عشق و نفرت در تبعید:
چرا برخی مهاجران علیه کشورشان می شوند؟
دیپلماسی ایرانی: چرا بسیاری از مهاجران، به خصوص مهاجران کشورهای جنوب جهانی از کشورشان بد می گویند و تصویری بعضا نادرست، یک طرفه یا حتی کاملا اشتباه ارائه می دهند؟ چرا حتی این بدگویی تا نفرت هم پیش می رود و به رفتاری تهاجمی تبدیل می شود؟ اگر بگذریم از برخی به اصطلاح فعالان که فعالانه در صنعت دروغ و استعمار – واقعا این روزها باید از چنین صنعتی صحبت کرد که بازوهای رسانه ای، دولتی، تحقیقاتی و غیره دارد – مشغول هستند، بسیاری از مهاجرانی که در جرگه منتقدان بی رحم قرار می گیرند را می توان افرادی توصیف کرد که از نوعی پریشانی درونی به سبب مشکلات مهاجرتی رنج می برند. در واقع، اصل مهاجرت خود مشکل اصلی است و مقاله حاضر هم بیش تر سعی کرده تا این تمرکز بر مهاجرت به عنوان مشکل ریشه ای مهاجر نگاه کند. در عین حال، لازم به یادآوری است که هر چقدر هم که این پریشانی بزرگ و شدید باشد، باز هم نمی تواند توجیه گر رفتاری چون حمایت از بمباران یا جنگ علیه میهن باشد. آنچه در اینجا مد نظر است، بررسی دلایلی است که باعث می شود این مهاجران چنین رفتاری از خود بروز دهند، به امید اینکه با درک صحیح بتوان پلی میان آن ها و میهن شان برقرار و مسئولیت انسانی و اجتماعی را به آن ها یادآوری کرد.
بحران هویت و فروپاشی «خود» میان دو جهان
جامعهشناسان سالهاست که از «بحران هویت جامعه مهاجران» سخن میگویند. فرد مهاجر نه کاملا متعلق به میهن خود است و نه کاملا در سرزمین جدید پذیرفتهشده است. این وضعیتی شبیه به تعلیق است؛ تعلیقی میان «خود سابق» و «خود جدید». آنچه در روانشناسی به آن «بازسازی هویت» گفته میشود، فرآیندی دردناک و زمانبر است. فرد باید خودش را دوباره تعریف کند: زبان وی تغییر میکند، شبکه اجتماعی وی دگرگون میشود، ارزشهای وی بازتعریف میشوند و حتی زبان بدن وی در جامعه جدید دچار تغییر می شود. این تغییرات تا جایی ادامه پیدا می کند که معنای موفقیت، عزت نفس و منزلت اجتماعی در ذهن مهاجر را دگرگون می کند.
وقتی فرد نمیتواند با بخش مهمی از هویت خود کنار بیاید، به جای درمان آن، تلاش میکند آن بخش را نابود کند، درست مانند زمانی که قطع عضوی از بدن تنها راه نجات بدن می شود. میهن در اینجا دیگر فقط یک جغرافیا نیست؛ یک «بخش از خود» است، بخشی که اکنون دردناک شده و باید حذف شود تا هویت جدید پایدار بماند. اگر میهن نابود نشود، فرد مهاجر یا در برزخ میان دو هویت قرار خواهد گرفت یا اینکه در جامعه جدید گوشه گیر خواهد شد که خود آن هم یک هویت جدید دیگر است. در این زمان است که نابودی میهن بهگونهای نمادین به عنوان نابودی «خود سابق» تلقی می شود؛ خودی که اکنون تنها یادآور ناتوانی، رنج ها، داستان ها و گذشتهای است که فرد دیگر نمیخواهد به آن بازگردد. مهاجر نمی خواهد به شیرینی گذشته برگردد چون یادآوری آن تلخ است و حس غم انگیزی به وی می دهد. اما، به خاطرات گذشته هم نمی خواهد برگردد چون تلخی آن دو چندان می شود. پس تصمیم می گیرد همه چیز را اعم از خوب و بد خراب کند تا هیچ راهی برای بازگشت به خود سابق نماند.
