هندسهی جهانی در تبوتاب
جایگاه جوانهی هرمز در زنجیرهی جنگ سرد نوین جهان امروز
نویسنده: علی رحیمی پور، کارشناس ارشد روابط بینالملل و ارشد مدیریت دفاعی و مدرس دانشگاه
دیپلماسی ایرانی: برخلاف دو دههی گذشته، دیگر عرصهی نظم تکقطبی یا جنگهای محلی پراکنده نیست. یک جنگ سرد تمامعیار – با ماهیتی ترکیبی از اقتصاد، فناوری، اطلاعات و نیابت نظامی – میان دو بلوک اصلی در جریان است: از یکسو، محور چین و روسیه با اتکا به ظرفیتهای اقتصادی، انرژی و تسلیحاتی ارزانقیمت و ازسویدیگر، ایالاتمتحده و ائتلاف غربی با بهرهگیری از نهادهای مالی بینالمللی، ناتو و شبکههای امنیتی-اطلاعاتی خود.
آنچه این جنگ سرد را از نمونهی قرن بیستم متمایز میکند، گسترهی بیسابقهی جغرافیایی و پیوستگی حلقههای بحران در سراسر کرهی زمین است. در این میدان پهناور، از کرانههای شرق آسیا تا شاخ آفریقا، از دشتهای اوکراین تا صحرای شمال آفریقا و از قفقاز تا خلیجفارس – و بهویژه از هرمز تا بابالمندب و جبلالطارق، هیچ نقطهای بهصورت مجزا و منفصل از سایرین دچار تنش نمیشود. این تحولات همچون زنجیرهای از حلقههای بههمپیوسته عمل میکنند که فشار بر یک حلقه، بلافاصله در حلقههای دیگر بازتاب مییابد.
در این میان، جمهوری اسلامی ایران و تنگهی استراتژیک هرمز نه یک مسئلهی منطقهای، بلکه جوانهی مرکزی این زنجیرهی جهانی هستند؛ جوانهای که اگر بترکد، نهتنها خاورمیانه که کل معماری انرژی، مالی و امنیتی جهان را دگرگون خواهد کرد.
۱- چشمانداز سراسری جنگ سرد نوین، از شانگهای تا سوئز
نظم جهانی که پس از فروپاشی شوروی بر هژمونی بیمنازع ایالاتمتحده استوار بود، اکنون در آستانهی تولد یک دوقطبی جدید قرارگرفته است؛ دوقطبی که برخلاف نمونهی قرن بیستم، ماهیتی چندلایه و ترکیبی دارد و عرصههای اقتصاد، فناوری، اطلاعات، انرژی و نیابت نظامی را در برمیگیرد. شاخصهای عینی این دوقطبی را میتوان در پنج جبههی اصلی و بههمپیوسته رصد کرد: نخست، شرق آسیا (تایوان و دریای جنوبی چین): چین، آمریکا، ژاپن و استرالیا در این منطقه در حال آزمودن ابزارهای جنگ ترکیبی نظیر هوش مصنوعی، تحریمهای هوشمند و محاصرهی دریایی هستند که الگوی آن بهسرعت برای خلیجفارس قابلتعمیم است. این جبهه، عملاً بهعنوان آزمایشگاه جنگهای آینده عمل میکند و تجربیات آن در عرصههای مهار دریایی، جنگ شناختی و حملات سایبری، بهسرعت به سایر نقاط جهان ازجمله غرب آسیا سرایت میکند.
دوم، اوراسیا (قفقاز، کریدور زنگزور و آسیای مرکزی):
رقابت بر سر کریدورهای انرژی و مسیرهای جایگزین ایران میان روسیه، ترکیه و جمهوریهای آذربایجان، عملاً به دنبال کاهش نقش راهبردی ایران در ترانزیت انرژی و کالاست. دالان زنگزور که با حمایت ترکیه و اسرائیل و با نظارت آمریکا در حال شکلگیری است، در پی قطع ارتباط مرزی ایران و ارمنستان و ایجاد کریدور مستقیم از دریای خزر به دریای مدیترانه است. این پروژه، در کنار کنوانسیون رژیم حقوقی دریای خزر، بخشی از پازل محاصرهی جغرافیایی ایران از شمال غرب و شمال شرق محسوب میشود.
