آنچه این روزها نیاز مبرم کشور احساس می‌شود

گذار از روابط بین‌الملل زرد

۲۵ خرداد ۱۴۰۵ | ۱۳:۰۰ کد : ۲۰۳۹۴۶۵ اخبار اصلی خاورمیانه
نویسنده خبر: بشیر اسماعیلی
بشیر اسماعیلی در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می‌نویسد: نیاز مبرم امروزی، رسیدن به نقطه تعادل و یافتن راه‌حل‌های منطقی و عملگرا با در نظر داشتن کمال مطلوب هاست و در تحلیل مسایل بین‌المللی اندیشیدن در چارچوب فکری جریان اول و جریان دوم، نمی‌تواند راهگشای مسائل ایران در نظام بین‌الملل باشد. 
گذار از روابط بین‌الملل زرد

دیپلماسی ایرانی: امروزه در هنگامه تجاوز نظامی آمریکا و رژیم اسرائیل به کشورمان و در شرایطی که بحث توافق داغ است، جولان یک دسته از تحلیلگران روابط بین‌الملل را شاهد هستیم که خوانش خاص خود از معادلات حاکم بر نظام بین‌الملل را به عنوان تحلیل ارائه می‌کنند و خیلی متعصبانه هم از آن دفاع می کنند. 

این‌طور افراد هر چند از طیف های متنوعی هستند، اما عموما ویژگی های مشترکی در میان آنها دیده می‌شود: 

۱. معمولا در رشته تخصصی روابط بین‌الملل تحصیل نکرده‌اند و تخصص اصلی آنها در دیگر رشته‌های علوم انسانی مثل تاریخ، علوم سیاسی، جامعه شناسی و غیره است یا اساسا روزنامه نگار و فعال رسانه‌ای هستند.

۲. موضع آنها نسبت به تحلیل مسایل بین‌المللی، عاقل اندر سفیه و با نگاه از بالاست؛ به نحوی که گویی برخی مسائل پیچیده یا حتی بدیهی بین‌المللی را فقط آنها درک می‌کنند و بقیه احتمالا جاهل، خوش ‌باور، سطحی نگر یا خائن و ترسو هستند.

۳. به تئوری‌های توطئه باور زیادی دارند؛ از دیدگاه آنها هیچ کنش و واکنشی در نظام بین‌الملل نیست، مگر اینکه توطئه‌ای حساب شده و پیچیده پشت آن باشد. افراد قدرتمند و ثروتمند اندکی در دنیا هستند که جهان را اداره می‌کنند و بسیاری از سیاست‌های کنونی دولت‌ها، پیرو توطئه‌های کلانی هستند که اغلب تحلیلگران دیگر توان درک و فهم این مهم را ندارند. از دیدگاه آنان، نقشه‌های دقیقی علیه ما در حال تدوین است یا قبلا طراحی شده که کسی غیر از خودشان به آن توجه ندارد و این غفلت، دیر یا زود موجب بروز فاجعه بزرگی خواهد شد.

۴. آخرالزمانی و متافیزیکی به وقایع نگاه می‌کنند. از دیدگاه این دسته تحلیل‌گران، همه چیز در راستای نبرد‌های گفتمانی و فلسفی در دنیا رقم می‌خورد. با این تعبیر، اولا چیزی جز جنگ نمی‌تواند در بین کشور‌ها وجود داشته باشد، در ثانی جنگ لاجرم، به جنگ وجودی و نبرد نهایی بدل خواهد شد که به حذف تمدن بازنده و بالیدن طرف برنده منجر می‌شود.

۵. مقولاتی مثل صلح پایدار، سازمان‌های بین‌المللی، حقوق بین‌الملل، سپهر عمومی و افکار عمومی جهانی، مطلقا بی ارزش هستند و برای پوشش اعمال صاحبان سرمایه و قدرت‌های بزرگ نظامی به وجود آمده‌اند.

۶. امکان پیشبرد دیپلماسی و همکاری با کشور‌ها امری دیریاب و با کشور‌های غربی، امری محال است. بهترین دفاع حمله است؛ به‌ویژه حمله پیش‌دستانه و داشتن سلاح هسته‌ای می‌تواند امنیت ملی را تضمین کند.

