پنجشنبه 23 آذر 1396

print version increase font decrease font
تاریخ انتشار:شنبه 31 مرداد 1394      20:0
اگر در خاورمیانه اصلاحات را جدی نگیرند

موج دوم جنگ‌های داخلی در راه است

کنث پولاک و باربارا والتر در مقاله مشترکی هشدار داده‌اند: «خاورمیانه در وضعیت بدی می باشد، زیرا در آغاز جنبش تحول‌خواه منطقه‌ای قرار دارد. حکومت‌ها هر چه بیشتر در مقابل اصلاحات ایستادگی نمایند، خشونت بیشتری اتفاق خواهد افتاد.»

نویسندگان: دکتر کنث پولاک* و دکتر باربارا والتر**

«ترجمه این مقاله به معنی موافقت با تمام نظرات مطرح شده توسط نویسندگان نیست و صرفا برای آشنایی خوانندگان با راهبرد آمریکا در سوریه، عراق، یمن، و لیبی و همچنین روش نظریه پردازی کارشناسان آمریکایی منتشر شده است».

دیپلماسی ایرانی: یکی از انتقادهای دائمی به دولت اوباما این است که راهبرد فراگیر برای مقابله با (مشکلات) کل خاورمیانه تدوین نکرده است. از یک سو این انتقاد منطقی است، زیرا مشکلات خاورمیانه در سال های اخیر افزایش یافته و – حتی بر پایه هنجارهای خود خاورمیانه – بدتر نیز شده اند. جنگ های داخلی سوریه، عراق، لیبی و یمن را به آشوب کشیده و در حال تهدید ثبات کشورهای همسایه یعنی لبنان، اردن، ترکیه، تونس و مصر است. به علاوه، گروه های اسلامگرای رادیکال کنترل مناطقی از لیبی، سومالی، سوریه، و عراق را به دست گرفته اند، و در کشورهای منتها الیه جنوبی یعنی کنیا، مالی، تانزانیا، و سودان جنوبی موفقیت داشته اند.

از سوی دیگر، مشکلات خاورمیانه چنان در هم تنیده و حاد شده اند که معلوم نیست بتوان با تلفیق الگوی دوران اوتو فون بیسمارک، کلمنز فون مِتِرنیش، و دین آچِسون به تعریف «راهبرد حداقل هزینه، حداکثر بهره وری» (parsimonious strategy) برای اوضاع کنونی پرداخت. به همه اینها، کم رغبتی مردم آمریکا و جامعه بین المللی برای پایان دادن به مشکلات منطقه، را نیز اضافه کنید تا متوجه شوید که فقدان یک راهبرد جامع و منسجم محسوس است.

به هر حال، نادیده گرفتن مشکلات بزرگتر منطقه – خصوصا اثر بی ثبات کننده جنگ های داخلی – انتخاب (درستی) نیست. مقابله با داعش و القاعده سوریه و عراق بدون پرداختن به مشکلات بزرگتر منطقه که موجب پیدایش این گروه ها شده اند ممکن نیست. اگر ایالات متحده و جامعه جهانی از پرداختن به این مشکلات امتناع نمایند، جنگ های داخلی کنونی احتمالا متاستاز خواهند کرد، آشوب و بی ثباتی را گسترش خواهند داد، و راهبرد مقتضی را که در پی آن هستیم تضعیف خواهند نمود، و نهایتا امنیت آمریکا کمتر- و نه بیشتر - خواهد شد.

بی تردید نقطه شروع تعریف راهبرد آمریکا در قبال خاورمیانه، جنگ های داخلی این منطقه است. بزرگترین تهدید منافع آمریکا در خاورمیانه امروز، ریشه در جنگ های داخلی یمن، لیبی، عراق، و سوریه دارد و خطر اینکه این جنگها، آتش جنگ های داخلی جدید در لبنان، اردن، بحرین، الجزایر، و اردن را شعله ور کنند وجود دارد. هر راهبرد جدیدی که در صدد ثبات منطقه و حفظ منافع آمریکا باشد باید پرداختن به جنگ های داخلی را در صدر اولویت ها قرار دهد.

خوشبختانه جنگ های داخلی خاورمیانه استثنایی (sui generis) نیستند. هر چند که ویژگی های جزیی هر یک منحصر به فرد هستند، اما دینامیک زیر پوسته ای آنها مشابه دینامیک سایر جنگ های داخلی در سایر کشورها - اعم از مسلمان و غیرمسلمان - می باشد. موضوعاتی همچون وجود اکثریت مسلمان در خاورمیانه، تقسیم بندی شیعه و سنی، منابع نفتی سرشار، یا سایر ویژگی های خاص خاورمیانه موجب نمی شوند که دینامیک جنگ های داخلی خاورمیانه با مشابه آن در سایر مناطق کره زمین تفاوت چندانی داشته باشد. جنگ های داخلی خاورمیانه تا حد زیادی شبیه جنگ های داخلی در سایر مناطق جهان در قرن بیستم است.

شباهت جنگ های داخلی از آن جهت مهم است که ایالات متحده می تواند و بایستی از کارهای برجسته تحقیقی و علمی دانشمندان که به علل آغاز جنگ داخلی، دلیل گسترش آن، و چگونگی خاتمه آن پرداخته اند بهره بگیرد.[1] تحقیقات مستند و پیچیده ای که در این زمینه انجام شده اند گنجی از تجارب عملی برای راهنمایی جامعه بین المللی - مبنی بر اینکه برای کمک به خاتمه خشونت احتمالا چه می تواند بکند ( و یا نباید بکند) – ارائه می دهد. واشنگتن بایستی از این گنجینه درس های عملی برای تعیین بهترین راه به منظور کاهش بستر رشد ترور و بی ثباتی در جهان امروز، و درمان ریشه های آن بهره بگیرد.

به علاوه، هر چند که به طور گسترده ای فرض بر این است که قدرت های خارجی نمی توانند هیچ کاری برای پایان دادن به جنگ های داخلی انجام دهند – چه برسد به اینکه توانایی پرداختن به مشکلات بسترساز این جنگها را داشته باشند – اما شواهد تاریخی خلاف این را نشان می دهند. هر چند که خاتمه دادن به جنگ داخلی دیگر کشورها هرگز آسان نیست، اما نه ناممکن است و نه فوق العاده پرهزینه. تاریخ جنگهای داخلی حکایت از این دارند که مداخله خارجی در چنین جنگهایی می تواند تاثیر چشمگیری بر هر چیز - از متوقف کردن گسترش آنها، تا محدود کردن زمان جنگ، و تا تعیین راه و روش پایان دادن جنگ داخلی - داشته باشد. تاریخ نشان می دهد که بازیگران خارجی به خاتمه دادن جنگ های داخلی – و بدون هرگونه خشونت منتهی به نسل کشی – کمک نموده، و همچنین در ممانعت از گسترش این جنگ ها و سرایتشان به کشورهای دیگر نقش داشته اند. با نظر به اینکه ایالات متحده نیاز به اقدام در خاورمیانه امروز دارد، این تجارب تاریخی سودمند می باشند.

چرا به جنگ های داخلی اهمیت می دهیم؟

جنگ های داخلی به طور کلی چهار مشکل - که تهدید کننده منافع آمریکا هستند - ایجاد می نمایند:

  1. تولید نفت را کاهش می دهند.
  2. پناهگاه امنی برای سازماندهی و تکثیر گروه های تروریستی ایجاد می کنند.
  3. فضای بالقوه ای را برای به قدرت رسیدن حکومت های جدید – که با آمریکا دشمن هستند – فراهم می آورند.
  4. خاصیت تکثیرشونده دارند – و جنگهای جدید بین کشورها و در داخل کشورها را رقم می زنند.

اولین و مهمترین منفعت ایالات متحده در خاورمیانه مربوط به صادرات نفت و ثبات بازار نفت است. البته در زمانی که نفت به قیمت پایینی رسیده است، ممکن است چنین چیزی کم اهمیت جلوه کند، اما عواملی که موجب کاهش قیمت نفت شده اند احتمالا موقتی هستند. (مطالعه) روند کلی بازار انرژی نشان می دهد که قیمت نفت – اگر نگوییم طی چند ماه - ظرف چند سال بار دیگر افزایش خواهد یافت، و نفت همچنان در کانون اقتصاد جهانی خواهد ماند.[2] با وجود این، جنگ داخلی غالبا تولید نفت یک کشور را کاهش می دهد. در خلال جنگ داخلی عراق در خلال سال های 2008 – 2006 و علی رغم حضور 150,000 نیروی آمریکایی در این کشور، تولید نفت عراق تا 64% کاهش یافت( از 2.8 میلیون بشکه در روز به تنها 1 میلیون بشکه در روز رسید). انقلاب ایران در سال 1979 – که نوعی زد و خورد داخلی بود -  تولید نفت را به میزان 78% کاهش داد.[3] تولید نفت لیبی در اثر جنگ داخلی 92%(؟)[4] کاهش یافته است ( از رقم 1.6 میلیون بشکه در روز به 235,000 بشکه در روز رسیده است).[5] هر چند که برخی ممکن است بگویند که ذخایر نفت شیل آمریکای شمالی و عرضه بیش از اندازه منابع هیدروکربنی موجب «استقلال انرژی» آمریکا شده، اما واقعیت گریزناپذیر این است که پیوند بین اقتصاد آمریکا و اقتصاد جهانی، ما را در برابر شوک قیمت نفت آسیب پذیر می نماید.

