در سایه فقدان توجه به جنگ افغانستان در کارزار انتخاباتی امریکا

صدای پای افراط به گوش می رسد

۲۷ شهریور ۱۳۹۱ | ۰۳:۰۵ کد : ۱۹۰۶۹۱۴ اخبار اصلی آسیا و آفریقا
بحران افغانستان کماکان در دایره ای بسته و آینده ای نه چندان روشن بعنوان چالشی فعال و برخوردار از ظرفیت اثرگذاری فراتر از حدود جغرافیائی خود استمرار دارد ...یادداشتی از محمدرضا بهرامی، سفیر سابق ایران در افغانستان.
صدای پای افراط به گوش می رسد

بحران افغانستان کماکان در دایره ای بسته و آینده ای نه چندان روشن بعنوان چالشی فعال و برخوردار از ظرفیت اثرگذاری فراتر از حدود جغرافیائی خود استمرار دارد . افراط گرائی ، تروریسم، مواد مخدر، ناکارآمدی و فساد دولتی مشخصه های عمده داخلی این بحران بوده که بطور طبیعی ظرف سالهای اخیر مرز میان حاکمیت و مردم را بیش از گذشته عمیق نموده است .
ادامه حضور نیروهای خارجی نیز هر چند تغییراتی را در ساختار حاکم بر این کشور در مقایسه با گذشته ایجاد نموده اما بر تشدید تضادها و رقابتهای خارجی موثر در این بحران بویژه به جهت تغییری که می تواند در نظم امنیتی آتی و اساساً ژئویلتیک منطقه ایجاد نماید افزوده است.
به نظر می رسد در شرایط فعلی بحران افغانستان را نباید صرفا در چارچوب مرزهای این کشور مورد بررسی قرار داد، افغانستان از نظر جغرافیائی می تواند نقطه وصلی میان سه منطقه مهم خاورمیانه ، آسیای جنوبی و آسیای مرکزی محسوب شود. سه منطقه ای که هر کدام از جهتی حائز اهمیت مخصوص به خود می باشند. فارغ از اینکه افغانستان را بعنوان هارتلند آسیا و نقشی که در این رابطه می تواند ایفا کند بدانیم یا نه، باید پذیرفت آینده این کشور و خصوصا چگونگی ادامه حضور نیروهای آمریکائی و ناتو در آن می تواند نقش قابل توجهی بر دو منطقه دیگر و خصوصا آسیای مرکزی خواهد داشت. در واقع اهمیت افغانستان را نه در خود این کشور بلکه در فرصتهائی که می تواند برای غرب و بویژه آمریکا به منظور پیشبرد سیاستها در آن مناطق داشته باشد باید دید.
خاورمیانه در حال تجربه جدیدی از شکل گیری ساختارهائی متفاوت از گذشته بوده و با یک جابجائی در نهاد قدرت در این حوزه مواجه می باشیم. هنوز نمی توان در مورد آینده تفکر سیاسی مسلط بر این منطقه و نوع ارتباط یا وابستگی حوزه قدرت مسلط بر آن به بیرون از منطقه بصورت روشن صحبت نمود اما آنچه مشخص است دگردیسی سیاسی شروع شده در آن هر چند در میانه راه است و این تحول کماکان توسعه بیشتری داشته و کشورهای بیشتری در منطقه را شامل خواهد شد اما مشخصه بارز آن آغاز دوره ای جدید از به قدرت رسیدن اسلام سیاسی است. هر چند هنوز نمی توان تعریف روشنی از جریانات اسلامی که قدرت را در این منطقه در اختیار خواهند گرفت ارائه نمود اما تحولات هفته گذشته در کشورهای مصر و لیبی و یمن نشان داد گروههای تندروی اسلامی از توان تاثیرگذاری لازم بر تحولات سیاسی این کشورها برخوردار می باشند .