سوم، شرق اروپا (اوکراین و دریای سیاه):
جنگ اوکراین به الگویی کلاسیک از جنگ فرسایشی مدرن تبدیلشده است. این جنگ با مصرف گستردهی مهمات و تسلیحات پیشرفته، توان تسلیحاتی و اقتصادی غرب را بهشدت تحلیل برده و فضای مانور آن را در خاورمیانه محدود ساخته است. افشای اسناد پنتاگون دربارهی کاهش شدید ذخایر موشکهای پاتریوت و دیگر مهمات استراتژیک، نشان میدهد که آمریکا برای مدیریت همزمان دو جبههی اروپا و غرب آسیا با محدودیت جدی منابع روبرو است؛ موضوعی که میتواند فرصتهای تازهای برای بازتعریف موازنهی قدرت در منطقه فراهم آورد.
چهارم، شاخ آفریقا و تنگهی بابالمندب:
آمریکا، چین، امارات و یمن بر سر کنترل گلوگاههای دریایی و امنیت زنجیرهی تأمین جهانی درگیرند. بابالمندب، در کنار تنگهی هرمز، یکی از دو شریان اصلی انرژی جهان به شمار میرود. حضور نظامی آمریکا در جیبوتی، پایگاههای چین در اتیوپی و سواحل اریتره، نفوذ امارات در سواحل جنوبی یمن و قدرت بازدارندگی انصار الله که با پهپادها و موشکهای بالستیک خود کشتیرانی در این منطقه را به چالش کشیده است، همگی نشان از رقابتی چندجانبه بر سر شریانهای حیاتی دارند. این جبهه، حلقهی اتصال خود را به ایران از طریق همافزایی جبهههای مقاومت معنا میبخشد؛ بهگونهای که انصار الله یمن عملاً توانسته است بخشی از فشار ها را از روی شانههای ایران بردارد و موازنهی قدرت را در جنوب غرب آسیا تغییر دهد.
پنجم، جنوب اروپا و شمال آفریقا (حوضهی مدیترانه):
اتحادیهی اروپا، ترکیه، روسیه و گروههای محلی با سه چالش بزرگ دستوپنجه نرم میکنند: بحران مهاجرت که با جنگها و خشکسالیهای اخیر در سوریه، لیبی، سودان و کشورهای ساحل آفریقا تشدید شده؛ بحران انرژی که با کاهش صادرات روسیه به اروپا، امنیت انرژی قاره را بهشدت آسیبپذیر کرده؛ و رقابت بر سر پایگاههای نظامی که میان روسیه (در سوریه و لیبی)، ترکیه (در لیبی و قطر)، آمریکا (در اسپانیا، ایتالیا و یونان) و چین (در جیبوتی و مراکش) در جریان است. این تحولات، بازتابی مستقیم از تنشهای خاورمیانه محسوب میشوند و هرگونه تغییر در موازنهی قدرت در خلیجفارس یا دریای سرخ، بلافاصله معادلات مدیترانه را نیز دستخوش تحول میکند.
سه حلقهی اتصالدهندهی زنجیرهی جهانی آنچه این پنج جبهه را به یک زنجیرهی بههمپیوسته و ارگانیک تبدیل میکند، میتواند سه عامل بنیادین باشد:
الف: انرژی؛ شریان حیاتی اقتصاد جهانی:
نفت و گاز، همچون خون در رگهای نظام مالی و صنعتی جهان، از میان تنگهها و کریدورهای استراتژیک عبور میکنند. هرمز، بابالمندب، سوئز، بسفر و مالاکا، همگی نقاطی هستند که اگر یکی از آنها مسدود شود، موج گرانی و رکود بهسرعت بهتمامی اقتصادهای وابسته به انرژی منتقل میشود. این وابستگی متقابل، باعث میشود که هرگونه درگیری در یک نقطه، ناگزیر واکنشهای زنجیرهای در سایر نقاط را به همراه داشته باشد.
