نخستین بخش از کتاب «غریبه»

خاطرات دختر زندانی مغربی

۱۲ بهمن ۱۳۹۷ | ۲۰:۰۰ کد : ۱۹۸۱۴۸۱ آسیا و آفریقا کتابخانه
کتاب پیش رو با عنوان "غریبه" (الغریبه) خاطرات زنی است که پدرش رئیس ستاد ارتش بوده اما اتهام کودتا متوجهش می شود و به همراه خانواده اش به زندان ابد محکوم می شود. آقای ژنرال در زندان می میرد ولی دختر که از خردسالی به زندان وارد شده به همراه خانواده اش در زندان به زندگی خود ادامه می دهد. آن دختر «ملیکه اوفقیر» است که بعد از آن که مورد عفو قرار می گیرد و بعد از ۲۰ سال از زندان آزاد می شود، و بعد از آن که از مغرب به فرانسه می رود، شروع می کند خاطرات دوران زندان خود را به رشته تحریر در می آورد. 
خاطرات دختر زندانی مغربی

تهیه و ترجمه: سید علی موسوی خلخالی

دیپلماسی ایرانی: خاطرات زندانیان سیاسی در کشورهای مختلف که از حکومت های دیکتاتوری حاکم بر کشورهای خود در رنج و عذاب بوده اند، آموزنده است. علاوه بر اطلاعاتی که نویسنده یا گوینده خاطره از وضعیت شخصی خود و کشورش می دهد، بیانگر رفتارهای دیکتاتورهای حاکم بر آن کشور نیز هست. دیکتاتوری ها در منطقه ما همچنان حضوری پررنگ و سرکوبگر دارند. یکی از این کشورها مغرب است، کشوری پادشاهی که از زمان تاسیسش تا کنون به شیوه سلطنتی و استبدادی اداره می شده است. اگر چه این کشور در سال های اخیر، به ویژه بعد از دوره موسوم به بهار عربی، سلسله اصلاحاتی را در دستور کار خود قرار داده و به گواه مجامع بین المللی موفقیت هایی نیز داشته است، اما استبداد در این کشور ریشه دارد و هنوز بسیاری از فعالان مدنی از آن رنج می برند. اما گویا دوره استبداد در زمان ملک حسن، پادشاه سابق این کشور شدیدتر و سنگین تر بوده است. کتاب پیش رو با عنوان "غریبه" (الغریبه) خاطرات زنی است که پدرش رئیس ستاد ارتش بوده اما اتهام کودتا متوجهش می شود و به همراه خانواده اش به زندان ابد محکوم می شود. آقای ژنرال در زندان می میرد ولی دختر که از خردسالی به زندان وارد شده به همراه خانواده اش در زندان به زندگی خود ادامه می دهد. آن دختر «ملیکه اوفقیر» است که بعد از آن که مورد عفو قرار می گیرد و بعد از 20 سال از زندان آزاد می شود، و بعد از آن که از مغرب به فرانسه می رود، شروع می کند خاطرات دوران زندان خود را به رشته تحریر در می آورد. 

آن چه پیش روست و دیپلماسی ایرانی قصد دارد آن را هر هفته به طور مرتب منتشر کند، ترجمه خاطرات ملیکه اوفقیر است. 

در متن پشت جلد کتاب در توضیح آن آمده است: 

"بیست سال زندان!! بیست سال!!

اولین بار کتاب زندانی منتشر شد. کتابی که با موفقیت و حرارت پرشور افکار عمومی جهان مواجه شد تا آن جا که در صدر روزنامه های بارز جهان آمد و در ویترین کتابخانه های جهان قرار گرفت. این کتاب باعث شد تا ملیکه اوفقیر ستاره ای در بزرگترین و مهمترین شبکه های تلویزیونی قرار بگیرد و در راس برنامه های آنها باشد. 

کتاب "زندانی" شهادتی موثر از درد و ستم است، همچنین شهادتی برای تکاپوی زنده ماندن و بقا. کتابی است درباره سرکوب و بیداد قدرت، همچنین روایت کننده صبر و تمایل به فراموشی است. از زندان و زندانی می گوید، و از آزادی و تلاش برای بخشیدن. 

این ملیکه اوفقیر است، آزاد، کسی که مرحله خروج از زندان را در حالی سپری می کند که زندان در ذهن و روح او همچنان باقی مانده است، سال هایی که از زندگی در میان جامعه و مردم آزاد غایب بود. 

بار دیگر، با جرات و تلاشی برای کشف، تمایل برای زندگی را دنبال می کند. این بار او دوره زندان بعد از زندانی شدن را روایت می کند. از مردمی که دوستشان دارد، و از کسانی که به او کمک کردند تا دوباره زندگی را به عنوان یک زن آزاد بازیابد."