نابودی گذشته همچنین به معنای نابودی هر گونه امکان قبول مسئولیت است. درست مثل فردی که در میان یک خواب هیجان انگیز بیدار می شود و ادامه رویا را نمی بیند، مهاجر در کشور بیگانه با نوعی دوگانگی عجیب بیدار می شود: «اگر به خواب بروم، آیا ادامه رویا را خواهم دید؟» مهاجر از خود می پرسد: «اگر به کشورم بازگردم، آیا می توانم موفق شوم؟»، «اگر می توانستم، پس اصلا چرا مهاجرت کردم؟» این ها پرسش هایی هستند که مهاجر با هر شروع صبح، پایان شب و برخورد به هر مانع شاید از خود بپرسد. اما دردناک تر آنجاست که دیگران هم از وی این سوالات را می پرسند. به همین سبب است که برخی مهاجران تا جایی پیش می روند که حتی اسم و ظاهر خود را تغییر داده و سعی می کنند زبان مادری خود را هم به شکل دیگری صحبت کنند. مهاجر نمی خواهد نه مسئولیتی نسبت به گذشته و نه مسئولیتی برای بازگشت به گذشته در خود احساس کند. مهاجر از میهن خود دل نمی کند؛ از دل خود دل می کند!
خود – مشروعیتبخشی و ضرورت اثبات «درست بودن تصمیم»
مهاجران نیاز دارند تا به خود و به دیگران اثبات کنند که «ما درست انتخاب کردیم.» در اینجاست که مهاجر به مشروعیتبخشی زیستی – اجتماعی نیاز پیدا می کند. این همان اصلی است که می گوید انسانها نیاز دارند تصمیمهای مهم زندگی خود را در چارچوب معنایی قرار دهند. اگر میهن همچنان پایدار، قابل زیست و محترم باقی بماند، این روایت برای مهاجر دچار اختلال میشود. سوال ناگزیر مطرح میشود: «اگر آنجا اینقدر هم بد نبود، پس چرا رفتی؟»
مهاجر بدون هرگونه سرمایه نمادین وارد جامعه جدید می شود. سرمایه نمادین یعنی نوعی سرمایه که نه مادی و نه الزاما قابل اندازهگیری است، اما میتواند به قدرت، اعتبار و امتیاز واقعی تبدیل شود. این سرمایه از راه اعتبار، شهرت، احترام، وجهه اخلاقی، منزلت فرهنگی، آبرو، مشروعیت سیاسی یا حتی «اعتبار رنج» بهدست میآید و دقیقا زمانی عمل میکند که دیگران آن را به رسمیت بشناسند. برای مثال، صحبت های یک کارشناس را در نظر بگیرید. احتیاجی نیست که او با تبلیغات رسانه ای یا استخدام افراد برای سخن خود به دنبال شنونده باشد. همین که به عنوان یک «کارشناس» سخن می گوید و مردم هم جایگاه وی را تایید می کنند برای وی کافی است تا بتواند در جامعه تاثیر و نفوذ داشته باشد.
