گذار از ملت تحمیل‌پذیر تا قدرت تحمیل‌کننده:

چرا ایران در «توافق ناممکن» پیروز است؟

۲۹ خرداد ۱۴۰۵ | ۱۲:۰۰ کد : ۲۰۳۹۵۱۹ اخبار اصلی پرونده هسته ای خاورمیانه
علی پیروز در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می‌نویسد: برای نخستین بار در تاریخ معاصر، ایران نه از موضع ضعف و تمنای توافق، که از جایگاه یک «قدرت ضروری» پای میز مذاکره نشسته است. قدرتی که پیش‌شرط تعیین می‌کند، ضرب‌الاجل می‌دهد، و «نه» گفتنش به همان اندازه «آری» گفتنش، برای نظم جهانی پیامدهای راهبردی دارد.
چرا ایران در «توافق ناممکن» پیروز است؟

نویسنده: علی پیروز، عضو اندیشه‌ورز اندیشکده ترند، دکتری مطالعات فرهنگی

درآمد: واژگونی یک سرنوشت دویست‌ساله

دیپلماسی ایرانی: ایران دو سده است که توافقات را نه بر مبنای خواست خود، که بر اساس اراده قدرت‌های بزرگ امضا کرده است. از معاهده ترکمنچای (۱۸۲۸) تا برجام (۲۰۱۵)، این ملت همواره در موضع «پذیرنده» ایستاده است؛ پذیرنده‌ای که برای بقا، ناگزیر از دادن امتیاز بود، بی‌آنکه تضمینی برای دریافت آنچه وعده داده شده، داشته باشد.

اما امروز، برای نخستین بار در تاریخ معاصر، ایران نه از موضع ضعف و تمنای توافق، که از جایگاه یک «قدرت ضروری» پای میز مذاکره نشسته است. قدرتی که پیش‌شرط تعیین می‌کند، ضرب‌الاجل می‌دهد، و «نه» گفتنش به همان اندازه «آری» گفتنش، برای نظم جهانی پیامدهای راهبردی دارد.

این مقاله استدلال می‌کند که حتی در فقدان یک «توافق نهایی»، ایران در یک بازی جمع – جمعِ نامتقارن پیروز میدان است؛ زیرا معماری کهنه قدرت فروریخته، نقش‌ها واژگون شده، و سه گنج پنهان – زمان، تثبیت و باور – در کفه ترازوی ایران سنگینی می‌کند.

پرده نخست: کالبدشکافی یک سرنوشت تحمیلی (از ترکمانچای تا برجام)

برای درک عظمت چرخش کنونی، باید میراث تلخ دو قرن «توافق تحمیلی» را فهمید.

پس از جنگ‌های ایران و روس، معاهده ترکمنچای (۱۸۲۸) الگویی ماندگار از تحمیل خواسته‌های قدرت بزرگ بر ایران شد: واگذاری سرزمین‌های قفقاز، پذیرش کاپیتولاسیون و پرداخت غرامتی سنگین. این معاهده فقط یک شکست نظامی نبود؛ یک «شکست روانی تمدنی» بود که این باور را در ناخودآگاه جمعی ایرانیان نهادینه کرد که در مواجهه با قدرت‌های بزرگ، چاره‌ای جز «موازنه مثبت» و امتیازدهی برای بقا نیست.

این الگو تا جنگ تحمیلی هشت‌ساله تداوم یافت. جنگی که ایران در آن نه تنها سرزمینی از دست نداد، که با وجود تحمیل خسارات عظیم، غرامتی هم نپرداخت. غرب اما در آن جنگ، خواهان پیروزی هیچ‌یک از دو طرف نبود؛ استراتژی واشنگتن، «تضعیف متقارن» دو قدرت منطقه‌ای بود تا هیچ‌یک به هژمون بلامنازع تبدیل نشوند. ایران اما پس از جنگ، مسیری متفاوت برگزید: به جای پذیرش نقش «بازیگر مهار شده»، به سمت افزایش توان و ابزار قدرت حرکت کرد.

