گزیر و گریز از تله جنگ
معمای بازدارندگی و همزیستی رقابتی در غرب آسیا
نویسنده: حسین دلیر، روزنامهنگار
دیپلماسی ایرانی: جنگ، همواره شکست سیاست و پرهزینهترین تهدید علیه موجودیت تاریخی ایران بوده است. رخدادی که نباید آن را تقدیری ماورایی یا تصادفی پنداشت و بیش از هر چیز، محصول فروپاشی عقلانیت مهار در برابر توهم استیلا دانسته میشود؛ مرحلهای که محاسبات قدرت از دایره خِرد خارج و به ورطه آزمون و خطا در میدان نبرد فرو میلغزد.
در سپهر پسا هفتم اکتبر، تنش دیرینه میان ایران و ائتلاف واشنگتن – تلآویو، بهتدریج از حالت منعطف و کنترلپذیر همیشگی خارج و به رویارویی عریان کشیده شد. شواهد نشان میدهد که ایالات متحده پس از سالها پیروی از راهبرد موازنه از راه دور، اینک مهار توان منطقهای ایران را به مدار تصادم نزدیکتر کرده است.
این منازعه اگرچه لایههای هویتی و گفتمانی متعددی دارد، اما در بنمایه ساختاری خود شفاف است. در برداشت تهران، هدف نهایی فشارهای پیوسته، تحدید ظرفیتهای قدرت جمهوری اسلامی است؛ برخی نیز این رویکرد را تلاشی برای «سوریهسازی» ایران و سوق دادن به موقعیتی ناپایدار میدانند. در نقطه مقابل، اتکای ایران به عمق تاریخی، پیوستگی سرزمینی و توان بازدارندگی بومی، چنین سرنوشتی را ناممکن ساخته است. با این حال، مادامی که طرفین از پذیرش توافق پایدار یا تمایل به عقبنشینی فاصله بگیرند، چرخه بحران با شدتی مضاعف بازتولید خواهد شد.
حملات مشترک آمریکا و اسرائیل، تمام نشانههای اقدام علیه اقتدار تاریخی و ظرفیتهای راهبردی ایران را داشت. دکترین جنگافروزی این دو متحد بیش از هر چیز، معطوف به نابودی امکان توسعه و نوسازی، فرسایش زیرساختی و جلوگیری از تقویت جایگاه منطقهای ایران ارزیابی میشود. از این منظر، هرگونه خوشخیالی نسبت به دگرگونی مثبت از رهگذر تهاجم خارجی یا انفعال ملی، نادیدهانگاری عامدانه پیامدهای ویرانگر واگرایی سرزمینی است؛ تجربهای که خاورمیانه هزینههای سنگین آن را در فرسایش دولتهای ملی، مکرراً به تماشا نشسته است.
گناه نابخشودنی ایران، سرپیچی از نظم لیبرال و مخالفت با ساختار تکقطبی جهان است. نظمی که در آن، تبعیت محض و بیقیدوشرط کشورها پیشفرض بقاست و هر الگوی مستقلی که بر پیشرفت درونزا و حاکمیت ملی اصرار ورزد، مستوجب تنبیه میشود. پس از پایان جنگ سرد و فروپاشی بلوک شرق، ایالات متحده خود را قدرتی بلامنازع میانگاشت؛ اما مقاومت غیرمنتظره ایران در زمین، هوا و دریا نشان داد که حتی برتری فناورانه نیز قادر به تضمین امنیت مطلق برای مهاجم در نبرد فرسایشی و نامتقارن نخواهد بود.
تاریخ معاصر این درس پرهزینه را ثبت کرده که پیروزی سریع در آغاز هر جنگ، هرگز به معنای فتح نهایی در پایان منازعه نیست؛ بهویژه در رویارویی با کشوری که از عمق راهبردی، بافت ملی همبسته و جغرافیای نفوذناپذیر برخوردار است.
