زلزله‌ای به نام جنگ که حتی عوامل را لرزاند

خاورمیانه در جستجوی نظم گمشده

۲۱ اسفند ۱۴۰۴ | ۱۲:۰۰ کد : ۲۰۳۸۰۷۳ خاورمیانه انتخاب سردبیر
رضا حاجی محمدی در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می‌نویسد: حمله مشترک آمریکا و اسرائیل به خاک ایران، که ضربات هدفمند به زیرساخت‌های هسته‌ای، موشکی و پهپادی جمهوری اسلامی را شامل بوده، از منظر حقوق بین‌الملل رویدادی بی‌سابقه در نوع خود است. 
خاورمیانه در جستجوی نظم گمشده

نویسنده: رضا حاجی محمدی، پژوهشگر روابط بین‌الملل 

دیپلماسی ایرانی: خاورمیانه در روزهای اخیر به یکی از سهمگین‌ترین و پیچیده‌ترین فازهای تاریخ معاصر خود وارد شده؛ بحرانی که دیگر نه در قالب‌های کلیشه‌ای جنگ‌های نیابتی، بلکه در هیئت یک رویارویی مستقیم، چندلایه و تمام‌عیار میان قدرت‌های منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای تجلی یافته است. آنچه پیش رو داریم نه یک درگیری محدود، بلکه احتمالاً نقطه عطفی است که معادلات امنیتی، انرژی و ژئوپلیتیک جهان را برای دهه‌های آینده بازتعریف خواهد کرد. 

حمله مشترک آمریکا و اسرائیل به خاک ایران، که ضربات هدفمند به زیرساخت‌های هسته‌ای، موشکی و پهپادی جمهوری اسلامی را شامل بوده، از منظر حقوق بین‌الملل رویدادی بی‌سابقه در نوع خود است. 

برای نخستین بار پس از دهه‌ها رقابت پنهان و جنگ سایه، تهران به‌طور مستقیم هدف اقدام نظامی اعلام‌شده از سوی واشنگتن و تل‌آویو قرار گرفته است. اما فراتر از ابعاد نظامی، ترور مقام معظم رهبری آیت الله سید علی خامنه‌ای، ضربه‌ای بود که محاسبات راهبردی همه بازیگران را به‌هم ریخت. حذف فیزیکی یک رهبر ایدئولوژیک – سیاسی، در نظریه‌های مدیریت بحران معمولاً با هدف ایجاد فروپاشی درونی صورت می‌گیرد. اما آنچه در عمل رخ داد، معادله را در مسیری متفاوت از آنچه واشنگتن و تل‌آویو طراحی کرده بودند، هدایت کرد. 

مجلس خبرگان رهبری ایران، آیت الله سید مجتبی خامنه‌ای، فرزند رهبر فقید، را به‌عنوان سومین رهبر جمهوری اسلامی برگزید. این انتقال قدرت، صرف‌نظر از تمامی ابعاد داخلی و مشروعیت‌سنجی‌های آن، یک پیام راهبردی روشن به واشینگتن و تل‌آویو مخابره کرد: نظام جمهوری اسلامی ظرفیت بازتولید خود را حفظ کرده و به فروپاشی فوری تن نخواهد داد. و این دقیقاً همان جایی است که بغرنج‌ترین کابوس طراحان این عملیات رقم خورد؛ چرا که آن‌ها این عملیات را بر یک فرض اصلی بنا کرده بودند: ترور رهبر و ضربه به زیرساخت‌های حیاتی، نظام جمهوری اسلامی را به فروپاشی داخلی و فلج تصمیم‌گیری دچار خواهد کرد و به دنبال آن موجی از هرج و مرج و اعتراضات خیابانی شکل خواهد گرفت که نظام را از درون تخلیه خواهد کرد. این سناریو که در محافل نئوکان واشنگتن و راهبردپردازان تل‌آویو بارها مورد بحث قرار گرفته بود، بر این تصور استوار بود که جامعه ایران آنچنان از درون فشرده و آماده انفجار است که کافی است جرقه‌ای از بیرون زده شود. اما وقتی این فرض محقق نشد و نظام توانست هم‌زمان هم رهبری جدید معرفی کند و هم پاسخ نظامی بدهد، طراحان عملیات با آنچه در ادبیات راهبردی تله تعهد نامیده می‌شود روبه‌رو شدند؛ جنگی را آغاز کرده‌اند که هدف اصلی‌اش محقق نشده، اما نه می‌توانند پیروزی قطعی اعلام کنند و نه می‌توانند بدون پرداخت هزینه‌ای سنگین از نظر اعتبار و موقعیت بین‌المللی عقب بنشینند. جنگی که بدون برنامه روشن برای روز پس از آن آغاز شود، اغلب به باتلاقی تبدیل می‌شود که هزینه خروج از آن از هزینه ورود سنگین‌تر است. 

