نیهیلیسم استراتژیک، راهبرد جدید غرب علیه ایران!
هرج و مرج بیانداز و حکومت کن
دیپلماسی ایرانی: جهان در دوران گذار قرار دارد. ستون های نظم بین الملل در حال ریزش و بعضا فرو ریختن هستند. در چنین وضعیتی، یک ایران مطلوب برای غربی ها و رژیم صهیونیستی یک ایران در هرج و مرج است، حداقل تا زمان رسیدن به نظم جدید در سطح بین الملل. در مقاله حاضر، این موضوع مورد بررسی قرار می گیرد که وضعیت مطلوب برای دشمنان ایران در شرایط فعلی نه تقسیم زمین ایران به واحدهای کوچک تر - که امکان آن دشوار تر است - بلکه تبدیل این زمین به باتلاقی است که برای سال ها مردم و منابع را به داخل خود ببلعد. به عبارت دیگر، زمانی که گفته می شود غرب قصد بلعیدن ایران را دارد، باید این قصد را تلاشی برای اعمال وضعیت «خود-بلعی» تفسیر کرد که در آن، ایران توسط خود ایران بلعیده و در خود نابود شود. این تلاش هم دنبال کردن سیاست نیهیلیسم استراتژیک است که در ادامه با هم آن را خواهیم خواند.
تجزیه و هرجومرج دو پدیده متمایز اما مرتبط در فرایند فروپاشی سیاسی هستند که تفاوتهای بنیادین در ماهیت، هدف و پیامدهای خود دارند. تجزیه به معنای تقسیم یک واحد سیاسی به چند واحد کوچک تر بر اساس مرزهای جغرافیایی، قومی، زبانی یا مذهبی است که نتیجه آن، ظهور دولتها یا موجودیتهای جدید با حاکمیت محدود اما نسبتا متمرکز است. در تجزیه، هر چند نقشه سیاسی دگرگون میشود و یکپارچگی پیشین از میان میرود، اما در درون هر واحد جدید، امکان برقراری نظم، تشکیل نهادهای حکمرانی، و تداوم ساختارهای اجتماعی و سیاسی وجود دارد (حالا اینکه چقدر احتمال برقراری این نظم وجود دارد بحث جداگانه ای است). به عبارت دیگر، تجزیه، «مرزها» را جابهجا میکند اما لزوما «نظم» را نابود نمیسازد.
اما هرجومرج، فرایندی کاملا متفاوت است: هدف هرج و مرج نه بازتعریف مرزها، که زدودن هرگونه نظم و ساختار از درون جامعه است. هرجومرج به دنبال ایجاد «خلا قدرت» مطلق است، یعنی وضعیتی که در آن هیچ نهاد، گروه یا نیرویی نتواند بر بخش قابل توجهی از قلمرو یا جمعیت کنترل موثر اعمال کند. در هرجومرج، مرزها نه جابهجا، که محو میشوند، حکمرانی به کلی منتفی میگردد و جامعه به انبوهی از ذرات متفرق و بیارتباط تبدیل میشود. از منظر راهبردی، تجزیه ممکن است برای برخی قدرتهای خارجی گزینهای قابل قبول یا حتی مطلوب باشد، چرا که موجودیتهای کوچکتر معمولا وابستهتر و ضعیفتر هستند، اما هرجومرج سطحی کاملا متفاوت از کنترل و سلطه را ممکن میسازد. در هرج و مرج دیگر با پدیده نظم متمرکز در واحدهای کوچک روبرو نیستیم، بلکه با فقدان مطلق نظم مواجه هستیم که خود بستری برای مداخله دائمی مدیریت بحران، و بهرهبرداری بیپایان از منابع و انرژیهای اجتماعی فراهم میآورد. در تجزیه، هنوز با موجودیتهایی مواجهیم که میتوانند سخن بگویند، مطالبه کنند، و مسئول شناخته شوند. مهم تر آنکه در تجزیه هنوز هم امکان برقراری نوعی اتحاد، حداقل در آینده، چه به شکل کشوری واحد از نو یا اتحادیه یا شورا وجود دارد. در هرجومرج اما با خلایی روبهرو هستیم که هیچکس را نمیتوان مخاطب قرار داد و هیچکس را نمیتوان پاسخگو خواند و این دقیقا همان وضعیتی است که رژیم صهیونیستی به پشتوانگی غربی ها به دنبال آن در ایران است.