ب: کریدورهای حملونقل و جادههای ابریشم جدید:
رقابت بر سر مسیرهای تجاری، یکی از محورهای اصلی جنگ سرد نوین است. از یکسو، جادهی ابریشم جدید چین (BRI) با سرمایهگذاریهای کلان در بندرها، راهآهن و جادههای آسیا، آفریقا و اروپا، در پی ایجاد شبکهای موازی با نظام اقتصادی غرب است. ازسویدیگر، آمریکا با طرح کریدور اقتصادی هند – خاورمیانه – اروپا (IMEC) و نیز همکاری با هند و کشورهای خلیجفارس، سعی در ایجاد مسیرهای جایگزین دارد که وابستگی به چین و روسیه را کاهش دهد. ایران، به دلیل موقعیت منحصربهفرد خود در چهارراه این کریدورهای، نقشی تعیینکننده در پیروزی هر یک از این دو بلوک ایفا میکند.
پ: بازدارندگی موشکی و دریایی؛ معادلهی قدرت در نقاط کور:
هرگونه تغییر در موازنهی قدرت نظامی در هر یک از این جبههها، بهطور مستقیم بر محاسبات استراتژیک سایر نقاط تأثیر میگذارد. تقویت توان موشکی یمن در بابالمندب، ناگزیر بر امنیت کشتیرانی در هرمز و حتی تنگهی مالاکا تأثیر میگذارد. این هم پیوندی بازدارندگی، نشان میدهد که معادلات نظامی جهان، دیگر در جعبههای جغرافیایی جداگانه تعریف نمیشوند.
۲. ایران و تنگهی هرمز؛
جوانهی مرکزی زنجیرهی بحران در میان حلقههای این زنجیرهی بههمپیوسته، خلیجفارس و تنگهی هرمز از حساسیتترین و شکنندهترین نقاط محسوب میشوند. نزدیک به ۳۰ درصد از نفت عبوری از مسیرهای دریایی جهان از این آبراههی ۳۳ کیلومتری میگذرد؛ اما اهمیت هرمز فقط به انرژی ختم نمیشود؛ این تنگه حلقهی واسط میان سه حوزهی حیاتی است:
- شرق با غرب: نقطهی تلاقی نفت روسیه و دریای خزر با نفت خلیجفارس و خطوط کشتیرانی به آسیای شرقی.
- شمال با جنوب: کریدور شمال – جنوب که هند و روسیه را از طریق ایران به اقیانوس هند متصل میکند.
- منطقهگرایی با جهانیشدن: محل برخورد ائتلافهای منطقهای (نظیر پیمان مکه) با راهبردهای جهانی (استراتژی هند-اقیانوسیه آمریکا).
از این منظر، هرگونه اخلال در این تنگه، صرفاً یک بحران محلی نیست؛ بلکه زنجیرهای از واکنشهای زنجیرهوار را در سراسر جهان کلید میزند:
- در شرق آسیا، افزایش قیمت نفت، زنجیرهی تأمین کارخانههای چین و ژاپن را مختل میکند.
- در اروپا، تورم انرژی، رقابتهای سیاسی داخلی را شعلهور میسازد.
- در شاخ آفریقا، افزایش هزینههای سوخت، امنیت غذایی و مهاجرت را تشدید میکند.
- در آمریکا، فشار بر فدرال رزرو برای کنترل تورم، سیاست پولی جهانی را دچار نوسان میکند.
- این همان مفهومی است که در ادبیات ژئوپلیتیک از آن به اثر پروانهای در نظم دستگاههای پیچیده تعبیر میشود؛ پروانهای که یالهای خود را در هرمز میگشاید و طوفان آن تا واشنگتن و پکن ادامه مییابد.