از منظر لجستیکی نیز تداوم تنش با ایران، پنتاگون را در تنگنای پرهزینه و فرسایندهای قرار میدهد. استمرار درگیری گسترده، مستلزم پایگاههای پیرامونی تابآور و ایمن است؛ حالآنکه این پایگاهها در شرایط رزم نامتقارن، کارایی معمول خود را از دست دادهاند. درک همین مخاطره واقعبینانه است که پایتختهای منطقه را به محاسبهگری واداشته و آنان را از ورود به هرگونه ماجراجویی برحذر میدارد. رهبران همسایه، سرانجام به جبرگرایی در محاسبات تن خواهند داد و در مییابند که ظرفیت یا منفعتی در تقابل تمامعیار با ایران ندارند. در سوی دیگر این حسابگریها، تمایلات رژیم تلآویو قرار دارد؛ موجودیتی که ساختار نظام پادگانیاش اساساً با مفاهیم پایدار صلح و آتشبس بیگانه است و تداوم بقای خود را در تنشپراکنی و تحمیل برتری نظامی پی میگیرد.
درباره دستاوردهای جنگ، تمایز پررنگی میان تبلیغات روانی و واقعیتهای اثباتپذیر وجود دارد. ائتلاف مهاجم علیرغم تحمیل خسارتهای مادی به کشورمان، در تحقق اهداف بنیادین خود ناکام ماند. چرخه بومی دانش هستهای متوقف نشد، توان موشکی و پهپادی از معادله موازنه حذف نشد و انگاره واهی فروپاشی حاکمیت سیاسی بار دیگر به دیوار واقعیت برخورد کرد. ترامپ و نتانیاهو اینک در باتلاق محاسبه هزینه – فایده متوقف ماندهاند؛ پروژهای که قرار بود مسئله منطقهای ایران را با ضربهای قاطع حل کند، خود به مسئلهای بزرگتر و غیرقابل مهار برای غرب بدل شد.
در نظریه بازدارندگی، تعیینکنندهتر از حجم آتش، باورپذیری واکنش متقابل است. طراحان فشار حداکثری تصور میکردند چالشها و نارضایتیهای داخلی میتواند تابآوری جامعه ایرانی را در برابر تهدید خارجی متزلزل سازد؛ اما لغزش شناختی آنان در نادیده گرفتن حساسیت ملی نسبت به تمامیت ارضی کشور پدیدار شد. از سوی دیگر، تثبیت بازدارندگی بدون تکیه بر سلاح نامتعارف، اگرچه هوشمندی تهران را در تغییر موازنه نشان داد، اما به دلیل افزایش اصطکاک امنیتی، نیازمند هوشیاری مستمر در کنترل پلههای نردبان تنش است.
توقف نسبی تبادل آتش در ماههای اخیر به معنای استقرار صلح نیست و نبرد جاری، اینک به حوزههای جنگ اقتصادی، تخریب روانی و عملیات شناختی کوچ کرده است. تعلیق مستمر میان بیم جنگ و امید به صلح، فرسایندهترین موقعیت برای توسعه و آرامش ملی است و نمیتوان برای مدت طولانی در این خلأ معلق ماند. در چنین برزخی احتمال غلبه منطق نظامی بر ابتکار سیاسی افزایش یافته و نیروی جنگستایانه، اختیار تصمیم را از بدیلهای خشونت سلب میکند. چه آنکه صبر منفعلانه و خوشخیالی به مذاکرات نیز بدون تضمین و سازوکار اجرایی، هیچ افقی برای برونرفت از بحران پیش روی کشور نمیگذارد.
در این مقطع زمانی، پارادوکس امنیت به اوج خود رسیده است. طرفین درگیری به نقطهای از توازن رسیدهاند که تشدید تنش، بیش از امنیتسازی بقای منافع آنان را هدف قرار میدهد. از نگاه واقعگرایی ساختاری، یکی از گزارههای معقول برای برونرفت از بنبست تقابلی ایران و ایالات متحده، پذیرش نوعی همزیستی رقابتی در غرب آسیا، دستکم برای مدتی محدود و کنترل شونده است.
باری، گریز از مهلکه جنگ بیپایان، هنگامی ممکن و محقق خواهد شد که دیپلماسی از تشریفات و تعارفات بیاثر یا خوشبینیهای انتزاعی، فراتر رود و در قامت ابزاری قدرتمند به خدمت تثبیت خطوط قرمز ژئوپلیتیک ایران و مدیریت اصطکاک منافع در آید. همان گزیر ناگزیری که نجات سیاست و توسعه میهن، مشروط به آن خواهد بود.


نظر شما :