کشورهای آسیای مرکزی در دوره ای گذار بسر می برند . هویت ، امنیت و توسعه سه مولفه مهمی می باشند که کشورهای این منطقه در جستجوی آن هستند. علاوه بر این تمایل برای ایجاد توازن میان قدرتهای منطقه ای (مشخصا روسیه) و فرامنطقه ای (آمریکا) را می توان از دیگر مولفه هائی دانست که به نظر می رسد برخی کشورهای این منطقه درصدد برقراری آن می باشند. نسل جدیدی از حاکمان طی سالهای آتی برای به دست گرفتن قدرت در این حوزه وارد رقابت خواهند شد. مطالبات مردمی نسل جدید در این منطقه که خواهان توسعه اقتصادی و تغییر در ساختارهای سیاسی به جا مانده از قبل می باشند در کنار گرایشات اسلام خواهی که به دلیل رفتارهای خشن و آشتی ناپذیر حاکمیتهای موجود بیشتر متاثر از برداشتهای تند و نزدیک به طالبان در افغانستان می باشند را باید دو چالش عمده این منطقه محسوب نمود. برخورد تند و سخت با جریانات اسلامی محل و عدم ایجاد فرصتهای مناسب اجتماعی برای ظهور و بروز چارچوب مند این جریانات نیزبطور طبیعی قرائت تندتری از حرکتهای اسلامی را تولید می نماید. از طرفی حوزه آسیای مرکزی را باید زمین جدید آمریکا برای آغاز رقابتی تازه با روسیه تلقی نمود، مدیریت انرژی و راههای انتقال آن، جاده جدید ابریشم مورد نظر آمریکا و تعریف ساختار سیاسی، امنیتی و اقتصادی مطلوب و متناسب با مفاهیم مورد نظر غرب برای این منطقه از نکاتی می باشند که آمریکا با بهره گیری از ابزارهای خود درصدد تحقق آنها می باشد. البته به نظر می رسد این موضوع تا حدودی به مشخص شدن وضعیت آتی آمریکا در افغانستان بستگی دارد .
دو کشور هند و پاکستان مهمترین بازیگران منطقه آسیای جنوبی با بیشترین میزان دشمنی و رقابت محسوب می شوند. هند با مشخصه هائی متفاوت در مسیری روبه جلو در حرکت بوده و مرتبا بر فاصله خود با پاکستان از نظر توسعه اقتصادی و سیاسی می افزاید و در مقابل پاکستان کماکان در دوران گذار دولت - ملت سازی بسر می برد. هویت ملی در پاکستان هنوز مقوله ای تثبیت شده با فهمی یکسان و یا مشابه در حوزه عمومی محسوب نمی شود . برای پاکستان شاید موضوع بقا در طی سالهای آتی با توجه به محدودیتهائی که با آن مواجه می باشد نسبتا مهم و حتی کلیدی باشد . ارتش پاکستان بعنوان قدرتمندترین نهاد در این کشور با بهره گیری از تجربه تنظیم مبارزات مجاهدین افغان در دوران اشغال افغانستان توسط شوروی سابق، کماکان در صدد استفاده از افراط گرائی اسلامی بعنوان ابزار دستیابی به بلند پروازیهای منطقه ای است. این موضوع به مفهوم آن است که افراط گرائی درون پاکستان نیز بعنوان مکمل و معین جریانات افراطی بیرونی موفق به تقویت سازوکارهای مربوط به خود گردیده است. علیرغم ارتباط سیستم امنیتی پاکستان با جریانات تندرو و افراطی، ماهیت گریز پذیر و فرصت طلب افراط گرائی بومی موجود در پاکستان مانع از اعمال هر گونه کنترل و مدیریت سیستم داخلی این کشور بر این جریانات گردیده است .
درک اولیه ای که از مجموعه تحولات این سه منطقه (هر چند این سه منطقه از نظر شرایط اجتماعی و سیاسی دارای وضعیت یکسانی نمی باشند ، اما روندهای موجود با سرعتهائی متفاوت در یک جهت قرار دارند) می توان دریافت، تلاش جریانات اسلامی سیاسی فارغ از نوع گرایش آنها برای در اختیار گرفتن نهاد قدرت می باشد. بنابراین باید پذیرفت گروههای اسلامی وارد دوران جدیدی شده اند که در این دوران در اختیار گرفتن حکومت جدی ترین و مهمترین مطالبه آنان در مقایسه با گذشته گردیده است .