۳- هم پیوندی جنگها و جبههها؛ درسهایی از اوکراین، غزه و یمن
تحولات سه سال اخیر، بهوضوح نشان داده که دیگر نمیتوان جنگها را در جعبههای جغرافیایی جداگانه تحلیل کرد:
- جنگ اوکراین نشان داد که تحریمهای غرب علیه روسیه، مستقیماً بر قیمت غلات و انرژی در خاورمیانه و آفریقا تأثیر میگذارد و زمینهساز ناآرامیهای اجتماعی در مصر، تونس و لبنان میشود. همچنین مصرف گستردهی مهمات در این جنگ، ذخایر استراتژیک غرب را بهشدت کاهش داده و توان بازدارندگی آن را در سایر نقاط جهان محدود ساخته است.
- جنگ غزه و لبنان ثابت کرد که هرگونه آتشبس در یک جبهه، میتواند منابع نظامی اسرائیل را برای تهدید جبهههای دیگر آزاد کند و موازنهی قدرت را در سوریه و عراق تغییر دهد. این جنگ همچنین نشان داد که جبهههای مقاومت، علیرغم محاصره و فشار، توانایی حفظ ابتکار عمل و تغییر معادلات رادارند.
- درگیریهای یمن در بابالمندب نیز نشان داد که عملیات پهپادی و موشکی انصار الله، نهتنها ریاض و ابوظبی، بلکه خطوط کشتیرانی اروپا و آسیا را هدف قرار میدهد و دولتهای اروپایی را به اعزام ناوهای جنگی به منطقه وادار میکند. این موضوع، گویای آن است که هندسهی جدید جنگ، یک نقشهی واحد با چندین نقطهی همارز است که تنگههای هرمز، بابالمندب، مالاکا و بسفر بهمثابه مفاصل اصلی آن عمل میکنند.
۴- چالش تصمیمگیری جزیرهای در برابر درک زنجیرهای از تحولات
با این توصیف از نظم سراسری، بهروشنی میتوان دریافت که اتخاذ تصمیمات مجزا و بخشی در سیاست خارجی، نهتنها راهگشا نیست، بلکه پیچیدگیهای سیستم جهانی را دوچندان میکند. در شرایطی که بلوک شرق و غرب در حال بازآرایی ائتلافهای خود هستند، هرگونه حرکت تاکتیکی در یک نقطه (مانند کنوانسیون خزر، کریدور زنگزور یا مذاکرات موضعی با غرب) باید با نقشهی کلان سیستم سنجیده شود. تجربهی تاریخی نشان داده که در ادوار مشابه، دو آفت بزرگ دامنگیر کشورها شده است:
الف: خوشبینی به تأثیر مذاکرات موضعی بر معادلات ساختاری قدرت؛ یعنی تصور اینکه میتوان با امتیازدهی در یک جبهه، فشار های سایر جبههها را کاهش داد، غافل از اینکه در نظم زنجیرهای، امتیاز در یک حلقه، عملاً سایر حلقهها را آسیبپذیرتر میکند.
ب: نادیده انگاری زنجیرهوار بودن تحریمها و فشارها؛ یعنی تصور اینکه میتوان در یک جبهه عقبنشینی کرد و در جبهههای دیگر جبران کرد، درحالیکه تجربه نشان داده است که فشار های بینالمللی، ماهیتی انباشتی و سرریزکننده دارند و عقبنشینی در یک نقطه، موجب جسارت دشمن در سایر نقاط میشود. مدارک و شواهد موجود از نهادهای بینالمللی و گزارشهای رسانهای غربی نشان میدهد که فشار های چندوجهی بر ایران، نه یک اقدام مستقل که بخشی از کارزار فراگیر مهار بلوک شرق در جنوب غرب آسیاست. بهعبارتدیگر، اگر ایران در هرمز دچار تزلزل شود، نهتنها جبههی مقاومت در لبنان و یمن، بلکه جایگاه چین و روسیه در معماری جدید انرژی جهان نیز تحتالشعاع قرار خواهد گرفت. این، یعنی هزینههای عقبنشینی از مواضع راهبردی، فراتر از مرزهای یک کشور و در مقیاس جهانشمول قابل محاسبه است.