مقدمه؛

زنگ ساعت 7 بعد از ظهر به صدا در آمد، فورا فهمیدم که اوست. 

ملیکه.

یا کیکا، برای کسانی که دوستش دارند.

ملیکه هر وقت که بخواهد می تواند با من تماس بگیرد. حتی دیروز که از هم جدا شدیم: او چند روزی است که در پاریس است، و به میامی بازخواهد گشت تا از حالا به بعد در آن جا زندگی کند، از این جا به پاریس و مراکش و لوس آنجلس خواهد رفت...

صحبتمان را بعد از نزدیک به 9 سال، متناوب از سر گرفتیم. حرف های بسیاری هست که باید زده شوند. از اخبار خانوادگیمان و همسرانمان و کودکانمان و نوال، دختری که سرپرستی اش را بر عهده گرفته است، شروع کردیم. بعد شایعه های بی اساس ما را در برگرفتند. درباره زندگی جدیدش در ایالات متحده گفت، و دوستان مشترکمان، و چیزهایی که ما را مثل گروگان به خود مشغول کرده اند. 

حرف از چیزهایی زدیم که الآن ما را به خود مشغول کرده اند، با یکدیگر مشورت کردیم، و همچنین خیلی هم با هم شوخی کردیم. ملکیه روحیه شوخ طبعی دارد و همچنین به روشنی نگاه بدبینانه ای دارد، او همیشه آماده است نسبت به هر چیزی بدبین شود، خصوصا نسبت به خودش.

در آن شب، از مغرب با من تماس گرفت. مثل همیشه، برای این تماس گرفت که خبری را به من بگوید، که رفتار چرخشی را مثل زنان شرقی در پیش گرفته است. و گفت که به ریشه های انسانی بازگشته. «برایت از لیلی می گویم... اما در ابتدا، باید برایت توضیح بدهم که پدربزرگش دو چشمان سبز داشت و بزرگی مردان صحرا را داشت...» ساعت ها گذشت در حالی که او در داستانش بود و می توانست اهمیت آن را به شیوه خودش در تدبیر وقایع بازگو کند و شنونده اش را در وضعیت انتظار و تمایل قرار دهد. 

در خلال صحبت هایمان، ناگهان اتفاق افتاد که سبب شد عجله کند و ترغیب شود که به اتفاقات اهمیت دهد. «only facts»، همان طوری که دوست متوفی اش، سندس به او می گفت. ملیکه توجهی به حرف هایش نمی کرد. دوست داشت، مثل شهرزاد، به اندازه کافی وقتش را بگیرد. نیاز داشت که غذایش را منظم میل کند. بشقاب اول پیش غذا بود، بعد غذای اصلی، دسر شیرین، قهوه و در آخر خوراکی های هضم کننده. دقیقا عکس ما که زندگیمان کاملا بر اساس غذاهای سریع است، غذاهایی که او از آنها متنفر است.

اساس و تربیتش و بعد از آن دوران خیلی طولانی زندانی شدنش سبب شده است تا به مفهوم ساعت ها بی تفاوت باشد، و همچنین از صیغه زمانی «حالا». سال های زیادی گذشت تا این تمایل نزد او به وجود آید که آن مفهموم را درک کند. 

با این حال، در آن شب، حرفش را خلاصه کرد. مستقیما سراغ هدفی که می خواست رفت. پیش خودم گفتم موضوع مهمی است. گمانم صحیح بود. 

-    میشیل، خبر بزرگی دارم. ما سرپرستی دختربچه کوچکی را بر عهده گرفتیم. اسمش آدم است. چهار ماهش است. 

شنیدم که صدایش می لرزید. احساس کردم حالاست که اشک هایش سرازیر شوند، احساس کردم که در گوشه چشمم اشک هایم جاری شده اند. چند لحظه سکوت بین ما بود. خط تلفن میان مراکش و پاریس قطع نشده بود، اما سرشار از احساس بود. وقتی که این تمایل نزد او به وجود آمد تا کودک را نزد خود بیاورد، این برای او به مثابه زخمی بود که درمان نمی شود. در ابتدای دوران زندانی شدنش، التهابی در مثانه برایش پیش آمده بود که عواقب فجیعی برایش به دنبال داشت. بعد از آن ملیکه دیگر نتوانست باارزش ترین آرزوی زندگیش را محقق کند: که زندگی به او ببخشد. و با این وجود، هر چه در توانش بود انجام داد.

ادامه دارد...       

کلید واژه ها: مغربملیکه اوفقیرکتاب غریبه


( ۱ )

نظر شما :