دو نکته دیگری که توجه به آن مناسب می باشد اول گستردگی سطح درگیری و اصطحکاک آمریکا در حوزه کشورهای اسلامی و در میان جریانات اسلامی این کشورها است . این موضوع که با عکس العمل آمریکا در قبال حادثه 11 سپتامبرو در کشورهای مختلف آغاز گردید، متعاقب تحولات شمال آفریقا و خاورمیانه ظرف سالهای اخیر وارد فاز وسیع تری شده است. برخلاف ادعاهای مطرح شده توسط وزیر امورخارجه اسبق این کشور تصویرفعلی ازآمریکا را نمیتوان تصویر مناسبتری درمقایسه باگذشته خصوصا در جوامع اسلامی تلقی نمود. این موضوع نه تنها شرایط دشوارتری را در برابر آمریکا در جوامع اسلامی قرار خواهد داد، بلکه برای رقبای آمریکا خصوصا چین و روسیه از این منظر که موجب تحدید قدرت مانور آمریکا در برخی حوزه ها خواهد گردید نشانه خوبی است. دوم نوعی همگرائی در عمل میان جریانات تند اسلامی در حال شکل گیری است. به بیان دیگر نوعی نیروی شبه نظامی متشکل از پیروان جریانات افراطی درصدد هویت یابی بر مبنای مبارزه در مقابل دشمن امت اسلامی می باشند. نیروهای مبارز این جریانات فارغ از حدود جغرافیائی کشورها بر اساس برداشتهای فکری و یا همان احساس تکلیف اسلامی در اتفاقات مهم حضور یافته و علیه طرف مقابل مبارزه می کنند. گاهی این مبارزه علیه دولتهای عراق یا افغانستان، حضور نیروهای خارجی در این دو کشور و یا در برابر حکومت سوریه صورت می پذیرد.
بحران در افغانستان و نقش جریانات شورشی در آن مناسب است از منظر نقش در حال توسعه جریانات اسلامی و در چارچوب ذکر شده مورد توجه قرار گیرد. حتی اگر تجارب ناموفق دهه گذشته آمریکا و ناتو در حذف و یا به حاشیه راندن جریانات شورشی در افغانستان هم نبود، باز بطور طبیعی به نظر نمی رسد سرکوب و حذف جریانات مذکور در این کشور می توانست به عنوان یک هدف قابل دسترس با توجه به فضای کلی موجود در منطقه در دستور کار قرار گیرد.
بر همین مبنا به نظر می رسد انجام چندین دور مذاکره میان نمایندگان طالبان و آمریکا را می توان نتیجه ای روشن از ارزیابی طرف آمریکائی نسبت به ماهیت بحران در افغانستان و تلاش برای مدیریت آن از طریق برقراری تعامل با جریانات شورشی تلقی نمود. شواهد موجود حاکی از آن است که برای طرف آمریکائی مدتهاست پیروزی در حوزه نظامی غیر قابل تعریف بوده است. باستثنای جریانات شورشی موجود که در یک تقابل مستقیم با آمریکا قرار دارند، عدم برخورداری از یک هم پیمان منطقه ای موثر در ارتباط با افغانستان را باید از جمله چالشها و مشکلات جدی ناتو و آمریکا در ارتباط با افغانستان تلقی نمود.(احتمالا به استثنای هند، اجماعی غیر رسمی و غیر علنی در سطح کشورهای منطقه برای عدم موفقیت آمریکا در افغانستان وجود دارد. تصور یک آمریکای پیروز که جریانات شورشی افغانی را شکست داده و یا مهار نموده و پایگاههای نظامی در این کشور مستقر کرده باشد، به همان میزان تصور روبرو شدن با یک جریان تند افراطی پیروز در افغانستان، برای طرفهای منطقه ای غیر قابل پذیرش و نگران کننده می باشد. همه ترجیح می دهند جریانات شورشی تضعیف شوند اما قابلیت بقا را از دست نداده و در عین حال هزینه مقابله با این جریانات کماکان بر عهده آمریکا باقی بماند) . مهمترین همکار منطقه ای و موثر آمریکا طی سالهای گذشته پاکستان بوده است . مطالبات پاکستان در حوزه افغانستان قابل جمع با اهداف آمریکا به نظر نمی رسند و تجربه 11 سال گذشته هم موید این فاصله میان هدف گذاریهای دو طرف بوده است . هر چند پاکستان بشدت در مظان اتهام ارتباط و حمایت از جریانات تند افراطی در منطقه می باشد ، اما شرایط موجود بویژه ضرورت استمرار استفاده از راههای پاکستان برای دسترسی به افغانستان و عدم محدود ماندن و طبیعتا وابستگی کامل در استفاده از مسیر کشورهای روسیه و آسیای مرکزی، امکان تقویت دولت غیر نظامی پاکستان، مقابله با افراط گرائی و ممانعت از تشدید آن و همچنین تحدید نقش و نفوذ ارتش این کشور در حوزه داخلی و منطقه ای ، آمریکا را لابد از آن ساخته که کماکان به ادامه ارتباط و همکاری با پاکستان امیدوار بماند .اما این تعامل به لحاظ تفاوت ماهوی در اهداف دو طرف آن نمی تواند در خاتمه بخشیدن به بحران در افغانستان حداقل در شرایط موجود فعلی موثر باشد ، مگر اینکه توافقی غیر آشکار میان دو طرف صورت بگیرد.
