ترامپ و رویاهای بزرگ
آیا آمریکا هنوز توان بازطراحی جهان را دارد؟
نویسنده: رسول عبدالهیان، کارشناس روابط¬بین¬الملل
دیپلماسی ایرانی: در جهان سیاست، برخی رهبران در چارچوب واقعیت حرکت میکنند و برخی دیگر تلاش میکنند واقعیت را مطابق اراده خود بازتعریف کنند. دونالد ترامپ، رئیس جمهوری ایالات متحده آمریکا بدون تردید در دسته دوم قرار میگیرد؛ سیاستمداری که سیاست خارجی را نه صرفا عرصه دیپلماسی کلاسیک، بلکه میدان معامله، فشار، نمایش قدرت و بازسازی نظم جهانی به سود آمریکا میداند.
ترامپ از زمان ورود به کاخ سفید، تصویری از آمریکایی ارائه کرد که باید دوباره «بزرگ» شود؛ کشوری که رقبایش را مهار کند، متحدانش را وادار به تبعیت نماید و مناطق حساس جهان را تحت نفوذ مستقیم خود نگه دارد. از رویای تسلط بر گرین¬لند و فشار بر کانادا گرفته تا تلاش برای تغییر رژیم در ایران و کوبا، مهار چین و تکمیل پروژه صلح ابراهیم، همگی نشاندهنده ذهنیتی هستند که هنوز آمریکا را قدرت بلامنازع جهان تصور میکند. اما پرسش اصلی اینجاست: آیا جهان امروز همچنان ظرفیت پذیرش چنین پروژههایی را دارد؟
گرینلند؛ وقتی جاهطلبی ژئوپلیتیک با واقعیت برخورد میکند
شاید در نگاه نخست، علاقه ترامپ به خرید گرینلند عجیب یا حتی طنزآمیز به نظر برسد، اما این موضوع در واقع ریشه در رقابتهای عمیق ژئوپلیتیکی دارد. قطب شمال به دلیل منابع عظیم انرژی، مسیرهای دریایی جدید و رقابت فزاینده میان آمریکا، روسیه و چین، به یکی از مهمترین مناطق استراتژیک جهان تبدیل شده است.
ترامپ به خوبی میدانست که کنترل گرینلند میتواند برتری بزرگی برای واشنگتن ایجاد کند. اما مشکل اینجاست که جهان امروز دیگر قرن نوزدهم نیست که قدرتها بتوانند سرزمینها را خرید و فروش کنند. مخالفت شدید دانمارک، حساسیت افکار عمومی و قواعد حقوق بینالملل نشان دادند که حتی ابرقدرتی مانند آمریکا نیز با محدودیتهای جدی مواجه است.
نه تنها اتحادیه اروپا با این موضوع کنار نخواهد آمد، بلکه مالکیت گرینلند توسط ایالات متحده از خطوط قرمز روسیه خواهد بود. دستگاه دیپلماسی روسیه بارها نسبت به اقدامات ترامپ در قبال گرین¬لند حساسیت خود را ابراز نموده است.
در ژانویه ۲۰۲۶ نخست وزیر دانمارک در پاسخ به پرسشی درباره جاه¬طلبی آمریکا برای تصاحب این منطقه گفت: اگر آمریکا به یک کشور عضو ناتو حمله کند، همه چیز متوقف می¬شود. هم دانمارک و هم گرینلند صراحتا گفته¬اند نه. مقامات دانمارک حتی ۸.۵ میلیارد دلار برای سرمایه¬گذاری بر روی کشتی¬ها و هواپیماها با هدف مقابله با تهدید ترامپ اختصاص داده¬اند.
استارمر، نخست¬وزیر انگلیس هم در بیان موضع خود تاکید کرد در موضوع گرینلند کنار رهبر دانمارک هستم. سخنگوی اتحادیه اروپا هم موضعی هم¬راستا با دانمارک اتخاذ کرد.