البته نباید منکر شد که برخی از باورهای این تحلیل‌گران، بهره‌‌ای از حقیقت دارد؛ به طور مثال دو باور آخر، توسط واقع‌گریان و نوواقع‌گرایان روابط بین‌الملل که مهمترین جریان فکری و نظری فعلی در این علم است، مورد تایید و تاکید قرار می‌گیرد. اما مسأله در اینجا، افراط و زیاده‌روی در باورهای مورد اشاره است. اشکال از جایی به وجود می‌آید که ماهیت سیال روابط بین‌الملل با اینطور انگاره‌های محتوم و جزمی جور در نمی‌آیند.

همچنین احتمال صُدفه، اتفاقات غیر منتظره و تحلیل گریز که بخش لاینفکی از همه شئون زندگی بشری از جمله در روابط بین‌الملل است، در تحلیل این افراد مطلقا به حساب نمی‌آید. بنابراین هر چه آنها فکر می‌کنند درست است و ردخور ندارد و اگر هم بعداً خلافش رخ داد، به نحوی توجیه می‌کنند که منظور ما چیز دیگری بود و درست فهم نشد.

نقد جدی دیگری که به این طرز نگاه به مسایل بین‌المللی وجود دارد؛ وجود انواع مغالطه و استدلال‌های ناقص است که به نتیجه‌گیری‌هایی منجر می‌شود که الزاما درست نخواهد بود. 

مثلاً این مقدمه گفته می‌شود که آمریکا قابل اعتماد نیست به همین دلیل مذاکره با آمریکا اشتباه است. این مدعا به طور کلی درست است، یعنی در شرایطی که رویکرد امپریالیستی آمریکا با موضع مستقل برآمده از انقلاب اسلامی در تضاد است، تعامل با آمریکا راه به جایی نمی‌برد. بنابراین برقراری رابطه با آمریکا و دیپلماسی مستمر با این کشور، مستلزم تعدیل رفتار و خواست‌های آمریکا در برابر ایران خواهد بود. 

اما مشکل این استدلال در زمانی خودش را نشان می‌دهد که چالش‌های مشترکی بین ایران و آمریکا بروز کند که به حل و فصل کردن نیاز داشته باشد. می دانیم که مسایل مهم بین کشور‌ها از دو راه حل و فصل می‌شود؛ دیپلماسی و جنگ. با توجه به جایگاه منطقه‌ای ایران در غرب  آسیا و تهنیت این منطقه در سیاست خارجی آمریکا، بروز چالش‌های متعدد فی مابین اجتناب ناپذیر است. 

اینجاست که دیگر بحث کلان گفتمانی مطرح نیست، برای حل و فصل مناقشات یا باید مذاکره کرد، یا جنگید. از آنجایی که جمهوری اسلامی ایران به عنوان یک اصل پذیرفته است که هرگز شروع کننده جنگ نباشد، پس لاجرم باید راه دیپلماسی در پیش گرفت. 

پس مذاکره با آمریکا در مواردی که پیشامد کرده، به معنای تسلیم و عقب نشینی در گفتمان انقلابی یا از سر اعتماد بی‌جا و ساده‌لوحی نیست؛ بلکه بدیلی برای جنگ است که تا جای ممکن باید مورد استفاده قرار گیرد.

البته این طیف از تحلیلگران روابط بین‌الملل، به طور کلی با برخی از اصول سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران مشکل دارند؛ مثلا اینکه چرا نباید شروع کننده جنگ بود را انگاره‌ای غلط می دانند و قویا به حمله پیش دستانه علیه آمریکا و رژیم صهیونیستی یا حتی تسخیر ارضی کشورهای همسایه توصیه می‌کنند. 

درباره بمب اتمی، آنها یگانه راه بقا در این دنیای وحشی جنگل گونه را ساختن بمب اتمی، ولو اگر یک فروند هم باشد، تلقی می‌کنند.

چرا چنین طیفی به وجود آمده است؟

سال‌ها تجربه فریب و نیرنگ به اسم مذاکره و قرارداد موجب شده است که به حق، در حافظه جمعی ما ایرانیان احتیاط و بدبینی نسبت به امر مذاکره نقش بسته باشد. پس از دوران نادرشاه که قدرت ایران رو به افول گذاشت، قدرت‌های خارجی به خصوص غربی‌ها، چشم طمع به منابع و ثروت‌های این کشور دوختند. آنان هر چه را که می‌توانستند از طریق جنگ به غارت ببرند، می‌بردند و جایی که جنگ سخت و پر هزینه به نظر می‌رسید، از در دوستی وارد می‌شدند تا با به اصطلاح مذاکره، آب و خاک و منابع ملی ما را از چنگ ما بیرون آورند. 

