نگاهی به یک سال اخیر

سه خطای راهبردی تهران

۱۷ مرداد ۱۴۰۵ | ۱۸:۰۰ کد : ۲۰۴۰۱۲۳ اخبار اصلی خاورمیانه
داود مرادیان در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می‌نویسد: در سیاست خارجی، کشورها همیشه به دلیل کمبود قدرت شکست نمی‌خورند؛ گاه به دلیل نادرست فهمیدن واقعیت شکست می‌خورند. آنها ممکن است توان رقیب را بیش از اندازه بزرگ یا کوچک ببینند، نیت او را اشتباه بخوانند، یا تصور کنند که طرف مقابل همان‌گونه رفتار خواهد کرد که خود انتظار دارد.
سه خطای راهبردی تهران

نویسنده: داود مرادیان، رییس انستیتوت مطالعات استراتژیک افغانستان نوشت

دیپلماسی ایرانی: پرونده روابط جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده آمریکا یکی از ماندگارترین و دشوارترین گره‌های سیاسی جهان در پنج دهه گذشته بوده است. کمتر رابطه‌ای را می‌توان یافت که تا این اندازه با هویت سیاسی، برداشت‌های امنیتی و نگاه دو کشور به جایگاه خود در جهان گره خورده باشد. با این حال، آنچه این رابطه را پیچیده‌تر کرده، تنها اختلاف منافع نیست؛ بلکه برداشت‌های نادرست دو طرف از یکدیگر نیز نقشی اساسی داشته است.

در سیاست خارجی، کشورها همیشه به دلیل کمبود قدرت شکست نمی‌خورند؛ گاه به دلیل نادرست فهمیدن واقعیت شکست می‌خورند. آنها ممکن است توان رقیب را بیش از اندازه بزرگ یا کوچک ببینند، نیت او را اشتباه بخوانند، یا تصور کنند که طرف مقابل همان‌گونه رفتار خواهد کرد که خود انتظار دارد. بخش مهمی از تاریخ روابط ایران و آمریکا را می‌توان از همین زاویه دید؛ تاریخِ برخورد قدرت‌ها، اما هم‌زمان تاریخِ برخورد برداشت‌ها و سوءبرداشت‌ها.

تحولات یک سال گذشته نیز ادامه همین روند بوده است. تهران و واشنگتن بار دیگر در فضایی تصمیم گرفته‌اند که تصویر ذهنی از طرف مقابل، گاه بر واقعیت پیشی گرفته است. این نوشته قصد ندارد خطاهای آمریکا را نادیده بگیرد؛ واشنگتن نیز بارها در شناخت ایران، جامعه ایرانی و پیامد سیاست‌های خود دچار خطا شده است. اما موضوع این مقاله، سه خطای راهبردی تهران است؛ خطاهایی که اصلاح آنها در اختیار خود ایران قرار دارد.

خطای نخست؛ دیدن جنگی که جنگ کلاسیک نبود

در فضای سیاسی و رسانه‌ای ایران، در ماه‌های گذشته، دوگانه «جنگ یا گفت‌وگو» به یکی از محورهای اصلی بحث‌ها تبدیل شد. حمله‌های هوایی و موشکی تابستان گذشته و بهار امسال نیز با عنوان «جنگ دوازده‌روزه» و «جنگ چهل‌روزه» روایت شدند.

نام‌گذاری رخدادها تنها مسئله واژه‌ها نیست؛ واژه‌ها چارچوب فکر کردن را می‌سازند. وقتی یک رویارویی «جنگ» نامیده می‌شود، ذهن جامعه به سمت الگوی جنگ کلاسیک می‌رود؛ جنگی که در آن اشغال سرزمین، نبرد زمینی، پیروزی نظامی و فداکاری گسترده معنا پیدا می‌کند. در چنین فضایی، گفت‌وگو به آسانی به عنوان عقب‌نشینی و هر نوع انعطاف به عنوان ضعف معرفی می‌شود.

اما واقعیت میدان، پیچیده‌تر از این دوگانه است. ایران امروز با سه بازیگر روبه‌روست که اهداف یکسانی ندارند: اسرائیل به رهبری بنیامین نتانیاهو، دولت ایالات متحده و شخص دونالد ترامپ.

برای نتانیاهو: هدف اصلی تضعیف تدریجی توان ایران است؛ کاهش ظرفیت اقتصادی، نظامی و سیاسی کشوری که آن را رقیب اصلی منطقه‌ای خود می‌بیند. هدف او اشغال ایران نیست، بلکه فرسوده کردن توان آن است.