دومین تهدید برای منافع آمریکا ناشی از ارتباط جنگ های داخلی و گروه های تروریستی است. جنگ های داخلی مناطقی را که تحت کنترل حکومت نیستند ایجاد می کنند و گروه های تروریستی می توانند از این موقعیت برای سازماندهی، عملیات و گسترش گروه های خود بهره ببرند. اتفاقی نیست که بدترین گروه های تروریستی روی این کره خاکی مانند ببرهای تامیل، لشکر طیبه، القاعده، داعش، و...از دل جنگ های داخلی متولد شدند و یا این جنگها بسترساز رشد آنها گردیدند. القاعده و عناصر آن در دهه 80 میلادی توانایی ایجاد رخنه در عربستان یا مصر را نداشتند، بنابراین به افغانستان گریختند و جنگ داخلی آنجا بسترساز رشد و نموشان شد. پس از آن شعبات خود، همچون القاعده جزیرة العرب، القائده مغرب اسلامی، و القاعده عراق (که تبدیل به داعش شد) را در هر جایی از جهان اسلام که جنگ داخلی وجود داشت برپا کردند. امروز، تهدید جدی تروریستی از جانب القاعده و شاخه های آن متوجه آن کشورهایی می باشد که به نوعی درگیر جنگ داخلی هستند. سوریه، عراق، افغانستان، پاکستان، لیبی، سومالی، و مالی از این دسته کشورها هستند. این گروه های افراطی در تلاش برای یافتن جای پایی در کشورهای عربستان، اردن، مصر، و مراکش بوده، اما تاکنون موفقیتی نداشته اند. اینها تنها در جاهایی قادر به ادامه حیات و نشو و نما می باشند که درگیر هرج و مرج، و انشقاق های قومی و مذهبی هستند.

سومین تهدید علیه منافع آمریکا آن دسته از جنگ های داخلی هستند که اگر به حال خود رها شوند اغلب به پیروزی قاطع گروهی که بهتر از بقیه قدرت توسل به خشونت را دارد منجر خواهند شد. این بدان معنی است که ستیزه جوترین طرف درگیری که بیشترین تمایل را – در میان طرف های دیگر - برای توسل به خشونت دارد، بیشترین رغبت را برای تشکیل حکومت جدید – که احتمالا دشمن آمریکا و منافع اش نیز خواهد بود – خواهد داشت. شاهد این ادعا، حکومت اریتره است که پس از 30 سال جنگ داخلی، در سال 1991 از اتیوپی جدا شد، و (نهایتا) تغییر مسیر داد و در سال 1995 به یمن حمله کرد. اتیوپی در سال 1998 و جیبوتی در سال 2008 مثال های دیگری از این قضیه هستند. ایالات متحده سال های زیادی را صرف تقویت و تحکیم روابطش با خاورمیانه کرده است تا دسترسی دائمی به نفت و حفاظت از متحدانش در منطقه را تضمین نماید. آغاز جنگ داخلی در هر کشور (خاورمیانه) بدان معنی است که احتمال به قدرت رسیدن حکومت های جدید که نه تنها بی رحم هستند، بلکه علنا با آمریکا، متحدان، و منافع اش خصومت دارند وجود دارد.

و سرانجام آنکه، جنگ های داخلی به سمت ایجاد خشونت بیشتر در یک کشور و همسایگانش سوق پیدا می کنند.[6] کشورهای همسایه اغلب به دو طریق وارد جنگ داخلی کشور دیگر می شوند:

  • یا در کشور درگیر جنگ مداخله می کنند تا به معارضان کمک نمایند.
  • و یا معارضان در خاک آنها پناه می گیرند و از آنجا حمله به دولت درگیر جنگ را آغاز می کنند.

اسرائیل و سوریه در جنگ داخلی لبنان به کرات چنین کردند. جنگ داخلی کنگو نیز نهایتا موجب ورود 7 همسایه این کشور به جنگ مذکور گردید. در خاورمیانه امروز، مداخله ایران و کشورهای عرب سنی در جنگ های سوریه، عراق، و یمن خطر ایجاد خشونت بین خود این کشورها را دارد، و رفت و آمد گروه های معارض سوری به خاک لبنان خطر شعله ور شدن مجدد جنگ داخلی در آنجا را در بردارد. جنگ های داخلی ممکن است اثر مسری داشته باشند، به این معنی که گرفتاری های جنگ داخلی یک کشور (مانند تروریسم، آوارگان، جدایی طلبی، رادیکالیزه شدن مردم کشورهای همسایه، اختلالات اقتصادی و مداخله جویی) به کشورهای همسایه نیز سرایت کند و بستر وقوع جنگ داخلی جدید در آنجا را فراهم نماید.[7] (کشورهای) خاورمیانه - به دلیل وجود منافذ زیاد در مرزهایشان، و سکونت گروه های قومی  طایفه ای در امتداد این مرزها، و حکومت های عمدتا ضعیف – آسیب پذیری خاصی نسبت به این مشکلات دارند. هیچ یک از این شواهد تاریخی، نشانه خوبی برای منافع آمریکا نیست.

خاتمه دادن جنگ های داخلی

با نظر به تهدیدات فوق الذکر، نقطه آغازین هر راهبرد جدید آمریکا در قبال خاورمیانه، باید تدوین طرحی برای مقابله با 4 جنگ داخلی باشد که در حال حاضر عراق، سوریه، لیبی، و یمن را به آشوب کشانده است. جنگ های داخلی مذکور – جدای از تراژدی های انسانی که رقم زده اند – عرضه نفت را تهدید می کنند، به رشد گروه های افراطی کمک می نمایند، خطر به قدرت رسیدن حکومت های تهاجمی و دشمن آمریکا را در بردارند، و احتمال دارد که جنگ های داخلی بیشتر و حتی جنگ بین کشورها را رقم بزنند. هر چه این جنگ ها طولانی تر شوند، احتمال اینکه اثر بی ثبات کننده بالفعل بر تونس، مصر، اردن، لبنان، و ترکیه و تاثیر بالقوه بر کویت، ایران، و عربستان داشته باشند نیز بیشتر می شود.

مطالعات کارشناسان جنگ های داخلی نشان می دهند که به دو طریق می توان جنگ های داخلی را به سرعت و برای همیشه خاتمه داد. پیروزی قاطع نظامی یکی از این راهها است. مطالعات نشان می دهند که کوتاه مدت ترین جنگ های داخلی در 70 سال گذشته آنهایی بوده اند که یک طرف درگیر پیروزی قاطع و سریع به دست آورده و کشور را به زیر یوغ قانون خود برده است.[8] چنین جنگ هایی دو ویژگی مشترک دارند:

  • یا نقطه آغازین آن کودتا توسط مقامات حکومت سابق و یا اعضای نیروهای مسلح هستند (مثل بولیوی در سال 1952)
  • یا با تظاهرات توده ای در پایتخت ها آغاز می شوند و به سرعت حکومت وقت را سرنگون می کنند (مانند انقلاب ایران در سال 1979)[9]

جنگ های داخلی طولانی مدت آنهایی هستند که نه حکومت و نه اپوزیسیون توان دستیابی به پیروزی سریع را ندارند. حاصل آن می شود که در مناطقی که گروه های مختلف معارض وجود دارند (غالبا در مناطق پیرامونی یک کشور) یک وضعیت بن بست نظامی به وجود می آید که پیروزی سریع و قاطع را با دشواری مواجه می نماید.

قدرت های خارجی این توان را دارند تا با کمک به یکی از طرف های دیگر، موازنه نظامی را به شکل قاطعانه تغییر دهند و برای پایان دادن سریع به جنگ داخلی کمک نمایند. البته می توانند با کمک نکردن به طرف ضعیف درگیری و کنار ایستادن نیز این نتیجه را رقم بزنند. پروفسور پاتریک رگان (Patrick Regan) استاد دانشگاه نوتردام با مطالعه 150 جنگ داخلی که در فاصله سالهای 1999-1945 رخ داده است دریافت جنگ هایی که کمک خارجی منحصرا به یک طرف درگیری داده می شود کوتاه مدت تر از جنگهایی هستند که دو طرف درگیری از حمایت خارجی برخوردارند. بنابراین، برای پیروزی قاطع یک طرف درگیری نیاز است تا کمک های نظامی برای او - پیش از اینکه طرف دیگر درگیری حامی خارجی پیدا کند – به سرعت فراهم شود.[10]

هر چند که پیروزی قاطع و سریع نظامی نوعا سریعترین راه برای پایان دادن به جنگ داخلی می باشد، اما الزاما بهترین راه نیست. چنین پیروزی هایی در جنگ داخلی اغلب به قیمت خشونت های دهشتناکی  - و حتی نسل کشی - علیه طرف شکست خورده و خصوصا افراد غیر نظامی تمام می شود.[11] هوتوها (Hutus) در رواندا و صربها در بوسنی، هر دو در جنگ های داخلی از طریق عملیات های نظامی و پاکسازی قومیتی در سال 1994 به پیروزی رسیدند. گروه های پیروز در جنگ گاهی اوقات پس از به قدرت رسیدن، تلاش می کنند تا از این قدرت جدید بر ضد همسایگان شان بهره ببرند و به این ترتیب جنگ های جدیدی را رقم می زنند. به علاوه، طرف های پیروز در این جنگها (ژنرال های کودتاگر، یا توده های معترض تحول خواه، و یا دیکتاتورهای بی رحم) ممکن است به سرعت خشونت را پایان دهند، اما اینها رهبرانی نیستند که ایالات متحده خواهان به قدرت رسیدنشان باشد. مثال هایی همچون ایران سال 1979 ] مثال توده های معترض[ و بشار اسد در سوریه  نمونه ای از این موارد هستند.