سرمایه نمادین از آنجایی که نمادین است نیاز به شناخته شدن دارد (به همین سبب است که می شنویم برخی مسئولان می گویند «بسیاری از ایرانیان موفق در خارج از کشور فقط خواستار احترام در کشورشان هستند). حتی اگر یک فرد بازاری به عنوان فردی «معتبر» شناخته شود و حتی اگر اعتبار وی ریشه در ثروت وی داشته باشد، تا زمانی که بهصورت «ارزش قابل احترام» در نگاه جامعه بازنمایی نشود، نمی تواند نفوذ داشته باشد. زمانی که فردی مهاجرت می کند، هر اندازه هم که ثروتمند، دانشمند یا با مهارت باشد، به سبب نداشتن سرمایه اجتماعی در جامعه مقصد هیچ اعتباری نخواهد داشت. در واقع، هیچ کسی در جامعه مقصد آن فرد را بیش تر از یک «دانشمند»، «ثروتمند» یا «استادکار» نمی شناسد. اینجاست که مهاجر به ساخت هویت جدید با روایتی جدید احساس نیاز می کند. فرد مهاجر به عبارتی شروع به «داستان بافی» می کند و خود را به عنوان قهرمان داستان جلوه می دهد. از طرفی - همان طور که در بخش قبل گفته شد - هویت پیشین خود را تخریب و نابود و به همراه آن میهن خود را در ذهن خود نابود کرده، و از طرفی دیگر هم مجبور است تا همین روایت نابودی را به دیگران ارائه دهد. چرا؟ چون اگر فرد نتواند این روایت را هم در درون و هم در بیرون به خود و دیگران بقبولاند، با مشکل جدی روانی روبرو می شود که همان «ناهماهنگی شناختی» است: حالتی روانشناختی که وقتی انسان همزمان با دو باور، دو ارزش یا دو تجربه متناقض روبهرو میشود، دچار تنش و ناراحتی ذهنی میگردد. ذهن انسان نمی تواند این تضاد را تحمل کند و تلاش میکند با توجیه، تغییر باور، بازنویسی روایت گذشته یا بیاهمیت جلوه دادن واقعیت، این تنش را کاهش دهد و فرد را به سمت یک باور یا یک ارزش سوق دهد. بنابراین، ارائه تصویر «غیر قابل زندگی بودن میهن» به دیگران در خارج در واقع تجلی تصویر درونی تخریب میهن است که مهاجر برای رهایی از برزخ دو هویتی برای خود ساخته است.
اما، مهاجر فقط نمی خواهد راوی رنج باشد. اگر که تنها راوی رنج باشد یعنی اینکه در برابر اطرافیان در جامعه جدید خود سرشکسته و رنج دیده باقی مانده است. مهاجر نمی خواهد مورد ترحم قرار گیرد. او می خواهد که مورد احترام باشد. اینجاست که داستان رنج را تبدیل به روایتی حماسی می کند که تبدیل به پایه اعتبار وی و منبع سرمایه نمادین وی در چشم دیگران می شود. در واقع، مهاجر که در کشور جدید بدون هیچ سرمایه نمادین و اعتباری قرار گرفته سعی می کند تا روایت خودساخته رنج را نقد (مانند پول) کرده و آن را تبدیل به «اعتبار رنج» کند. اعتبار رنج در بسیاری از جوامع مقبول است. اگر به داستان افراد موفق در ایالات متحده گوش دهید، خواهید دریافت که همیشه داستان زندگی خود را روایتی با رنج و مشقت فراوان توصیف می کنند تا جایی که سعی می کنند گذشته خود را حتی اگر که راحت و مرفه هم بوده پنهان کنند.
رنج منبع اعتبار است چون فقط یک تجربه شخصی نیست؛ رنج همیشه دلایل و ریشه های اجتماعی دارد و رفع آن مسئولیت تمامی اجتماع را می طلبد. مهاجری که راوی رنج و بیچارگی در میهن خود می شود در واقع به دنبال کسب یک منبع مشروعیت و قدرت اخلاقی است چرا که در ساختارهای اجتماعی، معمولا کسی که رنج دیده است اغلب حق بیش تری برای سخن گفتن، انتقاد کردن و مطالبه کردن پیدا میکند؛ جامعه به نوعی احساس بدهکاری به او می کند و داوری وی معتبرتر تلقی میشود چرا که به هر حال «سرد و گرم روزگار را چشیده است.»