با توجه به شرایط پیش¬رو پیداست که دولت ترامپ پا در مسیری سخت گذاشته است.
ونزوئلا و رؤیای بازگشت حیاط خلوت آمریکا
سیاست ترامپ در قبال ونزوئلا یادآور دوران جنگ سرد و «دکترین مونرو» بود؛ این ایده که آمریکای لاتین باید تحت نفوذ کامل واشنگتن باقی بماند. دولت ترامپ تصور میکرد فشار اقتصادی، تحریمها و حمایت از مخالفان میتواند حکومت نیکلاس مادورو را ساقط کند. اما پس از ماه¬ها به این نتیجه رسید که غیر از دخالت نظامی مسیر دیگری برای تصاحب ونزوئلا وجود ندارد و اقدام به برنامه¬ریزی عملیات عزم مطلق نمود.
در مورد ونزوئلا گرچه آمریکا موفق به حذف یا ربودن نیکلاس مادورو و ایجاد یک دولت همسو در ونزوئلا شده، اما «کنترل سیاسی اولیه» به معنای حل شدن مسئله نیست؛ بلکه تازه آغاز یک بحران پیچیده و پرهزینه خواهد بود. در واقع، تجربههای آمریکا در عراق، افغانستان و حتی مداخلات غیرمستقیم در آمریکای لاتین نشان میدهد که تصرف سیاسی لزوما به معنای تثبیت قدرت نیست.
در مورد ونزوئلا چند مانع اساسی پیش روی آمریکا قرار میگیرد:
نخست، ساختار قدرت در ونزوئلا صرفا وابسته به شخص مادورو نیست. بخشی از ارتش، دستگاه امنیتی، شبهنظامیان محلی و شبکههای اقتصادی وابسته به حکومت طی سالها شکل گرفتهاند. حذف رئیسجمهور الزاما این شبکه را از بین نمیبرد و احتمال شکلگیری مقاومت مسلحانه یا جنگ داخلی بالا میرود.
دوم، هرگونه قرارداد نفتی گسترده میان آمریکا و دولت جدید، از نگاه بخش بزرگی از جامعه ونزوئلا میتواند به عنوان «غارت منابع ملی» تلقی شود. ونزوئلا بزرگترین ذخایر نفتی اثباتشده جهان را دارد و حساسیت تاریخی نسبت به دخالت خارجی در صنعت نفت بسیار بالاست. همین مسئله میتواند موج جدیدی از ملیگرایی ضدآمریکایی ایجاد کند.
سوم، آمریکا حتی در صورت تسلط سیاسی، با یک اقتصاد تقریبا فروپاشیده روبهرو خواهد شد؛ زیرساختهای نفتی فرسوده، فساد گسترده، تحریمهای طولانیمدت، مهاجرت میلیونها نفر و سقوط ارزش پول ملی، بازسازی را به پروژهای بسیار پرهزینه تبدیل میکند.
چهارم، رقبای ژئوپلیتیک آمریکا مانند چین و روسیه و حتی ایران احتمالا از هرگونه بیثباتی علیه حضور آمریکا حمایت سیاسی یا اطلاعاتی میکنند. ونزوئلا برای این کشورها فقط یک شریک اقتصادی نیست، بلکه نمادی از مقابله با نفوذ واشنگتن در آمریکای لاتین محسوب میشود.
پنجم، حضور مستقیم یا غیرمستقیم آمریکا در ونزوئلا میتواند کل آمریکای لاتین را دوباره دوقطبی کند. بسیاری از دولتها اگر مخالف مادورو باشند؛ نسبت به مداخله مستقیم واشنگتن حساسیت تاریخی دارند. خاطره کودتاها و مداخلات دوران جنگ سرد هنوز در حافظه سیاسی منطقه زنده است. و مهمتر از همه، آمریکا با یک تناقض استراتژیک روبهرو میشود: اگر هدف اصلی دسترسی به نفت ونزوئلا باشد، برای حفظ ثبات باید میلیاردها دلار هزینه امنیتی و بازسازی پرداخت کند؛ اما اگر حضورش طولانی شود، خود حضور آمریکا به عامل اصلی بیثباتی تبدیل خواهد شد.