گزینه دیگر در مقابل راه حل نظامی، مذاکره بر فیصله دادن جنگ است. اگر پیروزی نظامی غیرممکن باشد ( یا به دلایل سیاسی و یا به این دلیل که هیچ گروهی توان پیروزی آسان و سریع را ندارد)، پایان دادن سریع به جنگ داخلی هنوز ممکن است به شرط اینکه معارضان مایل به امضا و اجرای توافق صلح فراگیر باشند. جنگ های داخلی بوسنی، نیکاراگوئه، السالوادور، گواتمالا، موزامبیک، و کامبوج همگی در دهه 90 میلادی به این شکل پایان یافتند.

قدرت های خارجی تمایل دارند که جنگ های داخلی را از طریق مذاکرات فیصله دهند چرا که این موجب

  • پایان جنگ داخلی
  • کاهش خطر سرایت آن
  • اجتناب از انتقام طرف پیروز
  • و ممانعت از تسلط کامل یک طرف بر کل حکومت (جدید) می گردد.

به هر حال، مهندسی کردن مذاکرات فیصله دهنده جنگ داخلی آسان نیست. از نظر تاریخی لازمه چنین مذاکراتی سه شرط است.

  1. اولا تمام طرف های درگیری باید به این باور رسیده باشند که توان پیروی نظامی ندارند. تا زمانی که یک طرف معتقد است که می تواند کنترل کل کشور را در دست بگیرد، انگیزه ادامه جنگ را خواهد داشت، و سایر طرف های درگیری را نیز به اتخاذ چنین موضعی وادار می کند. طرف های اصلی درگیری باید به این نتیجه برسند که رقبای آنها شکست سنگینی را به آنها وارد خواهند کرد تا انگیزه قوی برای پذیرش مذاکرات خاتمه دهنده جنگ داخلی پیدا کنند. پیروزی نظامی کروات ها در سال 1995 صربها را متقاعد کرد که طرح صلح دیتون - که توسط آمریکا حمایت می شد – بهتر از شکست است.[12]
  2. ثانیا توافق صلح باید به طرف های اصلی درگیری سهم عادلانه و پایداری از قدرت سیاسی را اعطا نماید. مطالعات علمی نشان داده اند که تضمین های سیاسی، نظامی، و تقسیم قدرت اقلیمی نقش کلیدی در متقاعد کردن طرف های درگیر برای امضا و توقف جنگ دارند.[13] دلیل آن هم ایجاد اشتیاق و انگیزه در همه طرف های درگیری می باشد. گروه های درگیر جنگ دلیل کمی برای خاتمه جنگ دارند مگر اینکه در حکومت جدید سهم واقعی داشته باشند. این بدان معنی است که توافق کارآمد تقسیم قدرت باید بین تمام طرف های درگیر – از جمله رهبران آنها – صورت گیرد و صریحا حمایت از تمام گروهها از جمله اقلیت ها را شامل شود.
  3. ثالثا تمام طرف های درگیر لازم است بفهمند که اجرای مفاد توافق طولانی مدت است.[14] هر چند که این دشوارترین قسمت مذاکرات است، اما مهمترین بخش نیز می باشد. اگر طرفهای درگیر به این اعتقاد نداشته باشند که در حکومت جدید سهم خواهند داشت و در طول اجرای توافق از حمایت برخوردار خواهند بود، آنگاه انگیزه ای برای امضای توافق نخواهند داشت. بنابراین یا به جنگ ادامه خواهند داد و یا به محض اینکه احساس خیانت کنند بار دیگر جنگ را از سر خواهند گرفت. بخش دشوار قضیه مربوط به تعیین چگونگی حمایت فیزیکی و اقتصادی از گروه های درگیر است، حتی اگر برخی از این گروه ها از نظر تعداد نفرات، قابلیت های نظامی، یا در اختیار داشتن منابع در یک سطح نباشند.

سوال این است که چه کسی باید این توافق را به اجرا بگذارد؟ در گذشته، نیروهایی ثالثی بوده اند که در تامین امنیت برای پرداختن به این موضوع موفق عمل کرده اند. حضور نیروهای ناتو در بوسنی که در سال 1994 آغاز شد (و تا امروز زیر نظر اتحادیه اروپا ادامه یافته است) و حضور صلح بانان سازمان ملل در موزامبیک در سال های 1994 – 1992 مثال های خوبی در این مورد هستند. به هر حال، لازمه حضور صلح بانان تعهد طولانی مدت و پر هزینه نیروهای (سازمان ملل) است که اکثر کشورها از جمله ایالات متحده در حال حاضر رغبتی برای پذیرش آن ندارند. خوشبختانه یک گزینه محتمل وجود دارد و آن هم اجرای توافق صلح با هزینه خود کشور درگیر جنگ داخلی است. کلید این کار این است که همه طرفهای درگیر، ابزار حفاظت از خود را در اختیار داشته باشند تا در صورت نقض توافق توسط یکی از طرف ها بتوانند از آن استفاده نمایند.

  • یکی از راه های تحقق این موضوع تقسیم بندی جناح های درگیر در قالب اقلیم مستقل و جدا، یا اعطای استقلال سیاسی به آنها است که توسط نظامیان و یا شبه نظامیان خود این گروه ها محافظت خواهد شد.
  • راه دوم ایجاد ارتش بومی و حرفه ای متشکل از گروه های درگیر است که قدرت این ارتش و سلاح هایش به شکل عادلانه در میان تمام این گروه ها تقسیم می شوند. ایجاد چنین ارتشی به هر یک از گروه های درگیر جنگ داخلی این اجازه را می دهد که قابلیت دفاع از خود را حفظ نماید، و ضمنا به آنها کمک می کند تا رهبران سیاسی را وادار به پاسخگویی نمایند.[15]

تاریخ به ما می گوید که تمام روندهای موفقیت آمیز صلح در دهه 90 میلادی شامل طرح های مشتمل بر جزئیات به منظور ایجاد یکپارچگی فراگیر نظامی بوده اند.[16] عراق در سالهای 2010- 2006 مثال خوبی از این مورد است که هم چگونگی کارکرد این طرح را به ما نشان می دهد و هم راهنمایی برای اشتباهات پیش آمده می باشد. طی نخستین فاز این دوره چهار ساله – یعنی از سال 2006 تا 2008 – درگیری های عراق در بدو امر محدود به جنگ داخلی بین گروهی (intercommunal civil war) بود. این در حقیقت نبرد مسلحانه القاعده عراق بر ضد نظامیان آمریکایی بود، که البته با نظر به حوادث گذشته متوجه می شویم که ابعاد آن به مراتب کوچکتر از جنگ داخلی سنی – شیعه (در عراق) بود. دلیل آنکه ایالات متحده در پایان دادن به جنگ داخلی آن سالها در عراق موفق بود این است که ما – خواسته و یا ناخواسته – سه شرط کلیدی برای مذاکرات فیصله دهنده جنگ را طراحی کردیم.

اولا ایالات متحده نیروهای بیشتری (به عراق) اعزام کرد و سرانجام توانستیم یک ارتش بزرگ و غیرسیاسی با قابلیت های محدود (در عراق) ایجاد نماییم. نیروهای عراقی و آمریکایی با کمک یکدیگر به حفاظت از شهرها و مناطق حومه ای می پرداختند. تحقق این امر مانع شبه نظامیان شیعه (که در اوائل 2007 در آستانه پیروزی در بغداد بودند) از ادامه عملیات های نظامی شد. ضمنا قبائل سنی از حضور القاعده عراق – که قدرت سنتی شیخ های قبائل را سلب کرده بود – به تنگ آمده بودند، و از این هراس داشتند که ادامه جنگ داخلی به پیروزی قاطع شیعیان – و نتیجتا تضعیف سنی ها و یا شاید ریشه کنی آنها - منجر شود.

یکی از حساس ترین مقاطع حوادث سالهای 2008 – 2006 این بود که نقش آمریکا از عامل قدرت بخش به شیعیان به سمت عامل محافظ سنی ها جابجا شد (آمریکا به شکل غیرعمدی و ناآگاهانه به شیعیان قدرت داد). ایالات متحده در زمان سفارت رایان کراکر، سنی ها را مجددا وارد روند سیاسی عراق نمود، و شیعیان (و اکراد) را مجبور به توافق بر سر تقسیم جدید قدرت - که ضامن تقسیم عادلانه قدرت سیاسی، منابع اقتصادی و همچنین حفاظت از همه گروهها باشد - نمود.