نیهیلیسم استراتژیک
شکگرایی رادیکال، به ویژه در قالب تفکر «کار خودشان است» که در کشورمان شاهد آن هستیم، یکی از موثرترین ابزارهای مفهومی برای ایجاد فضای مساعد جهت نیهیلیسم استراتژیک و در نهایت هرجومرج است. این نوع شکگرایی، که از تردید روششناختی فلسفی فاصله گرفته و به انکار سیستماتیک هرگونه حقیقت مستقل بدل میشود، با خصلتی تمامیتخواهانه، امکان تشخیص واقعیت در جامعه را از میان میبرد. در نمونه مشخص در ایران، وقتی بخشی از افکار عمومی و حتی بخشی از خواص به این باور میرسند که جنایاتی آشکار مانند کشتار مردم عادی توسط رژیم صهیونیستی، در واقع «کار خود حکومت» است، در حقیقت در تلهای معرفتی گرفتار می شوند که به طور همزمان چند کارکرد راهبردی برای دشمن دارد. نخست، این انگاره با «نفی عاملیت» مردم ایران، آنها را به تماشاگرانی منفعل بدل میکند که نه توانایی تشخیص، که حتی قدرت قضاوت درباره رخدادها را نیز از خود سلب کردهاند. اگر «کار خودشان است»، پس «حکومت همه کاره است» و «مردم هیچ کاره» هستند. این گزاره خطرناک نوعی دوگانگی میان حکومت و مردم به وجود می آورد که گویی در طرفی یک هیولا و در طرفی دیگر یک مردم کاملا جدا و بی اختیار و در رویارویی با این هیولا قرار گرفته است. در اینجاست که «اختیار» از میان می رود، یعنی خود مفهوم اختیار از میان می رود و حتی واکنش خشن و غیر معقول یک معترض هم به بی اختیاری وی یا حداقل به «دیگر چاره ای نبود» تقلیل می یابد، به این معنی که حتی اگر فردی خشن ترین کارها را هم انجام دهد، باز نوک پیکان ملامت به سمت به اصطلاح «هیولای حکومت» خواهد بود که «دلیل» واکنش خشن و غیر معقولانه بوده است.
در نیهیلیسم استراتژیک، تمایز میان «علت» و «دلیل» از سوی روایت های رسانه ای از میان میرود و هر دو به یک عامل کلی و بیرونی نسبت داده میشوند. یعنی یک قدرت یا ساختار مسلط - که در اینجا «حکومت» است - هم بهعنوان علت همه مشکلات معرفی میشود و هم بهعنوان دلیل توجیهکننده همه رفتارها. در نتیجه، فرد دیگر رفتار خود را حاصل انتخاب و مسئولیت شخصی نمیداند، بلکه آن را واکنشی اجتنابناپذیر به شرایط بیرونی تلقی میکند. برای مثال، اگر کسی مرتکب خشونت شود، گفته میشود «چارهای نداشت» یا «مقصر اصلی نظام است»، و معرفی همین عامل بیرونی به عنوان علت رفتار نیز از سوی این رسانه ها تشویق می شود. به عبارتی دیگر، زمانی که اختیار و عاملیت فرد در روایت «کار خودشان است» حذف می شود، به ناچار علت و دلیل یکی می شوند تا جایی که فرد واکنش خشن خود را نتیجه طبیعی و غیر قابل اجتناب «رفتار حکومت» می بیند. یعنی، در اینجا دیگر این فرد نیست که می کشد، تخریب می کند یا آشوب ایجاد می کند. در ذهن این فرد بی اختیار، این خود حکومت است که آشوب ایجاد کرده است!