برای آمریکا: هدف اصلی، تغییر رفتار جمهوری اسلامی و نزدیک کردن ایران به نظمی است که واشنگتن برای منطقه مطلوب می‌داند. ابزار این هدف می‌تواند از دولتی به دولت دیگر تغییر کند، اما اصل آن در سیاست آمریکا طی سال‌های گذشته ثابت مانده است.

ترامپ نیز: منطق ویژه خود را دارد. او سیاست خارجی را تنها از دریچه منافع بلندمدت آمریکا نمی‌بیند؛ بلکه موفقیت رسانه‌ای و امکان ارائه یک دستاورد به هواداران داخلی خود برایش اهمیت فراوان دارد.

با وجود تفاوت‌های این سه بازیگر، یک نقطه مشترک وجود دارد: هیچ‌یک خواهان جنگ کلاسیک با ایران نیستند. جنگی که نیازمند اعزام نیروهای گسترده، اشغال سرزمین و پرداخت هزینه‌های سنگین انسانی باشد، نه با منافع اسرائیل سازگار است، نه با تجربه آمریکا در جنگ‌های خاورمیانه و نه با تصویر سیاسی ترامپ.

راهبرد اصلی، بیشتر بر فرسایش تدریجی استوار است: فشار اقتصادی، عملیات اطلاعاتی، جنگ سایبری، حمله‌های محدود و استفاده از برتری هوایی. هدف، تبدیل ایران به کشوری کم‌توان‌تر و کم‌اثرتر در معادلات منطقه‌ای است.

در چنین شرایطی، پاسخ درست، تنها نمایش آمادگی برای فداکاری نیست؛ بلکه حفظ توان ملی است. جنگ هشت‌ساله ایران و عراق شرایطی متفاوت داشت. در آن زمان، خطر اشغال سرزمین وجود داشت و مقاومت ملی معنای دیگری پیدا می‌کرد. اما در برابر راهبرد فرسایش، مهم‌ترین سرمایه یک کشور، اقتصاد سالم، جامعه منسجم، دیپلماسی کارآمد و توان تصمیم‌گیری درست است.

«خطر چنین راهبردی آن است که یک شیر نه با کشتن، بلکه با گرفتن تدریجی توان حرکت و اثرگذاری‌اش، به موجودی بی‌خطر تبدیل شود؛ همان تصویری که در زبان فارسی با تعبیر «شیر بی‌یال و دم و اشکم» شناخته می‌شود. مقابله با چنین رویکردی، بیش از آنکه به شعارهای حماسی نیاز داشته باشد، به خرد راهبردی نیاز دارد.»

اگر این تفاوت میان جنگ کلاسیک و فرسایش راهبردی برای افکار عمومی روشن‌تر توضیح داده می‌شد، شاید بخش بزرگی از انرژی سیاسی کشور صرف جدال‌های داخلی درباره «مقاومت یا سازش» نمی‌شد.

خطای دوم؛ شناخت نادرست از شخصیت و شیوه تصمیم‌گیری دونالد ترامپ

دومین خطای راهبردی تهران، شناخت نادرست از شخصیت و شیوه تصمیم‌گیری دونالد ترامپ بود. یکی از دشواری‌های سیاست خارجی، فهمیدن این نکته است که دولت‌ها تنها با ساختارها و نهادها تصمیم نمی‌گیرند؛ افراد نیز مهم‌اند. گاه ویژگی‌های شخصی یک رهبر می‌تواند مسیر یک سیاست را تغییر دهد. ترامپ از همین دسته رهبران است؛ شخصیتی که نمی‌توان او را تنها با معیارهای معمول سیاست آمریکا سنجید.

ترامپ بیش از آنکه یک سیاستمدار سنتی باشد، پدیده‌ای سیاسی و رسانه‌ای است. برای او، تصویر عمومی، احساس پیروزی و روایتی که از یک تصمیم ساخته می‌شود، اهمیت فراوان دارد. بسیاری از کشورها پس از تجربه دوره نخست ریاست‌جمهوری او دریافتند که تعامل با ترامپ تنها با استدلال‌های فنی و حقوقی پیش نمی‌رود؛ بلکه باید ویژگی‌های فردی او را نیز در نظر گرفت.

تهران اما در برخورد با ترامپ، در بسیاری موارد همان الگویی را به کار گرفت که در برابر رؤسای جمهور پیشین آمریکا داشت. گویی با یک رئیس‌جمهور معمولی روبه‌رو است که تصمیم‌هایش عمدتاً بر پایه سنت‌های نهادهای آمریکایی و توصیه‌های کارشناسی شکل می‌گیرد. در حالی که ترامپ، بیش از بسیاری از سیاستمداران پیش از خود، به افکار عمومی، تصویر شخصی و احساس موفقیت سیاسی توجه دارد.

