بررسی روانی یک پدیده
چرا برخی از مهاجران درخواست حمله به کشورشان را دارند؟
دیپلماسی ایرانی: این روزها، انتقادات بسیاری نسبت به برخی ایرانیان مهاجر مطرح میشود که بمباران میهن خود را خواستار هستند. این «خواست» غیرمعقول، غیر قابل قبول و محکوم است. آن را باید به شدت محکوم کرد و از طریق مراجع قضایی مورد پیگرد قرار داد. اما، در کنار این وظیفه جمعی، مسئولیت دیگری هم بر عهده ماست و آن بررسی این موضوع به شکلی دقیق تر است: چرا بخشی از ایرانیان در خارج اینگونه رفتار می کنند؟ چه چیزی باعث شده تا این بخش از مهاجران اینچنین رفتار کرده و علیه میهن خود عصیان کنند؟
زندگی در مهاجرت سخت است. زندگی در مهاجرت زمانی که شما یک آسیایی هستید و به اروپا رفتهاید سختتر است. زندگی در مهاجرت زمانی که کشورتان پیوسته با تهدید مواجه است حتی سختترین است. کافی است با چند فلسطینی که در خارج از کشورشان هستند صحبت کنید تا متوجه شوید چه مقدار فشار روانی متحمل میشوند. حتی تعجببرانگیز نخواهد بود اگر متوجه شوید یک فلسطینی در غزه شاید از نظر روانی در سطحی متعادلتر نسبت به یک فلسطینی پناهنده قرار دارد. یک بار از یکی از دوستانی که پدرش پرستاری در غزه بود راجع به این موضوع پرسیدم. گفت: «پدرم می گوید آن قدر که تو ناراحت هستی، ما در غزه نگران نیستیم. ما در اینجا سعی میکنیم به زندگی ادامه بدهیم، اما تو چون اینجا نیستی به شکلی مداوم نگران و غرق در اضطراب هستی». از نظر روانی، بودن در داخل خطر کم خطرتر از بودن در خارج آن است. عوامل مختلفی برای این تفاوت احساس وجود دارد که در ادامه آنها را مورد بررسی قرار می دهیم.
باید ذهنیت از جنگ را تغییر داد. جنگهای امروزی به شکل ترکیبی اجرا میشوند. در واقع، باید میان «جنگ» و «حمله» تفاوت قائل شد. شاید بتوان گفت که در ژوئن سال گذشته ایران مورد حمله قرار گرفت، اما از همان زمان تاکنون، و حتی قبل تر، ایران در جنگ قرار داشته است. بخشی از تاکتیکهای این جنگ نیز حملات روانی مستمر به جامعه است که میتواند در برخی اوقات به اندازه حملات مسلح خطرناک باشد. یکی از این خطرها پدیدهای به نام «خستگی از انتظار» یا anticipatory fatigueاست: حالتی که وقتی افراد یا یک جامعه برای مدت طولانی در وضعیت تعلیق و ابهام زندگی میکنند شکل میگیرد، یعنی جایی که نه بحران بهطور کامل رخ داده و نه بهطور قطعی رفع شده است و زندگی در حالت مداوم «شاید بشود، شاید نشود» ادامه دارد.
در واقع، ذهن انسان برای مواجهه با تهدیدهای کوتاهمدت و مشخص آمادگی بیشتری دارد. به همین دلیل هم هست که با طولانی شدن وضعیت تهدید، حتی درصد خطای سربازان نیز میتواند بیشتر شود. وقتی تهدیدی مبهم، مستمر و پیشبینیناپذیر باشد، سازوکارهای اضطراب بهطور ممتد فعال میمانند و همین آمادهباش دائمی که میتواند با پیگیری بیوقفه اخبار، تحلیل شایعات، تصور سناریوهای مختلف و آمادهسازی ذهن برای هر احتمال باشد بهتدریج انرژی روانی را فرسوده میکند تا جایی که حتی اگر هم که رویداد نهایی هرگز رخ ندهد، در چنین وضعی، ذهن برای پایان دادن به این فرسایش بهدنبال شکلی از قطعیت خواهد گشت تا بتواند خود را از آن وضعیت نجات دهد. سازوکاری که ذهن انتخاب میکند هم میتواند گوناگون باشد. گاهی برای ذهن، قطعیتِ منفی از بلاتکلیفیِ طولانی قابلتحملتر به نظر میرسد. به همین دلیل یک سازوکار دفاعی شکل میگیرد که در آن فرد بهطور ناخودآگاه بدترین سناریو را میپذیرد تا از شکنجه «نمیدانم چه خواهد شد» رها شود، زیرا بدترین اتفاق، هرچند دردناک، دستکم روشن، قابلتصور و تا حدی برنامهپذیر است، در حالی که تعلیق هر روز خود را بازتولید میکند و پایانی ندارد. در چنین وضعیتی، ذهن میپذیرد که رویارویی با خطر بهتر از وضعیت ابهام است. ذهن که به سبب تهدید ممتد در حال آمادگی ممتد برای مقابله با سناریوهای مختلف است بدترین سناریو که میتواند اتفاق بیفتد را انتخاب میکند تا بدین شکل دیگر فضایی برای آمادگی دائمی برای مقابله با هیچ سناریوی دیگری باقی نماند. به اصطلاحی دیگر، ذهن به خود میگوید: «بالاتر از سیاهی دیگر رنگی نیست. پس بگذار یک بار و برای همیشه تکلیف مشخص شود» و بدین ترتیب سعی میکند از آزار و اذیت طولانی تصور سناریوهای مختلف و آمادگی طولانیمدت رهایی یابد.
