تعادل ناپایدار پایدارشده
چرا خاورمیانه هرگز از مدار منازعات خارج نمیشود؟
نویسنده: عباس عبدالخانی، پژوهشگر مسائل اقتصادی
دیپلماسی ایرانی: خاورمیانه نه صرفاً یک منطقه جغرافیایی، بلکه یک «گذرگاه راهبردی» است که در آن منافع انرژی، ژئوپلیتیک، امنیت بینالملل و رقابت قدرتهای بزرگ بهطور همزمان تلاقی پیدا میکند. پرسش از چرایی تداوم منازعه در این منطقه، در واقع پرسش از منطق نظم جهانی است؛ نظمی که در آن ثبات و بیثباتی نه دو وضعیت متضاد، بلکه در بسیاری از موارد مکمل یکدیگر در خدمت بازتولید منافع قدرتهای مسلط هستند.
نخستین لایه تحلیل، جایگاه انرژی در اقتصاد جهانی است. خاورمیانه همچنان یکی از بزرگترین دارندگان ذخایر اثباتشده نفت و گاز جهان محسوب میشود و بخش مهمی از امنیت انرژی اروپا و شرق آسیا به جریان پایدار صادرات انرژی از این منطقه وابسته است، بنابراین کنترل، مدیریت یا حداقل اثرگذاری بر مسیرهای تولید و انتقال انرژی در خاورمیانه، همچنان برای قدرتهای بزرگ یک ضرورت راهبردی باقی مانده است.
اما تقلیل اهمیت خاورمیانه به نفت یک خطای تحلیلی است. این منطقه در قلب یکی از حساسترین نقاط اتصال سه قاره آسیا، اروپا و آفریقا قرار دارد و شاهراههای حیاتی تجارت جهانی مانند تنگه هرمز، بابالمندب و کانال سوئز در آن واقع شدهاند. این گذرگاهها نه تنها برای انرژی، بلکه برای تجارت جهانی کالا نیز اهمیت دارند. به همین دلیل، خاورمیانه در منطق ژئوپلیتیک کلاسیک، یک «فضای کنترل مسیرها» تلقی میشود؛ جایی که تسلط یا نفوذ بر آن، به معنای افزایش قدرت چانهزنی در نظام بینالملل است.
در سطحی عمیقتر باید به ماهیت نظم امنیتی در خاورمیانه توجه کرد. برخلاف اروپا که پس از جنگ جهانی دوم به تدریج به سمت نهادسازی امنیت جمعی حرکت کرد، خاورمیانه همچنان در چارچوب یک «نظم امنیتی رقابتی و پراکنده» عمل میکند. در این نظم، دولتها به جای اتکا به ساختارهای پایدار همکاری منطقهای، عمدتاً بر موازنهسازی، اتحادهای موقت و رقابتهای ایدئولوژیک و ژئوپلیتیک تکیه دارند. این وضعیت باعث شده که سطح اعتماد راهبردی میان بازیگران منطقهای پایین بماند و بحرانها بهسرعت قابلیت سرریز شدن به سطح منطقهای و حتی فرامنطقهای پیدا کنند.
عامل دیگر حضور و مداخله قدرتهای فرامنطقهای است. ایالات متحده به عنوان مهمترین قدرت نظامی و سیاسی غرب در دهههای گذشته، همواره خاورمیانه را بخشی از معماری امنیت جهانی خود تعریف کرده است. از منظر واشنگتن، این منطقه نه تنها به دلیل انرژی، بلکه به دلیل امنیت اسرائیل، مهار رقبا و حفظ آزادی کشتیرانی اهمیت دارد. در نتیجه حضور نظامی، شبکههای پایگاههای خارجی و ائتلافهای امنیتی در منطقه خود به یکی از عوامل بازتولید تنش ها تبدیل شده است. از سوی دیگر، ورود بازیگرانی مانند چین و روسیه نیز با رویکردهای متفاوت اما همزمان، پیچیدگی رقابت ژئوپلیتیک را افزایش داده است.
در کنار این عوامل ساختاری، باید به شکافهای درونمنطقهای نیز توجه کرد. خاورمیانه یکی از متکثرترین مناطق جهان از نظر هویتهای قومی، مذهبی و سیاسی است. این تنوع به خودی خود عامل بحران نیست، اما در شرایط ضعف و فقدان سازوکارهای مدیریت اختلاف، به بستر رقابتهای سیاسی تبدیل میشود. در بسیاری از موارد هویتهای ملی و فراملی در چارچوب رقابت دولتها فعال میشوند و به جای همگرایی به واگرایی دامن میزنند. این وضعیت موجب میشود که بحرانها اغلب ماهیت چندلایه و پیچیده پیدا کنند و حلوفصل آنها دشوارتر گردد.