کم ترین مطالبه ای که مهاجر با روایت رنج می تواند داشته باشد مطالبه شنیده شدن و دیده شدن است. به لطف این روایت است که کم کم می تواند در جامعه برای خود اعتبار کسب کند و نفوذ خود را افزایش دهد. جمعیت شنوا و تماشاگر هم که پای داستان وی می نشیند بلافاصله شروع به تایید و تحسین قهرمانی ها و سخت کوشی وی می کند. «همه می گویند عجب تصمیم شجاعانه ای گرفتی که آن کشور را ترک کردی» واکنشی می شود که تخریب میهن، هویت و بخشی از فرد را تایید و تحسین می کند. این میل و احتیاج به تایید و اعتبار تا جایی پیش می رود که حتی می تواند باعث شود تا مهاجر از پیشرفت کشور خود احساس درد و اضطراب کند. به همین دلیل است که بسیاری از مهاجران حتی به خارجی ها توصیه می کنند تا مبادا به میهن شان مسافرت کنند چرا که به ادعای آن ها یا «خطرناک» یا «خرابه» است. مهاجر می داند که در صورت درک واقعیت از طرف جامعه مقصد دیگر وی نمی تواند قهرمان داستان بماند. به همین سبب است که حتی در صورت لزوم برای نابودی علنی کشور خود هم گام بر می دارد و این گام ها تا جایی پیش می روند که می توانند شامل تلاش های افراطی برای بمباران کشور یا حمله نظامی به آن باشند تا بدین ترتیب تایید داستان های رنج و قهرمانی های وی ادامه داشته باشد.
نمایش موفقیت و برتری با مقایسه اجتماعی بهعنوان ساز و کاری دفاعی
نمایش موفقیت و برتری در بسیاری از موارد نه صرفا یک رفتار اجتماعی سطحی، بلکه ساز و کاری دفاعی برای محافظت از هویت است. نباید فراموش کرد که انسان هیچ گاه خود را در خلأ تعریف نمیکند؛ همیشه «دیگری» چه به شکل عام و چه به شکل خاص بهعنوان یک آینه حضور دارد. این دیگری آن قدر در نهاد انسان نهادینه است که حتی اگر فردی در جنگل یا صحرا به تنهایی قدم بزند باز هم خود را از یک چشم دیگر، ولو چشمی ناشناخته یا الهی، می بیند. برای بخشی از جامعه مهاجران، مردم داخل کشور همان آینه هایی هستند که تصویر وی را بازتاب می کنند: حضور آن ها یادآور تصمیمی است که مهاجر در گذشته گرفته و باید همچنان و هر طور شده آن را «درست» نگه دارد و درست جلوه دهد: «اگر مردم داخل کشور دوام بیاورند، زندگی بسازند، امید داشته باشند یا حتی بهرغم تمام سختیها احساس خوشی و کرامت کنند، پس من چرا جا مانده ام؟ اگر قرار بود که آن ها زندگی خوش و خوشحالی داشته باشند، پس چه دلیلی داشت که من همه چیز را رها کنم، اینجا از صفر با رنج و درد آغاز کنم و از کشور و زندگی خود جا بمانم؟!» این آینه تصویری ناراحتکننده به مهاجر می دهد؛ تصویری که میگوید شاید ترک میهن نه یک پیروزی قهرمانانه، بلکه انتخابی عجولانه، مبهم و نا عاقلانه بوده است. طوفان آرام می شود و یا حتی پی می برد که اصلا طوفانی در کار نبوده، اما به هر حال مهاجر از کشتی کشور به آب پریده و حالا به گوشه سنگی چنگ زده در حالی که همه مسافران به راه و زندگی عادی خود شاید حتی با فراز و نشیب های کم تر ادامه می دهند. حتی شاید تصمیم برای پریدن به خارج از کشتی بیش تر از آنکه خارجی ها می گویند نه تصمیمی شجاعانه بلکه از روی ترس و ضعف بوده است؟!