بخشی از پیچیدگیهای بحران افغانستان را احتمالا می توان با توجه به موارد فوق بصورت مناسب تری درک نمود. در همین راستا اگر طالبان را مهمترین بخش جریانات شورشی در افغانستان قلمداد نمائیم ، امکان ارزیابی مواضع و دیدگاه آنان با توجه به پیام ملا محمد عمر به مناسبت عید سعید فطر تا حدودی میسر شده و می تواند تصویر روشن تری از آینده مورد نظر و تصور آنان از افغانستان آینده بدست دهد. ملا عمر در این پیام نسبتا طولانی سعی می کند نشان دهد نگاه آنان به مذاکره با آمریکا ( روند قطر ) نگاهی ابزاری و با هدف کسب مشروعیت سیاسی بوده (البته در مورد امکان شروع مجدد آن سکوت می کند هر چند نسبت به توافق سیاسی با آمریکا تبری جسته است)، بر خروج کامل نیروهای خارجی تاکید و با پیمان استراتژیک آمریکا و افغانستان که طی ماههای گذشته بامضا رسید مخالفت می کند، مفاهیم ملی در پیامش پررنگ تر از گذشته است، سعی در پرهیز از ورود به موضوعات قومی و مذهبی دارد، ساختار امارت اسلامی را مورد تاکید قرار داده و بر آمادگی مذاکره با سایر جهت های افغانی برای ایجاد نظام افغان شمول اشاره و بر حق همه افغانها در این کشور تاکید می کند، با طرح درخواست از نیروهای طالبان مبنی بر رفتار مناسب با مردم به نوعی تلاش می کند با افکار عمومی مردم ارتباط برقرار کند. نکته مهم در این پیام لبه تیز آن است که مستقیما متوجه آمریکا می باشد . پای بندی طالبان به این مواضع بطور طبیعی نشاندهنده اطمینان آنان از ادامه برخورداری از حمایت بخشهای امنیتی پاکستان، امید نسبت به آینده و ناگزیری ناتو و آمریکا جهت دستیابی به تعامل با آنان (خصوصا از نظر محدودیت های زمانی روبروی آمریکا و اینکه نمی توانند این بحران را به مدت طولانی دیگر و به همین وضعیت ادامه دهند) و بالا بردن هزینه توافق با آنان توسط آمریکا می باشد .
در سوی دیگر، آمریکا بصورت موقت بخشی از طرحهای خود در حوزه افغانستان را تا پایان انتخابات ریاست جمهوری این کشور در ماه نوامبر به دلایلی متوقف کرده است. هر چند به نظر می رسد تلاش به منظور آغاز تعاملی جدید با گروههای شورشی، توجه بیشتر بر بحث آموزش نیروهای امنیتی به منظور آمادگی پذیرش مسئولیت های مربوطه تا سال 2014 و تمرکز بر انتخابات ریاست جمهوری سال 2014 افغانستان سه موضوع قابل توجهی می باشند که دولت اوباما بنا دارد بعد از انتخابات نوامبر آمریکا و در صورت انتخاب مجدد آنها را با جدیت بیشتری مورد توجه قرار دهد، اما نگاهی گذرا به مبارزات انتخاباتی جاری در آمریکا بخوبی نقش و سهم کم افغانستان در این انتخابات را نشان می دهد نظر سنجی موسسه پیو (منتشر شده در ماه آوریل) نشان می دهد توجه رأی دهندگان آمریکائی بصورت کلی نسبت به موضوع افغانستان و در مقایسه با زمان مشابه در سال 2010 به میزان 13% کاهش داشته است. اوباما در برنامه های اعلامی خود موضوع افغانستان را در الویت ششم و بعد از تشکیل دو دولت فلسطینی و اسرائیلی، مخالفت با درخواست محمود عباس برای برسمیت شناختن دولت فلسطینی در سازمان ملل، تعهد مجدد بر امنیت اسرائیل و جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هسته ای اعلام نموده است. رامنی نیز بدون نام بردن از افغانستان و با تاکید بر دو الویت در حوزه سیاست خارجی به موضوع تروریسم بعنوان الویت دوم و بعد از رقابتهای اقتصادی در حوزه آسیا اشاره کرده است. علاوه بر این در سخنرانی رامنی در کنوانسیون نهائی جمهوری خواهان نیز اشاره ای به موضوع افغانستان نشده بود که همین نکته موجب اعتراض تعدادی از نیروهای نظامی آمریکائی مستقر در افغانستان گردید و اوباما نیز وی را به عدم دارا بودن برنامه مشخص در قبال این موضوع متهم نمود . هر دو کاندید از ورود به جزئیات موضوع افغانستان پرهیز نموده و در مجموع مبارزات انتخاباتی تلاش کرده اند مواضعی کلی در قبال تحولات این کشور بیان نمایند. تفاوت چندانی نیز در مواضع کلی این دو نفر مشاهده نمی شود. هر دو کاندید در مواضع اعلامی خود در قبال افغانستان بر خروج در 2014 تاکید و صرفاً به نظر می رسد تیم رامنی با انتقاد از اینکه اعلام جدول زمانی خروج به منزله چراغ سبزی به گروههای شورشی بوده، بهره گیری از نظرات نظامیان را در رابطه با زمان خروج از افغانستان بیشتر مورد اشاره قرار داده است. البته باید توجه داشت نظر سنجی دانشگاه کوینیییک در ماه جولای که نشان می دهد 60% رای دهندگان آمریکائی خواستار خاتمه حضور آمریکا در افغانستان بوده و تنها 31% کماکان بر مشارکت در این جنگ تاکید دارند می تواند نشانه روشنی برای توجه دو طرف بر چگونگی مواجهه با بحران افغانستان قلمداد شود. از این منظر تاکید تیم رامنی در ارتباط با جدول زمانی خروج را لزوما نمی توان تصمیم جمهوری خواهان برای استمرار وضع موجود فعلی در افغانستان دانست .