برجام ۱ نقطه اوج همان پارادایم کهنه بود. گرچه ظاهراً توافقی چندجانبه و مبتنی بر «برد – برد» به نظر می‌رسید، اما منطق بنیادین آن همچنان این بود: برنامه هسته‌ای ایران یک «بحران جهانی» است که باید توسط قدرت‌های بزرگ «مدیریت» شود. ایران پذیرفت که بخش‌های حیاتی برنامه هسته‌ای خود را محدود کند به این امید که تحریم‌ها تعلیق شوند. آنچه داده شد، پرداخت شد؛ اما آنچه وعده داده شده بود، محقق نشد. تحریم‌ها نه تنها لغو نشدند که با مکانیسم ماشه، ایران محکوم نیز شد.

این تجربه تلخ اما یک درس راهبردی گران‌بها به همراه داشت: تا زمانی که ایران در پارادایم «بحران تحت مدیریت» بازی کند، هر توافقی، صرفاً مقدمه‌ای برای توافق بعدی خواهد بود که در آن باید امتیازی تازه داد. گشودن این گره ذهنی، پیش‌شرط تولد ایران جدید بود.

پرده دوم: تولد یک قدرت ضروری (ایران پس از جنگ سوم تحمیلی)

«جنگ سوم تحمیلی» – جنگی که آمریکا و رژیم صهیونیستی در اسفند ۱۴۰۴ علیه ایران و محور مقاومت به راه انداختند – نقطه گسست از پارادایم کهنه بود. این جنگ که چهل روز به طول انجامید، با حملات سنگین و غافلگیرانه دشمن آغاز شد؛ در همان ساعات نخست، ضرباتی هولناک به فرماندهی ایران وارد آمد. اما آنچه طراحان این جنگ پیش‌بینی نکرده بودند، سرعت و قدرت واکنش ایران بود: کمتر از یک ساعت، تمام پایگاه‌های ایالات متحده در کشورهای عربی و سرزمین‌های اشغالی فلسطین زیر آتش سنگین ایران قرار گرفت و دشمن از دستیابی به اهدافش مأیوس شد.

لحظه تعیین‌کننده اما زمانی بود که ایران تنگه هرمز را مسدود و اعلام کرد: هیچ کشتی‌ای بدون پرداخت عوارض (یا دقیق‌تر: حق خدمات به ایران) حق عبور ندارد، و هیچ کشتی وابسته به مهاجمین نیز اجازه عبور نخواهد داشت. قیمت نفت تا نزدیک ۱۵۰ دلار جهش کرد. اقتصاد جهانی در آستانه فروپاشی قرار گرفت.

در نهایت، ایالات متحده با شروط ایران موافقت کرد تا آتش‌بس برقرار شود. اما این پایان ماجرا نبود: در اولین روز مذاکرات، واشینگتن اقدام به محاصره دریایی در دریای عمان کرد و تلاش بسیار کرد که خود را پیروز جلوه دهد. اسرائیل نیز مکرراً آتش‌بس را نقض و به لبنان حمله کرد. آمریکا چندین بار کوشید از تنگه هرمز عبور کند، اما نتوانست. و اکنون، طرفین در حال مذاکره برای نوشتن تفاهم‌نامه‌ای هستند تا پس از اعلام آن، مذاکرات بعدی در یک دوره شصت‌روزه پیگیری شود.

برخلاف تصور طراحان آن، این جنگ نه به تضعیف ایران، که به قدرت‌نمایی راهبردی آن انجامید. ایران ثابت کرد که بدون نیاز به ورود به یک جنگ فرسایشی طولانی، می‌تواند معادلات را در کمتر از یک ساعت تغییر دهد. ایران دیگر از موضع «بحران تحت مدیریت» وارد میدان نشده، بلکه به «قدرت حل‌کننده بحران» بدل شده است. و این یعنی واژگونی کامل نقش‌ها.