یکی از ویژگی‌های شناخته‌شده ترامپ، حساسیت شدید او نسبت به تحقیر عمومی است. برخی تحلیلگران آمریکایی، رفتار باراک اوباما در مراسم سالانه خبرنگاران کاخ سفید در سال ۲۰۱۱ را یکی از تجربه‌هایی می‌دانند که بر نگاه ترامپ به سیاست و رسانه اثر گذاشت. فارغ از میزان درستی این تحلیل، واقعیت آن است که ترامپ شکست نمادین را به‌سادگی نمی‌پذیرد.

این ویژگی می‌توانست بخشی از محاسبه دیپلماتیک تهران باشد. در سیاست خارجی، تنها متن یک توافق اهمیت ندارد؛ روایت آن نیز مهم است. توافقی که یک طرف آن را پیروزی خود و طرف دیگر را شکست‌خورده نشان دهد، از همان آغاز با مشکل روبه‌رو می‌شود.

یکی از خطاهای مهم در برخورد با تفاهم‌های اخیر این بود که برخی روایت‌ها، آن را به عنوان پیروزی ایران و عقب‌نشینی آمریکا معرفی کردند. مخالفان این تفاهم در واشنگتن نیز دقیقاً از همین نقطه استفاده کردند و تلاش کردند آن را به عنوان شکست ترامپ به افکار عمومی آمریکا عرضه کنند. در چنین شرایطی، حفظ تعهد به توافق برای ترامپ هزینه سیاسی پیدا می‌کند.

تهران می‌توانست روایت دیگری بسازد؛ روایتی که در آن کاهش تنش، ثبات منطقه‌ای، امنیت انرژی و منافع مشترک، نه پیروزی یک طرف و شکست طرف دیگر، محور اصلی باشد. دیپلماسی موفق، تنها گرفتن امتیاز نیست؛ بلکه ساختن شرایطی است که طرف مقابل نیز بتواند تصمیم خود را برای مخاطبان داخلی‌اش توضیح دهد.

خطای سوم؛ تنگه هرمز؛ سرمایه‌ای که نباید فرسوده شود

سومین خطای راهبردی تهران، شیوه نگاه به تنگه هرمز است. این آبراه یکی از مهم‌ترین گذرگاه‌های انرژی جهان است و جایگاه جغرافیایی آن برای ایران یک سرمایه بزرگ به شمار می‌رود. اما مانند هر سرمایه دیگری، ارزش آن به چگونگی استفاده از آن بستگی دارد.

در بخشی از گفتمان سیاسی ایران، تنگه هرمز به عنوان «کلید گمشده» قدرت ایران در برابر آمریکا و کشورهای منطقه دیده می‌شود؛ ابزاری که باید در هر مذاکره و هر اختلافی به کار گرفته شود. این نگاه، یک واقعیت مهم را نادیده می‌گیرد: مزیت‌های ژئوپلیتیک اگر بیش از اندازه به ابزار فشار روزمره تبدیل شوند، ممکن است به تدریج ارزش خود را از دست بدهند.

تنگه هرمز تنها موضوعی میان ایران و آمریکا نیست. عمان، عراق، کشورهای جنوبی خلیج فارس، چین، هند، ژاپن، کره جنوبی و بسیاری از اقتصادهای جهان، امنیت این مسیر را با منافع خود پیوند خورده می‌بینند. بنابراین هر سیاستی که نگرانی‌های دیگر بازیگران را نادیده بگیرد، ممکن است به جای افزایش قدرت ایران، ائتلاف‌های تازه‌ای علیه آن شکل دهد.

همچنین هیچ مسیر راهبردی، برای همیشه غیرقابل جایگزین نیست. تجربه اروپا پس از جنگ اوکراین نمونه روشنی از این واقعیت است. بسیاری تصور می‌کردند وابستگی اروپا به گاز روسیه آن‌قدر عمیق است که امکان تغییر آن وجود ندارد؛ اما اروپا در مدت کوتاهی مسیرهای تازه‌ای برای تأمین انرژی پیدا کرد و وابستگی خود را کاهش داد.

این تجربه درباره تنگه هرمز نیز یک هشدار است. اگر کشورهای منطقه احساس کنند این آبراه همواره در معرض استفاده سیاسی قرار دارد، سرمایه‌گذاری برای ایجاد مسیرهای جایگزین، خطوط لوله جدید و راه‌های دیگر انتقال انرژی افزایش خواهد یافت. در آن صورت، ایران ممکن است بخشی از ارزش طبیعی این موقعیت جغرافیایی را از دست بدهد.