در واکاوی دلایل عدم توجه دو حزب به موضوع افغانستان در رقابتهای انتخاباتی ، علاوه بر موضوع عدم اقبال افکار عمومی در این کشور، باید چند نکته دیگر را نیز مورد توجه قرار داد : سیاستهای آمریکا طی 11 سال گذشته و علیرغم تفاوتهائی که میان بوش و اوباما وجود داشته موفق به حل بحران افغانستان نگردیده و عملا پاسخ مشخصی برای این بحران حداقل در مقطع مشاهده نمی شود ، باور و اعتماد عمومی افغانها نسبت به نقش تعیین کننده آمریکا تضعیف شده و این خود دلیلی برای گرایش محافظه کارانه افغانها خصوصا در مناطق روستائی نسبت به گروههای شورشی شده است، نتایج موجود در افغانستان را هنوز نمی توان حتی در حوزه دولت سازی، امنیت و بازسازی بعنوان نمونه ای موثر و کارآمد به افکار عمومی عرضه نمود ، پیچیده تر شدن بحران در افغانستان و عدم وجود برنامه ای روشن و تعیین کننده موجب پرهیز دو طرف از ورود مستقیم و همه جانبه به آن و انجام تعهدات جدید شده است .
مجموع تحولات و رویدادهای مذکور نمی تواند تصویر روشن و امیدوارکننده ای از آینده افغانستان حداقل در کوتاه مدت ارائه نماید. از این منظر باید قبول کرد که: این بحران فعلا ادامه خواهد یافت، ادامه حضور در افغانستان برای آمریکا خصوصا با توجه به اهداف فراافغانستانی آن به مفهوم استمرار وضع موجود بوده و با استقبال طرفهای منطقه ای مواجه نخواهد شد و در واقع نگرانیهای امنیتی ناشی از ادامه حضور آمریکا جائی برای خوش بینی باقی نمی گذارد. برای آمریکا به منظور عبور از بحران افغانستان انتخابهای چندانی نمی تواند وجود داشته باشد. از یک طرف عطش افراط گرائی برای کسب قدرت سیاسی را به دشواری با توجه به مجموع تحولات منطقه بتوان کنترل کرد، گروههای شورشی در خانه خودشان در حال مبارزه هستند و با محدودیتی به نام عنصر زمان مواجه نمی باشند. عامل ایدئولوژی هنگامی که در بسترهای اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی منطقه قرار می گیرد دیگر دغدغه ای به نام کمبود نیروی انسانی نمی تواند وجود داشته باشد خصوصا زمانی که پای اشغال خارجی در میان باشد. از طرف دیگر تصور اینکه آمریکا بتواند بدون نظر بخشهای امنیتی در پاکستان به توافقی با طالبان و یا سایر جریانات شورشی دست یافته و آنرا بصورت کامل عملیاتی نماید دشوار است. پذیرش این موضوع نیز مفهومی جز بازگشت به شرایط دهه 90 نمی تواند داشته باشد. بازگرداندن بحران در مسیر مناسب خودش لازمه پرهیز از شکستی است که نشانه های آن برای آمریکا آشکار شده است.

منبع: خبرانلاین

کلید واژه ها: افغانستانآمریکا


نظر شما :