پیش‌شرط‌های شش‌گانه: املا کردن خواسته، نه خواهش

ایران امروز پیش‌شرط‌هایی را روی میز گذاشته که نه مطالبات یک ملت ضعیف، که فرمان یک قدرت نوظهور است:

۱. توقف کامل جنگ که همپیمانان ایران را نیز در بر می‌گیرد؛
۲. تعهد آمریکا به عدم دخالت در امور داخلی ایران و احترام به حاکمیت جمهوری اسلامی؛
۳. رفع محاصره دریایی ظرف ۳۰ روز و خروج نیروهای آمریکایی از منطقه؛
۴. لغو کامل تحریم‌های نفت، محصولات پتروشیمی و مشتقات آن با دسترسی کامل و بدون مانع ایران به منابع مالی؛
۵. پرداخت ۳۰۰ میلیارد دلار غرامت از سوی آمریکا و شرکایش برای جبران خسارات تحریم‌ها؛ همراه با تعهد به عدم استقرار نیروهای جدید در منطقه و عدم وضع تحریم‌های تازه در طول مذاکرات؛
۶. آزادسازی ۲۴ میلیارد دلار از پول‌های بلوکه‌شده ایران در دوره ۶۰ روزه، که نیمی از آن باید پیش از آغاز مذاکرات در دسترس ایران قرار گیرد.

تنها پس از تحقق این شروط، ایران حاضر است درباره موضوع هسته‌ای – آن هم صرفاً در چارچوب حق مسلم خود ذیل NPT – گفت‌وگو کند. و حتی در آن مرحله نیز: برنامه موشکی و حمایت از گروه‌های مقاومت به صورت قطعی از دستور کار خارج است.

این یعنی ایران به آمریکا می‌گوید: «تو باید تعهد بدهی، تو باید خود را اثبات کنی، تو باید اسرائیل را مهار کنی.» این همان لحظه تاریخی است که یک ملت دویست‌ساله تحمیل‌پذیر، به قدرتی تحمیل‌کننده بدل می‌شود.

پرده سوم: بازی معکوس «هویج و خر» و ایستادن ایران در قامت یک قدرت جهانی

تا پیش از این، این آمریکا و قدرت‌های غربی بودند که هویج را در دست داشتند و ایران را به هر سمتی می‌خواستند سوق می‌دادند. این نقش در ذهن جامعه ایران – و حتی بسیاری از سیاستمداران – به عنوان یک امر «طبیعی» پذیرفته شده بود. گویی تقدیر تاریخی ایران آن بود که برای بقا، همواره چشم به لبخند غرب بدوزد.

اما اکنون، هویج از دست واشینگتن ربوده شده است.

هویج چیست؟ ادامه وضعیت مبهم و فرسایشی

برای آمریکا، شکست این مذاکرات یعنی:

- بازگشت «فشار حداکثری» شکست‌خورده‌ای که ثابت شده ایران را فلج نمی‌کند؛
- پیشرفت شتابان برنامه هسته‌ای و نزدیک‌تر شدن جهان به پذیرش ایران هسته‌ای؛
- انفجار قطعنامه‌های شورای امنیت که مشروعیت تحریم‌ها را فرسوده می‌کند؛
- و از همه مهم‌تر، بازگشت به وضعیتی که در آن ایران تنگه هرمز را مسدود می‌کند و اقتصاد جهانی را به کام بحران می‌کشد.

چماق تنگه هرمز و باب‌المندب: اهرم‌های یک قدرت ضروری

ایران در جنگ سوم تحمیلی نشان داد که با اختیار گرفتن تنگه هرمز، می‌تواند امنیت انرژی جهان را از یک «کالای تضمین‌شده» به یک «ریسک غیرقابل قیمت‌گذاری» تبدیل کند. در آن جنگ، ایران نه تنها تنگه را بست، که اعلام کرد هیچ کشتی‌ای بدون پرداخت حق خدمات به ایران حق عبور ندارد – قاعده‌ای که عملاً حاکمیت ایران بر این آبراه حیاتی را تثبیت کرد. آمریکا نیز که چندین بار تلاش کرد این قاعده را بشکند، ناتوان ماند.

