از خلیج فارس تا غزه، کنترل ادراکی بحران
ابهامسازی بهمثابه راهبرد
دیپلماسی ایرانی: لشکرکشی آمریکا در دوران دوم ریاست جمهوری ترامپ به خلیج فارس را نمی توان صرفاً بهمثابه یک اقدام نظامی کلاسیک دانست. این اقدام بخشی از یک راهبرد کلان دستکاری ادراکی است. این راهبرد از طریق ابهامسازی هدفمند و روایتسازی گمراهکننده عمل میکند. در نتیجه، ادراک بازیگران منطقهای را شکل میدهد و محاسبات آنان را تحت فشار قرار میدهد. در این چارچوب، قدرت نظامی بیش از آنکه برای استفاده واقعی آماده شود، برای اثرگذاری روانی به کار میرود. این قدرت برای القای امکان دائمی جنگ استفاده میشود. هدف اصلی ایجاد وضعیتی است که در آن تهدید همواره حاضر باشد. با این حال، معنا، زمان و دامنه آن بهطور آگاهانه مبهم باقی میماند.
در سیاست خارجی ترامپ، تهدید نظامی حامل قطعیت عملیاتی نیست. این تهدید بیشتر واجد کیفیتی ادراکی و روانی است. پیامها بهگونهای طراحی میشوند که از نظر ظاهری قاطع و هشداردهنده باشند. اما از حیث معرفتی، دچار ابهام، اغراق و حتی تناقض باقی میمانند. اعزام ناوهای هواپیمابر و بمبافکنهای راهبردی و حضور نظامی در خلیج فارس تشدید میشود. این اقدامات همزمان با اظهارات متناقض مقامات آمریکایی انجام میشود. مجموع این رفتارها بخشی از یک روایتسازی گمراهکننده است. این روایت نه اطلاعرسانی دقیق، بلکه افزایش فشار شناختی بر طرف مقابل را هدف میگیرد. در چنین فضایی، بازیگران منطقهای ناچار میشوند تصمیمهای خود را بر پایه بدترین سناریوهای ممکن تنظیم کنند. این وضعیت حتی زمانی رخ میدهد که شواهد عینی برای تحقق آن سناریوها وجود ندارد. برای ایران، این وضعیت به معنای قرار گرفتن در معرض یک فشار دائمی ادراکی است. تهدیدها نه آنقدر شفاف هستند که بتوان آنها را بهسادگی نادیده گرفت. از سوی دیگر، نه آنقدر مشخصاند که واکنش متقارن و قطعی را ایجاب کنند. این وضعیت نمونهای روشن از دستکاری ادراکی از طریق ابهامسازی هدفمند است. در این وضعیت، تشخیص مرز میان تهدید واقعی و نمایش سیاسی عمداً دشوار میشود. در نتیجه، هزینههای شناختی تصمیمگیری افزایش مییابد. بخشی از توان راهبردی بازیگر صرف تفسیر نیتها میشود، نه کنترل واقعیتهای میدانی. دامنه این راهبرد به ایران محدود نمیماند. حضور نظامی آمریکا در خلیج فارس پیامی چندلایه برای همپیمانان منطقهای دارد. این پیام القا میکند که امنیت آنها نه بر پایه ترتیبات پایدار منطقهای، بلکه امنیت آنها بر اساس ارادهای متغیر و غیرقابلپیشبینی در واشینگتن تعریف میشود. این وضعیت نوعی وابستگی ادراکی ایجاد میکند. در این وابستگی، همپیمانان باید دائماً خود را با روایت مسلط آمریکا هماهنگ کنند. این هماهنگی حتی زمانی رخ میدهد که روایت مذکور با منافع بلندمدت یا ثبات داخلی آنها در تعارض قرار دارد.
پیوند این لشکرکشی با اسرائیل، و بهویژه با وضعیت غزه، یکی از لایههای پنهان اما تعیینکننده این راهبرد است. سیاست خاورمیانهای ترامپ بهطور ساختاری بر تقویت موقعیت اسرائیل استوار است. این سیاست همچنین بر کاهش هزینههای منطقهای اقدامات اسرائیل تمرکز دارد. حضور نظامی آمریکا در خلیج فارس، در این چارچوب، نقش یک پشتوانه ادراکی برای اسرائیل ایفا میکند. این پیام بهصورت غیرمستقیم منتقل میشود. مضمون آن این است که هرگونه گسترش درگیری از غزه به سطح منطقهای میتواند با واکنشی فراتر از اسرائیل مواجه شود. این واکنش حتی اگر هرگز بهطور رسمی اعلام نشود، در محاسبات بازیگران اثر میگذارد. در مورد غزه، این راهبرد کارکردی دوگانه دارد. از یکسو، تمرکز افکار عمومی منطقه و رسانههای بینالمللی بر تهدید جنگ با ایران افزایش مییابد. تحرکات نظامی در خلیج فارس برجسته میشود. در نتیجه، بحران انسانی و سیاسی غزه به حاشیه رانده میشود. از سوی دیگر، این وضعیت بخشی از یک روایتسازی گمراهکننده گستردهتر است. در این روایت، مسئله فلسطین از یک بحران سیاسی و حقوقی به یک متغیر امنیتی فرعی تقلیل مییابد. این متغیر در معادله تقابل با ایران تعریف میشود. در نتیجه، فشارهای نظامی و سیاسی علیه غزه در سایه یک فضای امنیتی بزرگتر کمهزینهتر جلوه میکند.
در سطح منطقهای، این سیاست به عادیسازی وضعیت لبه بحران منجر میشود. همانگونه که غزه بهطور مزمن در وضعیت اضطراری نگه داشته میشود، خلیج فارس نیز به صحنهای مشابه تبدیل میشود. حضور نظامی سنگین در این فضا امری طبیعی جلوه میکند. تهدید مداوم نیز ضروری نشان داده میشود. این عادیسازی بخشی از دستکاری ادراکی است. این فرایند حساسیت بازیگران نسبت به خطر واقعی جنگ را کاهش میدهد. همزمان، احتمال خطای محاسباتی افزایش مییابد. در چنین فضایی، یک حادثه محدود میتواند بهسرعت معنایی فراتر از اندازه واقعی خود پیدا کند. دلیل آن است که بستر روانی از پیش شکل گرفته است.
برآیند بحث نشان میدهد که لشکرکشی ترامپ به خلیج فارس بخشی از یک استراتژی کلان محسوب میشود. در این استراتژی، ابهامسازی هدفمند و روایتسازی گمراهکننده جایگزین شفافیت میشود. قواعد پایدار نیز کنار گذاشته میشوند.در این چارچوب، ایران، غزه و اسرائیل پروندههایی جداگانه نیستند. آنها اجزای یک معادله ادراکی واحد به شمار میآیند. هدف این معادله کنترل بحرانها از طریق فشار روانی است. فرسایش شناختی و کنترل روایتها نیز در همین راستا قرار دارند، نه حل ریشهای منازعات.پیامد بلندمدت این رویکرد تعمیق بیاعتمادی است. این رویکرد به تثبیت بیثباتی میانجامد. همچنین شکنندگی امنیتی در کل منطقه را افزایش میدهد. این وضعیت آثاری دارد که فراتر از یک دولت یا یک رئیسجمهور است. این آثار هم چنان بر معادلات خاورمیانه سایه میاندازند.


نظر شما :