سیوسومین بخش از کتاب غریبه
کافه لو فلور پاریس
دیپلماسی ایرانی: خاطرات زندانیان سیاسی در کشورهای مختلف که از حکومت های دیکتاتوری حاکم بر کشورهای خود در رنج و عذاب بوده اند، آموزنده است. علاوه بر اطلاعاتی که نویسنده یا گوینده خاطره از وضعیت شخصی خود و کشورش می دهد، بیانگر رفتارهای دیکتاتورهای حاکم بر آن کشور نیز هست. دیکتاتوری ها در منطقه ما همچنان حضوری پررنگ و سرکوبگر دارند. یکی از این کشورها مغرب است، کشوری پادشاهی که از زمان تاسیسش تا کنون به شیوه سلطنتی و استبدادی اداره می شده است. اگر چه این کشور در سال های اخیر، به ویژه بعد از دوره موسوم به بهار عربی، سلسله اصلاحاتی را در دستور کار خود قرار داده و به گواه مجامع بین المللی موفقیت هایی نیز داشته است، اما استبداد در این کشور ریشه دارد و هنوز بسیاری از فعالان مدنی از آن رنج می برند. اما گویا دوره استبداد در زمان ملک حسن، پادشاه سابق این کشور شدیدتر و سنگین تر بوده است. کتاب پیش رو با عنوان "غریبه" (الغریبه) خاطرات زنی است که پدرش رئیس ستاد ارتش بوده اما اتهام کودتا متوجهش می شود و به همراه خانواده اش به زندان ابد محکوم می شود. آقای ژنرال در زندان می میرد ولی دختر که از خردسالی به زندان وارد شده به همراه خانواده اش در زندان به زندگی خود ادامه می دهد. آن دختر «ملیکه اوفقیر» است که بعد از آن که مورد عفو قرار می گیرد و بعد از 20 سال از زندان آزاد می شود، و بعد از آن که از مغرب به فرانسه می رود، شروع می کند خاطرات دوران زندان خود را به رشته تحریر در می آورد.
آن چه پیش روست و دیپلماسی ایرانی قصد دارد آن را هر هفته به طور مرتب منتشر کند، ترجمه خاطرات ملیکه اوفقیر است. در این جا بخش سیوسوم آن را می خوانید:
هیبیرناتا* در پاریس
دوباره برگشتم، به کافه لو فلور، لانهای از خاطرات، جایی که خاطرات مبهمی از خاطراتی که در گذشته میتوانستم داشته باشم را، بیش از هر جای دیگری به یاد میآورم. امروز، من آنقدر متفاوت هستم که به نظرم میرسد هر لحظه ممکن است او را اینجا نشسته ببینم، به سمت میزم کنارم، بدون اینکه آن را بشناسم، بدون اینکه خودم را بشناسم. اما، تا زمانی که در کافه فلور هستم، تقریباً کامل هستم بدون تغییر، تجدید شده، ترکیبی که از ادغام آشفته بیپروایی گذشته و روانرنجوری حال مانع نمیشود. این کافه، که هنوز از دود گرفته و شلوغ است، برای من طعم ماندگار آبنبات مادلین است... پیوندی است بین دو جهان.
اولین باری که «دکوراسیون گل» را پیدا کردم، اشک در چشمانم حلقه زد. با خجالت نشستم، مثل آن روزهای شاد، یک فنجان قهوه خواستم و جرعه جرعه آن را سر کشیدم و از طعم تلخش لذت بردم. مدت زیادی بیحرکت ماندم و در تاراج خاطراتم غرق شدم. هوا مثل قبل پر از دود سیگار بود. صدای خفه و کرکننده به ندرت آزارم میداد، شاید به این دلیل که از دکور بیرون میآمد. همه مثل پنگوئنها بودند، زشتتر از همیشه: توریستهایی که برای همگام شدن با ارواح سارتر به هم تنه میزدند، روشنفکران محله که امیدوار بودند از اجدادشان تقلید کنند، دانشجویان ثروتمند و رهگذرانی که از همهمه کافه گیج شده بودند.
مرزهای سالن چنان به خاطراتم وفادار بودند که به نظرم میرسید زمان در کافه لو فلور، درست مثل من، متوقف شده، گویی با ریتم ابدیت زندگی کرده است، بدون اینکه آیینهای دورانی را که برای من بیگانه بود، قربانی کند. و چقدر این حس همبستگی تأثیرگذار بود! از پلهها به سمت روشوییها بالا رفتم، دستم روی نرده چوبی سر میخورد، انگار که شانه یک دوست قدیمی را نوازش میکرد. اما همین که از روشوییها بیرون آمدم، دوست قدیمی شروع به خندیدن تمسخرآمیز کرد. چون میخواستم دستهایم را بشویم، و نه شیر آب گرم بود، نه شیر آب سرد، و نه حتی یک میکسر عجیب و غریب دستهدار، مثل وان حمام اریک. به خودم گفتم: «نگران نباش،» و هر دو طرف روشویی را که قبلاً دو شیر آب داشت، جستوجو کردم.
اما آنها در هیچ جهتی نبودند. احساس ناراحتی کردم، بنابراین قبل از اینکه خودم را درگیر بررسی امنیت کنم، مطمئن شدم کسی نیامده است. آیا این دکمهها روی دیوار هستند؟ نه، آنها پیچهایی هستند که هیچکس تا به حال برای آب گرفتن آنها را نچرخانده است. همچنین یک توپ وجود دارد که به ساقهای چسبیده است که از دیوار عبور میکند. باید یک شیر آب جدید باشد: برای آب گرم به چپ و برای آب سرد به راست. به محض اینکه نظریهام را به کار بردم، دستانم را غرق در صابون یافتم، زیرا توپ جادویی چیزی جز صابون Marseille Dew نبود. در حالی که در این حالت گیجی و تحقیر بودم، مشتری دیگری وارد شد و با بیحوصلگی به من لبخند زد. من با تکان دادن سر و پنهان کردن دستهای صابونیام پشت سرم پاسخ دادم.
دیدم که دستهایش را زیر آب برد، آنها را با صابون حسابی شست و سپس وارد حمام شد. با ناباوری شنیدم که در حالی که هنوز آب میچکید، محکم بسته شد. پس آب برای دیگران جاری است، اما برای من نه...
*نویسنده از این کلمه برای اشاره به خواب زمستانی برخی حیوانات استفاده کرده است.
ادامه دارد...


نظر شما :