وقتی جنگ لباس مذاکره می‌پوشد

دیپلماسی فریب

۲۸ اسفند ۱۴۰۴ | ۰۶:۰۰ کد : ۲۰۳۸۱۸۸ پرونده هسته ای خاورمیانه انتخاب سردبیر
حسین دلیر در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می‌نویسد: دیپلماسی همراه با فشار، الگو و راهبردی است که در آن مذاکره زیر ‏سایه تهدید مستمر شکل می‌گیرد. در چنین ‏چارچوبی، گفت‌وگو نه پایان منازعه که جزئی از سازوکار ‏مدیریت آن محسوب می‌شود. ترامپ نیز با تکیه بر همین ‏رویکرد، چانه‌زنی تحت تهدید را به اوج رساند؛ تلاشی برای گرفتن ‏امتیازهای حداکثری در پی فشارهای حداکثری ‏پیش از آنکه گزینه نظامی به اجرا درآید. 
دیپلماسی فریب

نویسنده: حسین دلیر، روزنامه‌نگار

دیپلماسی ایرانی: قریب سه هفته از آغاز جنگ گذشته و با فروکش کردن هیجان ابتدایی، تصویر روشن‌تری از این رویارویی پدیدار ‏شده است. 

حمله نظامی به ایران در حالی انجام شد که روند جاری مذاکرات، دیپلمات‌های ما را به اندک ‏خِردگرایی طرف مقابل امیدوار کرده بود. 

هم‌زمانی مذاکره و حمله اما مسئله‌ای فراتر از تمایل سلطه‌جوی آمریکا را ‏پیش روی تحلیل‌گران قرار می‌دهد. 

مذاکره دیگر ابزار حل اختلاف نیست و جزئی از راهبرد هژمونیک شده است؛ ‏انگاره‌ای که الزامات ژئوپلیتیکی را به‌جای ذهنیت‌های انتزاعی بازمی‌تاباند. دست‌کم در مورد ایالات متحده آمریکا، ‏چنین کارکردی قریب به‌یقین و به قطع محتمل است.‏ 

حمله‌ای که در میانه گفت‌وگوهای دیپلماتیک تهران و واشنگتن رخ داد، فراتر از اقدام نظامی ساده؛ حامل پیام‌هایی ‏روشن درباره منطق تصمیم‌گیری در سیاست قدرت بود. این رخداد پرسشی ‏در نظریه روابط بین‌الملل را یادآور ‏می‌شود. در جهان امروز، آیا دیپلماسی همچنان زبان تفاهم است یا به ‏پوششی نمادین برای اعمال خشونت تبدیل ‏شده؟ 

دیپلماسی همراه با فشار، الگو و راهبردی است که در آن مذاکره زیر ‏سایه تهدید مستمر شکل می‌گیرد. در چنین ‏چارچوبی، گفت‌وگو نه پایان منازعه که جزئی از سازوکار ‏مدیریت آن محسوب می‌شود. ترامپ نیز با تکیه بر همین ‏رویکرد، چانه‌زنی تحت تهدید را به اوج رساند؛ تلاشی برای گرفتن ‏امتیازهای حداکثری در پی فشارهای حداکثری ‏پیش از آنکه گزینه نظامی به اجرا درآید. 

با این حال، آنچه در جنگ تحمیلی اخیر رخ داد، گامی فراتر از این الگوی ‏کلاسیک بود.‏ ایالات متحده بار دیگر میز گفت‌وگو را به اثاثیه‌ای برای فریبکاری اساسی خود بدل کرد. 

از رفتار مذبذب ترامپ ‏می‌توان دید که چگونه دیپلماسی قادر است در خدمت خدعه و تهاجم نامشروع قرار گیرد. لبخندهای ‏دیپلماتیک، ‏بیانیه‌های امیدبخش و شعارهای صلح‌طلب، پارادوکس آشکاری با تشدید آرایش نظامی در منطقه و اعمال ‏تحریم‌های تازه دارد. 