دوم، با «یکساننمایی همه کنشگران»، مرز میان ستمگر و ستمدیده، قاتل و مقتول، و آزارگر و آزاردیده محو می شود تا جایی که دیگر هیچ نیروی اخلاقی برای جانبداری باقی نمیماند. حتی اگر هم که فردی آگاهانه یا ناآگاهانه هم میهنان خود را در اغتشاشی به قتل برساند، باز هم وی «قاتل اصلی» محسوب نمی شود چرا که قاتل اصلی همان «حکومت» است که «باعث و بانی» و «علت و دلیل» آن قتل شده است. این همان نقطه نیهیلیسم فعال است: وضعیتی که در آن بالاترین ارزشها بی ارزش می شوند و انسان در ورطه بیاعتقادی به هر حقیقتی سقوط میکند و زمانی که هیچ چیز ارزش نداشته باشد پس به هر دری زدن ارزش دارد. حتی اصطلاحات اخیر را که رسانه های ضد ایرانی مدام راجع به «پایان» اسلام یا «پایان» جمهوری اسلامی یا «پایان» حکومت ایران می گویند باید در این راستا تحلیل کرد: این رسانه ها قلب اعتقادی مردم را هدف گرفته اند: تمدن، میهن، دین، حکومت!
یکی از دلایلی که شاهد به وجود آمدن حس خود تحقیری در میان بخشی از جامعه هستیم نیز از این نیهیلیسم ناشی می شود. این بخش از جامعه به «باور بی باوری» افتاده است، درست مثل فردی که تمام عمر برای ساخت یک تجارت تلاش می کند و در آخر متوجه می شود که اصلا کالایی برای آن تجارت در جهان وجود نداشته است (ایرانیانی که قرن ها به تمدن خود افتخار کرده اند و دین باور بوده اند ناگهان با روایتی مواجه می شوند که خود آن تمدن و دین را هدف گرفته است و در این حالت خود را مانند آن فرد بازنده در تجارت می بینند). در چنین حالتی، این فرد به چه کاری دست می زند؟ یا به نیهیلیسم منفعل و یا به نیهیلیسم فعال می افتد. نیهیلیسم منفعل همان افتادن به ورطه افسردگی و بی هدفی است که در بخشی از جامعه شاهد آن هستیم. نیهیلیسم فعال اما بخشی دیگر را شامل می شود که به سبب بی معنایی به خشونت و عصبانیت افراطی می افتد و به اصطلاح به هر دری می زند. هر دو گروه منفعل و فعال خود را در نقطه ای می بینند که «چیزی برای از دست دادن ندارند». ایجاد این دو گروه نیز همان نقشه راه رسانه های متخاصم در جامعه است تا به هر دری زدن و همه چیز را مجاز کردن تبدیل به هدف نهایی جامعه شود. اگر دشمن بتواند از این وضعیت بهره برداری استراتژیک بکند، در آن زمان می توان از نیهیلیسم استراتژیک و هرج و مرج در سطح جغرافیای سیاسی صحبت کرد.
سوم، این شکگرایی رادیکال و «کار خودشان است» به طور متناقضنمایی با «ایجاد آمادگی برای پذیرش هر روایت بعدی» همراه است. وقتی ذهنیت عمومی یک بار پذیرفت که شواهد عینی قابل اعتماد نیستند، در برابر پذیرش روایتهای بعدی، هر قدر هم که نامعقول باشند، آسیبپذیر میشود. یکی از دلایلی که برخی تئوری های عجیب و غریب در سطح جامعه جاری است به این موضوع بر می گردد. یکی از کارهای رسانه های ضد ایرانی، تزریق شک گرایی رادیکال نسبت به هر موضوعی در داخل ایران است. در روایت این رسانه ها، حتی زلزله، سیل، بارش یا عدم بارش و آتش سوزی هم با نوعی «سیاست پشت پرده» همراه است! حتی وقتی پدیده ای طبیعی چون برف و باران هم «کار خودشان» شود، دیگر نمی توان به هیچ چیز اعتماد کرد. در واقع، قابلیت تشخیص در میان مردم از میان می رود. اما، به هر حال انسان از جستجو حقیقت دست نمی کشد! در طبیعت انسان است که در جست و جوی حقیقت باشد، ولی زمانی که همه چیز پیچیده شود، انسان جویای حقیقت به دنبال ساده ترین توضیحات می رود. در واقع، انسان به مانند فردی تشنه در کویر، بیچاره یا desperate می شود و به سوی کوچک ترین بازتابی که نشان از آب حقیقت دارد می رود. به همین دلیل است