اما چماق دوم نیز در دست ایران است: باب‌المندب. یمنِ همپیمان، این گلوگاه حیاتی را به اهرمی برای فشار بر تجارت جهانی بدل کرده است. ترکیب این دو تنگه یعنی ایران می‌تواند همزمان شرق و غرب جهان را با بحران انرژی مواجه کند.

در چنین وضعیتی، عربستان سعودی و امارات متحده عربی – که آرزوی تبدیل شدن به قطب لجستیک و مالی منطقه را دارند – نمی‌توانند حتی یک دلار سرمایه‌گذاری خارجی جذب کنند. این یعنی آمریکا در ازای هیچ، باید خود را در معرض یک بحران اقتصادی جهانی ببیند.

و همه اینها به چه قیمتی؟ به قیمت «تمنای هویج اورانیوم با غنای بالا».

چرا آمریکا و اسرائیل اورانیوم غنی‌شده ایران را می‌خواهند؟

این حقیقت راهبردی را نمی‌توان نادیده گرفت: واشینگتن و تل‌آویو اورانیوم با غنای بالا را برای آن می‌خواهند که پس از خلع سلاح هسته‌ای ایران، بتوانند بدون نگرانی از «اتمی شدن» ایران در پاسخ، آن را هدف بمب‌های هسته‌ای و تاکتیکال قرار دهند. آنها حاضرند تمام امتیازات را بدهند، زیرا می‌دانند که پس از گرفتن اورانیوم، تمام آنچه داده‌اند را باطل خواهند کرد.

این حقیقت از چشم حاکمان و استراتژیست‌های ایرانی پنهان نیست. و دقیقاً به همین دلیل است که ایران قاعده بازی را تغییر داده است.

منطق ۱=۱: ایران قدرتمند در برابر آمریکای گرفتار

آمریکایی که برای مهار چین، نیازمند کنترل «کمربند میانی» اوراسیا بود، اکنون با سدی به نام ایران مواجه شده است. سدی که تا پیش از این یک کشور تحمیل‌پذیر بود، اما اکنون تحمیل‌کننده است. این همان منطق ۱=۱ است: یک ایران قدرتمند در برابر یک آمریکای قدرتمند اما گرفتار در باتلاق انتظارات متحدانش (اسرائیل و عربستان) که از او «پیروزی قاطع» می‌خواهند، در حالی که آمریکا دیگر توان تحقق آن را ندارد.

پرده چهارم: سناریوی توافق ناممکن و گزینه‌های ایران

بنا به دلایل راهبردی کلان، توافق نهایی رخ نخواهد داد. واشینگتن و نیروی نیابتی‌اش (اسرائیل) نمی‌توانند تثبیت ایران به عنوان یک قدرت منطقه‌ای را بپذیرند. رفتار آنها پس از آتش‌بس جنگ سوم تحمیلی گواه این مدعاست: آمریکا در اولین روز مذاکرات دست به محاصره دریایی در دریای عمان زد، اسرائیل آتش‌بس را نقض کرد و به لبنان حمله برد، و واشینگتن چندین بار کوشید از تنگه هرمز عبور کند اما ناتوان ماند. آنها به دنبال فرصتی برای شکستن تاب‌آوری داخلی، ترور یا خنثی‌سازی هسته‌ای هستند.

