جنگ یا صلح: جهان به کدام سو می رود؟

سایه سنگین جنگ جهانی سوم

۲۷ دی ۱۳۹۸ | ۱۰:۰۰ کد : ۱۹۸۸۸۵۶ آمریکا خاورمیانه انتخاب سردبیر
ابوالفضل پازوکی در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می‌نویسد: معروف است که می گویند جنگ ادامه سیاست به شیوه دیگری است این یعنی اینکه اگر قدرت مسلط (امریکا) نتواند اختلافاتش را با قدرت یا قدرت های چالشگر(revisionist power)  از طریق دیپلماسی و میز مذاکره حل کند جهان به زودی همان اتفاقی را شاهد خواهد بود که آلبرت پایاک آن را صد و اندی سال پیش پیش بینی کرده بود؛ جنگ جهانی سوم. جنگی که شاید این بار نه به قیمت پیروزی یک طرف و شکست طرف دیگر بلکه به مثابه پایان حیات بشری باشد. آیا تمامی این اتفاقات و بحران ها در صحنه روابط بین المللی نشان از رفتن جهان به سمت جنگ جهانی سوم است؟
سایه سنگین جنگ جهانی سوم

نویسنده: ابوالفضل پازوکی، دانشجوی ارشد روابط بین الملل دانشگاه بین المللی قبرس

دیپلماسی ایرانی: در سال ۱۸۷۰ میلادی وقتی آرزوی دیرینه آلمان ها برای اتحاد سرزمینی تحت رهبری خردمندانه بیسمارک(Bismark)  صدراعظم نامی پروسیا(Prussia)  به واقعیت ژئوپولتیک تبدیل شد، مایل ها آن طرف‌تر نویسنده ای به نام  آلبرت پایک(Albert Pike)  در آمریکا کتابی با عنوان " Morals and Dogma of the Ancient and Accepted Scottish Rite of Freemassonary"  منتشر کرد. آلبرت پایک در این کتاب سه پیش بینی از آینده جهان ارائه کرد که دست بر قضا دو مورد از آنها  تا بدین لحظه به واقعیت تبدیل شده اند؛ جنگ جهانی اول و دوم. بسیاری پیش بینی های او را در آن زمان جدی نمی گرفتند اما پس از جنگ جهانی دوم، بسیاری از نگاه ها معطوف به او و اثرش شد و سیلی از تئوری های توطئه پیرامون او در اذهان عمومی شکل گرفت. آلبرت پایک در کتابش از سه جنگ جهانی که در آینده به وقوع خواهد پیوست صحبت می کند. جنگ جهانی اول در اویل قرن ۲۰ و جنگ دوم جهانی در اوسط این قرن، دو تا از جنگ های سه گانه ای بود که او وقوعش را سال ها قبل و در قرن ۱۹ پیش بینی کرده بود. 

بسیاری در طول جنگ سرد(Cold war)  و اوج تنش های دو ابر قدرت آن دوران، یعنی ایالات متحده امریکا و اتحاد جماهیر شوروی، می پنداشتند که جنگ سوم جهانی بین این دو بلوک قدرت که از لحاظ ایدئولوژی، نوع نظام سیاسی و اقتصادی در برابر هم صف آرایی کرده بودند به وقع خواهد پیوست. اما با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ این احتمال از بین رفت. 

پس از فروپاشی بلوک شرق بسیاری از صاحبنظران و تحلیلگران غربی بر این عقیده و اندیشه بودند که تاریخ به پایان خود فرا رسیده است و نظم لیبرالی همه جهان را در برخواهد گرفت و بر کشمکش های ایدئولوژیک یک بار برای همیشه پایان خواهد داد. از همین رو بود که میشل فوکویاما نویسنده و متفکر ژاپنی – امریکایی کتاب خود با عنوان "پایان تاریخ؛ آخرین انسان" را نوشت و در آن پایان تاریخ و پیروزی هژمونی لیبرالیسم غربی را اعلام کرد. 