سرانجام آن شد که حضور نظامی ایالات متحده – که بعدها به تدریج کاهش یافت – در کنار نظامیان عراقی مورد حمایت آمریکا، به همه گروههای عراقی اطمینان می داد که مفاد توافق جدید تقسیم قدرت اجرا خواهد شد. اشتباه ایالات متحده در عراق مربوط به اجرای بلند مدت این توافق بود. توافق تقسیم قدرت در عراق پس از سال 2011 به محاق رفت و جنگ داخلی در اواخر 2013 از سرگرفته شد، زیرا نظامیان عراق به قدر کافی جا افتاده نبودند که بدون آمریکا بتوانند به اجرای تقسیم قدرت سیاسی کمک نمایند. در خلال سالهای 2011 -2010 که نظامیان آمریکایی از عراق بیرون رفتند و ارتباط دیپلمات های آمریکایی (با عراقی ها) قطع شد، نخست وزیر نوری المالکی استقلال سیاسی نظامیان عراق را از بین برد و از آنها برای محروم کردن سنی ها از موقعیت سیاسی، منابع اقتصادی، و نهایتا امنیتشان بهره برد. تا اواخر سال 2013، شیعیان به رهبری مالکی محدودیت کمی برای استفاده و یا سوء استفاده از قدرت برخوردار بودند، و سنی ها نیز انگیزه کمی برای پایبندی به صلح داشتند.

پایان دادن به جنگ های داخلی کنونی

کارهای علمی پیرامون جنگهای داخلی و تجارب ما از عراق، دربردارنده هشدارها و راهنمایی هایی است که چگونه می توان به بهترین وجه ثبات را به چهار کشور خاورمیانه - که در آتش جنگ های داخلی می سوزند - بازگرداند؟ اول از همه باید بگوییم که شواهد تجربی مخالف این ایده هستند که پیروزی کامل نظامی یکی از طرفهای درگیر را مهندسی کنیم. حمایت شدید از یکی از طرفهای درگیر تنها سایر کشورها و یا بازیگران خارجی را تشویق به تخصیص پول و منابع به طرف دیگر درگیری می کند و این به نوبه خود موجب طولانی تر شدن جنگ داخلی می گردد. در خاورمیانه به شدت قطبی شده، قدرت دادن به شیعیان برای درهم کوبیدن سنی ها در عراق، و یا بالعکس آن در سوریه، موجب دشمنی طرف مقابل در سراسر منطقه می گردد، و جنگ داخلی را طولانی می کند و همچنین احتمالا درگیری های منطقه ای عمیق تر و گسترده تری را رقم خواهد زد.

البته این به این معنی نیست که ایالات متحده نبایست در صدد به شکست کشاندن داعش باشد، بلکه بدان معنی است که تمرکز صرف بر روی شکست داعش و عدم توجه به مشکل بزرگتر جنگهای داخلی کنونی احتمالا حکم خودزنی را دارد، چرا که با این کار شرایط بسترساز بی ثباتی و افراطی گری در منطقه را نادیده گرفته ایم. آمریکا توان در هم کوبیدن داعش را دارد، اما اگر جنگهای داخلی ادامه یابد، سازمانهای افراطی جدیدی شکل می گیرند که جایگزین داعش می شوند. این دقیقا همان چیزی است که در مورد القاعده عراق شاهد آن بودیم. سلف داعش (القاعده عراق) تا سال 2011 از عراق ریشه کن شد تا زمانی که جنگ داخلی سوریه فرصت نفس کشیدن مجدد و پناهگاه جدیدی را در اختیار آن گذاشت. به هر حال موضوع این است: «جنگ داخلی را فیصله دهید، آنگاه منشا قدرت و جذابیت داعش از بین خواهد رفت».

ایالات متحده بایست در ایجاد شرایط مذاکرات فیصله دهنده جنگهای داخلی کنونی جدی باشد. نیازمند این خواهیم بود که در هر کشور سه شرط کلیدی را برای موفقیت آمیز بودن مذاکرات صلح تدوین نماییم:

  • ممانعت از پیروزی نظامی (هر یک از طرفهای درگیر)
  • تقسیم عادلانه قدرت سیاسی
  • تضمین اجرای توافق صلح در بلند مدت

به این نکته نیز توجه داشته باشیم که ما در حال حاضر برای ایفای نقش - در مذاکرات صلح و اجرای آن - به منابع محدودتر از گذشته دسترسی داریم. ایالات متحده به احتمال زیاد دیگر نمی تواند 150,000 نیروی زمینی را به یکی از کشورهای درگیر جنگ داخلی اعزام کند، بنابراین اجرای هر توافقی نیازمند نیروهای بومی خود آن کشور و از میان گروه های درگیر جنگ داخلی خواهد بود و کشورهای خارجی تنها به حمایت محدود بسنده خواهند کرد. هر چند که تحقق چنین چیزی به مراتب دشوارتر از اعزام تعداد زیادی از سربازان پیاده نظام (مانند آنچه ایالات متحده در بوسنی و همچنین عراق انجام داد) می باشد، اما غیرممکن نیست. با نظر به ابزاری که فعلا در اختیار آمریکا است، اجرای توافق با امکانات بومی، معقول ترین رویکرد برای حفاظت از منافع آمریکا است.

عراق

راهبرد اظهار شده توسط دولت اوباما در قبال عراق و سوریه، تمرکز بر ساخت ارتش غیرسیاسی و غیرطایفه ای است، آن هم ارتشی که توانایی کمک به اجرای توافق تقسیم قدرت در آینده را داشته باشد. چنین راهبردی تا حد زیادی معقول است، به شرط اینکه ایالات متحده واقعا متعهد به عملی کردن آنچه می گوید باشد و به ایجاد یک ارتش حرفه ای، منسجم، و خوش ترکیب کمک نماید – لازمه تحقق چنین چیزی، تعهد چند ساله آمریکا می باشد. رویکرد واشنگتن در عراق، استفاده از مشاوران آمریکایی برای بازسازی و غیرسیاسی کردن نیروهای مسلح عراق، و سپس حمایت از آنها برای بازپس گیری مناطق تحت کنترل داعش است. تحقق چنین امری به متقاعد نمودن جامعه اهل تسنن عراق – که هیچ امیدی برای پیروزی نظامی بر شیعیان ندارد – کمک می نماید، و موجب ایجاد انگیزه در آنها برای موافقت با توافق تقسیم قدرت خواهد شد. به علاوه، حضور نظامی آمریکا (به مدت چند سال) و ارتش جدید عراق که مرکب از سربازان شیعه و سنی است شیعیان بیشتری را متقاعد می کند که نمی توانند مانند مالکی اراده شان را به زور تحمیل نمایند. کردها نیز باید از درگیری دور نگه داشته شوند، و اگر قرار است که روزی به استقلال دست یابند، این کار باید به گونه ای صورت گیرد که آتش درگیری بین جوامع شیعه و سنی عراق بار دیگر شعله ور نشود.

بخش فوق العاده مهم تلاش های ما – که مغفول مانده – این است که یک تیم دیپلماتیک آمریکایی باید به راهنمایی و متقاعد کردن رهبران سیاسی عراق بپردازند و به آنها برای شکل گیری یک توافق جدید تقسیم قدرت فشار آورند، کما اینکه رایان کراکر و تیم اش در 2008 – 2007 نیز چنین کردند. انجام چنین چیزی مطمئنا مستلزم کمک بیشتر آمریکا – از جمله کمک های دیپلماتیک، سیاسی، اقتصادی، نظامی و فناوری – خواهد بود تا از این کمکها به عنوان اهرم مهندسی کردن توافق و تسهیل سازش طرفهای درگیر استفاده شود. سنی ها احتمالا  نوعی فدراسیون آزاد[17] را - به خاطر ناکامی توافق پیشین (تقسیم قدرت) و برای اجتناب از وقوع مجدد آن - مطالبه خواهند کرد. این احتمالا موجب خواهد شد تا شیعیان و سنی ها در زیر سایه یک ارتش مرکب از شیعیان، سنی ها، و اکراد از استقلال سیاسی عادلانه ای برخوردار شوند. ایجاد فدراسیونی که مورد حمایت ارتش کوچک – اما منسجم – فدرال است و مکمل این ارتش، گارد ملی متشکل از نیروهای محلی (و نتیجتا طایفه ای) می باشد، به سنی ها اطمینان خواهد داد که سوءحاکمیت نوری مالکی بار دیگر رخ نخواهد داد.[18]

در اصل، دو شرط فوق (ارتش فدرال و گارد ملی) موجب می شود که سنی های کمتری به اجرای خودسرانه (توافق) تقسیم قدرت دست بزنند، و اطمینان خواهد داد که زمانی که مسئولیت آمریکا به پایان برسد، این توافق – برخلاف توافق قبلی تقسیم قدرت – ماندگار خواهد بود (و به سرنوشت توافق پیشین دچار نخواهد شد). با وجود این، حضور نظامی چند هزار سرباز (آمریکایی در عراق) - حداقل به مدت یک دهه - پس از شکست داعش و شکل گیری توافق جدید تقسیم قدرت لازم است. حضور این نظامیان برای تعلیم، حرفه ای کردن و نظارت بر نظامیان عراق مورد نیاز است، و ضمنا به تمام طرفها اطمینان مجدد خواهد داد که ایالات متحده متعهد به اجرای (توافق) صلح عراق خواهد ماند. انجام چنین امری در زمان حال، به علت حوادث دهشتناک 2014-2010  دشوارتر از ایفای نقش توسط آمریکا در سال های 2009 – 2007 می باشد، اما غیرممکن نیست و ضمنا تنها گزینه واقع بینانه ای است که در صورت تحقق آن، آمریکا می تواند (با خیال آسوده) عراق امن و غرق در صلح و آرامش را ترک نماید.