اما پرسش اینجاست: اگر مسیر تا گام نهایی پیش رفت، آیا ایران اورانیوم را از کشور خارج می‌کند؟

پاسخ راهبردی من این است: پذیرش خروج یا رقیق‌سازی کامل اورانیوم یک خطای راهبردی خواهد بود. حتی اگر ایران از تسلیحاتی برخوردار باشد که بتواند ضرباتی ویران‌کننده به اسرائیل وارد کند – برای نمونه، سه موشک چهار تنی «رستاخیز» با سر جنگی الکترومغناطیسی که می‌تواند بدون تشعشعات رادیواکتیو، اسرائیل را با مشروعیت کامل (چون آنها علیه ایران سلاح نامتعارف به کار برده‌اند) از معادلات خارج کند – باز هم حفظ بازدارندگی هسته‌ای بالقوه، برگ برنده نهایی است.

همزمان، ایران این حق را برای خود محفوظ می‌دارد که در صورت حمله هسته‌ای، با موشک‌های قاره‌پیما، سواحل شرقی آمریکا را هدف قرار دهد و واشینگتن را با بحرانی خارج از تصور مواجه کند.

اما فراتر از این سناریوهای آخرالزمانی، سه گنج پنهان در کفه ترازوی ایران باقی می‌ماند که مستقل از سرنوشت مذاکرات، وزن راهبردی ایران را افزایش می‌دهند.

پرده پنجم: سه گنج پنهان در کفه ترازوی ایران

یکم: زمان – از تاکتیک وقت‌کشی تا استراتژی تثبیت

زمان، دیگر صرفاً تاکتیکی برای پیشبرد برنامه هسته‌ای نیست؛ امروز، زمان یک استراتژی مستقل برای تغییر واقعیت‌های میدانی است.

در همین دوره شصت‌روزه یا ماه‌های آتی، روابط بانکی با روسیه و چین – که خود تحت تحریم‌های مشترک قرار دارند – هر هفته مستحکم‌تر می‌شود. سامانه پیام‌رسان مالی ایران و روسیه (جایگزین سوئیفت) از فاز آزمایشی به عملیاتی کامل می‌رسد. کریدور شمال – جنوب، مسیر تجارت اوراسیا را از انحصار تنگه‌های تحت کنترل غرب خارج می‌کند.

و نکته حیاتی اینجاست: مشروعیت رفع تحریم‌های مندرج در تفاهم‌نامه‌ای که به تأیید شورای امنیت و سازمان ملل رسیده است، به این فرایند کمک می‌کند. هر روز تعلل غرب، یک «سوراخ» جدید در بدنه تحریم‌ها ایجاد می‌کند که دیگر قابل ترمیم نیست. زمان، دیوار تحریم‌ها را فرسوده می‌کند، نه مقاومت ایران را.

دوم: تثبیت – از «محور مقاومت» تا «بلوک تمدنی»

نتیجه جنگ سوم تحمیلی – با همه تلخی شهادت فرماندهان و مقام معظم رهبری در ساعات نخست – یک پیروزی سرزمینی برای اسرائیل نبود، بلکه یک شکست امنیتی – تمدنی برای آن رژیم و حامیانش بود. اسرائیل دیگر آن اسرائیل پیشین نیست؛ دیگر محور قدرت منطقه نیست. آمریکا نیز که نتوانست از تنگه هرمز عبور کند و به پذیرش شروط ایران برای آتش‌بس وادار شد، دیگر آن ابر قدرت بلامنازع نیست.

اما تبعات این شکست، فراتر از خود آمریکا و اسرائیل است: اعراب وابسته به غرب نیز در سه وجه ضربه خورده‌اند: نه توان دفاع از آرمان فلسطین را دارند، نه قدرت دفاع از خود در برابر اسرائیل یا ایران، و نه آمریکایی که روزی ضامن امنیت‌شان بود، دیگر قابل اتکاست.

عربستان سعودی که روزی امید داشت با «پیمان ابراهیم»، ایران را مهار کند، امروز حاضر نیست بدون تضمین امنیت از سوی ایران و آتش‌بس در غزه، عادی‌سازی با اسرائیل را نهایی کند. این یعنی تثبیت «قدرت وتوی منطقه‌ای» برای ایران.