پاسخ ایران اما نه منفعلانه بود و نه سنجیده‌نشده. تهران با هدف‌گیری پایگاه‌های آمریکایی در منطقه، به‌ویژه در حوزه خلیج‌فارس، و انجام حملات موشکی و پهپادی گسترده علیه شهرهای مختلف اسرائیل، نشان داد که حتی در شرایط فشار حداکثری، توان تهاجمی متقارن خود را حفظ کرده است. 

در همین حال، گروه‌های عراقی متمایل به ایران نیز پایگاه‌های نظامی آمریکا را در خاک عراق هدف حملاتی قرار دادند که نشان می‌دهد محور مقاومت علی‌رغم فشارهای سنگین، همچنان توانایی هماهنگی عملیاتی در چند جبهه را دارد. این واقعیت میدانی، هزینه حضور نظامی آمریکا در منطقه را به‌شکل محسوسی افزایش داده و پرسش‌های جدی درباره پایداری این حضور را در محافل راهبردی واشنگتن مطرح کرده است. 

مهم‌ترین اهرم فشار تهران اما بسته شدن تنگه هرمز بود. آنچه رسانه‌های ایرانی از آن با عنوان «بستن هوشمند» یاد می‌کنند، بدین معناست که تردد کشتی‌های ایرانی و آن دسته از کشورهایی که تهران آن‌ها را در زمره هم‌پیمانان یا کشورهای دوست می‌شناسد، از این تنگه آزادانه ادامه دارد، در حالی که مسیر برای نفتکش‌ها و کشتی‌های تجاری مرتبط با کشورهای غربی و هم‌پیمانانشان مسدود یا ناامن شده است. این الگو که نوعی انسداد انتخابی محسوب می‌شود، فشار اقتصادی بر قدرت‌های غربی را به حداکثر می‌رساند، در حالی که ایران از انزوای کامل خود جلوگیری می‌کند و حتی می‌تواند از طریق مبادلات انرژی با شرکای منتخب، منابع درآمدی خود را تا حدودی حفظ کند. 

واکنش بازارهای جهانی نیز فوری و گویا بود؛ قیمت نفت از مرز ۱۱۰ دلار در هر بشکه عبور کرد، هرچند این رقم در بستری از نوسانات شدید حرکت می‌کند و بازارها همچنان در انتظار سیگنال‌های روشن‌تری از مسیر این بحران هستند. این نوسان خود روایتگر عدم‌قطعیت حاکم بر ذهن بازیگران اقتصادی جهان است. 

از سوی دیگر حزب‌الله لبنان پس از چند روز ارزیابی وضعیت و هماهنگی با تهران، وارد میدان شد. موشک‌ها و پهپادهای حزب‌الله مناطق شمالی اسرائیل را هدف قرار دادند و اسرائیل نیز به جنوب لبنان حمله کرد. این الگوی درگیری مرزی، اما این‌بار در سایه یک جنگ تمام‌عیار منطقه‌ای معنای کاملاً متفاوتی دارد. حزب‌الله با این اقدام هم به تعهدات اتحادش با ایران عمل کرده است، هم خود را در موضع یک بازیگر تعیین‌کننده در معادلات آینده منطقه حفظ می‌کند. 

در این میان، یک متغیر مهم که می‌تواند مسیر بحران را به‌شکل قابل‌توجهی تحت تأثیر قرار دهد، موضع دونالد ترامپ است. آنچه از اظهارات و رویکرد کلی او قابل استنتاج است، نشان می‌دهد که ترامپ تمایل چندانی به طولانی شدن این درگیری ندارد. او که همواره از منظر هزینه – فایده به مسائل بین‌المللی نگاه کرده، به‌خوبی می‌داند که یک جنگ فرسایشی در خاورمیانه نه‌تنها با شعارهای انتخاباتی‌اش ناسازگار است، بلکه می‌تواند اقتصاد آمریکا را نیز در بزنگاه حساسی تحت فشار قرار دهد. این رویکرد، درهای دیپلماسی را در پشت صحنه کاملاً نبسته است. 