بهعلاوه اینکه، رویارویی با خطر به فرد این امکان را میدهد تا کنترل بخشی از وضعیت را به دست بگیرد. شاید دیده باشید که در دعواهای خیابانی، فردی که مورد تهدید با اسلحه یا چاقو قرار میگیرد مدام جمله «بزن!» را تکرار میکند. در وضعیت تهدید است که فرد تهدید شده به سبب احساس حقارت، تهدید یا بیقدرتی، با دعوت به ضربه زدن سعی میکند نقش منفعل خود را به نقش فعال تبدیل کند. در واقع، وی میگوید «من انتخاب میکنم که بزنی یا نه». وی سعی میکند تا فعلیت خود و حتی فعلیت تهدید کننده را در چنین شرایطی به دست بگیرد. بنابراین، جملهای مانند «بمباران کن» را باید «بمباران کن تا تمام شود و من از این وضعیت رها شوم» یا «من تصمیم می گیرم که تو تهدید خود را عملی کنی یا نه، چون من این وضعیت را کنترل میکنم و نه تو» تفسیر کرد. این گفتهها را نباید از سر علاقه به ویرانی یا خشونت دید، بلکه باید آنها را نوعی رفتار دفاعی از سر اشباعشدن از اضطراب ممتد و تلاش برای بازپسگیری حس کنترل به سبب خستگی ممتد تحلیل کرد.
همچنین، باید میان «درگیر بودن مستقیم» و «تماشاگر بودن ناتوان» تفاوت قائل شد: فردی که داخل بحران قرار میگیرد، هرچند در شرایط بسیار سخت است، اما معمولا در حالت بقا یا survival mode عمل میکند و مغز او روی کارهای فوری مانند یافتن غذا، آب، امنیت و مراقبت از خانواده متمرکز میشود. این فرد در درجه اول به کارهایی فکر میکند که امنیت جانی وی را تامین میکنند و همین تمرکز عملی ذهن وی را از فروپاشی هیجانی کامل محافظت میکند، زیرا فرصتی برای غرق شدن در خیال و فاجعهسازی ندارد. وی درگیر وضعیت است و سعی میکند تا خود و محیط پیرامونی خود را کنترل کند. در مقابل، فردی که در بیرون است، در معرض حجم عظیمی از تصاویر، اخبار و تحلیلها قرار میگیرد بدون آنکه کنترلی واقعی بر اوضاع داشته باشد. ترکیب «آگاهی بالا» و «کنترل صفر» یکی از قویترین محرکهای اضطراب و درماندگی است. این ترکیب اضطرابزاست چون مغز ما طوری طراحی شده که وقتی تهدیدی را تشخیص میدهد، انتظار دارد بتواند در برابر آن تهدید اقدام کند. آگاهی بالا سیستم هشدار را فعال میکند و بدن را در وضعیت آمادهباش قرار میدهد، اما وقتی همزمان هیچ امکان اثرگذاری یا تغییر نتیجه وجود ندارد، این انرژی حاصل از اضطراب راه تخلیه پیدا نمیکند و به نشخوار ذهنی، تنش مداوم و احساس درماندگی تبدیل میشود. در واقع شکاف بین «میدانم چه خبر است» و «نمیتوانم کاری بکنم» همان جایی است که اضطراب شدید و ناتوان کننده شکل میگیرد، بهخصوص در رابطه با وضعیتی چون تهدید جنگ علیه کشور که در آن فرد بقای خود و جامعه را در تهدید میبیند اما نمیتواند کاری بکند.