در فقدان توافق هسته‌ای، این جایگاه سیاسی – امنیتی تثبیت‌شده، ارزشمندتر از لغو تحریم‌های کاغذی است. زیرا به متحدان می‌گوید: ایران ضامن بقای شما در برابر اسرائیل افسارگسیخته‌ای است که آمریکا هم کنترلی بر آن ندارد.

سوم: باور – فروپاشی ذهنیت «چک سفید امضا»

این عمیق‌ترین لایه تحول راهبردی است: ترکیدن حباب‌های حقیرانه در ذهن سیاسیون و جامعه شرطی‌شده به توافق و دلار.

تا پیش از این، دلار به مثابه «اکسیر حیات» و توافق به مثابه «تنها راه نجات» در ناخودآگاه جمعی جامعه ایران نهادینه شده بود. گویی حل تمام مشکلات کشور – از تورم گرفته تا بیکاری – در گرو لبخند غرب و امضای یک سند بود.

اما جنگ سوم تحمیلی و پیامدهای آن نشان داد که ایران می‌تواند بدون اتکا به غرب، نه تنها بقای خود را تضمین کند، که حتی یک ابرقدرت را به پذیرش شروط خود وادار کند. وقتی دولت بتواند با تکیه بر توان نظامی، حاکمیت بر تنگه هرمز، و سازوکارهای تجاری با همسایگان و قدرت‌های شرق (پیمان‌های پولی دوجانبه، تهاتر، کریدور شمال – جنوب)، تورم را مهار و کالاهای اساسی را تامین کند، باور به «انحصار دلار» فرومی‌ریزد.

این تجربه عملی، بسیار ماندگارتر از هر توافق سیاسی، جامعه را در برابر «جنگ روانی تحریم» واکسینه می‌کند. وقتی این باور نهادینه شود، دیگر هیچ رئیس‌جمهوری در آمریکا نمی‌تواند با تهدید «فشار حداکثری»، افکار عمومی ایران را دچار تلاطم کند. این بزرگ‌ترین پیروزی راهبردی است که در سکوت، در خلال همین «قاعده هیچ در هیچ» – حتی بدون دادن اورانیوم – به دست می‌آید.

فرجام: مدیریت یک گذار تاریخی

مذاکرات جاری، از دید ایران، نه برای رسیدن به توافق، که برای مدیریت یک «گذار تاریخی» است. گذار از جهانی که در آن قدرت‌های بزرگ، ایران را مهار می‌کردند، به جهانی که در آن، ایران به عنوان یک قدرت ضروری برای حل معادلات، امتیاز بقا و بازیگری خود را از طریق «نامتوافق‌ها» پس می‌گیرد.

وزنه‌هایی که بر کفه ایران سنگینی می‌کنند – زمان برای بازسازی نظم پولی، تثبیت نقش وتوی منطقه‌ای، و باور به بی‌نیازی از دلار – مجموعاً وزنی معادل یک «ابر توافق نانوشته» دارند.

بنا به دلایل راهبرد کلان واشینگتن و راهبرد تاریخی رژیم صهیونیستی، توافق نهایی رخ نخواهد داد و اورانیومی داده نخواهد شد. اما آنچه در پایان این معامله باقی می‌ماند، ایرانی است که دیگر نه ملتی تحمیل‌پذیر، که قدرتی تحمیل‌کننده است؛ قدرتی که برای نخستین بار در دو سده اخیر، خواسته‌هایش را به ابرقدرت‌ها املا می‌کند، نه آنکه خواسته‌های آنها را امضا کند.

این همان برد بزرگ در بازی کوچک است.

کلید واژه ها: ایران و امریکا مذاکرات ایران و امریکا ایران و اسرائیل ایران و امریکا و اسرائیل جنگ ایران و امریکا و اسرائیل منطقه روابط ایران و کشورهای عربی ایران و کشورهای عربی ایران و کشورهای منطقه


( ۱ )

نظر شما :