیاست های غیرخردمندانه آمریکای تحت رهبری دونالد ترامپ تقویت می کند. گذشته از آن که کدام حزب هدایت کاخ سفید را بر عهده داشته باشد، می توانیم مطمئن باشیم که ایالات متحده صرفاً به سبب پیروی از یک اعتقاد بنیادین و شایع در فرهنگ سیاسی آمریکا همچنان به رفتارهای نخوت آمیز و خود ویرانگرانه اش ادامه خواهد داد. "استثناگرایی" ناشی از استنباط از موقعیت جغرافیایی ایالات متحده در گوشه ای دورافتاده از خشکی های پهناور اوراسیا، تکریم غایت آزادی های فردی در قانون اساسی آمریکا و در نهایت، قدرت بی سابقه ای که موفق ترین امپراتوری های تاریخ نیز از آن بی بهره بودند، سرچشمه شرارت هایی است که سیاست خارجی آمریکا و سرنوشت آسیب پذیرترین بخش های جهان را به تباهی کشانده است. چگونه استثناگرایی به منزله یک فانوس ژئوپولیتیکی عمل می کند؛ فانوسی که به نظر نمی رسد دونالد ترامپ بخواهد و حتی بتواند آنرا کنار بگذارد؟

پس از پایان گرفتن جنگ سرد و فروپاشی اتحاد شوروی، توافقی خدشه ناپذیر درباره برتری بلامنازع ایالات متحده وجود داشت؛ تنها تفاوت میان روسای جمهور در شیوه هایی بود که آمریکا قصد داشت سلطه جهانی را به هدف برپا کردن آنچه توماس جفرسون "امپراتوری آزادی" نامیده بود، تحقق ببخشد. خاتمه جنگ سرد، آغازی بر تعمیق بحران هویت تنها ابرقدرت باقی مانده در جهان بود با پشت گرمی به این که تفوق ایالات متحده بر کمونیسم، مهر تاییدی بر استثنایی بودن قدرت و منزلت ایالات متحده نشاند. اکنون مهمترین وظیفه ای که جامعه سیاسی آمریکا پیش رو داشت، پاسخ به پرسش های مرتبط با ماموریت بعدی آمریکا بود. مهمترین ایده ها و نقشه های ژئوپولیتیکی که شیوه هایی برای اداره جهانی را جستجو می کردند، در همین دوره برخاستند. فرانسیس فوکویاما با مشاهده شکست کمونیسم، تشخیص داد که لیبرال دموکراسی به آخرین شکل حکومت تبدیل شده است هر چند آن قدر دانا بود که پیش بینی کند، کشورهایی هنوز به جا مانده اند که در برابر لیبرال دموکراسی همچنان مقاومت خواهند کرد. ساموئل هانتیگتون تخمین زد که ( به دلایل نامعلوم) جهان از این پس نه بر اساس تفاوت های ایدئولوژیک بلکه به دنبال گسل های تمدنی شکل خواهد گرفت و متکبرانه از تمدن هایی نام برد که غرب می باید برای رویارویی با آنها خود را آماده کند. رابرت کاپلان در گذاری به آفریقا، «هرج و مرج آینده» را در به شاهد گرفتن بزهکاری، جرم و جنایت در توسعه نیافته ترین مناطق جهان اثبات کرد. در تمامی این قرائت ها، غرب، فاتحانه، سرمست و مغرور، وظیفه ای جز محافظت از خود در برابر جهان "پارایا" و سپس متمدن کردن جهان بواسطه سبک زندگی اعم از حکومت داری نداشت. از دیدگاه این افراد، ایالات متحده حکیمانه توانسته بود که بزرگترین امپراتوری شیطانی تاریخ را در هم بکوبد و از قضا چهل سال جلوتر، مکافاتی مشابه را به ایدئولوژی های فاشیسم و نازیسم نازل کرده بود و در نتیجه واجد چنان شایستگی بود که می توانست رهبری جهان را بدست بگیرد. چارلز کراثامر، نویسنده به شدت محافظه کار آمریکایی، مفتخرانه اعلام کرد که :« ما در یک زمان غیرعادی هستیم. بهترین امید برای امنیت در چنین زمانی همانند ادوار دشوار گذشته، در قدرت و اراده امریکا نهفته است؛ قدرت و اراده امریکا برای هدایت جهان تک قطبی، بدون شرمندگی تاسیس قوانین نظم جهانی و آمادگی برای پیش بردن آن. در مقایسه با شکست دادن فاشیسم و کمونیسم، جلوگیری از آشوب راهی بسیار ظریف تر و هوشمندانه تر برای رسیدن به عظمت و بزرگی است».