سوریه

خاتمه دادن به جنگ داخلی سوریه به 3 دلیل زیر کمی دشوارتر است:

  1. رژیم کنونی سوریه نماینده تنها یک اقلیت می باشد.
  2. اپوزیسیون سوری چند دستگی شدیدی دارند.
  3. سوریه سابقه سازش طایفه ای/قومیتی ندارد.

حقیقتا، وضعیت سوریه بیشتر شبیه عراق سال 2006 و لبنان در اوج جنگ داخلی در دهه 80 میلادی می باشد تا عراق امروز.

بار دیگر باید اشاره نمود که راهبرد صوری (ostensible strategy) دولت اوباما در سوریه در هماهنگی خوبی با آنچه که تاریخ جنگ های داخلی از آن حکایت دارد می باشد. بنابه اظهارات مختلف رئیس جمهور و همچنین ریاست ستاد نیروهای مسلح آمریکا، راهبرد ایالات متحده ساختن ارتش جدید از میان اپوزیسیون سوریه است.[19] این ارتش غیرسیاسی، غیرطایفه ای، فوق العاده منسجم، دارای سلسله مراتب سنتی، تحت تعلیم آمریکا، و مورد حمایت ایالات متحده می باشد. زمانی که این ارتش آمادگی پیدا کند، با پوشش هوایی آمریکا به سوریه حمله خواهد کرد و مناطقی را که تحت سیطره رژیم اسد و یا گروه های جهادی سنی است به اشغال درخواهد آورد، و از مناطق اشغالی برای بسط موقعیت خود و همچنین ایجاد نظم سیاسی و اقتصادی جدید بهره خواهد برد. این ارتش در بلند مدت می بایست افراطیون هر دو طرف – یعنی رژیم اسد و گروه های جهادی سنی – را شکست دهد، تا طرفداران این دو (یعنی علوی ها و سنی های حامی جهادیون) متقاعد شوند که پیروزی نظامی شان ممکن نیست. زمانی که پیروز نهایی جنگ – که احتمالا ارتش اپوزیسیون مورد حمایت آمریکا می باشد – مشخص شد، علوی ها و سنی های سوریه (و همچنین حامیان منطقه ای آنها: ایران، روسیه، ترکیه، عربستان) انگیزه زیادی برای ملحق شدن به مذاکرات توافق بر سر تقسیم قدرت به رهبری آمریکا پیدا می کنند. حاصل این توافق یک دولت جدید فراگیر می باشد که از تمام اقلیت های سوری به شکل وسیعی محافظت خواهد نمود.[20]

راهبرد مذکور در هماهنگی کامل با مطالعات علمی پیرامون مذاکرات موفق در حوزه جنگهای داخلی است و مشابه روند صلح سالهای اخیر در عراق، لبنان، و بوسنی می باشد. با نظر به مطالعات پیرامون جنگهای داخلی و همچنین بضاعت آمریکا، این راهبرد تنها راهبردی است که در حال حاضر از بخت موفقیت برخوردار است، اما تحقق آن آسان هم نیست. هم زمان زیادی می برد و هم تعهد گسترده آمریکا را می طلبد. اما تعهد آمریکا مهمترین بخش قضیه می باشد، هر چند که دولت اوباما نیز در عملی نمودن ابعاد سیاسی و نظامی راهبرد مذکور کند بوده است. در اینجا ممکن است ادعا شود که ابتدا به موفقیت در عراق بیاندیشیم و پس از آن می توان به سراغ سوریه رفت، اما مشکل این است که معطلی بیش از اندازه در عراق، و سپس به سمت سوریه رفتن کار ما را در آنجا (سوریه) به مراتب دشوارتر خواهد کرد، و این خطر وجود دارد که جنگ داخلی سوریه به اردن، لبنان، و ترکیه نیز سرایت کند و نهایتا اثر خود را بر عراق هم بگذارد – چرا که اگر داعش در یکی از این کشورها پناهگاه امن بیابد و به حیات خود ادامه دهد، ثبات عراق پس از داعش را هم (مجددا) از بین می برد.

لیبی

لیبی نیازمند راهبرد تقریبا مشابه راهبردی است که درباره سوریه ذکر شد. لیبی نیز نیازمند ارتش جدید غیرسیاسی و حرفه ای است که قابلیت شکست تمام طرفهای درگیر را داشته باشد. این ارتش نهاد قدرتمندی خواهد بود که می توان سیستم سیاسی جدیدی را حول آن سازماندهی نمود. در لیبی نیز باید یک توافق تقسیم قدرت – از همان نوعی که پیشتر ذکر آن رفت – که به تمام طرفهای درگیر(که به بَرقة ها(Cyrenaica) در مقابل طرابلسی ها، و مِصراته در برابر زِنتان تقسیم می شوند – هر چند که انشقاق های مذهبی/ طایفه ای در راس این تقسیم بندی ها قرار دارند) سهم عادلانه ای از قدرت و منابع را اعطا خواهد کرد حاصل شود. هم توافق تقسیم قدرت و هم ارتش قوی و حرفه ای جدید برای متقاعد کردن طرف های درگیر مبنی بر اینکه امضای توافق صلح، آنها را در شرایط بهتر از ادامه جنگ قرار می دهد ضروری می باشند.

لازمه موفقیت هر دوی این موارد (تشکیل ارتش جدید و توافق تقسیم قدرت) تلاش نسبتا زیاد قدرت های خارجی را می طلبد. از نقطه نظر راهبردی، چالش لیبی به مراتب مهمتر از آنی می باشد که تاکنون به آن پرداخته شده است. لیبی نه تنها سرشار از نفت می باشد، بلکه خطر سرایت جنگ داخلی آن به کشورهای همجوار لیبی یعنی مصر(بزرگترین کشور عربی) و تونس ( تنها دموکراسی عربی در حال رشد) زیاد است. البته لیبی به آن اندازه که عراق (و سوریه به خاطر همجواری با عراق) برای منافع آمریکا اهمیت دارند مهم نیست. با نظر به وسعت مداخله ایالات متحده در عراق و سوریه و همچنین بی رغبتی آمریکا به انجام جنگی دیگر در خاورمیانه، به احتمال زیاد ایالات متحده تلاش مشابهی در لیبی نخواهد داشت.

این بدان معنی است که اروپا باید توجه و تعهد خود را معطوف لیبی نماید. این امر تا حد زیادی معقول به نظر می رسد. تاثیر مستقیم جنگ داخلی لیبی بر اروپا به مراتب بیشتر است زیرا اروپا خواهان نفت لیبی و تجارت با این کشور است، و ضمنا از سیل آوارگان جنگ داخلی این کشور در هراس می باشد. اینکه اروپا مشارکت گسترده ای در عملیات های هوایی برای سرنگونی قذافی در سال 2011 داشت تصادفی نبود. اروپا مجبور بود تا به علت مشغله آمریکا در عراق و سوریه، مسئولیت خاتمه خشونت در لیبی را بپذیرد.

مشکل این است که اروپایی ها توان نظامیان شان را به خاطر پرداختن به موضوعات فرعی تحلیل بردند، و رغبت یا توانایی کمی برای بهره برداری از منابع اقتصادی و ظرفیت های دیپلماتیکشان – که به کار ماموریت های دشوار و طولانی مدتی همچون ایجاد ثبات و بازسازی لیبی می آید – داشتند. حتی اگر هم اروپایی ها نیاز به عملیات های هوایی گسترده در لیبی، اعزام مشاور، ارائه کمک های اقتصادی و قدرت دیپلماتیک در این کشور داشته باشند، به ناچار آمریکا نیز باید تا حدودی در این امر نقش ایفا نماید. واشنگتن احتمالا مجبور است تا رهبری سیاسی و فرماندهی نظامی قضیه را به عهده بگیرد، و کمک های لجستیکی و مشاوره نیز ارائه دهد. هیچ یک از اینها هم پول آنچنانی که توان مالی آمریکا را تحلیل ببرد نمی خواهد، اما امیدواریم برای بیرون کشیدن اروپایی ها از این انزوایی که در آن قرار دارند کفایت کند.

یمن

و اما یمن. وضعیت یمن از منظر تراژدی انسانی بهتر از عراق، سوریه و لیبی نیست. مشکل یمن این است که از منظر راهبردی برای آمریکا و سایر کشورهای جهان، اهمیت کمتری در قیاس با اکثر کشورهای خاورمیانه دارد. البته اوضاع یمن برای عربستان به شدت خطرناک است. مشکل این است که سعودی ها نسبت به یمن وسواس دارند و احساسشان این است که نمی توانند از وسوسه مداخله در یمن خلاصی یابند.