که بسیاری تعجب می کنند چگونه می شود بخشی از جامعه صحبت های ساده لوحانه را باور کند. دلیل آن، از دست دادن زمین سخت و مورد اعتماد حقیقت به سبب ورود سیل شک گرایی رادیکال است که باعث شده تا این افراد به هر گوشه ای چنگ بزنند. حقیقت آن چنان از این بخش از جامعه دور می شود - به سبب شک گرایی بیمارگونه - که آن ها در حال توهم یا hallucination حقیقت در برابر چشمان خود می شوند. یعنی دوری افراطی از حقیقت به سبب روایت های شک گرایانه باعث تصور نزدیکی افراطی به حقیقت می شود. از منظر نیهیلیسم استراتژیک، این وضعیت ایده آل است: جامعهای که نه تنها توان مقاومت، که حتی توان درک درست دشمن را از دست داده است! در چنین فضایی، هر رویدادی از جنایت شهری و خیابانی گرفته تا بلایای طبیعی را میتوان به «دسیسه داخلی» نسبت داد و هر کنش مقاومتی را پیشاپیش بیاعتبار ساخت. در بی اختیاری، بی باوری و بی اعتمادی، انسان چون تکه چوبی است که اگرچه غرق نمی شود اما به هر سوی می رود.
چرا رژیم های متخاصم این سیاست را در قبال ایران انتخاب کرده اند؟
انتخاب این رویکرد رادیکال از سوی رژیم صهیونیستی و غربی ها در قبال ایران، ریشه در انباشت شکست استراتژیهای پیشین دارد. مدل کلاسیک «تفرقه بینداز و حکومت کن» که قرنها ستون اصلی سیاست امپراتوری ها بود، بر فرضیه وجود نخبگان محلی انعطافپذیر و مشروطی استوار بود که حاضر به همکاری با قدرت خارجی در ازای حفظ منافع و موقعیت خود بودند. اما این معادله در مواجهه با جوامع ملیگرای اصیل و جوامعی که حافظه تاریخی قوی از استعمار دارند، با بنبست ساختاری مواجه میشود.
در این رابطه، باید گفت که حتی به نظر می رسد حمایت از «پهلوی» در غرب هم تمرکز اصلی نباشد. تمرکز اصلی بر روی ایجاد هرج و مرج در داخل کشور است. جایی هم که از پهلوی حمایت می شود، مدل رادیکالیزه شده آن است که از خشونت استفاده کند. در چنین شرایطی، راهبرد جایگزین عبور از «مهندسی نخبگان» و حرکت به سوی «مهندسی بحران» خواهد بود. یعنی بهجای تلاش برای ساختن یک نیروی همسو و مشروع، تمرکز بر فرسایش انسجام اجتماعی، تضعیف اعتماد عمومی، و افزایش شکافهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی در داخل کشور خواهد بود: سیاست بلعیدن ایران توسط خود ایران! هدف از این رویکرد، نه لزوما تغییر فوری نظام سیاسی، بلکه تبدیل جامعه به یک میدان دائمی بیثباتی است؛ میدانی که در آن، نیروی ملی صرف مدیریت بحرانهای داخلی شود و ظرفیت کنش مستقل در سطح منطقهای و بینالمللی کاهش یابد.
در واقع، قدرت خارجی دیگر به دنبال یافتن متحدانی برای «اداره کردن» ایران نیست، زیرا دریافته است که چنین متحدانی یا وجود ندارند یا به سرعت بیاعتبار میشوند و یا اینکه می توانند در آینده خطر آفرین باشند. این استراتژی را میتوان «معادله ژئوپلیتیک زمین سوخته» نامید: اگر نمیتوان در این سرزمین محصولی کاشت که به نفع ما باشد، باید آن را چنان آلوده کرد که هیچ محصولی نتواند در آن رشد کند. تاکتیک هم در اینجا پرورش نیروهایی است که کارکردشان صرفا «ویران کردن» است، بیآنکه نیازی به توانایی «ساختن» داشته باشند (درست مانند تلاش برای جایگزینی حماس با داعش ویرانگر در غزه). این کار با توزیع روانگردان های اجتماعی چون شک گرایی رادیکال، نیهیلیسم فکری و بی اعتمادی جمعی در راستای پرورش یک گروه بزرگ از افراد بی اختیار یا «زامبی» در زبان عامیانه، به ظاهر بازنده و خشن انجام می شود. این هم درست همان تلاش برای انداختن یک بمب اجتماعی پرقدرت در پشت جبهه هدف از سوی رژیم صهیونیستی است.