تنگه هرمز باید مانند یک سرمایه بازدارنده دیده شود، نه یک ابزار مصرف روزانه. ارزش یک قدرت بازدارنده در این نیست که دائماً از آن استفاده شود؛ بلکه در این است که وجود آن، رفتار دیگران را محاسبه‌پذیر کند.

ایران می‌توانست از این موقعیت برای ساختن یک چارچوب همکاری منطقه‌ای استفاده کند؛ چارچوبی که در آن امنیت انرژی، سرمایه‌گذاری، کاهش تنش و همکاری اقتصادی به هم پیوند بخورند. در چنین شرایطی، تنگه هرمز به جای آنکه نماد بحران باشد، می‌توانست به یکی از پایه‌های اعتمادسازی تبدیل شود.

به بیان دیگر، بهره‌گیری راهبردی از تنگه هرمز باید نتیجه یک تفاهم باشد، نه پیش‌شرط آن. تبدیل این سرمایه ژئوپلیتیکی به موضوع چانه‌زنی روزمره، این خطر را در پی دارد که امتیازی ماندگار، به تدریج ارزش بازدارنده خود را از دست بدهد.

جمع‌بندی

سیاست خارجی، پیش از قدرت، آزمون شناخت است. سه خطایی که بررسی شد، در ظاهر به سه موضوع جداگانه مربوط می‌شوند: جنگ، ترامپ و تنگه هرمز. اما در عمق، همه آنها از یک مشکل مشترک سرچشمه می‌گیرند: فاصله گرفتن از واقعیت و جایگزین کردن آن با تصویری که در ذهن ساخته شده است.

دیدن یک رویارویی فرسایشی به عنوان جنگ کلاسیک، شناخت نادرست از شخصیت رهبر آمریکا و تبدیل یک سرمایه ژئوپلیتیک به ابزار چانه‌زنی روزمره، همگی نمونه‌هایی از خطای شناخت هستند.

البته شناخت دشمن به معنای اعتماد به دشمن نیست. هیچ کشوری نمی‌تواند منافع ملی خود را بر پایه خوش‌بینی بنا کند. اما دشمنی بدون شناخت، بیش از آنکه قدرت بسازد، خطر خطای محاسبه را افزایش می‌دهد.

یکی از نکات مهم در فرهنگ دینی نیز همین است. حتی در روایت قرآن، پس از نافرمانی ابلیس، گفت‌وگوی خداوند با او به تصویر کشیده می‌شود. این گفت‌وگو به معنای تأیید یا پذیرش ابلیس نیست؛ بلکه نشان می‌دهد شناخت و پرسش، حتی در برابر مخالف‌ترین طرف، بخشی از فهم درست موقعیت است. اگر گفت‌وگو در چنین سطحی برای شناخت ممکن است، در روابط میان دولت‌ها نیز قطع کامل ارتباط با دشمن، راهی برای افزایش خطاهای محاسبه خواهد بود.

در اوج جنگ سرد، آمریکا و اتحاد شوروی با وجود دشمنی عمیق، سفارتخانه‌ها و کانال‌های ارتباطی خود را حفظ کردند. آنان می‌دانستند خطرناک‌ترین لحظه‌ها زمانی رخ می‌دهد که دشمن را تنها از پشت تصویرهای ذهنی ببینند.

ایران امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند شناخت دقیق‌تر جهان پیرامون خود است. اگر هدف برخی بازیگران، کاهش توان ایران و تبدیل آن به کشوری کم‌اثر باشد، پاسخ مؤثر نه در شعارهای بلندتر، بلکه در تصمیم‌های دقیق‌تر است. حفظ یک کشور قدرتمند، پیش از هر چیز به توانایی دیدن جهان همان‌گونه که هست نیاز دارد، نه آن‌گونه که آرزو می‌کنیم باشد.

در سیاست خارجی، گاهی فاصله میان کامیابی و شکست، نه در اندازه قدرت، بلکه در کیفیت شناخت نهفته است. کشوری که واقعیت را درست بخواند، حتی در برابر قدرت‌های بزرگ نیز امکان انتخاب دارد؛ اما کشوری که واقعیت را نادرست ببیند، ممکن است حتی از بزرگ‌ترین فرصت‌های خود نیز زیان ببیند.

«برای جلوگیری از تبدیل شدن به شیر بی‌یال و دم و اشکم، باید توان شناخت، گفت‌وگو و انتخاب هوشمندانه را حفظ کرد.»

کلید واژه ها: ایران و امریکا مذاکرات ایران و امریکا ایران و امریکا و اسرائیل جنگ ایران و امریکا و اسرائیل جنگ با ایران ایران و ترامپ دونالد ترامپ داود مرادیان


( ۳ )

نظر شما :