در این میان، عده ای کمتری می توانستند با دوری جستن از هیجانات پیروزی در جنگ سرد، غرب را به ظهور نزدیک موازنه قوا هشدار دهند. یکی از روشن اندیش ترین این افراد، جین کریک پاتریک، نماینده سابق و فقید ایالات متحده در سازمان ملل متحد در مقاله ای منتشر شده در شماره پاییز 1990 در نشریه نشنال اینترست تذکر داد :« اهداف ایالات متحده عمدتاً داخلی هستند. جامعه خوب نه توسط سیاست خارجی بلکه بواسطه کیفیات داخلی تعیین می شود... سیاست خارجی تنها زمانی چشم انداز عمده ی جامعه شمرده می شود که دولت یا توسعه طلب، امپریال، تهاجمی باشد یا از جانب یک حمله خارجی تهدید شود». او به خوبی درک کرده بود که «این هدف ایالات متحده نیست که "برتری جهانی" ایجاد کند...یا حتی "برتری دموکراسی جهانی" پدید آورد... در توان آمریکا نیست که جهان را دموکراتیک کند». بینش او هچنین دربردارنده یک منطق اقتصادی نیرومندی بود که طبق آن :« آمریکا نباید تعهدات و مسئولیت هایی را در مناطق دوردست برای خود در نظر بگیرد. ایالات متحده باید درباره قوانینی مذاکره کند که به محصولات آمریکایی دسترسی منصفانه به بازارهای خارجی را می دهد و به همان اندازه به تاجران خارجی اجازه می دهد که دسترسی منصفانه به بازار آمریکا داشته باشند....برای تضمین الگوهای رقابت تجاری نباید پایه های صنعتی و تکنولوژیک ایالات متحده تضعیف شود». معنای دیگر این جملات چنین بود در صورتی که ایالات متحده بکوشد در به دست گرفتن رهبری و سلطه جهانی مقادیر زیادی از درآمد ملی را صرف بودجه های نظامی یا جبران اشتباهات سیاست خارجی یا تعهدات غیرضروری خود در چهارگوشه جهان کند، علاوه بر دردسرهایی که از چنین شرایطی انتظار می رود، بنیان های درونی خود را نیز تهدید کرده است. این جهانی اندیش آمریکایی، دعوت به بازسازی داخلی یا آن چه را که امروز "ملت سازی" نامیده می شود با این عبارات خاتمه داد: « بسیاری از تعهدات بین المللی که پیش از این مهم بوده و ما در نظر گرفته ایم، اهمیت خود را از دست داده اند...اکنون زمان رها کردن سودها و منافع تردید برانگیز ناشی از موقعیت ابرقدرتی و بار دیگر رفتن به سوی کسب موفقیت های عادی با ایجاد گشایش جمهوریت آمریکاست ]به جای ساختن امپراتوری آمریکا[». این سیاستمدار روشن اندیش آمریکایی، پیرو منطق نیرومندی برای هدایت سیاست خارجی آمریکا بود که سال ها قبل بطرز استادانه ای از سوی جورج کنان صورت بندی شده بود: « چیزهای زیادی هست که ما آمریکایی ها باید از آن پرهیز کنیم؛ از جمله پذیرش هر نوعی از مسئولیت پدرمآبانه نسبت به دیگران و چه بسا بصورت اشغال نظامی که باید از آن یا حداقل از طولانی شدن آن بیش از مقداری که واقعاً ضرورت دارد، خودداری کنیم». این دیدگاه خویشتن دارانه منبعث از عقیده دیگری بود مبنی بر این که «هیچ فریبی خطرناک تر از مفهوم "پیروزی تمام عیار" در گذشته نبوده و در اینده نیز برای ما نخواهد بود». این عقاید پیشرو در مغایرت تمام و کمال با توهم استثناگرایی آمریکایی است.