برای رهایی از این تنش ناخوشایند، ذهن به ساز و کاری پناه میبرد که روانشناسان آن را «پیروزی از راه مقایسه منفی» مینامند؛ یعنی اثبات موفقیت نه از راه ساختن زندگیِ بهتر، بلکه از طریق شکست خوردن دیگری. وقتی میهن در بحران فرومیرود، مهاجر ناخودآگاه احساس میکند که انتخاب وی تایید شده است؛ اگر دیگران شکست بخورند یا روایت شکست ارائه شود، مهاجر بهطور خودکار در جایگاه «برنده اخلاقی و عقلانی» مینشیند: همه در کشور شکست خورده اند و مهاجر پیروزمندانه سالم مانده است! به عبارتی دیگر، مهاجر سعی می کند تا همه و همه اعم از کسانی که بالاتر، هم سطح و پایین تر از وی در میهن وی بودند را به پایین فشار دهد. در آخر، این خواست می تواند آن قدر جنون انگیز شود که مهاجر حتی برای بمباران و کشتار هم میهنان خود نیز تلاش می کند. «هرچه باشد، من در اینجا زنده هستم و بقیه جان خود را در جنگ یا اغتشاشات از دست داده اند! قطعا زنده بودن بالاتر است. پس تصمیم من برای ترک میهن درست بود و من موفق هستم،» ذهنیتی بیمار خواهد بود که منبع شادی مهاجر را در غم دوستان و عزیزان دیروز تعریف می کند. حتی همین مهاجر پس از آنکه هم میهنان وی در جنگ و اغتشاشاتی که خود مهاجر سهمی در دمیدن در آتش آن داشته جان خود را از دست می دهد هم شروع به سوگواری می کند تا هم از رنج اخلاقی درونی خود بکاهد، هم به دیگران نشان دهد که چقدر انسانی و با عاطفه رفتار می کند و هم موفقیت خود را در «دیگری» شکست خورده و فوت شده ببیند گویی که هم میهن فوت شده وی تصمیم مهاجرت او را از بستر مرگ تایید و تحسین می کند!
مهاجری که راوی روایت های خودساخته است به میهن و هم میهن شکست خورده احتیاج دارد تا بتواند پیروز و قهرمان داستان باشد. این مهاجر دیگر نمی خواهد به سوال «آیا واقعا ارزشش را داشت» از طرف هم میهنان خود پاسخ بدهد. حتی نمی خواهد آن سوال که محرک درد و رنج خودِ مخروبه است را بشنود. مهاجر می خواهد که هم میهن وی از پایین به بالا به او نگاه کرده و آینه عبرت برای وی باشد که تصمیم ترک کشور را هر لحظه و در هر مکان تایید می کند. به همین سبب است که بسیاری اوقات مهاجران از بازگشت هراس دارند. آن ها از پاسخ به سوالات «پس چرا» هراس دارند تا مبادا مانند کسانی جلوه کنند که برای صعود به قله موفقیت تلاش کرده اما نتوانسته اند و حالا بازگشته اند. مشکل آنجاست که نه کوه و نه قله ای از اول هم وجود نداشت! همه خودساخته و ساخته مهاجر، جامعه و اعضای آن است.
عشق و نفرت همزمان؛ اگر برای من نیست، برای هیچ کسی نباشد
سرزمین مادری تنها یک جغرافیا نیست. فلسطینی هایی که حاضر نیستند غزه را ترک کنند و به اروپا و آمریکا کوچانده شوند به این دلیل بر ماندن در میهن اصرار می کنند که می دانند دوری از آن یعنی دوری از تار و پود خویشتن. برای آن ها، میهن «زمین» نیست. میهن «خاک» است. حتی بسیار پیش می آید که صهیونیست ها و غربی ها در صحبت از اراضی اشغالی از «land - زمین» استفاده می کنند در حالی که فلسطینیان به «soil - خاک» اشاره می کنند. زمین کاربرد دارد. خاک معنا دارد. زمین مثل هر شاخه گل در گل فروشی است، در حالی که خاک مثل شاخه گلی است که عاشقانه داده می شود. یکی قیمت دارد، دیگری ارزش دارد. زمین را می توان خرید، فروخت و حتی معاوضه کرد. خاک را اما تنها می توان و باید نگه داشت. یکی، زمینی است که انسان به آن هبوط کرده، دیگری خاکی است که سرشت آدمی با آن آفریده شده است. یکی دار قالی است، دیگری تار و پود قالی! سرزمین مادری بافت احساسی و وجودی انسان است. رایحه، شکل، صدا، طعم، و ساختار جغرافیایی همه بخشی از فکر و ذهن انسان شده اند.