دلایل ترجیح هرج و مرج نسبت به حمایت از دولت وفادار
در نظریههای روابط بینالملل معمولا بر این نکته تاکید میشود که «هرجومرج» ذاتا مطلوب نیست. حتی گاه گفته میشود که بیثباتی و آشوب یکی از اصلیترین تهدیدها علیه برخی کشورها، از جمله ایالات متحده، است. با این حال، پیش از هر چیز باید توجه داشت که این تحلیل عمدتا ناظر به شرایطی است که نوعی نظم تثبیتشده در نظام بینالملل وجود داشته باشد. در چنین وضعیتی، ثبات در سطح جهانی معمولا با نوعی نظم و انسجام در سطح داخلی واحدهای سیاسی همراه میشود و آن را بازتولید میکند. اما در دورههای گذار و تحول ساختاری، شرایط بهکلی متفاوت است.
جهان امروز در حال گذار از یک نظم قدیمی و ورود به دوران کشمکش ها قبل از پایداری نسبی شرایط در نظمی جدید است. درست در حالتی که نظم داخلی بازتابی از نظم جهانی تثبیت شده است (مانند حمایت یا رشد نظام های دموکراتیک در زمان قدرت نظم غرب گرا)، هرج و مرج داخلی را هم باید بازتابی مطلوب از هرج و مرج جهانی دانست. در دوران عبور، کشورها در حال سهم تراشی هر چه بیش تر قبل از تعدیل وضعیت و رسیدن به درجه ای از آرامش پس از طوفان سهمگین دوران عبور هستند. در این حالت است که هرچه آب بیش تر گل آلود شود، همان قدر هم می توان از آن بیش تر ماهی گرفت.
در چنین شرایطی، هرج و مرج نه تنها بر دولت با ثبات و غیر همسو ارجحیت دارد، بلکه می تواند بر دولت با ثبات و غیر همسو هم ارجحیت داشته باشد. تحولات فناورانه، به ویژه انقلاب در ارتباطات و پیدایش شبکههای اجتماعی، امکان کنترل و جهتدهی به جمعیتهای فعال در میدان هرجومرج را فراهم آورده است. آشوب، برخلاف گذشته، لزوما به معنای ازدسترفتن کنترل نیست. آشوب را می توان مدیریت، هدایت و حتی به ابزاری برای پیشبرد اهداف تبدیل کرد. درست به مانند استفاده از ویروس ها و باکتری های کشنده، آشوب هم می تواند در محیط مناسب رسانه ای پرورش یافته و به جامعه تزریق و به شکل کنترل شده ای هدایت شود. در واقع، باید از این ذهنیت خارج شد که آشوب همیشه به معنای غیر قابل کنترل بودن است. در وضعیت فعلی جهان، آشوب یعنی خود کنترل!
افزون بر این، به سبب تشدید کنترلهای مرزی و نظارتهای امنیتی، میزان خسارتهای احتمالی ناشی از فعالیت گروههای هرجومرجطلب اعم از تلفات انسانی، هزینههای مادی، و بهویژه پیامدهای ژئوپلیتیک در قیاس با هزینههای مقابله با یک دولت متمرکز و سازمانیافته، به مراتب کمتر و قابل مهارتر است. چه تضمینی است که دولت جایگزین حکومت فعلی ایران تبدیل به یک دولت به اصطلاح «یاغی» نشود؟ این امید غرب برای جایگزینی حکومت در روسیه با حکومتی به اصطلاح مطلوب تر هم شکست خورد، جایی که قرار بود الکسی ناوالنی جایگزین ولادیمیر پوتین شود اما در بسیاری از موارد وی حتی ناسیونالیست تر از ولادیمیر پوتین ظاهر شد. بنابراین، امن ترین کار نه جلوگیری از تشدید «احتمال» بلکه بستن راه هرگونه «امکان» است.
