خطاهای بنیادین و اشتباهات مرکب
بنبست راهبردی آمریکا در برابر ایران
دیپلماسی ایرانی: در تحلیل روابط بینالملل، بهویژه در مواجهه با بازیگرانی که از الگوهای رفتاری متفاوت و پیچیده برخوردارند، خطاهای راهبردی معمولاً بهصورت زنجیرهای تکرار میشوند. این تکرار میتواند هزینههای سنگینی را برای طرفین به همراه داشته باشد. سیاست آمریکا در قبال ایران طی چهار دهه گذشته، با وجود تنوع ابزارها، تغییر دولتها و نوسان تاکتیکها، در دستیابی به اهداف راهبردی خود ناکام مانده است. این ناکامی غالباً نه بهعنوان نشانهای برای بازاندیشی، بلکه بهمثابه توجیهی برای تشدید همان مسیرهای پیشین تفسیر شده است. ازاینرو، وضعیت موجود را نمیتوان صرفاً به خطاهای مقطعی یا محاسبات اشتباه کوتاهمدت فروکاست. ریشه این ناکامی در مجموعهای از خطاهای بنیادین در فهم ماهیت نظام و جامعه ایران نهفته است. افزون بر این، ناتوانی ساختاری در یادگیری از شکستها نیز به تشدید این وضعیت انجامیده است. همین خطاهای بنیادین، در ادامه به اشتباهات مرکب و پرهزینه تبدیل شده و سیاست آمریکا را در چرخهای معیوب از فشار، ناکامی و واکنشهای پرریسک گرفتار کردهاند. در مقابل، تجربه ایران نشان میدهد که چگونه میتوان شکستها را به فرصت یادگیری تبدیل کرد. این تجربه بر بازطراحی ابزارها و سازگاری راهبردی استوار بوده است. درک این تقابل، برای فهم بنبست کنونی سیاست آمریکا در قبال ایران و چشماندازهای پیشرو، اهمیتی تعیینکننده دارد.
نخستین خطای بنیادین آمریکا در قبال ایران، بدفهمی ماهیت نظام و جامعه ایران است. این خطا ماهیتی ریشهای و ساختاری دارد و از برداشت نادرست از واقعیت ناشی میشود. چنین خطایی در سطح فرضها، مدل ذهنی و چارچوب تصمیمگیری رخ میدهد و در صورت اصلاحنشدن، به زنجیرهای از تصمیمات غلط منجر میشود. آمریکا از ابتدا ایران را با الگوهای فروپاشیپذیر والگوهایی نظیر شوروی، اروپای شرقی یا برخی کشورهای عربی تحلیل کرده است. اشتباه تحلیلی اصلی در این رویکرد، نادیدهگرفتن پیوند میان هویت ملی، مشروعیت ایدئولوژیک و تجربه تاریخی ایران بوده است. در نتیجه، ایران بهعنوان یک رژیم منزوی و شکننده تقلیل داده شده است. نمودهای این خطا را میتوان در پیشبینیهای مکرر فروپاشی نظام پس از تحریمهای ۲۰۱۲، خروج دولت ترامپ از برجام در سال ۲۰۱۸ و تحلیل ناآرامیهای اجتماعی مشاهده کرد. این در حالی است که نظام سیاسی ایران بارها توان بازتولید اقتدار و مدیریت بحران را نشان داده است.
دومین خطای بنیادین آمریکا در قبال ایران، باور به کارآمدی فشار حداکثری برای تغییر رفتار راهبردی است. واشینگتن بر این فرض استوار بوده که فشار اقتصادی شدید میتواند ایران را به تسلیم وادار کند. همچنین تصور شده است که این فشار، یا به تغییر بنیادین سیاست منطقهای ایران میانجامد یا به دگرگونی ساختار قدرت منجر میشود. این برداشت اما دچار یک اشتباه مفهومی جدی است. دلیل آن، نادیدهگرفتن سازوکارهای یادگیری در شرایط فشار است. فشار شدید، در عمل نه به اصلاح رفتار، بلکه به سازگاری، دور زدن محدودیتها و یادگیری بقا منجر میشود. نمونههای عینی این روند را میتوان در توسعه اقتصاد تحریمی مشاهده کرد. افزایش خودکفایی دفاعی و تعمیق روابط ایران با چین، روسیه و محورهای جایگزین نیز در همین چارچوب قابل تحلیل است.