چرا راه دور برویم؟ آمریکا در سال ‌های پیشین، نمادی از همین نور رفتار در جهان و همینطور در ایران بوده است. بعضی اوقات مثل ویتنام و عراق، باید در باتلاق نظامی بیوفتد و گرفتاری خودش و نابودی دیگران درس عبرتی شود تا از مداخله نظامی دست بکشد. اینجاست که نظریات قدرت نرم و قدرت هوشمند و امثال هم برای مدتی حاکم می‌شود تا با پنبه سر دنیا چرا ببرند. اما دوباره مثل گرگ‌زاده‌ای که گرگ شود، خوی وحشی گری آمریکا پس از مدتی زنده می‌شود و به جان مردم دنیا می‌افتد، اگر جواب داد که فبها، اگر نه از در نیرنگ و حیله وارد می‌شود و همین چرخه است که بارها بازتولید می‌شود.

در عهد ترامپ، این رفتار خود‌خواهانه و متوحش آمریکایی به درجه‌ای از عریانی و وقاحت می‌رسد که دوبار در یک سال، در میانه مذاکرات و درست قبل از جلسه جمع‌بندی، شبیخون می‌زند و به این جنایت  افتخار هم می‌کند. 

پس، دیدن بخش تاریک ذهنیت غربی که با خواندن تاریخ و شناخت ذات نامتمدن و بی رحم روابط بین الملل حاصل شده، دیدگاهی قابل احترام است که گاهی غفلت از آن موجب بروز فاجعه خواهد شد. 

البته اگر اصل را بر حسن نیت در تحلیل این دسته از تحلیلگران نظام بین‌الملل قرار دهیم، چرا که محاسبات قدرت و گرایش‌های جناحی، موجب می‌شود برخی تحلیل‌ها با پوشش دلسوزی و حزم اندیشی، به دنبال از میدان بدر کردن رقبای سیاسی و حفظ قدرت و ثروت انحصاری شده باشد. 

برخی اوقات هم تجربیات شخصی زندگی در غرب و تحقیر شدگی و پس زده شدن در آنجا، نوعی کینه را در ضمیر ناخودآگاه افراد روشن می‌کند که خواه ناخواه به دنبال انتقام‌جویی ولو در تحلیل مسایل بین‌المللی بر می‌آیند. 

با این حال اما اگر در تحلیل‌های مذکور، اصل را بر دلسوزی و بدبینی ناشی از تاریخ سیاه غرب بدانیم، مشکل اصلی در اینجا مجددا افراط گرایی در تحلیل است. 

علاوه بر افراط گرایی، آفت بعدی که وجود دارد عدم در نظر گرفتن امکانات میدانی و عینی است. مثلا اینکه بگوییم آمریکا و رژیم اسرائیل بدنبال جنگ وجودی و نابودی ایران هستند، ممکن است حرف درستی هم باشد، اما مشکل در اینجاست که انواع محدودیت‌های سر راه آنها مثل لجستیک نظامی، افکار عمومی داخلی و جهانی، انتخابات‌های پیش روی، روایت جنگی و انگیزه سربازان، موانع اقتصادی و... که دست و پای آنان را می‌بندد، نوعا در تحلیل‌های مذکور دیده نمی‌شوند. 

در تحلیل عمل ایران هم به طور برعکس چنین مساله‌ای صادق است؛ یعنی اینکه مثلاً گفته می‌شود برای آتش بس زود است و ما باید جنگ را تا پشیمانی کامل یا حتی نابودی دشمن ادامه دهیم، در منطق واقع‌گرایی درست خواهد بود اما خطای بحث اینجاست که محدودیت‌های ما در این میان دیده نمی‌شوند. نوشتن و تحلیل کردن از اتاق کار یا منزل برای تحلیلگر، کار الزاماً سختی نیست، اما نیروهای مسلح و سیاستمداران که در بطن کار هستند و نسبت به محدودیت‌ها و شرایط میدانی واقف هستند، طبعا مجبورند از بین گزینه‌های موجود، آن مورد که بیشترین امکان عملی شدن را دارد برگزینند.