بنابراین حتی در «سناریوی موفقیت اولیه» ترامپ در ونزوئلا، واشنگتن وارد باتلاقی میشود که خروج از آن آسان نیست؛ پیروزی نظامی یا امنیتی اولیه، الزاما به معنای پیروزی ژئوپلیتیک پایدار نخواهد بود.
ایران؛ دشوارترین گره سیاست خارجی آمریکا
در میان تمام پروندههای سیاست خارجی ترامپ، شاید هیچکدام به اندازه ایران پیچیده و پرهزینه نبوده باشد. خروج آمریکا از توافق هستهای و سیاست «فشار حداکثری» قرار بود تهران را به پذیرش شروط واشنگتن وادار کند؛ اما نتیجه نهایی بسیار متفاوتتر از انتظارات اولیه بود.
ایران نه تنها از نظر جغرافیایی و جمعیتی، بلکه از منظر ساختار سیاسی، توان منطقهای و ظرفیتهای نظامی، کشوری متفاوت از بسیاری از اهداف پیشین آمریکا محسوب میشود.
جنگ میان ایران، آمریکا و اسرائیل که از اسفند ۱۴۰۴ آغاز شد، قرار بود از نگاه طراحان آن، نقطه پایان نظم سیاسی جمهوری اسلامی و آغاز بازآرایی ژئوپلیتیک خاورمیانه باشد. در واشنگتن و تلآویو این تصور وجود داشت که ترکیب حملات گسترده، فشار اقتصادی، ترور فرماندهان و تخریب زیرساختهای نظامی میتواند ایران را یا به سمت فروپاشی داخلی سوق دهد یا آن را به پذیرش نظم مطلوب آمریکا مجبور کند. اما پس از هفتهها درگیری، نهتنها ساختار سیاسی ایران فرو نپاشید، بلکه جنگ به وضعیتی رسید که خود آمریکا را در یک بنبست استراتژیک گرفتار کرد؛ بنبستی به نام «تنگه هرمز».
آنچه در ابتدا بهعنوان یک عملیات سریع برای تغییر موازنه قدرت طراحی شده بود، بهتدریج به بحرانی جهانی تبدیل شد. ایران نشان داد حتی اگر نتواند در برابر آمریکا و اسرائیل برتری کلاسیک نظامی داشته باشد، همچنان قادر است مهمترین شریان انرژی جهان را به اهرم فشار تبدیل کند. کنترل عملی یا حتی تهدید دائمی نسبت به تنگه هرمز، به تهران این امکان را داد که جنگ را از میدان نظامی صرف، به میدان اقتصاد جهانی منتقل کند.
تنگه هرمز فقط یک آبراه معمولی نیست. بخش بزرگی از صادرات نفت جهان از این مسیر عبور میکند و هرگونه اختلال در آن، بلافاصله بازار انرژی، حملونقل، بیمه و اقتصاد جهانی را تحت تاثیر قرار میدهد. همین مسئله باعث شد که با وجود برتری نظامی آمریکا، ادامه جنگ هزینهای غیرقابل پیشبینی برای اقتصاد جهانی و حتی خود غرب ایجاد کند. تحلیلگران غربی نیز به این موضوع اذعان کردهاند که بحران هرمز به مهمترین عامل فشار بر مذاکرات تبدیل شده است.
همواره اقتصاددانان فدرال رزرو در حال تایید این موضوع هستند که جنگ ایران و افزایش قیمت نفت فشار بر مصرف-کنندگان و کاهش قدرت خرید در ایالات متحده را موجب شده است. بازدهی اوراق قرضه آمریکا برای اولین بار از سال ۲۰۰۷ از مرز ۵ درصد عبور کرد که این موضوع مستقیما تحت تاثیر تورم ایجاد شده ناشی از جنگ ایران و آمریکا رخ داده است.