از زمان خاتمه جنگ سرد تا امروز هیچ کدام از روسای جمهور آمریکا نتوانسته اند، سیاست خارجی این کشور را بدون آن که اعتقاد به استثناگرایی آمریکایی، هدایت کنند. حتی مقاومت نیم بند باراک اوباما با این اصل بنیادین در کتابچه سیاست خارجی آمریکا نتوانست مدت زیادی دوام بیاورد. در حالی که محور استثناگرایی در قرن بیستم، متکی بر ماهیت متفاوت امریکا در برخورداری از دموکراسی و آزادی و رهایی از میراث و سنن امپریالیسم اروپایی بود، در قرن جدید عبارت است از قدرت منحصر به فرد و هژمونیک آمریکا که انجام هر اقدامی را ولو در نقض ابتدایی ترین اعتقادات جمعی و مقررات بین المللی مجاز می دارد. این بیان بطور کامل در نقل قول معروفی از مادلین آلبرایت، وزیر امور خارجه سابق آمریکا آشکار است: « اگر از زور استفاده می کنیم به این خاطر است که ما آمریکا هستیم. ما ملتی اجتناب ناپذیر هستیم. ما بالاتر ایستاده ایم و در نگاه به آینده می توانیم چیزی بیشتر از آن چه سایرین می توانند ببینند را مشاهده کنیم...» تا هنگامی که ایالات متحده همچنان خود را استثنایی تصور می کند یا حداقل از یاد می برد که همه ملل جهان نوعاً استثنایی هستند، راهی برای سازگار شدن آمریکا وجود ندارد.

دونالد ترامپ به مبتذل ترین شکل ممکن، نماینده خویشتن داری آمریکاست. با این حال، تردیدهای جدی پیرامون این مسئله وجود دارد که دونالد ترامپ با مطالعه عمیق پیرامون سیاست های جهانی، همان فرد شایسته ای باشد که قرار است، مسئولیت بازگرداندن آمریکا به مسیر درست را برعهده بگیرد. شعار "اول آمریکا" (America First) در یک وجه نشان دهنده اولویت دادن به منافع آمریکا در مقایسه با دیگران و از جمله متحدان امریکاست و در وجه دیگر، حکایت از تبدیل کردن این رویکرد به روشی برای نشاندن ایالات متحده بر تخت سروری جهان دارد. ترامپ عمیقاً باور دارد که می تواند چین را به مسیر سازنده تری در معاملات تجاری با امریکا وادار کند؛ روسیه را از رویارویی با ایالات متحده منصرف کند و با سرکوب کردن داعش و نهایتاً خلع ید از دولت سوریه، جمهوری اسلامی ایران را بر سر جای خود بنشاند. این سراب های استراتژیک نمی تواند خاستگاهی جز اعتقاد به کابوس جورج کنان یعنی "پیروزی تمام عیار" داشته باشد. طرز تفکر بیگانه هراسانه ترامپ که در صدد تسویه جامعه داخلی امریکا در موازات غربال وضعیت بین المللی است، همچنان بر مسیر تاکید بر امری قرار دارد که پاتریک پورتر، استاد مطالعات استراتژیک در دانشگاه اکستر، در کتابی انتقادی با همین عنوان، "ژئوپولیتیک غرور"  می نامد. قلب «ژئوپولیتیک غرور» عبارت است از این تلقی که نه تنها یک برتری مقدس برای آمریکا وجود دارد که باید پاس داشته شود بلکه حتی در قدمی فراتر، جهان بدون حضور ایالات متحده جایی به مراتب فقیرتر، خشن تر و کثیف تر خواهد بود.  نایل فرگوسن، تاریخ نگار دانشگاه هاروارد به نمایندگی این طرز فکر و در حالی که عقب نشینی جهان گسترانه ایالات متحده را مترادف با "جهان بدون قدرت" دانسته، استدلال کرد:« سیستم بین المللی بدون یک هژمون جهانی یا منطقه ای بی سابقه نیست؛ هرچند این سابقه چندان خرسند کننده هم نیست: یعنی "اعصار تاریک" ».  این دوران از نگاه فرگوسن «"احیای مذهبی"، "آنارشی بدوی" و "افول امپراتوری ها" و "عقب نشینی به شهرهای سنگربندی شده" را تجربه کرد که با دو عامل پیچیده تر هم شد: جهانی پرجمعیت تر و تکنولوژی هایی که توانایی نابود کردن شهرها را ایجاد می کرد». فرگوسن نتیجه می گیرد : «مراقب باشید که چه آروزیی می کنید. جایگزین جهان تک قطبی هرگز جهان چندقطبی نیست بلکه یک جهان غیرقطبی است؛ یک خلاء جهانی قدرت که نیروهای خطرناک تر از رقابت قدرت ها از آن سود می برند».