شواهد تاریخی، راهنمای نسبتا روشنی در این موضوع هستند. ارائه کمک اقتصادی و نظامی به طرف ضعیف تر یک جنگ داخلی نابرابر، یا تامین مالی طرفهایی که به نظر می رسد نمی توانند پیروز جنگ باشند یک اشتباه است. هر دوی اینها احتمالا جنگ داخلی را طولانی می کنند، و احتمال سرایت آن به دیگر مناطق و یا کشورها را افزایش می دهند، و بسترساز رشد افراطی گری نیز خواهند بود. همانطوریکه تحلیل پاتریک رگان (استاد دانشگاه نوتردام) نشان می دهد، کمک نظامی و یا اقتصادی یک کشور خارجی به یکی از طرفهای درگیر جنگ داخلی، مدت جنگ را کوتاه نمی کند مگر اینکه این کمکها به طرف قوی تر داده شود.[21] کمک های نظامی و اقتصادی به طرف های درگیر در جنگ داخلی فقط موجب طولانی تر شدن جنگ می شوند. پاکستان به خاطر مداخله نامحدود در جنگ های داخلی افغانستان تقریبا از هم پاشید. مداخله طولانی مدت کشورهای قوی تر همچون اسرائیل و سوریه در جنگ داخلی لبنان هزینه سنگین اقتصادی را به هر دوی آنها تحمیل کرد و موجب بروز اختلافات سیاسی جدی در درون هر دو کشور گردید.

مشکل در یمن این است که سعودی ها همچنان به حمایت از طرف ضعیف تر جنگ داخلی یعنی سنی ها – که از حوثی ها شکست خورده و دولت را به آنها واگذار کرده اند - ادامه می دهند. خطر بزرگ برای منافع آمریکا این است که سعودی ها همچنان به قمار با ریسک بالا ادامه می دهند. چنین کاری بالاتر از توان سیاسی، نظامی، و حتی اقتصادی آنها می باشد. فرورفتن بیشتر پادشاهی سعودی در باتلاق یمن، ثبات خود عربستان را به خطر می اندازد. این یک واقعیت است و عربستان احتمالا با چالش حاصل از

  • کاهش قیمت نفت
  • تعهدات گزاف مالی برای متوقف کردن بهار عربی
  • و موضوع جانشینی پس از مرگ ملک عبدالله مواجه است.

برای یمن باید دو کار انجام داد:

  • ادامه اقدامات مبارزه با تروریسم – همچون استفاده از پهپادها، عملیات نیروهای ویژه، و عملیات های مخفی که البته آثار محدودی هم دارند. 
  • تلاش شدید دیپلماتیک برای اینکه سعودی ها را متقاعد نماییم که تعهدات بیشتر در قبال یمن حکم قمار با ریسک بالا را دارد و (نهایتا) به ورشکستگی (عربستان) منجر خواهد شد.

اجتناب از آغاز جنگ های داخلی جدید

به همان اندازه که متوقف نمودن و یا کاهش اثر چهارجنگ داخلی - که هم اکنون خاورمیانه را به آتش کشیده - برای ایالات متحده حیاتی است، ممانعت آمریکا و متحدانش از شروع جنگ داخلی دیگر نیز حائز اهمیت می باشد. باز هم لازم به ذکر است که مطالعات تجربی وسیع جنگهای داخلی گذشته، ما را به این درک می رساند که کدام کشورها در معرض خطر بیشتر جنگ داخلی هستند. چهار عامل شناخته شده وجود دارند که به شکل خاصی اثر بی ثبات کننده دارند.

  1. یکی از مهمترین علل جنگ داخلی، ضعف حاکمیت است. مطالعات تاریخی نشان می دهند که هر چه کیفیت حکومت یک کشور ضعیفتر باشد، احتمال وقوع جنگ داخلی در آن کشور افزایش می یابد.[22] حقیقتا با هر معیاری که بسنجید، هم آغاز جنگ داخلی و هم تکرار آن در ارتباط با حاکمیت بد است.[23] حکومت هایی که خدمات عمومی ضعیفی به شهروندان ارائه می دهند، حاکمیت مستبدانه دارند، و شدیدا فاسد هستند بیشتر از حکومت هایی که با شهروندان خوشرفتاری می کنند و عملکرد قابل پیشبینی و تبعیت از قانون دارند، با جنگ داخلی مواجه می شوند. حکومت های استبدادی و کشورهای تولید کننده نفت بدترین کارنامه در حوزه حاکمیت قانون (Rule of law)، و پایین ترین رتبه را در عرصه کارآمدی حکومت دارند، و این موجب می شود که احتمال خطر جنگ داخلی در این کشورها به شکل خاصی افزایش یابد.

بنابراین سوال این است که چه کسانی در این کشورها به سمت معارضه (و جنگ داخلی) می روند؟ یک بار دیگر، مطالعات تجربی فراوان نشان می دهند که گروه های طایفه ای که در قدرت سیاسی سهمی ندارند، برای اسلحه به دست گرفتن مستعدتر از سایر گروه ها می باشند.[24] در صورتی که یک گروه به تازگی قدرت را از دست داده باشد، و اگر از ظرفیت تحرک بالایی برخوردار باشد، و همچین اگر تجربه درگیری در گذشته را داشته باشد احتمال سوق پیدا کردنش به نبرد مسلحانه بیشتر می شود. این دقیقا همان چیزی است که در عراق، سوریه، لیبی، و یمن رخ داد و تشریح علت آغاز جنگهای داخلی در این کشورها نیز همین است.

بنابراین، آن دسته از کشورهایی که از ورود گروههای مهم شناسنامه دار (key identity groups) به حکومتی که روزگاری در آن صاحب منصب بوده و عملکرد ضعیفی (نیز) داشته اند، جلوگیری می نمایند در معرض خطر بیشتر جنگ داخلی قرار دارند. متاسفانه یافتن حاکمیت خوب و فراگیر در خاورمیانه دشوار است. دموکراسی تازه سر از تخم درآورده تونس ممکن است اولین باشد. اکثر کشورهایی که تاکنون از جنگ داخلی دور مانده اند همچنان گرفتار اشکال مختلف و یکسانی از سوءحاکمیت هستند و گروههای مطرود در این کشورها، حکومت را در معرض خطر قیام قرار می دهند. هر چند که اردن و لبنان به واسطه نزدیکی به مناطق جنگهای داخلی آشکارا در معرض چنین خطری هستند، اما تحلیل ارائه شده اخیر نشان می دهد که کشورهایی همچون الجزایر و مصر (مجددا مستبد شده) نیز، به دلیل حاکمیت ضعیف و غیرفراگیر در این زمینه آسیب پذیر می باشند.

  1. دومین عامل مهمی که یک کشور را در معرض خطر جنگ داخلی قرار می دهد، جنگ در کشور همسایه است.[25] تحقیقات انجام شده دلایلی را برای این موضوع ذکر می کنند، هر چند که مهمترین علت اثر بی ثبات کننده، سیل آوارگان به یک کشور است. آیدین صالحیان ( استاد دانشگاه نورث تگزاس) و کریستین گِلدیچ ( استاد دانشگاه اِسِکس) با مطالعه کشورها در فاصله سالهای 2001 -1951 به این نتیجه رسیده اند که میزبانی آوارگان توسط کشور همسایه به شکل چشمگیری خطر درگیری مسلحانه (در آن کشور) را افزایش می دهد. با این حساب، ترکیه، لبنان، و اردن هم اکنون آسیب پذیری زیادی دارند. صالحیان و گلدیچ بر اساس تحلیل های آماری، خطر جنگ داخلی در کشورهای همسایه سوریه را پیش بینی کرده اند. این دو استاد دریافته اند که حضور آوارگان سوری در لبنان و اردن احتمال خطر جنگ داخلی در این دو کشور را به ترتیب تا 53.88% و53.51% افزایش داده است.[26]

حضور آوارگان در یک کشور احتمالا به سه دلیل، خطر جنگ داخلی را افزایش می دهد:

  • جنگجویان تازه کار اغلب از اردوگاه های آوارگان به عنوان منبع عضوگیری و مایحتاج خود بهره می گیرند.
  • آوارگان، اقتصاد محلی را مختل می کنند و جامعه میزبان را با گرفتاری مالی مواجه می نمایند.
  • سیل آوارگان اغلب توازن قومیتی و طایفه ای در کشور همسایه را به هم می زند.

این نتایج حکایت از این دارند که ایالات متحده می بایست از امن بودن اردوگاه آوارگان در لبنان، اردن، و ترکیه اطمینان حاصل نماید تا جنگجویان از آنها برای اهداف خود بهره برداری ننمایند، و در حالی که دولت میزبان و جامعه بین المللی نسبت به اسکان آوارگان می پردازند، به نیازهای جمعیت بومی مناطق اسکان آوارگان نیز توجه داشته باشند.