آمریکا حدود ۱۷۲ میلیون بشکه نفت از ذخایر استراتژیک خود را آزاد کرده است. همچنین طبق تحلیل¬های اقتصادی، پس از پایان بحران، کشورهای مصرف¬کننده باید حدود ۹۵۰ تا ۱.۲ میلیارد بشکه ذخایر مصرف¬شده را دوباره پر کنند؛ موضوعی که خود می¬تواند چند سال بازار نفت را تحت فشار نگه دارد.
این موضوع در کنار افزایش قیمت LNG و افزایش قیمت حمل و نقل دریایی و بیمه کشتی¬ها و صدها مورد دیگر موجب فشردن گلوی اقتصاد جهانی خواهد بود.
آمریکا و اسرائیل در طول جنگ موفق شدند آسیبهای قابل توجهی به زیرساختهای ایران وارد کنند، اما هدف اصلی یعنی تغییر ساختار سیاسی ایران محقق نشد. برخلاف تصور اولیه، حکومت ایران نهتنها کنترل داخلی را حفظ کرد، بلکه توانست جنگ را به عرصهای فرسایشی تبدیل کند. حتی برخی گزارشهای غربی اشاره میکنند که ایران پس از آتشبس موقت، در حال بازسازی توان نظامی و تثبیت موقعیت خود است.
از سوی دیگر، واشنگتن نیز متوجه شد که باز نگه داشتن دائمی هرمز بدون نوعی توافق با ایران، بسیار دشوار است. حضور ناوهای آمریکایی میتواند عبور محدود کشتیها را ممکن کند، اما تضمین امنیت کامل انرژی جهان بدون کاهش تنش با تهران تقریبا غیرممکن به نظر میرسد. همین مسئله باعث شد که مذاکرات پشتپرده و توافقهای موقت برای بازگشایی نسبی تنگه هرمز شکل بگیرد. اما گره کور ماجرا دقیقا همینجاست؛ آمریکا نمیتواند بهراحتی شکست پروژه تغییر ساختار ایران را بپذیرد و ایران نیز حاضر نیست اهرم هرمز را بدون دریافت امتیازات جدی کنار بگذارد. تهران اکنون هرمز را صرفا یک آبراه نمیبیند، بلکه آن را ابزار بازدارندگی و تضمین بقای خود تلقی میکند. در مقابل، آمریکا هرگونه کنترل یا دریافت عوارض توسط ایران بر این تنگه را تهدیدی علیه اصل آزادی کشتیرانی میداند. همین تضاد، بحران را به مرحلهای رسانده که نه جنگ کامل ممکن است و نه صلح کامل.
شاید مهمترین نتیجه این جنگ آن باشد که خاورمیانه وارد مرحلهای جدید شده؛ مرحلهای که در آن حتی بزرگترین قدرت نظامی جهان نیز نمیتواند صرفا با حمله نظامی، معادلات سیاسی را مطابق خواسته خود تغییر دهد. تنگه هرمز اکنون فقط یک مسیر انرژی نیست؛ بلکه نماد گرهای است که آینده روابط ایران و آمریکا، امنیت انرژی جهان و حتی ثبات اقتصاد بینالمللی به آن وابسته شده است.
چین؛ رقیبی که دیگر مهارشدنی نیست
اگر جنگ سرد قرن بیستم میان آمریکا و شوروی تعریف میشد، رقابت اصلی قرن بیستویکم بدون تردید میان آمریکا و چین خواهد بود. ترامپ نخستین رئیسجمهوری بود که بهصورت آشکار تلاش کرد روند صعود اقتصادی و فناوری چین را متوقف کند.
تحریم شرکت هوآوی، تیک تاک و فرمان عدم فروش تراشه¬های با فناوری بالا و همچنین تعرفه¬های تجاری در دوره ترامپ رقم خورد و خشت اول مقابله آشکار با چین گذاشته شد.