اما دیری نپایید که خوشبینی های دهه پایانی قرن بیستم جای خود را به بدبینی دهه آغازین هزاره سوم داد. شاید نقطه عطف این چرخش بزرگ بی ربط حملات شوک آور گروه تروریستی القاعده به خاک ایالات متحده امریکا در سال ۲۰۰۱ باشد. حملاتی که جهان را متحیر کرد و نشانه ای از این که کشمکش های ژئوپولتیک جهانی به این سادگی ها هم که برخی می پنداشتند تمام شدنی نیست. 

پس از فروپاشی بلوک شرق و تفوق بلوک غرب بر سیاست جهانی و قبل از حملات ۱۱ سپتامبر کمتر کسی پرسش از آینده جهان می کرد چرا که آینده جهان در آن زمان حاضر بود؛ اینکه تمامی جوامع بشری ناگزیر از پیوستن به تمدن غربی هستند و دیر یا زود باید نه تنها نظام های سیاسی مبتی بر لیبرال دموکراسی غربی را اقتباس کنند بلکه باید دستگاه فکری و ارزشی خود را نیز مبتنی بر ارزش ها و هنجارهای غربی بازتعریف کنند. این نظر با توجه به فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی چنان مقبول و محبوب بود که کمتر کسی جرات انتقاد به این نظر را داشت. اما حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر و متعاقب آن اعلام "جنگ علیه تروریسم" توسط دولت جورج بوش پسر و آغاز لشکرکشی به افعانستان در همان سال سبب شد تا پرسشی که برای چندین سال از یادها رفته بود و یا آن روز پنداشته می شد که جوابش مشخص و ساده است بار دیگر اذهان اندیشمندان و تحلیلگران را به خود مشغول کند: جهان به کدام سو می رود؟ به راستی ۱۹ سال پس از حمله ۱۱ سپتامبر و حمله به افغانستان و آغاز جنگ علیه تروریسم جهان به کدامین سو رهسپارست؟ این سطح از تنش های سیاسی و به خصوص اقتصادی در جهان نشانه گر چیست؟ آیا جهان در آستانه جنگ جهانی سوم است همان گونه که آلبرت پایک حرفش را زده بود؟

اگر دهه نود میلادی را دهه یکه تازی امریکا در روابط بین الملل بدانیم دو دهه آغازین قرن ۲۱ خلاف روندی شد که بسیاری در غرب در دهه ۹۰ می پنداشتند. چالش جهان غرب با جهان اسلام، رشد بی نظیر چین که حدود ۴۰۰ میلیون انسان را از فقر مطلق نجات داد و این کشور را به دومین قدرت اقتصادی برتر جهان تبدیل کرد، احیای تزاریسم روسی تحت رهبری ولادیمر پوتین همگی گواه براین واقعیت هستند که با گذشت هر چه بیشتر زمان جهان قطبی تر و کانون های قدرت متنوع تر می شوند.  همکاری های نزدیک و در بسیاری از موارد استراتژیک روسیه و چین از آغاز پایان سلطه و سروری کامل ایالات متحده امریکا بر جهان نشان دارد. اغراق نیست اگر گفته شود که مسیر تحولات جهانی تا حد بسیاری تحت تاثیر همکاری این دو کشور است. این طور به نظر می رسد که قدرت اقتصادی چین با طعم قدرت نظامی روسیه توانسته است تا حد بسیاری توازن قدرت(balance of power)  را در روابط بین الملل بار دیگر برقرار کند. این دو قدرت نوظهور توانسته اند همکاری های خود را در قالب سازمان همکاری های شانگهای (SCO) سامان و نظم دهند. همچنین اتحادیه اروپا(EU)  که روزگاری نه چندان دور همگان آن را در صف متحدین طبیعی امریکا به شمار می آوردند با توجه به خروج بریتانیا از این نهاد و همچنین تنش روزافزون آن با امریکای به رهبری رییس جمهور دونالد ترامپ گواه این حقیقت هستند که اتحادیه اروپا نیز کم کم  در حال مبدل شدن به بازیگر مستقل در صحنه روبط بین الملل است.
 