در همین زمینه، باید یادآور شد که دولتها - حتی آنهایی که در زمره دولتهای به اصطلاح «سرکش» یا یاغی طبقهبندی میشوند - ظرفیتهایی برای بسیج منابع، جلب حمایت بینالمللی، و بهکارگیری ابزارهای حقوقی و دیپلماتیک دارند. این دولت ها به هر حال می توانند واحد های متحدی برای ضربه زدن ایجاد کنند. اما هرجومرج، ماهیتا فاقد چنین ظرفیتهایی است. هرجومرج نه سفارت دارد که بسته شود، نه داراییهای خارجی دارد که مسدود گردد، نه رهبرانی دارد که بتوان تحریمشان کرد، و نه مرزهایی دارد که بتوان از آن ها مطالبه گری کرد. حتی اگر دولتی ظاهرا ضعیف یا بیثبات باشد، در ضعیفترین حالت خود باز هم واجد حداقلی از غرور ملی، حاکمیت، و قابلیت بسیج است. اما هرجومرج، اینگونه نیست. هرجومرج را میتوان خرید، میتوان جهت داد، میتوان خاموش و روشن کرد و مهمتر از همه، هرگز نمیتواند اظهار ادعا کند.
همچنین، شیوه برخورد با هرج و مرج متفاوت از شیوه برخورد با یک دولت است. در واقع، یکی از عمیقترین تحولات در کارکرد هرجومرج، نقش آفرینی آن به عنوان «سپر حقوقی» در برابر مسئولیتپذیری بینالمللی است. در نظم کنونی که حقوق بینالملل همچنان می تواند به شکل قابل توجهی مورد استفاده قرار گیرد، تعامل با دولتها مستلزم رعایت چارچوبهایی است که هزینههای مداخله را افزایش میدهد: حاکمیت، تمامیت ارضی، منع مداخله در امور داخلی، و مسئولیت حمایت. اما هرجومرج چنین هزینههایی ندارد. وقتی جامعهای درگیر آشوب داخلی است، قدرتهای خارجی میتوانند با استناد به «وضعیت استثنایی» و «خلا قدرت»، مداخلات خود را در قالب «کمک بشردوستانه»، «حمایت از گروههای میانهرو» یا «مبارزه با تروریسم» بازتعریف کنند (قرار دادن نام سپاه پاسداران در لیست تروریستی از سوی اروپاییان را هم باید در این راستا تحلیل کرد).
بهعلاوه، هرجومرج به مثابه ابزار استهلاک منابع و نیروهای اجتماعی است. از منظر اقتصاد سیاسی، هرجومرج کارکردی حیاتی در «استهلاک سازمانیافته» منابع مادی و انسانی جوامع هدف ایفا میکند. دولتهای متمرکز، حتی در شرایط محاصره و تحریم، قادر به انباشت سرمایه، برنامهریزی بلندمدت، و توسعه ظرفیتهای راهبردی هستند. اما هرجومرج، این امکان را سلب میکند. در شرایط آشوب، تمام نیروی جامعه صرف بقای روزمره، مدیریت بحرانهای آنی، و مواجهه با تهدیدات پراکنده میشود. سرمایههای مادی در آتش درگیریهای داخلی میسوزد، سرمایههای انسانی از طریق مهاجرتِ نخبگان و نیروهای کارآمد هدر میرود، و سرمایههای اجتماعی در گرداب بیاعتمادی و گسست همبستگیها فرو میریزد. نتیجه، جامعهای است که قادر به تولید قدرت، انباشت ثروت، یا حتی بازتولید ساده خود نیست. هرجومرج، جامعه هدف را در وضعیتی از «ضعف دائمی» نگه میدارد که هرگز نمیتواند به بازیگری تاثیرگذار در معادلات منطقهای یا جهانی تبدیل شود. این دقیقا نقطه مقابل توسعه و توانمندسازی است و می توان آن را «توسعهزداییِ نیابتی» نامید.