در کنار این، پدیده «آسیبدیدگی ثانویه» یا vicarious trauma نیز وجود دارد؛ به این معنا که فرد بدون مواجهه مستقیم با خطر یا رویداد آسیبزا، صرفا از طریق مشاهده مداوم رنج، خشونت یا بحرانهای دیگران دچار علائمی شبیه تروما مانند اضطراب مزمن، بیخوابی، گوشبهزنگی مداوم، تحریکپذیری و خشم ناگهانی میشود. حتی وی میتواند از اینکه خود برخلاف دیگران در امنیت قرار دارد احساس گناه کند. به دلیل اینکه فرد در داخل وضعیت نیست، اینگونه حس میکند که هر لحظه امکان وقوع خطر برای کشور یا مردم وی هست و به همین دلیل به شکلی دائمی به پیگیری اخبار چه به شکل ملموس و چه به شکل ذهنی میپردازد. این کار هم سیستم عصبی را در حالت آمادهباش دائمی نگه میدارد و اجازه خاموش شدن چرخه استرس را نمیدهد. ذهن به دور باطل پیشبینی، سناریوسازی و فاجعهسازی وارد میشود (یکی از دلایلی که برخی در خارج از کشور به تله سناریوسازیهای دراماتیک میافتند) و با تفکر و تصور ممتد حتی در ارزیابی تهدید اغراق میکند. از آنجا هم که فرد امکان اقدام مؤثر و مستقیم ندارد، انرژی روانی تولیدشده تخلیه نمیشود و به احساس بیقدرتی، فرسودگی هیجانی و حتی بیحسی عاطفی منجر میشود. بهتدریج مرز میان واقعیت فعلی و خطرات احتمالی آینده در ذهن کمرنگ میشود و بدن طوری واکنش نشان میدهد که گویی خطر همین حالا و همینجا در حال وقوع است. مغز در برابر تصاویر و روایتهای تکرار شونده درد، تفاوت زیادی میان «دیدن» و «تجربه کردن» قائل نمیشود. شبکههای اجتماعی هم این اثر را تشدید میکنند، چون محتوا بهصورت مداوم، بیوقفه و اغلب هیجانی و اغراقآمیز ارائه میشود، الگوریتمها نیز مطالب تکاندهندهتر را بیشتر نمایش میدهند و فرد در چرخه اسکرول کردن، در معرض انبوهی از تصاویر و روایتهای دردناک قرار میگیرد بیآنکه فرصتی برای پردازش روانی یا فاصلهگیری سالم داشته باشد.
علاوه بر آن، مسئله «گناه بازمانده» یا survivor’s guilt را هم نباید از یاد برد. کسی که در بیرون است و با مردم داخل بحران پیوند هویتی، خانوادگی یا عاطفی دارد، ممکن است ناخودآگاه این طور احساس کند «من در امنیت هستم و آنها نیستند». این مقایسه دائمیِ نابرابر، نوعی تعارض درونی میان میل به بقا و وفاداری به تعلق ایجاد میکند. فرد ممکن است موفقیت، آرامش یا حتی لذتهای ساده روزمره خود را ناحق بداند و از خود بپرسد چرا وی فرصت امنیت یا پیشرفت داشته و دیگران چنین فرصتی را نداشته اند. این احساس میتواند به خودسرزنشی پنهان، کاهش احساس شایستگی، اجتناب از شادی، یا تلاش افراطی برای جبران منجر شود، گویی با رنج کشیدن، نگرانی مداوم یا درگیر ماندن دائمی با اخبار، نوعی «همسطحی عاطفی» با کسانی که در بحران هستند ایجاد میشود. ذهن وی به طور ناخودآگاه شرایط را برای خود سختتر میکند تا بدین ترتیب بخاطر بودن در شرایط امنیت در حالی که عزیزان وی در تهدید قرار دارند احساس گناه نکند. از نظر روانی، گناه بازمانده اغلب با احساس ناتوانی در کمک موثر ترکیب میشود و شکاف میان «میخواهم کاری بکنم» و «نمیتوانم تغییری ایجاد کنم» را عمیقتر میکند. در نتیجه، فرد نهتنها اضطراب خطر را حمل میکند، بلکه بار اخلاقی ناگفتهای را نیز بر دوش میکشد. همین بار دوگانه میتواند رنجی ایجاد کند که در تجربه ذهنی فرد حتی سنگینتر از مواجهه مستقیم با خطر احساس شود، زیرا تهدید بیرونی با محاکمه درونی درهم میآمیزد و فرد همزمان با جهان بیرون و وجدان درون خود درگیر میشود. بدین ترتیب، فرد در نوعی طوفان روانی گرفتار میشود که در آن نه تنها حملات روانی از خارج از سیستم عصبی وی به وی حملهور میشوند، بلکه سیستم عصبی فرد مورد حمله داخلی نیز قرار میگیرد و آسیبپذیری روانی وی را چند برابر میکند.