نتیجهگیری:
هماهنگی راهبردی؛ نه انفعال و نه شتابزدگی حال که مشخص شد ایران و تنگهی هرمز، حلقهی گمشدهی زنجیرهی جهانی جنگها و رقابتهای سرد جدید هستند، وظیفهی نهادهای حاکمیتی و نخبگان سیاسی بیشازپیش سنگین میشود. عبور از این گردنه، نیازمند یک هماهنگی راهبردی میان لایههای مختلف قدرت (نظامی، اقتصادی، دیپلماتیک و رسانهای) است:
- در عرصهی نظامی: تقویت بازدارندگی ترکیبی (موشکی، پهپادی و دریایی) بهگونهای که هزینههای هرگونه ماجراجویی در هرمز را بهمراتب فراتر از منافع احتمالی آن نشان دهد. این بازدارندگی باید بهگونهای طراحی شود که دشمن به این نتیجه برسد که هرگونه درگیری با ایران، نهتنها پیروزیآفرین نیست، بلکه میتواند به نقطهی آغاز فروپاشی هژمونی غرب تبدیل شود.
- در عرصهی اقتصادی: طراحی الگوی تأمین ارز و کالاهای اساسی بر اساس سناریوی جنگ تمامعیار و محاصرهی کامل، بهگونهای که اقتصاد کشور در برابر نوسانات زنجیرهای مقاومت کند. این الگو باید با تکیه بر ظرفیتهای داخلی، همکاری با کشورهای همسو و کاهش وابستگی به مسیرهای آسیبپذیر، اقتصاد مقاوم را به یک واقعیت عملیاتی تبدیل کند.
- در عرصهی دیپلماسی: پرهیز از دوگانگیهای بیحاصل و تمرکز بر گفتمان واحد در مواجهه با هر دو بلوک شرق و غرب؛ گفتمانی که بر استقلال راهبردی و عدم وابستگی به هیچیک از قطب ها تأکید دارد، اما درعینحال از فرصتهای چندجانبه گرایی برای کاهش فشار ها بهره میگیرد. این دیپلماسی هوشمند، باید بتواند در عین حفظ مواضع اصولی، از ظرفیتهای همکاری با شرق برای خنثیسازی فشار های غرب استفاده کند.
- در عرصهی رسانهای و اجتماعی: تقویت انسجام ملی و اعتماد عمومی بهعنوان دو بال اصلی امنیت کشور. در جنگی که هدف آن روح و روان مردم است، آگاهیبخشی دربارهی پیوستگی تحولات جهانی و نقش ایران در آن، میتواند از شکلگیری دوگانگیهای کاذب و تضعیف ارادهی ملی جلوگیری کند.
در پایان تحلیل، جنگ سرد نوین، برخلاف نمونهی پیشین، با منطق صفر و یک پیش نمیرود و فضای خاکستری بسیاری برای مانور هوشمندانه وجود دارد. موفقیت ایران در این بازی بزرگ، نه در انتخاب شرقی یا غربی بودن که در تشخیص بهموقع حلقههای فشار و واکنش منعطف و بههمپیوسته به آنهاست. چراکه در زنجیرهای از بحرانها، قویترین حلقه، حلقهای است که از گسست دیگران به نفع خود استفاده کند، نه حلقهای که خود، مبدأ گسست باشد. مسیر آینده، نه در تسلیم دیپلماتیک که در بازدارندگی تهاجمی و صبر استراتژیک تعریف میشود؛ بازدارندگیای که بر پایهی قدرت نظامی، اقتصاد مقاوم، انسجام ملی و درک عمیق از هم پیوندی تحولات جهانی استوار باشد. ایران امروز، بیش از هر زمان دیگری، نیازمند نگاهی کلنگر، راهبردی و فراجناحی به معادلات بینالملل است؛ نگاهی که در آن، میدان و دیپلماسی، اقتصاد و امنیت و داخل و خارج نه در مقابل یکدیگر که در تکمیل یکدیگر تعریف میشوند و افق پیشرو را با هماهنگی راهبردی و وحدت اراده ترسیم میکنند.


نظر شما :