همچنین، هرجومرج این امکان را برای قدرتهای خارجی فراهم میآورد که اهداف خود را با هزینهای به مراتب کم تر از مداخله مستقیم پیگیری کنند. جنگهای کلاسیک هزینههای سنگینی بر بودجه کشورها تحمیل میکنند، افکار عمومی را متشنج میسازند، و احتمال تلفات انسانی گسترده، چه در میان نیروهای خودی و چه در میان غیرنظامیان، را به همراه دارند. اما هرجومرج، این معادله را دگرگون میکند. در محیط آشوب، قدرت خارجی میتواند با صرف هزینهای ناچیز چون تامین مالی گروهی محدود، ارسال محمولهای سلاح، یا حتی صرفا راهاندازی کمپینی رسانهای، خشونتی عظیم و پایدار را در جامعه هدف شعلهور سازد. این خشونت، توسط نیروهای داخلی اجرا میشود، قربانیان آن عمدتا مردم همان جامعهاند، و پیامدهای منفی آن از جمله بیثباتی منطقهای، آوارگی جمعیت، و بحرانهای انسانی نیز به حساب همان جامعه و گاه همسایگانش نوشته میشود. بازیگر خارجی، با سرمایهگذاری اندک، به بازدهی کلان دست مییابد: تضعیف رقیب، ایجاد کانون بحران در نزدیکی مرزهای او، و مشغولسازی منابع و انرژیهای آن برای سالهای متمادی. این را میتوان «برونسپاری خشونت» با بالاترین نسبت سود به هزینه نامید.
در پایان اینکه یکی از پیامدهای هرجومرج، تاثیر آن بر لایههای هویتی و روایتی جوامع هدف است. در شرایط ثبات، جوامع قادر به تولید و بازتولید روایتهای ملی، خاطرات جمعی، و الگوهای هویتی نسبتا پایدار هستند. اما هرجومرج این توانایی را از بین میبرد. آشوب داخلی، مرزهای «ما» و «آن ها» را محو و بازتعریف میکند. دشمن، دیگر نه آن قدرت خارجی دور، که همسایه، همشهری، یا حتی خویشاوندی است که به جناح یا قطب رقیب پیوسته است. در این وضعیت، روایتهای کلان ملی جای خود را به روایتهای خرد قطبی، قومی، مذهبی یا طایفه ای میدهند. خاطرههای مشترک، در گرداب درگیریهای داخلی، به خاطرههای متخاصم تبدیل میشوند. این فرایند، که میتوان آن را «هرج و مرج روایتی» نامید، پیامدی حیاتی برای قدرتهای خارجی دارد: جامعهای که روایت مشترک خود را از دست داده باشد، هرگز نمیتواند به اجماعی درباره منافع ملی، تهدیدات خارجی، یا راهبردهای مقاومت دست یابد. قدرت خارجی، در چنین فضایی، میتواند روایتهای مورد نظر خود را از طریق رسانههای وابسته، شبکههای اجتماعی، و گروههای نیابتی ترویج کند، بیآنکه با مقاومتی منسجم از سوی روایت مسلط ملی مواجه شود. هرجومرج، به این ترتیب، نه تنها میدان فیزیکی، که میدان معنایی نبرد را نیز برای قدرت خارجی میگشاید.
حتی اگر بگوییم که هدف دشمن تجزیه ایران است، این هدف را باید هدف نهایی آن دانست. تجزیه در ایران تنها از راه هرج و مرج ممکن می شود. بنا بر این، هدف اولیه و فعلی دشمن ایجاد هرج و مرج در دوران گذار تا رسیدن به نظم بین المللی نسبتا پایدار است. محاسبات دشمنان ایران بدین شکل طراحی شده است تا کشورمان را در دوران گذار به ورطه هرج و مرج انداخته و در نظم آینده بین الملل آن را با تجزیه تمام کند. چگونه می توان با این سیاست مقابله کرد؟ این بحثی است که وظیفه تک تک شهروندان به عنوان فرد و وظیفه جمعی ما به عنوان جامعه برای پیگیری آن را می طلبد. باید با گفت و شنود فعال به دنبال راه های مقابله با این سیاست بود تا کشتی ایران به سلامت از این طوفان دوران گذار عبور کرده و به ساحل قدرت برسد.



نظر شما :