تصویری دوگانه از سیاست آمریکایی که در سایه آن می‌کوشند لباس خوش‌دوخت مذاکره را به ‏پیکر بدقواره جنگ بپوشانند.‏ 

دیپلماسی در نظریه‌ی سنتی، ابزارهای متنوعی چون اقناع، مصالحه و تهدید به کاربست زور دارد. عناصری که در ‏تعامل با یکدیگر تعریف می‌شوند اما هنگامی که تهدید نظامی در میانه مذاکرات به مرحله اجرا برسد، ‏دیواره باریک ‏تفاهم و تهاجم به یک‌باره فرو می‌ریزد. در چنین فضایی، مذاکره دیگر زبان مفاهمه تلقی نمی‌شود و بخشی از عملیات ‏سیاسی و نظامی خواهد شد. 

تحمیل تکراری جنگ به ایران در دل گفت‌وگوها، نشان داد واشنگتن چگونه به هر ‏تلاش عملی برای پرهیز از تنش لگد می‌زند.‏ 

حضور ایران در مذاکره هیچ‌گاه به معنای اعتماد به نیت طرف مقابل نبوده است. عدم ورود به گفت‌وگو می‌توانست ‏بهانه‌ای برای مشروعیت‌بخشی به اقدام نظامی فراهم کند. از این منظر، مذاکره بیش از آنکه تلاشی برای رسیدن به ‏توافق باشد، شیوه‌ی کنشگرای مدیریت روایت در مقیاس جهانی به شمار می‌آمد تا نشان دهد جمهوری اسلامی ‏هیچ‌گاه قائل به مسدودسازی مسیر گفت‌وگو نیست. همین بدبینی واقع‌بینانه بود که ما را به میز شکسته مذاکره ‏کشاند؛ چراکه گریز از گفت‌وگو، در منطق قدرتِ مسلط، به‌منزله صدور مجوز تبلیغاتی برای تهاجم تعبیر می‌گشت.‏ ‏همراهی نکردن هم‌پیمانان همیشگی در جنگ‌افروزی اخیر ایالات متحده، در همین بُعد قابلیت تفسیر دارد.‏ 

اکنون روشن‌تر از گذشته می‌توان دید که بدبینی منتقدان مذاکره، چندان بی‌پایه نبوده است. با این حال، گریزی از ‏گفت‌وگو نبود؛ چراکه بی‌تمایلی به دیپلماسی، اقدام نظامی و حتی شکل‌گیری ائتلافی علیه ایران را مشروعیت ‏می‌بخشید. جنگ، گزینه قطعی ترامپ و نتانیاهو بود و مذاکره فقط به ابزاری برای انحراف افکار عمومی، تشدید فشار ‏و آزمودن ذهنیت محاسباتی جمهوری اسلامی بدل شد. به موازات این حسابگری، سران ‏ایرانی – به‌ویژه فرماندهان ‏هوشیار نظامی – از حمله قریب‌الوقوع اطمینان داشتند.‏ 

در این میان، جایگاه نهادها و حقوق بین‌الملل بار دیگر به آزمون گذاشته شد. ماده ۲ بند ۴ منشور ‏سازمان ملل متحد ‏تصریح دارد که اعضا باید از تهدید یا استفاده از زور علیه تمامیت ارضی یا استقلال ‏سیاسی دیگر کشورها خودداری ‏کنند. این قاعده آمره تنها دو استثنا دارد: مجوز شورای امنیت ذیل فصل هفتم یا دفاع مشروع مطابق ماده ۵۱. در ‏این پرونده، هیچ‌کدام این استثناها وجود نداشت و حتی پیش از حمله نیز ‏درخواستی برای برگزاری جلسه اضطراری ‏شورای امنیت مطرح نشد.‏ با وجود این صراحت حقوقی، تجربه عینی چیز دیگری را روایت می‌کند: نهادهای ‏بین‌المللی بدون پشتوانه قدرت اجرایی، توانایی محدودی در مهار بحران‌های بزرگ دارند.‏ واکنش محتاطانه بسیاری از کشورها نیز بازتاب همین رئالیسم سیاستی است. 