این شیوه نگرش به شدت خودپرستانه که ریشه های عمیق در فرهنگ سیاسی ایالات متحده دارد، از یک طرف بیان بی اعتمادی به توانایی سایر قدرت های جهانی به مدیریت امور بین المللی است که البته تا زمانی که این قدرت ها همچنان ناتوان از استقرار ثبات و بازسازی نظام های منطقه ای بدون آمریکا باشند، صحیح است و از طرف دیگر به این حقیقت بی توجه است که هر جا که دخالت های ایالات متحده بکار افتاده نه یک ثبات با دوام بلکه نتایج بدتری به جا مانده است. نظر غالب شهروندان جهان هم این نیست که آمریکا مظهر رهبری خردمندانه در جهان باید شمرده شود. نظرسنجی رادیو اروپای آزاد در چهار قاره اروپا، آمریکا، آسیا و آفریقا  نشان می دهد که در میانگین جهانی تنها 45 درصد از شیوه رهبری ایالات متحده رضایت دارند. تنها آفریقا با تمرکز بر سواحل غربی آن با رقم 59 درصد، اکثریتی راضی از رهبری آمریکا را در خود جای داده است؛ یعنی مکانی که نه تنها نقش موثری در سیاست های جهانی ایفا نمی کند بلکه حتی جایگاه مهمترین قدرت های جهانی و متحدان ایالات متحده هم نیست. این نارضایتی که مکرراً در اخبار روزانه و نحوه برخورد رهبران جهان بازنمایی می شود، باعث نشده که افکار عمومی ایالات متحده برای دست یافتن به روش تازه ای برای زندگی بین المللی به تفاهم برسد. شورای امور جهانی شیکاگو در نظرسنجی سال 2014 پی برد که 59 درصد از پرسش شوندگان آمریکایی از ادامه حضور نظامی در ماورای دریاها و 58 درصد از ایفای نقش فعال آمریکا در جهان حمایت می کنند؛ هرچند طرفداران کناره گیری آمریکا از مسائل جهان خارج، به رقم بی سابقه 41 درصد بعد از جنگ دوم جهانی افزایش یافته است. افزایش تنفر یا دست کم بی اعتمادی فزاینده مردم جهان به رفتارهای خودخواهانه ایالات متحده هیچ یک، واشنگتن را قانع نکرده که باید روش فکری تازه ای برای قدرت افکنی ایالات متحده در پیش بگیرد تا کمتر موجب رنجش و هراس دیگران شود. دونالد ترامپ در صدر حزب جمهوری خواهی به کاخ سفید راه یافته که رهبران آن در خط مشی حزبی -که سیاست ها و اصول حزب جمهوری خواه را اعلام می کند-، نتوانستند از گنجاندن این متن پرطمطراق ذیل بخش هفتم با عنوان "آمریکا: یک ملت اجتناب ناپذیر" چشم پوشی کنند : « در چندین نسل گذشته، هر دو حزب عمده امریکا، متعهد به امنیت ملت و پیشبرد آزادی در سراسر جهان بودند. هر دو از اشتباهات گذشته آموخته اند و این که امریکای ضعیف، ]دیگران را[ به تهاجم دعوت می کند. هر دو حزب، نیاز ایستادن در کنار دوستان و مخالفت با کسانی را که بدخواه ما هستند را به رسمیت شناخته اند. برغم اختلافاتشان، احزاب جمهوری خواه و دموکرات، از موضع قدرت در کنار صلح ماندند- و قدرت به معنای برتری نظامی آمریکاست». نتیجه این تراوش غرور نمی تواند جز ادامه سیاست های تهاجمی ایالات متحده، تحقیر سایر ملت ها، خودبزرگ پنداری و گریز از پذیرفتن محدودیت های قدرت، محبوبیت و نفوذ ایالات متحده بر قلب ها و اذهان مردمان بیرون از آمریکا باشد.

