به بهانه روز جهانی پناهجویان

چیزی برای ترسیدن نداریم

۳۱ خرداد ۱۳۹۶ | ۱۸:۰۸ کد : ۱۹۶۹۶۹۲ اخبار اصلی آسیا و آفریقا
نویسنده خبر: روزبه آرش
در سال 2016، هر سه ثانیه یک نفر مجبور به ترک خانه خود شده است. 300 هزار نفر در سال 2016 این مسئله را تجربه کردند؛ عددی بالاتر از سال 2015 و سال 2014. همه این اعداد درحالی اتفاق می‌افتد که در سه سال اخیر مدام شاهد توافقنامه‌هایی بودیم که دولت سوریه و طرف‌های درگیر به آن دست پیدا کردند و سپس آن را زیرپا گذاشتند.
چیزی برای ترسیدن نداریم

روزبه آرش: بشمارید: یک... دو... سه! در همین مدت یک نفر در جهان خانه و کاشانه خود را از دست داده است. رکورد تعداد افرادی که به علت جنگ و خشونت مجبور به ترک شهرها و خانه های خود شده اند، برای سومین سال پیاپی شکسته شد؛ 65,6 میلیون نفر در سراسر جهان. این عدد معادل جمعیت فعلی بریتانیاست و جمعیت ایران در سال 85. حالا در روز جهانی پناهجویان، سازمان ملل متحد و آژانس پناهندگان این سازمان از آخرین تحقیق خود پرده برداشته است: در سال 2016، هر سه ثانیه یک نفر مجبور به ترک خانه خود شده است. 300 هزار نفر در سال 2016 این مسئله را تجربه کردند؛ عددی بالاتر از سال 2015 و سال 2014. همه این اعداد درحالی اتفاق می افتد که در سه سال اخیر مدام شاهد توافقنامه هایی بودیم که دولت سوریه و طرف های درگیر به آن دست پیدا کردند و سپس آن را زیرپا گذاشتند. عددهای غمگین به پایان نرسیده اند، می خواهید بدترین آمار ممکن را بشنوید: نیمی از این مهاجران کودک هستند. 6 سال از جنگ سوریه می گذرد و هنوز آوارگی و کمپ نشینی ادامه دارد. صدها هزار خانواده سوری همچنان با چشمانی پراشتیاق در اردوگاه های پناهندگان به دنبال آینده بهتر هستند؛ درحالی که فقر و سخت ترین شرایط را تجربه کرده اند. دیگر داشتن مأمن، شهر و دیاری برای زندگی، برای آنها نیازی اولیه نیست بلکه آرزو و رؤیایی است دور و دراز. بیشتر این کمپ ها در مرزهای سوریه با کشورهای مجاور قرار دارد و مرز ترکیه، بزرگ ترین جمعیت آوارگان زمین را در خود می بیند. حلب، ادلب و دمشق اینها شهرهایی هستند که بیشترین جمعیت خود را از دست داده اند. الجزیره در روزهای رمضان پای صحبت خانواده هایی نشسته است که افطاری خود را در غم و اندوهی مضاعف باز می کنند: 

از حلب تا ادلب

علی حاج خالد، پدر سه فرزند است. خانواده اش در محله میسر حلب زندگی می کردند؛ جایی که خانه پدری او بود اما حالا آنها در حوالی سلقین در حومه شمال ادلب، در چادری که آرم رنگ و رو رفته سازمان ملل روی آن حک شده، روزگار می گذرانند: «برای من و خانواده ام، برای بسیاری از مردم سوریه، هنوز این اعتقاد وجود دارد که بازگشت به خانه هایمان می تواند بسیار راحت تر از زندگی در کمپ و این اردوگاه ها باشد. آنجا حداقل آزادیم، اینجا اما زندگی در محاصره را تجربه می کنیم؛ دور سیم خاردارها. آن سوی سیم خاردارها جهانی برای ما وجود دارد و این سو هم گرسنگی و تشنگی است. قبل ترها شاد بودیم، خنده های بچه ها خاطرم هست. حالا در چادر زندگی می کنیم. از نظر کسانی که در شهرها مانده اند، ما زندگی بهتری داریم. آنها فکر می کنند شرایط ما بهتر است. آنها فکر می کنند که ما خانه را ترک کردیم تا مانند آنها زیر آوار یا گرسنگی نمیریم. به آنها می گویم زندگی آنها بهتر است، حداقل با عزت و در خانه و سرزمین خودشان می میرند، نه مانند ما در ناکجاآباد و بدون هیچ امیدی.» حاج خالد از رمضان امسال این طور می گوید: «درد و رنج؛ هیچ چیز تغییر نکرده است. قبل از روزهای مهاجرت، رمضان ما این طور نبود. تمام سال گرسنه ایم و ماه رمضان، تنها بیشتر دعا می کنیم تا شاید روزی از این حصار خلاص شویم.»