اما متاسفانه جهان اسلام از این تحولات تا حدی بسیاری به دلیل درگیری و جنگ های خانمان سوز داخلی و فرقه ای عقب افتاده است. جهانی که پتانسیل بالقوه تبدیل شدن به بازیگر درجه یک جهانی را دارد اما به دلایلی که گفته شد از کاروان تحولات جهانی جامانده است. هر چند تلاش چند سال گذشته کشورهایی همچون ترکیه و یا عربستان سعودی برای تاسیس بلوک جدید اسلامی نتایجی جز ویرانی و جنگ در بر نداشته است.

بسیاری از صاحبنظران بر این نظرند که یکی از زمینه های به قدرت رسیدن فردی همچون ترامپ در امریکا و آغاز جنگ تجاری این کشور با چین همین رشد کانون های جدید قدرت در روابط بین الملل است. امریکایی ها که خود قوانین جهان پسا جنگ جهانی دوم را نوشتند حال دارند به زیر بازی ای می زنند که خود آن را شروع کردند. امریکا که حال آرزوی سیادت بر سیاست جهانی خود را  از دست رفته می داند امیدوار است تا با حربه اختلال و آشوب و تهدید دیگر رقبای نوظهور را در نطفه خفه کند. شاید برخی سخت گیری های اقتصادی ترامپ توانسته باشد آهنگ رشد اقتصادی چین را کند کند که گویا تا اینجا نیز کند کرده است اما به نظر نمی رسد که در بلند مدت بتواند این رشد و توسعه را محدود کند. امریکا باید سهم بلوک جدید قدرت را به رسمیت بشناسد و از افزایش تنش ها بپرهیزد. 

اما رفتارهای امریکا در چند سال گذشته چیز دیگری را می گویند. خروج از پیمان های چند جانبه اقتصادی، سیاسی و به خصوص نظامی این کشور از آغاز روندی نشان دارد که خیلی ها از آن بیمناک و هراسانند؛ جنگ جهانی سوم. 

پل کندی(Paul Kennedy)  در کتاب معروف خود به نام "ظهور و سقوط امپراتوری ها" با توجه به فکت های تاریخی نشان می دهد که چگونه هیچ انتقال قدرتی در روابط بین المللی همراه با صلح نبوده و نظم های نوین همواره از دل جنگ های بزرگ برآمده است‌. قدرت مسلط(dominant power)  از یک سو در پی حفظ نظم موجود (status qou) است و قدرت چالشگر( revisionist power)  از سوی دیگر در تلاش برای برهم زدن نظم موجود. این دو حرکت متضاد در لحظه ای به یکدیگر برخورد پیدا می کنند که همانا لحظه درگیری سخت و نظامیست که از دل آن نظم نوین زاده می شود.

تفوق دولت ملت ها(nation states) در صحنه روابط بین الملل پس از جنگ های سی ساله و پیمان وستفالی (۱۶۴۸)، الگوی جدید سیاست جهانی پس از جنگ جهانی دوم در غالب سازمان های بین المللی همگی گواه بر این نظریه هستند. بسیاری از صاحبنظران در چند سال اخیر و با توجه به رشد حیرت انگیز چین بر این نظرند که جهان در آرامشی قبل از طوفان به سر می برد. تمرکز نیروهای نظامی ایالات متحده در خاور دور و سعی در مهار چین از یک سو و توسعه روزافزون میزان اثرگذاری چین به همراه روسیه در سیاست جهانی از سوی دیگر، همگی دال بر وارد شدن جهان به مرحله ای حساس و تاریخی است که آینده بشر و حیات بر روی زمین تا حدودی وابسته به آن است.

