از فروپاشی نهادهای بینالمللی تا بازآرایی جنگ نیابتی
ایران در مرکز فشار ترکیبی جدید
نویسنده: علی رحیمی پور، کارشناس ارشد روابط بینالملل و ارشد مدیریت دفاعی و مدرس دانشگاه
دیپلماسی ایرانی: مجموعه تحولات اخیر، از رفتارهای دولت ترامپ با ناتو و نهادهای بینالمللی گرفته تا تحرکات تروریستی، آشوبهای شهری و جابهجایی بازیگران نیابتی در پیرامون ایران، نشاندهنده ورود نظام بینالملل به فاز بیقاعدگی سازمانیافته است. در این فاز، نهادها دیگر ضامن ثبات نیستند؛ بلکه ابزار قدرتهای بزرگ میشوند.
تحلیل محتوای یادداشتهایی در دیپلماسی ایرانی «بلای ترامپ بر سر ناتو» و «خروج آمریکا از سازمانهای بینالمللی» نشان میدهد که ایالاتمتحده، بهویژه در دوره دوم ترامپ، از چندجانبه گرایی عبور کرده و به ابزارسازی گزینشی از نهادها رسیده است.
ناتو منحل نمیشود؛ اما از یک اتحاد دفاعی به یک اهرم فشار سیاسی – نظامی تبدیل میشود. این منطق را باید به خاورمیانه تعمیم داد: نهادها تضعیف میشوند، اما شبکهها تقویت میشوند. در همین چارچوب، آنچه «تله دیپلماسی در خدمت جنگ و ترور» نامگرفته، دقیقاً با الگوی جنگ نیابتی در دریای سرخ، یمن و سودان همخوان است.
رفتار امارات در خروج ظاهری از یمن، نه نشانه عقبنشینی، بلکه تغییر سطح مداخله است؛ خروج از میدان پرهزینه نظامی و ورود به میدان کمهزینه ژئوپلیتیک، اطلاعاتی و لجستیکی. این الگو در سودان، دریای سرخ و حتی قفقاز جنوبی تکرار میشود.
همزمان، فروختن پ.ک.ک و جایگزینی آن با تحریرالشام و انتقال عناصر داعش و پ.ک.ک به مرزهای عراق و نزدیکی ایران، نشانهی مدیریت چرخه عمر گروههای تروریستی است. گروهها نه دوست دائمیاند و نه دشمن دائمی؛ بلکه ابزارهای مصرف شوندهاند. وقتی کارایی یک ابزار تمام میشود، بهسادگی کنار گذاشته میشود.
وقایع مربوط به جنگ ۱۲ روزه و سپس پروژه سهروزه آشوب شهری، همراه با ورود سلطنتطلبان و گروههای وابسته به آمریکا را باید ذیل مفهوم «جنگ ترکیبی شهری» فهم کرد؛ جنگی که هدف آن نه تصرف سرزمین، بلکه فرسایش اعتماد اجتماعی و القای فروپاشی حکمرانی است. تکذیبهای رسمی درباره تعطیلی سفارتخانهها و روایتسازیهای رسانهای اغراقآمیز، بخشی از همین نبرد شناختی است.
در سطح کلانتر، تجمیع گروههای معاند در غرب، شرق و شمال ایران و تلاش برای ایجاد وحدت فرماندهی میان آنها، با تحریک باکو در قفقاز جنوبی و فشارهای همزمان از جنوب و غرب، نشاندهنده یک محاصره امنیتی شبکهای است. این محاصره بدون اعلانجنگ عمل میکند؛ اما هزینههای امنیتی بالایی تحمیل میکند.
تحرکات آمریکا و اروپا در گرینلند و تنش با کانادا، در کنار این تحولات را میتوان بهعنوان عملیات انحراف راهبردی تحلیل کرد؛ ایجاد تمرکز رسانهای و تحلیلی در نقاط دوردست برای کاهش حساسیت نسبت به خاورمیانه. این دقیقاً با منطق «پیشبینیناپذیری» که بهعنوان مهمترین مؤلفه بازدارندگی مطرحشده، در تضاد است.
درنهایت، سخن از «معاملهای دیگر بر سر ایران» با حضور ترکیه، جولانی، آمریکا، صهیونیستها و شیخنشینها، بیش از آنکه یک توافق مشخص باشد، بیانگر میل ساختاری به مهار ایران از بیرون است؛ مهاری که اگر با خطای سیاستزدگی داخلی همراه شود، میتواند هزینهزا باشد. سیاست زمانی به آفت امنیت ملی تبدیل میشود که با تحریف ادراک تهدید، قفلکردن تصمیمگیری و قابل پیشبینی کردن رفتار، واقعیت را قربانی روایت کند و امکان تصمیمهای عقلانیِ سخت اما ضروری را از بین ببرد.
در جمعبندی: ایران نه با یک دشمن واحد، بلکه با یک آرایش سیال از فشارها مواجه است: نهادی، نیابتی، شناختی و ژئوپلیتیکی.
سناریوی محتمل، تداوم فشار فرسایشی است، نه جنگ مستقیم. در چنین وضعیتی، مزیت ایران نه در واکنشهای قابل پیشبینی، بلکه در برهم زدن محاسبات دشمن، انسجام داخلی و فهم درست بازی بزرگ نهفته است.
در شرایط فشار ترکیبی و جنگ شبکهای، اولویت نظام حکمرانی باید بر تصمیمگیری عقلانی، منع سیاست زدگی و حفظ پیشبینیناپذیری راهبردی متمرکز شود، سیاسیون، نیروهای مسلح و نهادهای امنیتی باید با انسجام نهادی، هماهنگی بینبخشی و مقابله همزمان با تهدیدهای نیابتی، شناختی و ژئوپلیتیکی،با مردم عمل کنند.
مزیت ایران نه در واکنشهای هیجانی، بلکه در برهم زدن محاسبات دشمن، تقویت تابآوری داخلی و فهم دقیق بازی بزرگ قدرتها نهفته است.


نظر شما :