 در نگاه اول به نظر می رسد که دونالد ترامپ آگاهی خیره کننده ای نسبت به پیامدهای مخرب استثناگرایی و کنار گذاشتن خودبزرگ بینی آمریکایی داشته باشد. او در رقابت های انتخاباتی یادآوری کرد که تمایلی به استفاده از اصطلاح "استثناگرایی آمریکایی" ندارد؛ چون نه تنها موجب رنجش دنیا می شود بلکه ایالات متحده با داشتن 18 تریلیون بدهی امروز نمی تواند ادعای استثنایی بودن داشته باشد. هم زمان او در ادامه تناقض گویی های همیشگی اش وعده داد که آمریکا را استثنایی کند: «ما در آینده نه چندان دور شانس آن را خواهیم داشت که درباره آن صحبت کنیم» و از دیدگاه ترامپ، این آینده زمانی فراخواهد رسید که ایالات متحده توانسته باشد با به ریاست جمهوری رساندن او، عظمت ایالات متحده را به آن بازگرداند. این عبارات حاکی از این واقعیت است که آمریکای ترامپ از استثناگرایی آمریکایی فاصله نخواهد گرفت؛ هرچند در کیفیتی متفاوت که کمتر عناصر روشنفکرانه موجود در عقاید پدران بنیان گذار را بازتاب می دهد.

انتشار اولیه: یکشنبه 14 آذر 1395 / انتشار مجدد: یکشنبه 28 آذر 1395



نظرات کاربران
علیرضا
دوشنبه 15 آذر 1395      23:34

متن بسیار سبک و بی استدلال و تحلیلی بود و واقعیات امروز نظام بین الملل رو نادیده گرفته بود . ایالات متحده چه استثنایی باشه چه نه تک ابر قدرت و هژمون بین المللی است که منافع و توانایی های جهانی داره و برای حفظ این منافع و تواناییها ناچار به هزینه کرد هست مسلما حفظ یک امپراطوری که مبتنی بر ثبات نظام توزیع قدرتی هست که خود امپراطور ان را به وجود اورده نه تنها مستلزم هزینه کرد هست بلکه منافعی بسیار بالاتر را برای ان امپراطوری در بر خواهد داشت حالا اایا این به معنای این هست که این نظام لزوما به ضرر یا به نفع دیگران هست یاخیر ؟این خودجای بححث دیگری است
سجاد
سه شنبه 16 آذر 1395      20:3

انتقادات نویسنده از سیاستهای تهاجمی آمریکا صحیح است ولی متاسفانه در نقد آن به ورطه تخطئه تمام وکمال سیاست خارجی آمریکا و نیز تخطئه "فرض استثنایی بودن آمریکا" در غلتیده است. این زیاده روی هم لازم نبوده هم غلط است و هم با زبانی بد و غیرحرفه ای بیان شده.
سجاد
سه شنبه 16 آذر 1395      20:15

فرض "استثنایی بودن آمریکا" یک فرض توهمی نیس: جغرافیای امن، قدرت اول اقتصادی، ساختار انعطاف پذیر سیاسی، قدرت اول علمی و تکنولوژیکی و صنعتی، قدرت اول نظامی. (سیاست خارجی آمریکا هم نسبت به سیاست خارجی همه قدرتهای قابل مقایسه "بمراتب" بهتر و سازنده تر بوده است. متاسفانه اغلب مناطقی که با آمریکا رابطه خوبی ندارند واقعا و عملا بمراتب "فقیرتر، خشن تر و کثیف تر" اند از مناطقی که متحد آمریکا هستند.) اگر نویسنده بر موارد مشخص سیاست خارجی که مخرب بوده اند (مثل دخالت نظامی در خاورمیانه متمرکز می شد هم نقد وی صحیح تر می شد و هم می توانست پیش بینی قابل اعتمادتری ارائه دهد.
رضا
يکشنبه 10 بهمن 1395      0:25

لطفا از چاپ چنین مطالب بی پایه و شعاری دوری کنید. دون اعتبار این سامانه وزین است
ارسال نظر
نام کاربر
ایمیل کاربر
شرح نظر
<###dynamic-0###>