در جهانی با شبکه‌ی پیچیده ‏از ‏وابستگی‌های درهم‌تنیده اقتصادی، امنیتی و فناورانه، دولت‌ها ترجیح می‌دهند در برابر بحران‌ها موضعی ‏محافظه‌کار داشته باشند. نتیجه آنکه در بزنگاه‌های بحرانی، کشورها بر بازدارندگی و توان داخلی خود بیش از ظرفیت ‏جامعه جهانی تکیه می‌کنند. دیپلماسی تنها در شرایطی می‌تواند ابزار واقعی صلح باشد که قواعد آن برای همه ‏بازیگران الزام‌آور و برابر تلقی شود. مادامی که مذاکره در پرتو تحریم، تهدید و حمله نظامی انجام شود، دیپلماسی ‏بخشی از ‏جبهه نبرد نابرابر قدرت‌ها خواهد شد.‏ 

افزون بر این ضعف ساختاری، به تنهایی راهبردی ایران در محیط پیرامونی و جهانی باید معترف بود. این تنهایی اما ‏در کارزار نبرد به کشف تازه‌ای نیازمند نیست. همسایگان مسلمان، علی‌رغم ‏تضمین‌ها و تعهدهای مکرر، خاک و آسمان ‏و دریای خود را پیشکش نیروهای مهاجم کردند. پایگاه‌های آمریکا در منطقه، هیچ‌گاه نظاره‌گری بی‌طرف نبودند و ‏شرکای عملی تجاوز به جمهوری اسلامی شدند. بر این اساس، واکنش‌های دیپلماتیک و رسانه‌ای‏ برخی دولت‌های ‏منطقه نیز از مسئولیتشان در عدم مراعات حسن هم‌جواری نمی‌کاهد. 

بدتر از کشورهای همسایه، سازمان‌های بین‌المللی ‏هستند که بی‌اختیار به تماشای بحران مشغول و حتی از صدور بیانیه‌ای قاطع درمانده‌اند.‏ 

در چنین شرایطی، جامعه ایران بار دیگر به حافظه تاریخی خود رجوع کرد. از مرداد ۱۳۳۲ تا تحریم‌های ‏فلج‌کننده ‏دو ‏دهه اخیر، تجربه‌هایی آموخته هستند که انذار می‌دهد پشت هر لبخند آمریکایی، ممکن است تهدیدی نهفته ‏باشد. بارها نشان داده‌اند که چگونه از نمایش دموکراسی و حقوق بشر برای جاه‌طلبی ‏ژئوپلیتیک بهره می‌گیرند. ‏همین حافظه جمعی است که ایران را – حتی زیر فشار سهمگین – به پاسداشت منطق ‏استقلال وامی‌دارد. ‏منطقی که ‏تنها ماندن در سمت درست تاریخ را به سرسپردگی و سازش تحمیلی ترجیح می‌دهد.‏ 

تحولات اخیر این واقعیت را یادآور شد که در نظم بین‌الملل کنونی، دیپلماسی بدون پشتوانه قدرت به‌سادگی ‏می‌تواند قربانی اهداف جنگی شود. 

مسئله فقط مرتبط با حمله‌ی نظامی نیست؛ فهم ماهیت واقعی سیاست جهانی ‏است. آنگاه که مذاکره می‌تواند پوششی برای شلیک نخستین موشک باشد، هنر سیاست خارجی در برقراری توازن ‏میان دیپلماسی و بازدارندگی قابلیت بروز دارد. کشورهایی که این توازن را بشناسند و حفظ کنند، از مذاکره برای ‏پیشبرد منافع خود بهره می‌برند. و آن‌ها که غفلت کنند، ممکن است میز مذاکره را با صحنه‌ای اشتباه بگیرند که ‏قواعدش در جای دیگری نوشته شده است.‏ 

اگر این «دیپلماسی فریب» بی‌پاسخ می‌ماند، جهان به‌تدریج به نظمی سوق می‌یافت که در آن اعتماد به سازوکارهای ‏دیپلماتیک فرومی‌پاشد و میزهای مذاکره، به‌جای نماد امید، صحنه نمایش ‏قدرت می‌شدند. در چنین جهانی صلح نه ‏محصول حسن نیت، بلکه نتیجه توازن قواست؛ و کشوری که ‏این موقعیت پیچیده را نادیده بگیرد نه‌تنها در میدان ‏جنگ، که پشت میز مذاکره نیز تنها خواهد ماند.‏

کلید واژه ها: حسین دلیر ایران و امریکا مذاکرات ایران و امریکا دیپلماسی دیپلماسی فریب حمله امریکا حمله امریکا به ایران حمله امریکا و اسرائیل به ایران


( ۹ )

نظر شما :