اینها همه فرد را ناتوان میکند، زیرا مغز و روان انسان برای تحمل فشار مداوم بیوقفه طراحی نشدهاند. وقتی فرد مدام در معرض اخبار هولناک، تصاویر دردناک و احساس ناتوانی قرار میگیرد، چرخهای از اضطراب و خستگی روانی شکل میگیرد که به تدریج توانایی او برای تصمیمگیری، تمرکز و حتی احساس امید را کاهش میدهد. این وضعیت را نوعی «فرسودگی هیجانی» یا emotional burnout مینامند. وقتی فردی در خارج از بحران به طور مستمر با درد دیگران همذاتپنداری میکند، بدن و ذهن او کمکم توان دفاعی خود را از دست میدهند. از طرف دیگر اما فردی که در دل بحران قرار دارد، ناچار است عملکرد عملی داشته باشد، تصمیم بگیرد، دست به اقدام بزند و حتی در شرایط خطرناک، زندگی روزمره را ادامه دهد. این عملگرایی، گرچه با اضطراب شدید همراه است، اما باعث میشود ذهن فرصتی برای گیر کردن در چرخهی اضطراب و پیشبینیهای فاجعهآمیز نداشته باشد. به بیان سادهتر، بودن در میدان عمل، اگرچه خطرناک است، اما نوعی محافظت روانی فراهم میکند. بنابراین، شاید تعجبآور نباشد که گاهی افرادی که از خارج، بحران را دنبال میکنند، احساس سنگینی روانی بیشتری نسبت به کسانی که مستقیم درگیر آن هستند داشته باشند، زیرا ذهن آنها درگیر «تصاویر و فرضیات» است، نه «اقدام و بقا»، و همین فاصله میان شناخت و توانایی عمل میتواند باری بسیار سنگینتر از خود بحران ایجاد میکند.
از این منظر، درخواست حمله یا مداخله خارجی در میان برخی از مهاجران را نه آنچنان که مطرح میشود، بلکه بهعنوان نوعی سازوکار دفاعی ناسالم برای کنار آمدن با اضطراب ممتد باید تفسیر کرد. این درخواست لزوما به معنای میل واقعی به ویرانی یا خشونت نیست، بلکه بیانگر خستگی روانی از انتظار و بلاتکلیفی ممتد است. در واقع، این «درخواستها» بیانگر تلاش ناخودآگاه ذهنی برخی افراد برای پایان دادن به تنش پایدار و فشار روانی طولانی است.
در چنین فضایی، ایدههای رادیکال بیشتر شنیده میشوند نه بخاطر اینکه عقلانیترند، بلکه چون وعده قطعیت میدهند. در شرایطی که آینده مبهم باشد، ذهن باید با انواع سناریوها و انواع احتمالات درگیر شود و وقتی هم که این کار را به شکل ممتد انجام دهد خستگی ذهن و فروپاشی آن را باعث میشود. بنابراین، هر سناریویی که پایان روشنتری ترسیم کند، جذابتر جلوه میکند و همین هم راه را برای افکار رادیکال باز میکند.
عدهای مغرضانه درخواست جنگ علیه ایران عزیز را دارند و عدهای به سبب از دست دادن کنترل بر خود این درخواستها را مطرح میکنند. در هر صورت، درخواست برای بمباران میهن به هیچ عنوان قابل دفاع نیست. باید آن را محکوم کرد و مورد پیگرد قضایی قرار داد. درست مانند فردی عصبانی که کاری غیراخلاقی و غیرقانونی انجام میدهد و عصبانیت وی بههیچ عنوان نمیتواند مجوزی برای قانونشکنی باشد، درخواست حمله به میهن هم به هیچ عنوان توجیهپذیر نیست. اما، درک شرایط و فشار روانی دشمن به فهم وضعیت کنونی کمک میکند و میتواند به مقابله و بهبود جو روانی جامعه کمک کند. تنها در این صورت میتوان درک بهتری از شیوه حملات روانی دشمن و اهداف آن داشت و بدین ترتیب برای مقابله با این تهدیدات و حملات تمهیدات لازم را بهشکل فردی و دستهجمعی اتخاذ کرد.



نظر شما :