از دمشق تا ادلب

جمیله 35 سال دارد، مادر دو دختر است و به همراه خانواده اش در کمپی بیرون از ادلب زندگی می کنند. سال پیش در دمشق خانه ای زیبا داشت اما حالا یک چادر کوچک سرپناه او است. خانه اش در بمباران هوایی نابود شد و شوهرش را نیز از دست داد. «رمضان سال پیش مثل همه رمضان هایی بود که از سال 2012 گذرانده بودیم. بمب ها هر روز رها می شدند اما زندگی برای ما ادامه داشت. از خانه بیرون می رفتیم، به هر سختی ای که شده مایحتاجمان را تأمین می کردیم و سر سفره افطار می نشستیم. لبخندی می زدیم و برای روزهای بهتر دعا می کردیم. شوهرم معلم بود، وقتی که مدرسه ها تعطیل می شد، او معلم سرخانه بود. به خانه های مردم می رفت و به بچه ها درس می داد و این طور زندگی را می گذراندیم. خیلی ها به جای پول، خواروبار و مایحتاج مختلف به شوهرم می دادند. یک بمب لعنتی اما همه چیز را خراب کرد. بعدش نیروهای دولتی آمدند و من و بچه هایم را به این کمپ آوردند. چند روز اول چند نفر مو بور خارجی می آمدند و خود را نماینده سازمان ملل معرفی می کردند. اسم و مشخصات ما را یادداشت کردند و گفتند به زودی همه چیز درست می شود اما هیچ چیز درست نشد. حالا ماه رمضان را زیر چادر می گذرانیم. هیچ کمکی نمی آید و هیچ کس از کمپ خارج نمی شود. پنج ماه است که هیچ آدم مو بوری را این دور و اطراف ندیده ام. فقط خودمان اینجا هستیم، همسایه هایی در چادرهای مندرس. رمضان های قبل با عشق و علاقه افطار درست می کردم تا همسر و بچه هایم پس از یک روز روزه داری غذایی خوب بخورند؛ اما حالا هیچ چیز نیست. رؤیای همان روزهای ترسناک و زوزه های بمب ها را هر شب در خواب می بینیم. هیچ چیز از روزهای رمضان قبل باقی نمانده است. اینجا هیچ بوی غذایی نمی پیچد. اینجا هیچ کس سفره نمی اندازد. ما به اینجا تعلق نداریم. ما هنوز دلمان سوریه، دلمان شهر و دلمان خانه های خودمان را می خواهد. بچه های ما اینجا ریشه ای ندارند. دلتنگ صدای اذان مسجدها هستیم. دلتنگ عبادت در مسجد در کنار همسایه ها و دوستانمان هستیم. دلتنگ صدای مسحرات (فردی که در کوچه ها راه می رود و با طبل خود وقت سحر را برای همسایگان یادآوری می کند) هستیم. صادقانه بگویم حتی دلم برای صدای بمباران ها و هواپیماها هم تنگ می شود. حداقل آن موقع در زندگی هایمان چیزی برای ترسیدن داشتیم.»

روزبه آرش

نویسنده خبر

مترجم و روزنامه نگار

اطلاعات بیشتر

کلید واژه ها: مهاجرینسوریهحلبادلبدمشق


( ۱ )

نظر شما :