سومین خطای بنیادین آمریکا در قبال ایران، نادیدهگرفتن تمایز میان شکستهای خوب و شکستهای بد است. برخی شکستها ماهیتی سازنده دارند و به یادگیری و انطباق منجر میشوند. بااینحال، آمریکا هر ناکامی ایران را نه بهعنوان بخشی از یک فرآیند یادگیری، بلکه بهمثابه نشانه ضعف نهایی تفسیر کرده است. بر همین اساس، مشکلات اقتصادی ایران اغلب معادل کاهش توان منطقهای آن در نظر گرفته شده است. این در حالی است که تجربه نشان میدهد نفوذ منطقهای ایران پس از تحریمها نهتنها کاهش نیافته، بلکه پیچیدهتر شده است. این نفوذ در عین حال هوشمندانهتر و کمهزینهتر نیز شده است.
بر پایه این خطاهای بنیادین، نخستین اشتباه مرکب آمریکا در قبال ایران، تکرار سیاست تحریم با ابزارهای شدیدتر بوده است. این اشتباه ماهیتی انباشتی و تکرارشونده دارد و از اصرار بر یک خطای بنیادین ناشی میشود. در این الگو، بهجای بازنگری در فرضها، ابزارهای بیشتری به کار گرفته میشود. تحریم، فشار و تهدید بهطور مداوم تشدید میشوند، بدون آن که تغییری در نتیجه ایجاد شود. الگوی مسلط در این رویکرد، تحریم، عدم دستیابی به نتیجه و سپس تحریم بیشتر است. نمودهای عینی آن را میتوان در تحریمهای ثانویه، تحریم افراد و نهادها و حتی بخشهای بشردوستانه مشاهده کرد. همچنین فشار بر متحدان برای قطع ارتباط کامل با ایران نیز در همین چارچوب قرار میگیرد. طبق منطق این رویکرد، پیامد نهایی نه تغییر رفتار ایران، بلکه افزایش هزینه برای آمریکا است. افزون بر این، قابلیت کنترل رفتار ایران کاهش یافته و خصومت ساختاری میان دو طرف تعمیق شده است.
دومین اشتباه مرکب آمریکا در قبال ایران، شرطیسازی سیاست ایران به ناآرامیهای داخلی است. واشنگتن بارها سیاست خود را بر این فرض بنا کرده که ناآرامی اجتماعی بهطور خودکار به فرصت مداخله یا تغییر رفتار ایران تبدیل میشود. این رویکرد در موضعگیریهای علنی مقامات آمریکایی بهوضوح دیده شده است. همچنین در ارسال پیامهای حمایتی از پروژههای بیثباتسازی و بهرهبرداری رسانهای و امنیتی از اعتراضات نمود یافته است. این خطا ماهیتی مرکب دارد، زیرا مستقیماً بر همان خطای بنیادین فروپاشیپذیری استوار است. با هر بار تکرار، نهتنها به اصلاح راهبرد آمریکا منجر نمیشود، بلکه هزینههای سیاسی و امنیتی آن را نیز بهصورت فزاینده افزایش میدهد.
سومین اشتباه مرکب آمریکا در قبال ایران، نظامیسازی تدریجی مسئله ایران است. این روند در مصادیقی همچون ترور سردار سلیمانی، تهدیدهای مکرر نظامی و افزایش حضور نظامی در منطقه بروز یافته است. چنین تصمیمهایی حاصل یک فرآیند یادگیری راهبردی نبودهاند. این اقدامات نمونهای کلاسیک از واکنشهای احساسی و شتابزده به شکستهای پیشین آمریکا به شمار میآیند. این واکنشها، بهجای اصلاح مفروضات غلط و تغییر چارچوب تصمیمگیری، مسیر خطا را با هزینههای بالاتر و مخاطرات امنیتی بیشتر ادامه دادهاند.
دراین تحلیل نشان دادیم، آمریکا در قبال ایران نتوانسته است اشتباهات بنیادین خود را شناسایی و اصلاح کند. در نتیجه، وارد چرخهای از اشتباهات مرکب و پرهزینه شده است. در مقابل، ایران برخلاف بسیاری از بازیگران، توانسته است شکستها را به فرصت یادگیری تبدیل کند. این روند با بازطراحی ابزارها و تقویت سازگاری راهبردی همراه بوده است. ازاینرو، مشکل اصلی آمریکا در قبال ایران نه کمبود ابزار، بلکه ناتوانی ساختاری در یادگیری از شکستهای خود است. این ناتوانی، اصلاح مفروضات غلط را ناممکن کرده و بارها به تکرار تصمیمهای پرهزینه و کماثر انجامیده است.


نظر شما :