یکی دیگر از عوامل تداوم بیثباتی، ساختار دولتهای رانتیر در برخی کشورهای منطقه است. وابستگی بالا به درآمدهای نفتی در برخی موارد منجر به شکلگیری دولتهایی شده که مشروعیت خود را نه از کارآمدی نهادی و مالیاتگیری داخلی، بلکه از توزیع رانتهای خارجی به دست میآورند. این الگو در بلندمدت معمولاً باعث ضعف نهادهای مدنی، کاهش پاسخگویی سیاسی و شکنندگی ساختاری میشود. چنین ساختاری در برابر شوکهای خارجی و داخلی آسیبپذیرتر است و ظرفیت مدیریت بحران را کاهش میدهد.
عامل مهم دیگر امنیتی شدن سیاست در منطقه است. در بسیاری از کشورهای خاورمیانه، بخش قابل توجهی از منابع اقتصادی به حوزههای امنیتی و نظامی اختصاص مییابد. این امر گرچه در پاسخ به تهدیدات واقعی صورت میگیرد، اما در سطح کلان موجب میشود که چرخهای از «امنیتیسازی-بیثباتی-امنیتیسازی بیشتر» شکل بگیرد. در این چرخه، هر بحران جدید به توجیهی برای افزایش هزینههای امنیتی تبدیل میشود و این خود از ظرفیت توسعه اقتصادی میکاهد.
در سطح نظام بینالملل نیز باید به تغییر ماهیت رقابت قدرتها توجه کرد. در نظم جهانی پس از جنگ سرد و بهویژه طی دهههای اخیر، رقابت قدرتهای بزرگ از حوزه صرفاً نظامی به حوزههای اقتصادی، فناورانه و شبکهای گسترش یافته است. خاورمیانه در این چارچوب به یک میدان رقابت چندلایه تبدیل شده که در آن انرژی، فناوری، زیرساخت، کریدورهای حملونقل و نفوذ سیاسی همزمان اهمیت دارند. این چندلایگی باعث شده که کاهش تنش در یک حوزه، لزوماً به کاهش کلی منازعه منجر نشود.
باید به یک نکته بنیادین اشاره کرد: تداوم منازعه در خاورمیانه حاصل تعامل پیچیده میان ساختارهای داخلی و محیط بینالمللی است. این منطقه در نقطهای قرار دارد که هم از نظر منابع، هم از نظر موقعیت ژئوپلیتیک و هم از نظر شکافهای سیاسی و اجتماعی، ظرفیت بالایی برای تبدیل شدن به صحنه رقابت دارد. در چنین شرایطی، هرگونه تحلیل تکعاملی نمیتواند تصویر دقیقی از واقعیت ارائه دهد.
میتوان گفت خاورمیانه در واقع در یک «تله ساختاری چندلایه» گرفتار شده است؛ تلهای که سه سطح بطور همزمان آن را بازتولید میکنند: سطح بینالمللی (رقابت قدرتها و منطق امنیت انرژی)، سطح منطقهای (نبود معماری امنیت جمعی پایدار) و سطح داخلی (شکنندگی نهادی، اقتصاد رانتی و شکافهای هویتی). این سه سطح نه جدا از هم، بلکه در تعامل مداوم با یکدیگر عمل میکنند و همین امر باعث میشود که هر بحران جدید، به جای حل شدن به لایههای قبلی اضافه شود.
از این منظر، خروج خاورمیانه از مدار منازعه نه صرفاً نیازمند «کاهش تنشهای مقطعی»، بلکه مستلزم بازتعریف قواعد بازی است. این بازتعریف شامل چند تحول بنیادین است: نخست، حرکت به سمت نوعی معماری امنیت جمعی منطقهای که بتواند حداقل قواعد عدم مداخله و مدیریت اختلاف را نهادینه کند. دوم، کاهش وابستگی بیش از حد اقتصاد سیاسی منطقه به رانتهای نفتی و حرکت تدریجی به سمت تنوعبخشی اقتصادی و تقویت نهادهای پاسخگو. سوم، مدیریت رقابت قدرتهای فرامنطقهای از طریق چارچوبهای چندجانبه، بهجای مداخلات یکجانبه یا رقابتهای نیابتی.
بنابراین خاورمیانه نه در وضعیت «بحران موقت»، بلکه در یک «تعادل ناپایدار پایدارشده» قرار دارد؛ تعادلی که دقیقاً به دلیل ناپایداریاش، تداوم پیدا میکند.
در نتیجه، فهم چرایی باقی ماندن خاورمیانه در مدار منازعه، مستلزم پذیرش این واقعیت است که در سیاست بینالملل، گاهی بیثباتی نه یک انحراف، بلکه بخشی از منطق عملکرد سیستم است. خاورمیانه نمونهای از این وضعیت است؛ منطقهای که در آن نفت، جغرافیا، قدرت و هویت بهگونهای در هم تنیده شدهاند که هر تلاش برای ثبات، ناگزیر باید همزمان با مدیریت منافع متعارض در چندین سطح انجام میشود.


نظر شما :