  1. نظام ضعیف سیاسی سومین عامل بی ثبات کننده ای است که می تواند در آغاز جنگ داخلی موثر باشد. گروه های معارض فرصت طلب هستند. هر زمان و هر جایی که احساس کنند با کمترین مقاومت روبرو هستند ضربه می زنند. بنابراین حتی اگر تمام شروط فوق الذکر – یعنی اثر بی ثبات کننده آوارگان، و حکومت های ناکارآمدی که به حذف گروههای شناسنامه دار مهم می پردازند – نیز حاصل شوند، آغاز جنگ داخلی در کشورهایی که حکومت ضعیف دارند همچنان محتمل است. مطالعات استادان دانشگاه استنفورد جیمز فرون (James Fearon) و دیوید لیتین (David Laitin)، و همچنین تحقیقات استادان آکسفورد پاول کولیر (Paul Collier) و آنکه هوفلر ((Anke Hoeffler نشان می دهند که احتمال وقوع جنگ داخلی در کشورهای با حکومت بی ثبات و نظام سیاسی کم ظرفیت به مراتب بیشتر است.[27] هر دو عامل، کنترل حکومت مرکزی بر جمعیت کشور و بازدارنگی معارضان را دشوارتر می نمایند، و همچنین گروههای معارض را نیز به پیروزی نهایی در جنگ امیدوار می کنند. بار دیگر لازم به ذکر است که تمام جنگهای خاورمیانه ریشه در کشورهایی دارند که حکومت آنها در حفظ کنترل سرزمینی با دشواری مواجه بوده اند. لبنان، مصر، و الجزایر در خاورمیانه امروز در کنترل کشور با سختی مواجه هستند و در مقابل شورش های فرصت طلبانه آسیب پذیر می باشند.
  2. چهارمین و مهمترین عاملی که با آغاز جنگ داخلی در ارتباط است چگونگی پاسخگویی حکومت در برابر مطالبات (مردم) برای تغییر و تحول می باشد و اینکه آیا حکومت رغبتی به مذاکره در این موضوع دارد؟ بیشتر حکومت هایی که با گروه ناراضی و سازماندهی شده مواجه می شوند، در صورتیکه مایل به دادن امتیاز – حتی امتیازات جزیی – به معترضان باشند می توانند بدین وسیله از بروز جنگ داخلی اجتناب نمایند. زمانی که رهبران بر سر قدرت، از مذاکره با گروهی که مطالبه دارد امتناع می کند، احتمال وقوع جنگ داخلی به شکل چشمگیری افزایش می یابد. این مورد در بهار 2011 یعنی زمانی که بشار اسد از اصلاحات سیاسی - که مطالبه اعتراضات عمومی بود – استنکاف کرد و مالکی از مشارکت دادن سنی ها در دولت امتناع نمود اتفاق افتاد. اگر اسد به اصلاح رژیم اش مبادرت کرده و مالکی به توافقات تقسیم قدرت در سال 2008 تن داده بود، عراق و سوریه احتمالا درگیر جنگ داخلی نمی شدند.[28]

درسهای تاریخی برای جنگ های داخلی امروز

مطالعات پیرامون جنگهای داخلی جاری و آینده سخن زیادی برای گفتن دارند. جنگهای داخلی کنونی حاصل فروپاشی نظم پس از جنگ جهانی دوم، و ایجاد حکومتهای استبدادی ناشی از این فروپاشی می باشند. رژیم های سیاسی پس از دو جنگ جهانی و دوران پسا استعمار – که عمدتا دیکتاتوری های سکولار و پادشاهی های موروثی بودند – امروز توسط شهروندان و گروههای طایفه ای رقیب به چالش کشیده شده اند. معدودی از این حکومت های استبدادی با نیازهای نوظهور و خواسته های شتابان مردمشان در خاورمیانه ای که به سمت جهانی سازی پیش می رود همگام شده اند. ناکامی در هماهنگی با خواسته های مردم و نیازهای جدید، کشورهای منطقه را تضعیف نموده، و بسترساز جنگهای داخلی در آنها گردیده است. برای خاتمه دادن این جنگها لازم است تا حکومت ها و نظامیان آنها کارآمدتر و فراگیرتر از گذشته شوند. لازمه این، همچنین اصلاحات سیاسی است که به حاکمیت بهتر و پاسخگوتر منجر شود.

مطالعات علمی نشان می دهند که چرا موج دوم جنگهای داخلی به شدت محتمل است. تقریبا تمام کشورهای مسلمان خاورمیانه از یک یا چند عامل مرتبط با جنگهای داخلی در رنج هستند. اکثرا، کشورهای مستبد و شکننده ای هستند که در آنها یک یا چند گروه شناسنامه دار (identity groups) توسط گروه و یا گروه هایی دیگر مورد ستم قرار می گیرند. نارضایتی های اجتماعی، سیاسی، و اقتصادی در برخی از این کشورها سرکوب شده، و در برخی دیگر سرپوش گذاشته شده اند. بیشتر انقلابیون دو آتشه زمانی که دیدند قیام های لیبی، یمن، و سوریه به جنگهای داخلی بیرحمانه منجر گردیدند، خواسته هایشان را ملایم نمودند.

با تمام اینها اشتباه نکنید. نارضایتی ها همچنان باقی است و ناآرامی های حاصل از آن، بار دیگر بازخواهند گشت. زمان رخداد و شکل ناآرامی های آینده معلوم نیستند، اما در صورتیکه کشورهای منطقه اقدامی برای پرداختن به این نارضایتی ها نکنند، (احتمال) بازگشت شورش ها وجود دارد. حقیقتا، اتفاقی نبود که عربستان با اعتراضاتی اندک (در زمان بهار عربی)، حال و هوای بهار عربی را پیدا کرد، اگرچه رهبر جامعه مدنی عربستان به من گفت: «چرا ما مانند مصریها قیام نمی کنیم؟ زیرا مصریها مبارک را داشتند، و ما عبدالله را داریم. مصریها مجبور به قیام کردن بودند زیرا مبارک به آنها کمک نکرد. اما ما عبدالله را داریم که به ما کمک می  کند».[29]

اگر خاورمیانه اسلامی قرار است که از خشونت بیشتر اجتناب نماید، رژیم هایی که خطر بهار عربی را از سر گذراندند و سرنگون نشدند می بایست دست به اصلاحات بزنند، در خدمت به شهروندان کارآمدتر گردند، و حاکمیت قانون را در پیش گیرند. این بهترین راه – و تنها راه – برای اجتناب از خشونت است. در غیراینصورت بسترساز افراطگرایی و آشوب خواهند شد. این یک بیان رک و صریح می باشد و طی دو دهه گذشته مکررا و صراحتا گفته شده است. بی تردید مسیر درست برای کشورهای منطقه پرهیز از جنگها و ناآرامی های داخلی بیشتر است. همین امر می بایست ستون اصلی راهبرد جامع جدید آمریکا در قبال خاورمیانه باشد، هر چند که عملی نمودن آن به شدت  دشوار است.

خیلی از رژیم های عربی که حوادث سوزان بهار عربی را در سال 2011 پشت سرگذارده و از آن جان سالم به در برده اند، به این نتیجه رسیده اند که انجام هر نوع اصلاحاتی منجر به تشویق مردم برای مطالبات بیشتر می گردد، و این می تواند به آسانی موجب از دست رفتن کنترل اوضاع  - و مواجهه با قیام ها، فروپاشی کشور و نظام سیاسی، و جنگ داخلی – گردد. البته نمی توان گفت کاملا در اشتباه هستند. اصلاحات اگر در مسیر بدی مدیریت شود (برای مثال اصلاحات شتابان، و یا فوق العاده کند، یا بیش از اندازه گسترده، و یا به شدت محدود) ممکن است دقیقا منجر به چنین دینامیکی – یعنی از دست رفتن کنترل اوضاع – گردد، اما بستن در اصلاحات نیز حکم فاجعه را دارد.

ایالات متحده نمی بایست نیاز به اصلاحات سیاسی (در خاورمیانه) را سَرسَری بگیرد چرا که دستیابی به آن دشوار است. خاورمیانه در وضعیت بدی می باشد، زیرا در آغاز – و نه در انتهای – جنبش تحول خواه منطقه ای قرار دارد. حکومت ها هر چه بیشتر در مقابل اصلاحات ایستادگی نمایند، خشونت بیشتری اتفاق خواهد افتاد. می توانیم برای به تاخیر انداختن امور اجتناب ناپذیر تلاش نماییم، اما نادیده گرفتن نیاز واقعی به تحول، موجب می شود که زمانی که تحول ناگزیر از راه برسد، جنگهای داخلی جدیدی را آغاز نماید و مشکلات بیشتری را برای ایالات متحده و متحدانش رقم بزند. نمی توانیم مشکلات اجتماعی، سیاسی، و اقتصادی خاورمیانه را که علت غایی بهار عربی بود و ناگزیر منجر به جنگهای داخلی شد را نادیده بگیریم. اگر قرار است از جنگهای داخلی بیشتر اجتناب کنیم، اصلاحات تنها گزینه واقع بینانه مقابل سرکوب - و قیام ناشی از آن – است.

*کنث پولاک پژوهشگر ارشد بروکینگز و مدیر سابق امور خلیج فارس در شورای امنیت ملی آمریکا می باشد. وی سابقا از تحلیلگران نظامی سیا بود. پولاک دکتری علوم سیاسی را از ام آی تی دریافت کرده است.

**باربارا والتر استاد دانشکده سیاست و راهبرد جهانی در دانشگاه کالیفرنیا در سن دیگو است. تخصص وی جنگ داخلی و راهبرد معرضان در این گونه جنگها می باشد. والتر دکتری علوم سیاسی را از دانشگاه شیکاگو دریافت کرده، و دوره پسا دکتری (پستداک) را در دانشگاه های هاروارد و کلمبیا گذرانده است.