اما مسئله اینجاست که چین امروز صرفا یک قدرت منطقهای نیست؛ بلکه به موتور اصلی بخش بزرگی از اقتصاد جهان تبدیل شده است.
وابستگی زنجیرههای تامین جهانی به چین، رشد فناوری این کشور و نفوذ روزافزون آن در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین باعث شده مهار کامل پکن تقریبا غیرممکن به نظر برسد. آمریکا شاید بتواند سرعت رشد چین را کاهش دهد، اما متوقف کردن آن دیگر در توان هیچ قدرتی نیست.
کوبا؛ سایه سنگین جنگ سرد
ترامپ در قبال کوبا نیز به سیاستهای سختگیرانه بازگشت و تلاش کرد روند تنشزدایی دوران اوباما را متوقف کند. محاصره دریایی کوبا در این روزها و فشار به اقتصاد بیمار آن؛ راهبرد ترامپ برای کنترل بر این کشور آمریکای لاتین می¬باشد. با این حال، تاریخ چند دهه گذشته نشان داده که تحریم و فشار لزوما به تغییر حکومت منجر نمیشود.
کوبا همچنان نمونهای از محدودیت قدرت آمریکاست؛ کشوری کوچک که با وجود دههها فشار اقتصادی، همچنان ساختار سیاسی خود را حفظ کرده است.
صلح ابراهیم؛ موفقیت بزرگ یا پروژهای ناتمام؟
بیتردید یکی از مهمترین دستاوردهای ترامپ در سیاست خارجی، شکلگیری پیمانهای ابراهیم بود؛ توافقهایی که روابط میان اسرائیل و برخی کشورهای عربی را عادیسازی کردند. اما حتی این پروژه نیز با محدودیتهای جدی روبهروست. جنگهای مکرر در باریکه غزه، بحران فلسطین و خشم افکار عمومی جهان عرب نشان میدهند که صلح پایدار در خاورمیانه صرفا با توافق دولتها حاصل نمیشود.
تا زمانی که مسئله فلسطین حلنشده باقی بماند، هرگونه نظم منطقهای جدید با بیثباتی مزمن مواجه خواهد بود.
جهان تغییر کرده است:
شاید بزرگترین مشکل در نگاه ترامپ این باشد که بسیاری از پروژههای او بر پایه تصور آمریکای دهه ۱۹۹۰ شکل گرفتهاند؛ دورانی که واشنگتن پس از فروپاشی شوروی بدون رقیب بود. اما جهان امروز چندقطبیتر، پیچیدهتر و مقاومتر شده است.
قدرتهای منطقهای افزایش یافتهاند، اقتصاد جهانی بهشدت درهمتنیده شده و هزینه مداخلات نظامی بهمراتب سنگینتر از گذشته است. حتی متحدان سنتی آمریکا نیز دیگر حاضر نیستند بدون چون و چرا از سیاستهای واشنگتن پیروی کنند.
عدم همراهی اروپا در موضوع تنگه هرمز نمونه آشکار این موضوع است. به نظر می¬رسد متحدان اروپایی به نوعی تنبیه ایالات متحده روی آورده¬اند. تنبیهی که ناشی از یکجانبه¬گرایی ترامپ در موضوعات اکراین، گرین¬لند و برقراری تعرفه¬ها می¬باشد.
ترامپ همچنان رویای بازگرداندن آمریکا به موقعیت «ابرقدرت بلامنازع» را دنبال میکند، اما واقعیت این است که جهان جدید، دیگر به سادگی تسلیم اراده یک قدرت واحد نمیشود.
شاید به همین دلیل باشد که بسیاری از اهداف بزرگ ترامپ، بیش از آنکه برنامهای عملیاتی باشند، به رویاهایی بلندپروازانه و دور از دسترس شباهت دارند.


نظر شما :