نباید از یاد برد که انسان موجودی در تاریخ است. هویت وی نیاز به امتداد وجودی دارد: ابتدا، میان و پایان دارد. شاید بتوان ذائقه غذایی و موسیقی را تغییر داد، اما این تغییر به معنای نابودی آن امتدادی است که از گذشته آغاز، در حال ادامه و به آینده می رود. تمام آن بافتی که کودکی و نوجوانی فرد را تشکیل داده در مهاجرت دچار دگرگونی می شود. خاطرات تنها در خاطر می مانند اما زنده نمی شوند. در حالت عادی درخت خاطره باید به مانند درختی باشد که با قرار گرفتن در متنِ زنده کننده خاطره دوباره شکوفه دهد. در مهاجرت، درخت خاطره به مانند درخت زمستان می نماید، اما در واقعیت تنها چنین می نماید. نه منتظر بهار است و نه امیدوار به شکوفه دادن. به سان درخت زمستانی است، اما پژمرده و بی جان شده است!
انسان در سرزمین مادری زندگی نمی کند. این سرزمین مادری است که در انسان زندگی می کند. این تفاوت میان فرد محلی و مهاجر است. میهن جایی است که ما را تعریف می کند. مثل ستون هایی می شود که وجود ما در آن شکل گرفته و ساخته شده است. وقتی ستون ها بریزند، شاید بتوان ساختمان را از نو ساخت. اما شاید هم هیچ گاه نشود از زیر آوار رنج این فرو ریختن بیرون آمد و شروع به ساختن دوباره کرد. حتی اگر سازه ای دیگر ساخته شود مانند ساخت برج ایفل پاریس در شانگهای چین خواهد بود. ایفل را می توان ساخت، اما هر برجی را نمی توان ایفل نامید. آری، هر کوهی را نمی توان دماوند و هر مسجدی را نمی توان نصیرالملک نامید.
اینجاست که رابطه مهاجر با میهن رابطه عشق و نفرت می شود. از یک سو، بخشی از وجود و تار و پود وی در حاک میهن مانده و هرگونه قطع ریشه با قطع قسمتی از وجود خود همراه خواهد شد. از سویی دیگر، میهن را در خود نابود و همه پل های درونی برای رسیدن به آن را تخریب کرده است. اینجاست که حس حسرت با حس نفرت همراه می شود، درست مثل عاشقی که یا با دست رد معشوق مواجه شده یا نمی تواند به معشوق خود برسد. مهاجر که از جنگی درونی رنج می برد سعی می کند این جنگ را از خود دور و به دامن میهن بیاندازد: «اگر قرار است که من به معشوق نرسم، پس هیچ کس نباید به آن برسد،» انگیزه و توجیه وی برای ضربه زدن به میهن خود خواهد بود، درست مثل عاشقی شکست خورده که بر صورت معشوق اسید می پاشد. عاشق شکست خورده که خود را همیشه در آینه معشوق و از دیده او می دیده، حالا کاری می کند که معشوق دیروز دیگر نتواند به آینه نگاه کند و کسی هم نتواند به او نگاه کند. این همان «پیوند دوگانه عاطفی» است و زمانی اتفاق می افتد که فرد نتواند به عشق خود برسد. در واقع، مهاجر در خود احساس پوچی نمی کند. مهاجر خود را پوچ احساس می کند. خودِ مهاجر پوچ شده است. بخشی از وجود وی نا-وجود شده است. بخشی از او اصلا او نیست. نمی تواند کوه بچگی خود را با کوهی در سوئیس یا کانادا جایگزین کند. غذاهای سوئدی هیچ خاطره ای از کودکی را در وی زنده نمی کنند. معماری فرانسوی جایی نیست که با دوستان خود در آن می نشست و آرامش می گرفت. هر آن قدر هم که سعی می کند پوچی خود را پر کند، هیچ وقت سیر و سیراب نمی شود و این تا جایی ادامه پیدا می کند که در زمین بیگانه با خود بیگانه می شود.