چین در این معادله نقشی محوری دارد که نباید دست‌کم گرفته شود. پکن به‌عنوان بزرگ‌ترین واردکننده نفت از منطقه خلیج‌ فارس، از بسته شدن تنگه هرمز و نوسانات شدید قیمت انرژی بیشترین آسیب اقتصادی را می‌بیند. این منافع ملموس اقتصادی، در کنار تمایل راهبردی چین به نشان دادن خود به‌عنوان یک قدرت ثبات‌ساز در برابر یک‌جانبه‌گرایی آمریکایی، انگیزه‌های قوی‌ای برای میانجیگری فعال به پکن می‌دهد. چین که پیش از این نیز در میانجیگری میان ایران و عربستان سعودی نقش ایفا کرده بود، اکنون شاید بزرگ‌ترین آزمون دیپلماسی مستقل خود را در پیش داشته باشد. تمایل پکن به کاهش تنش البته نه از سر دلسوزی، بلکه کاملاً برخاسته از منافع راهبردی و اقتصادی است، و همین واقع‌بینی است که آن را به یک واسطه جدی و قابل‌اتکا تبدیل می‌کند. 

از منظر آینده‌پژوهانه، چند سناریوی اصلی پیش روست. نخست، سناریوی تداوم فرسایش؛ جایی که هیچ‌کدام از طرفین به اهداف کامل خود دست نمی‌یابند و درگیری به شکل کم‌شدت اما پرهزینه ادامه می‌یابد. در این سناریو اقتصاد جهانی، به‌ویژه کشورهای در حال توسعه، بیشترین آسیب را متحمل می‌شوند. سناریوی دوم، گسترش افقی درگیری است که در آن بازیگران بیشتری وارد میدان می‌شوند و بحران از کنترل همه طرف‌ها خارج می‌شود؛ سناریویی که با توجه به رویکرد ترامپ، کمتر مطلوب واشنگتن است. سناریوی سوم، که اکنون با توجه به سیگنال‌های دیپلماتیک پشت ‌پرده احتمال آن چندان هم ناچیز نیست، آغاز یک دیپلماسی اضطراری از کانال‌های غیررسمی است که چین، قطر یا عمان می‌توانند تسهیلگر آن باشند. 

یک نکته راهبردی اما غالباً در تحلیل‌های جاری نادیده گرفته می‌شود، ترور یک رهبر دینی – سیاسی و حمله به زیرساخت‌های حاکمیتی یک کشور، معمولاً به‌جای ایجاد تسلیم، موجی از همبستگی داخلی ایجاد می‌کند که عمر آن می‌تواند از محاسبات کوتاه‌مدت طراحان عملیات فراتر برود. 

تاریخ خاورمیانه بارها نشان داده که بسیج احساسی ناشی از تهدید خارجی، قوی‌ترین چسب اجتماعی درون جوامع است و این متغیر را نمی‌توان در هیچ مدل راهبردی نادیده گرفت. 

آنچه در این بحران بیش از هر چیز مشهود است، ورشکستگی چارچوب‌های سنتی بازدارندگی در خاورمیانه است. دکترین‌هایی که دهه‌ها محاسبات امنیتی را شکل می‌دادند، اکنون در برابر واقعیت‌های صحنه ناکافی به نظر می‌رسند. 

جهانی که از این بحران بیرون می‌آید، چه به سمت آتش‌بس پیش برود و چه به سمت تعمیق درگیری، دیگر همان جهان پیش از این رویدادها نخواهد بود. نظم انرژی، نظم امنیتی منطقه‌ای، و الگوهای تجارت جهانی، همگی در حال بازنویسی هستند. پرسش اصلی این نیست که آیا نظمی تغییر می‌کند چرا که این دیگر قطعی است، بلکه این است که چه کسی معمار نظم جدید خواهد بود و این تحول با چه میزانی از هزینه انسانی و ویرانی همراه خواهد شد. 

کلید واژه ها: ایران امریکا ایران و امریکا ایالات متحده امریکا حمله امریکا حمله امریکا به الحشد الشعبی حمله امریکا به ایران حمله امریکا و اسرائیل به ایران حزب الله حزب الله لبنان مقاومت رضا حاجی محمدی


( ۵ )

نظر شما :