منبع: فصلنامه روابط بین الملل دانشگاه جورج واشنگتن[30]

مترجم: حامد ضرغامی

منابع مقاله:

 

[1] Christopher Blattman & Edward Miguel, “Civil War,” Journal of Economic Literature 48,

No. 1 (2010): pp. 3-57.

 

[2] Gal Luft, “Don’t Get Used to Cheap Oil,” The Journal of Energy Security, December 11, 2014, http://www.ensec.org/index.php?option=com_content&view=article&id=564:dont-get-used-to-cheap-oil&catid=126:kr&Itemid=395.

 

projections of Persian Gulf contributions to global oil production out to 2040 in U.S. Energy Information Administration, International Energy Outlook 2014, (Washington, D.C.: EIA, September 2014), p. 31.

 

[3] Shaul Bakhash, The Reign of the Ayatollahs: Iran and the Islamic Revolution, Revised Edition (New York: Basic Books, 1990), p. 230; The World Fact book (Washington, DC: Central Intelligence Agency), continually updated, https://www.cia.gov/library/publications/the-world-factbook/geos/ir.html;

 Michael M. J. Fischer, Iran: From Religious Dispute to Revolution (Madison, Wisconsin: University of Wisconsin Press, 1980), p. 224.

 

 [4] با ارقامی که در پرانتز ذکر شده است، این کاهش حدود 85% است و نه 92%.(م)

 

[5] Oil production statistics from the U.S. Energy Information Administration, “Iran,” http://

www.eia.gov/beta/international/country.cfm?iso=IRN; “Iraq,” http://www.eia.gov/beta/

international/country.cfm?iso=IRQ; and “Libya,” http://www.eia.gov/beta/international/

country.cfm?iso=LBY.

 

[6] Kristian Skrede Gleditsch, Idean Salehyan, and Kenneth Schultz, “Fighting at Home,

Fighting Abroad: How Civil Wars Lead to International Disputes,” Journal of Conflict

Resolution 52, no. 4 (April 2008): pp. 479-506.

 

[7] Halvard Buhaug and Kristian Skrede Gleditsch, “Contagion or Confusion? Why Conflicts Cluster in Space,” International Studies Quarterly 52, no. 2 (June 2008): pp. 215-233.

 

[8] James D. Fearon, “Why Do Some Civil Wars last So Much Longer than others?” Journal of Peace Research 41, no 3 (May 2004), http://jpr.sagepub.com/content/41/3/275. Abstract.

 

[9] Fearon, “Why Do Some Civil Wars last So Much Longer than others?”

 

[10] Patrick M. Regan, “Third Party Intervention and the Duration of Intrastate Conflict,” Journal of Conflict Resolution, 46, no. 1 (2002): 55-73.

 

[11] Roy Licklider, “The Consequences of Negotiated Settlements in Civil Wars, 1945-1993,” American Political Science Review 89, no. 3 (1995): pp. 681-690.

 

[12] Office of Russian and European Analysis, Balkan Battlegrounds (Washington, D.C.: Central Intelligence Agency, 2002), especially pp. 395-396.

 

[13] Barbara F. Walter, Committing to Peace: The Successful Settlement of Civil Wars, (Princeton University Press, 2002); Caroline Hartzell & Matthew Hoddie, “Institutionalizing Peace: Power Sharing and Post-Civil War Conflict Management,” U.S. Journal of Political Science 47, no 2 (April 2003), http://onlinelibrary.wiley.com/doi/10.1111/1540-5907.00022/full; Michael W. Doyle and Nicholas Sambanis, “International Peace building: A Theoretical and Quantitative Analysis,” U.S. Political Science Review, 94, no. 4 (December 2000), http://web.worldbank.org/archive/website01241/WEB/IMAGES/INTERNAT.PDF.

 

[14] Barbara F. Walter, “The Critical Barrier to Civil War Settlement,” International Organization 51,no.3,(Summer1997), http://journals.cambridge.org/action/displayAbstract?fromPage=online&aid=173189.

 

 

[15] Doyle and Sambanis, “International Peace building: A Theoretical and Quantitative Analysis.”

 

[16] Katherine Glass Myer & Nicholas Sambanis, “Rebel-Military Integration and Civil War Termination,” Journal of Peace Research 45, no. 3 (May 2008), http://jpr.sagepub.com/content/45/3/365.abstract.

 

[17]  نویسندگان تعبیر some form of loose federation را استفاده می نمایند که به نظر می رسد منظورشان زمزمه حرکت از سیستم فدرال به کنفدرال باشد.(م)  

 

[18] Zalmay Khalilzad and Kenneth M. Pollack, “How to Save Iraq,” The New Republic, July 22, 2014, http://www.newrepublic.com/article/118794/federalism-could-save-iraqfalling-apart-due-civil-war.

 

[19] the testimony by the Chairman of the Joint Chiefs of Staff, General Martin Dempsey, the Senate Armed Services Committee on September 16, 2014. “TRANSCRIPT: Dempsey testifies to the Senate Armed Services Committee on the Islamic State,” The Washington Post, September 16, 2014, http://www.washingtonpost.com/world/national-security/transcript-dempsey-testifies-to-the-senate-armed-servicescommittee-on-the-islamic-state/2014/09/16/a65b6aea-3da3-11e4-b0ea-8141703bbf6f_story.html.

 

 

[20]  برای تشریح بیشتر این راهبرد و اینکه چرا در نیل به اهداف آمریکا در سوریه موفقیت آمیز است، نگاه کنید به

 

Kenneth M. Pollack, “An Army to Defeat Assad: How to Turn Syria’s Opposition Into a Real Fighting Force,” Foreign Affairs 93, no. 5 (September/October 2014), pp. 110-124

 

[21] Patrick M. Regan, Civil Wars and Foreign Powers: Outside Intervention in Intrastate Conflict (University of Michigan Press, February 28, 2001).

 

[22] James D. Fearon, “Governance and Civil War Onset,” Background Paper, World Development Report 2011, August 31, 2010, http://web.worldbank.org/archive/website01306/web/pdf/wdr%20background%20paper_fearon_0.pdf; Barbara F. Walter, “Why Bad Governance Leads to Repeat Civil War,” Journal of Conflict Resolution, March 31, 2014, http://jcr.sagepub.com/content/early/2014/03/30/0022002714528006.abstract.

 

[23] Barbara F. Walter, “Why Bad Governance Leads to Repeat Civil War.”

 

[24]Lars-Erik Cederman, Andreas Wimmer and Brian Min, “Why Do Ethnic Groups Rebel? New Data and Analysis,” World Politics 62, no. 1 (January 2010).

 

[25] Kristian Skrede Gleditsch, “Transnational Dimensions of Civil Wars,” Journal of Peace Research 44, no. 3 (May 2007), http://jpr.sagepub.com/content/44/3/293.abstract.

 

[26] Idean Salehyan and Kristian S. Gleditsch, “The Syrian Refugee Crisis and Conflict Spillover,” Political Violence @ a Glance, February 11, 2014, http://politicalviolenceataglance.org/?s=the+syrian+refugee+crisis.

 

[27] James D. Fearon and David Laitin, “Ethnicity, Insurgency and Civil War,” U.S. Political Science Review, 97 (February 2003); Paul Coller and Anke Hoeffler, “Greed and Grievance in Civil War,” Oxford Economic Papers, 56 (2004), http://www.econ.nyu.edu/user/debraj/Courses/Readings/CollierHoeffler.pdf.

 

[28]  شاید اگر آنهایی که سیستم فدرال را به اشتباه برای عراق پایه ریزی کردند، در همان ابتدا می گفتند که هدف کنفدرال، و نهایتا تجزیه است و فدرال محللی بیش نیست، تکلیف عراق در همان زمان و در حضور آمریکایی ها روشن می شد، و این کشور دچار چنین بازی تلخی برای تجزیه نمی شد. البته مشکل این بود که در صورتی که در آن زمان سیستم کنفدرال مطرح می شد، وضعیت کرکوک نامشخص بود و تا پیش از اجرای اصل 140 قانون اساسی فدرال، زمینه برای برخی مساعد نبود تا در گام برداشتن به سمت استقلال، از کنفدراسیون سخن بگویند. یکی از دلایل جنگهای داخلی عراق این است که سیاستمداران اعم از خارجی و داخلی شهامت مستقیم سخن گفتن و علنی کردن مکنونات قلبی را نداشتند، ندارند، و نخواهند داشت. در ظاهر شعار فدرال می دهند و در باطن با تجزیه طلبی مغازله می کنند. موضوع سوء حاکمیت مالکی و غیر مالکی نیز مستمسکی بیش نیست.(م)

 

[29] Author’s interview with Saudi civil society leader, Washington, DC, April 2011.

 

احتمالا رهبر جامعه مدنی عربستان تلویحا به اصلاحات ملک عبدالله اشاره کرده، بنابراین نتیجه گرفته است که نیازی به قیام نیست.(م)

 



نظرات کاربران
ارسال نظر
نام کاربر
ایمیل کاربر
شرح نظر
<###dynamic-0###>