مهاجر از یک سو به تنهایی وجودی خود نگاه می اندازد و از سویی دیگر هم نمی تواند به میهن، آن معشوق دور افتاده، نگاه کند. اما هرچقدر هم که به آن نگاه نکند و از آن خبر نگیرد، چشم میهن در ضمیر ناخودآگاه وی و به وی نگاه می کند. اینجاست که مفهوم «حسادت وجودی» به میان می آید. حسادت وجودی حس حسادت به داشته ها یا موفقیت های یک فرد نیست. این نوع حسادت نسبت به کل وجود دیگری و شیوه بودن وی حس می شود. شاید مثال آن را بتوان در قتل هایی دانست که قاتل هیچ گونه قصد دزدی نداشته و حتی مقتول را هم نمی شناخته است اما به هر حال مرتکب قتل شده است. در اینجا، قاتل نسبت به بودن مقتول به عنوان یک کل و به شیوه ای که او در جهان هست حسادت می ورزد. گاهی وقت ها حتی مهاجر از وضعیت مالی بهتر و موقعیت شغلی مطلوب تر هم برخوردار است اما با همه این ها به شیوه بودن هم میهن خود حسادت می کند. به همین سبب هست که سعی می کند تا میهن خود را به هر شیوه ای نابود کند تا بدین ترتیب همه هم میهنان او با نابودی امکان زیستن رو در رو بمانند. مهاجر که هر روز را با سختی و رویارویی با بخشی از خود که به هیچ وجه کامل نشده سپری کرده حالا به دنبال انتقام جمعی است. او سعی می کند تا تمام امکان زیست در میهن و برای هم میهنان خود را نابود کند. بر صورت میهن چنان چنگ می کشد تا صدای چنگ سوز و گداز بلند شود.
جامعه و رسانههای اجتماعی به عنوان عوامل تشدیدکننده
فشار گروهی نیز عامل مهمی است. هر اندازه هم که فرد مستقل باشد، با وارد شدن به جامعه جدید بیش تر از آن که تاثیرگذار باشد تاثیر پذیر خواهد بود چرا که مهاجر تنها یک فرد است در حالی که جامعه به عنوان یک نهاد همیشه عامل شکل دهنده هست و خواهد بود. هر تصمیم گیری مهاجر در چارچوب های هنجاری جامعه خارجی شکل خواهد گرفت. شاید اصطلاح «خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو» را بتوان بهترین تصویر حال مهاجر دانست که مجبور است با تمکین به ارزش های جامعه مقصد نه تنها آن ها را دنبال بلکه در مواردی حتی آن ها را شخصا به پیش ببرد. واقعیت این است که مهاجر حتی تا نسل ها بعد هم مهاجر باقی می ماند درست مثل آنچه در اروپا اتفاق افتاده که به نسل های بعدی مهاجران که در آنجا به دنیا آمده و بزرگ شده اند هنوز هم «نسل های دوم، سوم مهاجران» اطلاق می شود. خیلی ساده است: مهاجر برای کشور مقصد تنها وسیله ای کاربردی است. اگر منفعتی در مهاجر نباشد کشور مقصد وی را نمی پذیرد. کشور خارجی هم می داند که مهاجر آن را فقط و فقط برای منفعت انتخاب کرده است. هیچ مهاجری از روی ارزش های انسانی و اخلاقی و برای آبادانی کشور مقصد به آن مهاجرت نمی کند! رابطه مهاجر و مقصد همیشه یک رابطه منفعت گرا بوده است. دولت بریتانیا را در نظر بگیرید که در آن سیاست های ضدمهاجرتی را در بسیاری از موارد از زبان مهاجران، سیاه پوستان و پاکستانی تباران اعلام می کند تا جامعه ملی و جهانی راحت تر قبول کند. سرباز مسلمان در ارتش ایالات متحده در جریان حمله به کشورهای مسلمان را در نظر بگیرید که تجاوز را سفید شویی می کنند.
مهاجر کالایی انسانی برای جامعه مقصد است!