در بین تحلیل‌های افراطی، یک کمال مطلوب فرضی ارائه می‌شود ولی راه رسیدن عملیاتی به آن به دلیل عدم احاطه علمی و فنی، نادیده گرفته می‌شود. اینجاست که مثل روانشناسی زرد که داشتن اراده و عزم را معادل با تحقق حتمی امر می‌داند، با نوعی از «روابط بین‌الملل زرد» مواجه می‌شویم که داشتن اراده برای مثلا نابودی آمریکا را به مثابه تحقق حتمی آن قلمداد می‌کند. البته طبع بلند و عزم راسخ، چه در زندگی شخصی چه در روابط بین‌الملل امری ضروری برای ارتقا و تعالی است، به قول شاعر: همت بلند دار که مردان روزگار/ از همت بلند به جایی رسیده‌اند. و هزاران شعر و جمله قصار دیگر هم در تایید این مسأله می‌توان آورد؛ اما اگر ارتباط ذهن کمال گرا با واقعیات موجود قطع شود، یا به سرخوردگی و یأس بدل خواهد شد یا نتایج ناگواری را در بر خواهد داشت. توجه داشته باشیم آنانی که پیرامون ترامپ و نتانیاهو گرد آمده بودند هم به احتمال زیاد دچار همین کمالگرایی کاذب درباره حمله به ایران شده‌اند که توهمات آنان از کلیپ مضحک کاخ سفید در معرفی عملیات « خشم حماسی» تا سخنرانی ترامپ در ساعات اولیه تجاوز به ایران گفت، هویدا بود. 

در حقیقت آمریکا و رژیم اسرائیل، در دام توصیه‌های «روابط بین‌الملل زرد» افتادند که اراده را مساوی با تحقق هدف و عزم راسخ و تهور را به معنای کلید غلبه بر دیگران قلمداد می‌کند. اما چنانچه دیدیم، نادیده گرفتن حقایق میدانی و سو محاسبه در توانایی های خود و حریف، امریکا و رژیم اسراییل را در باتلاق حوادث بعدی انداخت. 

در اینجا باید گفت که در طرف مقابل این جریان افراط گرا، جریانی مبتنی بر خودباختگی و وادادگی در برابر غرب وجود دارد؛ کسانی که خوش بینی کور و بیمار‌گونه‌ای به نهاد‌های پوسیده بین‌المللی و حقوق بین الملل بدون ضمانت اجرا دارند. این دسته از تحلیلگران، روابط بین‌الملل را به سبک و سیاق شارحان توسعه می‌بینند که همه گناهان را به گردن خودمان می اندازند و معتقدند هر بلایی که دشمن به سر ما آورده، حتما دلیلی داشته و ما به خاطر «بد» بودن خودمان است که مستحق این ناملایمات و ظلم‌ها شده‌ایم ! 

در منظومه فکری این دسته، همکاری به ویژه در زمینه اقتصادی، وابستگی متقابل می‌آورد و ضامن بقا و امنیت است و اگر مثلاً با آمریکا دوست باشیم، برای ابد در پناه امن آن خواهیم بود. هر چقدر مثال تاریخی و استدلال روشن برای اینطور افراد از تحولات بین‌المللی آورده شود، با تمسخر و مغالطه آن را رد می‌کنند و به اول خط برمی‌گردند، گویی که پیش فرض‌هایی به سفتی سیمان در ذهنشان نقش بسته و تغییر پذیر هم نیست‌.

رویه‌ اخیر هم مثل اولی، در خود افراط گرایی دارد، نگاه از بالا به پایین می‌کند و در برابر نظر مخالف به شدت مقاومت کرده و به پویایی نظری بی اعتقاد است. بنابراین امروزه ما با دو نوع افراطگرایی در تحلیل مسائل بین‌المللی روبه‌رو هستیم که هر دو از طرف‌های مختلف بام افتاده‌اند.  

بنابراین نیاز مبرم امروزی، رسیدن به نقطه تعادل و یافتن راه‌حل‌های منطقی و عملگرا با در نظر داشتن کمال مطلوب هاست و در تحلیل مسائل بین‌المللی اندیشیدن در چارچوب فکری جریان اول و جریان دوم، نمی‌تواند راهگشای مسائل ایران در نظام بین‌الملل باشد. 

گروه اول، عملا اصل «مصلحت» در سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران را بیهوده می‌دانند و گروه دوم اصل عزت را. اینجاست که نیاز به رجوع به اصل سوم یعنی حکمت، به شدت حس می‌شود. حکمت مرز باریک بین تندروی و تعادل را مشخص می‌کند و در شرایط حساس و کلیدی، کشور را از پرتگاه‌ها عبور می‌دهد.

بشیر اسماعیلی

نویسنده خبر

عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی

اطلاعات بیشتر

کلید واژه ها: بشیر اسماعیلی ایران جمهوری اسلامی ایران روابط بین الملل آمریکا آمریکا رژیم اسرائیل


( ۲ )

نظر شما :