معروف است که می گویند جنگ ادامه سیاست به شیوه دیگری است این یعنی اینکه اگر قدرت مسلط (امریکا) نتواند اختلافاتش را با قدرت یا قدرت های چالشگر (revisionist power) از طریق دیپلماسی و میز مذاکره حل کند جهان به زودی همان اتفاقی را شاهد خواهد بود که آلبرت پایاک آن را صد و اندی سال پیش پیش بینی کرده بود؛ جنگ جهانی سوم. جنگی که شاید این بار نه به قیمت پیروزی یک طرف و شکست طرف دیگر بلکه به مثابه پایان حیات بشری باشد. آیا تمامی این اتفاقات و بحران ها در صحنه روابط بین المللی نشان از رفتن جهان به سمت جنگ جهانی سوم است؟ تنها گذشت زمان می تواند این سوال را پاسخ دهد اما آغاز سوال ۲۰۲۰ که مصادف با اوج تنش ها بین ایران و امریکا بود نمی تواند نشانه مناسبی برای صلح بین المللی باشد. این طور به نظر می رسد که متاسفانه رشد تنش های بین المللی در چند سال گذشته جهان را به جنگی بزرگ نزدیکتر کرده است. تنشی هایی که اگر مدیریت نشوند به راحتی می توانند جهان را به کام یک جنگ ویرانگر دیگر بکشاند؛ جنگی که در نتیجه آن نه از تاک نشانی ماند و نه از تاکنشان.

کلید واژه ها: جنگ جهانی سومپایان جهان تک قطبیجهان چند قطبیایران و امریکاجنگ با ایران


( ۴۹ )

نظر شما :

iranzamin ۲۷ دی ۱۳۹۸ | ۱۷:۱۸
جرأت نمیکنند همه اینها قبلأ پیشبینی شده بود شش سال است بارها گفته شده؟! حتی اسمش را گذاشتیم بلوف آمریکا و اروپا.جنگ با ایران امروز غیر ممکن است.من بارها قبلأ هم گفتم اگر فریب برجام را نمیخوردیم و قدرت بازدارندگی هسته ای ایران قیچی نمیشد و آن همه اطلاعات سری فوق سری طبقه بندی شده به غرب هدیه نشده بود و آن مقدار اورانیم غنی شده و غیره..؟ از کشور خارج نشده بودند؟ حالا حتی آمریکا جرأت نمیکرد اینهمه تا این حد فشار اقتصادی بیاورد! چون آن زمان کشور خطرناکتر بود برای دشمنانش نزدیکتر بود به ساخت بمب اتمی که غربیها ادعایش را میکنند؟!؟ هم اینکه ناشناخته تر برای غرب؟! ولی اطلاعات سری متأسفانه هدیه شد لبخند هم زدیم براش به هر صورت؟وقتی گوش شنوا نباشد کاری نمیشود کرد.ایران امروز با کمک نیروهای نیابتیش به قدرتی تبدیل شدن بسیار زهراگین در منطقه برای دشمنانش طوری که نیروهای آمریکایی توان مقابله با آن را ندارند و اگر جنگی که شما میفرمایید در بگیرد حسابی خسارت میبینند چنان خسارتی که ارتشش قبلأ ندیده! پنتاگون این را میداند بارها اعتراف کردن!اگر جنگ شود اکثر نیروهایش و تمام منافعش نابود شده پایگاهایش شخم زده شده چند ساعته کل منطقه آتش گرفته! این چیزی نیست که آمریکا و اروپای توخالی نوچه امریکا جرأت کنند چنین هزینه ای را پرداخت کنند! پس حمله بلوف است!
افخمی ۲۷ دی ۱۳۹۸ | ۱۷:۳۹
آقای محترم جنگ سوم که در سال 1990 تمام شد وجنگ چهارم از2001 با حمله به افغانستان شروع وتاکنون ادامه دارد.
ف.ت ۲۸ دی ۱۳۹۸ | ۱۹:۲۲
من هم پیش بینی کردم تا ۱۵ اردیبهشت جنگ بین ایران و امریکا میشود و دوول روسیه و چین و عربستان هم درگیر میشوند .