مهاجر تنها به کشور جدید وارد نمی شود. او به جامعه ای جدید وارد می شود. در جامعه که با هنجارهای جمعی اداره می شود، زمانی که تصویری منفی از کشور، دین یا دولت شما ارائه شود، شما را مجبور به انتخاب در یک دوراهی در میان همه دوراهی های مهاجرت قرار می دهد. یا باید به میهن و مردم خود وفادار مانده و زندگی اخلاقی را دنبال کرد، که در آن صورت احتمال ضرر و زیان مستقیم و غیر مستقیم زیاد است، یا باید راه آسان تر را انتخاب کرده و تصویر منفی میهن خود را تایید کنید تا بدین ترتیب نقش نمادی مورد انتظار جامعه مقصد از خود را ایفا کنید. باید گفت که راه دوم نه تنها آسان تر بلکه از طرف جامعه مقصد حتی مورد انتظار و تایید هم هست. در واقع، بخشی از سیاست های مهاجرتی کشورها برای قبول مهاجران در جهت به نمایش گذاشتن جمعیت مهاجرتی به عنوان کسانی است که تاییدگر تصویر منفی و تبلیغات منفی نسبت به کشور مبدا و همچنین تایید تصویر مثبت و همه شمول کشور مقصد می باشد. جامعه مهاجرتی باید به عنوان پنجره نمایش و ویترین تبلیغاتی عمل کند که خوبی ها و بدی های دو جامعه، یعنی خوبی های مقصد و بدی های مبدا را عرضه می کند. دیدگاه، بدن، رنگ پوست، اسم، دین و هویت مهاجر همه تبدیل به کالایی برای عرضه می شود تا منفعت جامعه مقصد را تامین کند. هرگونه انفعال هم می تواند نشانه ای از خیانت به ارزش های آن جامعه که به عنوان نقطه عکس میهن مهاجر عرضه می شود تلقی شود.
در اینجاست که حتی در برخی موارد مهاجر سعی می کند تا بیش تر از محلی ها وفاداری خود را نسبت به جامعه مقصد نشان دهد، درست مثل برخی لاتین تبارهای ایالات متحده که در مواردی عرق بیش تری نسبت به پرچم آمریکا نشان می دهند و با تعصب بیش تری از آن دفاع می کنند. مهاجر مجبور می شود تا از «اخلاق جمعی» که مجموعهای از ارزشهایی است که از فرد بزرگتر و معیار قضاوت او درباره خود و جهان می باشد پیروی کند. در این وضعیت، فرد کم تر به «آنچه درست است» فکر میکند و بیش تر به «آنچه جمع از من انتظار دارد» پاسخ میدهد. بهتدریج، جامعه نه فقط رفتار بلکه احساسات را نیز تنظیم میکند: خشم جمعی، لذت جمعی، تحقیر جمعی، و در نهایت نفرت جمعی، عواطف مشروع و قابل افتخار تلقی میشوند و مهاجر هم به آن ها تمکین کرده و بخشی از آن ها می شود.
این فرآیند فقط محصول روان انسان نیست؛ ساختارهای اجتماعی و رسانهای آن را تشدید میکنند. شبکههای اجتماعی، فضای مجازی، الگوریتمهای تشدیدکننده خشم و دیگر احساسات، هویت نمادین را در ازای خدمت ناآگاهانه یا آگاهانه به مهاجر اعطا می کنند. هر کسی از هم میهنان وی در میان مهاجران هم که بخواهد با این رویه مخالفت کند و در خلاف جهت آب شنا کند گزینه ای مطلوب برای مهاجر نفرت پراکن خواهد بود تا بتواند خود را در چشم جامعه مقصد بیش تر به تایید برساند: «ببینید! این فرد سادهلوح، خائن و همدست دشمن است،» چیزی خواهد بود که مهاجر نفرت پراکن از مهاجر میهن دوست به دیگران خواهد گفت تا بدین ترتیب خود را نه تنها به عنوان عضوی از جامعه و تمکین کننده به ارزش های آن بلکه به عنوان نگهبان ارزش های جامعه مقصد ارائه دهد. اینجا همان نقطه ای است که مهاجر مهاجم می شود، در دامن دیگری به دام می افتد و با صعود خود سقوط می کند.



نظر شما :